داستان کوتاه تاکسی زرد رنگ

داستان کوتاه تاکسی زرد رنگ

«به نام عادل ترینِ عادلان»

داستان کوتاه “تاکسی زرد رنگ”

نویسنده: “مینا مقدم”

ویراستار “بهار سعیدی نژاد”

***

هوای تابستان شدیدا گرم و ذوب کننده بود. عرق را از روی پیشانی بلندم خشک کردم و دستم را به سمت تاکسی زرد رنگی دراز کردم و گفتم:

-تجریش؟

راننده هم در جوابم، از خدا خواسته ماشین را پیش پایم متوقف کرد.

سریع در ماشین را باز کردم و روی صندلی عقب جای گرفتم.

خنکای داخل ماشین، حالم را دگرگون کرد. راننده به محز نشستنم، ماشین را به راه انداخت.

صدای اس ام اس گوشیم بلند شد و پیامی که از مهلا، دختر خاله تقریبا هم سنم، آمده بود را باز کردم.

-«معلوم هست کجایی؟ دو ساعته منتظرتیم».

سریع برایش نوشتم:« تو راهم. دارم میام»

گوشیم را خاموش، و داخل کیفم انداختم و از پنجره کنار دستم، به بیرون و خیابان های شلوغ تهران چشم دوختم.

همه جور صدا به گوش میرسید. از صدای بوق پی در پی ماشین ها تا داد و بیداد مردم بی اعصاب. اعصابم متشنج شده بود و از اینکه دیر به تمرین تئاتر می رسم، حرص میخوردم.

در این بین، راننده ماشین را نگه داشت و خانومی جوان و خوش پوش، درِ سمت شاگرد راننده را باز کرد و روی صندلی جای گرفت.

حواسم را به بیرون دوختم که صدای راننده باعث شد گوشهایم تیز شود.

راننده-اسم قشنگتون چیه؟

مسافر هم با ناز و کشیده گفت:

مسافر-نرگس

راننده هم متقابلا گفت:

راننده-چه اسم قشنگی! واقعا برازندتونه.

کمی در ماشین سکوت احاطه بود که با صدای راننده فضول، سکوت آرامش بخش در هم شکست.

راننده-چه پانچوی قشنگی به تن کردید! خیلی بهتون میاد.

مسافر-مرسی…خیلی ممنون.

چندی بعد دوباره صدای راننده بود که باعث شد سرم را به سمت آن مسافر جوان بگردانم.

راننده-چه رژ زیبایی به لب دارید! رنگش باعث شده چهرتون ناز تر بشه!

مسافر هم تک خنده ای کرد و تشکری زیر لبی، از راننده هیز کرد.

بیخیال شانه ای بالا انداختم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمهایم را بستم تا شاید بتوانم ذره ای از آرامش از دست رفته ام را به دست آورم.

باز صدای راننده فضول بود که در ماشین، بین آن همه همهمه، طنین انداز بود. راننده بی حیا، دست مسافر جوانش را در دست گرفت و به بالا  آورد و گفت:

راننده-چه لاک زیبایی به ناخون های کشیده و بلندتون زدید! باید بگم واقعا شما زیبا هستید!

مسافر-مرسی عزیزم…چشم هات زیبا میبینه.

خسته از گفت و گوی این دو، چشم هایم را باز و با گوشه ی شال کرم رنگم، بازی می کردم.

همان موقع مسافر جوان گفت:

مسافر-خیلی ممنون من همین جا پیاده میشم.

راننده هم ماشین را همان جا نگه داشت و مسافر، بعد از پرداخت کرایه راننده تاکسی، خواست از ماشین پیاده شود که راننده کارتی را مقابلش گرفت و گفت:

راننده-این شماره منه…دوست داشتی بیشتر آشنا بشیم بهم یه زنگ بزن.

مسافر هم با ذوق و نیش باز کارت رو از دست راننده گرفت و با راننده دست داد و از ماشین خارج شد.

چندی بعد، من هم بعد از حساب کردن کرایه، دم میدان تجریش پیاده شدم و راننده با خوش رویی ازم خداحافظی کرد و رفت.

تازه نگاهم به راننده افتاد…من ماندم و حجم سنگین بغضی که توی گلوم گیر کرده بود و راه تنفسم رو بسته بود…قضاوت…قضاوت…قضاوت…از این کلمه بیزارم…چون فکر نمی کنیم که شاید اون راننده زن باشه!

در روز ما چقدر و چند نفر رو مورد قضاوت ناعادلانه خودمان قرار می دهیم؟ جواب این سوال بینهایت است! بله ما در روز بینهایت، غیبت…دروغ…قضاوت و…میکنیم.

***

کلام آخر؛

دوستان عزیز؛ امیدوارم که این داستان کوتاه باعث شده باشه که ذره ای، فقط ذره ای از قضاوت کردن دیگران بپرهیزیم و خدا میداند که چقدر جهان با این کار شما، جای بهتری برای زیستن و زندگی کردن می شود.

 

*در پناه حق*

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.