داستان کوتاه پروانه شدن

داستان کوتاه پروانه شدن به قلم ریحانه مرادقلی

به نام خدا

صدای کفش های پاشنه بلند قرمز رنگش که گام های تند بر روی زمین خیس خیابان می گذاشت تا زودتر به سر پناهی برسد، نظر هر بیننده ای را جلب می کرد و باعث می‌شد تا هر کس که از کنارش رد می شود برای این پوشش نامناسبش تیکه ای نثارش کند.

بیخیال از این همه رسوایی، قهقهه می زد و همین امر باعث می‌شد تا افراد بیشتری نگاه های هیز یا پر تاسف شان را به او بدوزند. دستانش را باز کرد و در خیابان چرخی به دور خود زد. ماشینی کنار پایش ترمزی زد و راننده ی ماشین با لحن کشداری که نشانه ی مست بودنش بود در حالی که لبخند چندش آوری به لب داشت گفت: برسونیمت خانومی.

سمانه خنده ی دلبرانه ای کرد و در جوابش گفت: فقط همین یک بار مواظب باش رودل نکنی عزیزم.

سپس در ماشین که یک بنز مشکی رنگ بود را باز کرد و خودش را روی صندلی ماشین رها کرد. راننده پایش را روی گاز ماشین قرار داد و ماشین از جا کنده شد. به سرعت نور رانندگی می کرد که باعث می‌شد سمانه از شدت هیجان جیغ های پیاپی بزند. سر چهار راه که رسیدند چراغ قرمز شد و مجبور به توقف شدند.

سمانه سرش را به سمت شیشه ی ماشین چرخاند تا کمی موقعیت مورد نظر را بررسی کند و ببیند در کجای شهر هستند که نگاهش زوم خانم چادری که در خانه ای را با کلید باز می کرد شد. ناگهان به یاد مادرش افتاد و اشک درون چشم هایش حلقه بست. در فکر و خیال فرو رفت و به زمان های گذشته برگشت.

********

سه سال پیش

 

از مدرسه بازگشته بود که صدای پیامک گوشی اش باعث شد تا دستش را درون کیفش ببرد و موبایلش را از آن بیرون بکشد.

– الان بیام؟

در جواب پیام مجتبی «آره الان کسی خونه نیست، بیا.» را تایپ کرد و فرستاد. نیم ساعت بعد در  حالی که آهسته از روی پله ها پایین می رفت، در خانه را به روی مجتبی باز کرد.

با مجتبی از طریق یکی از دوستانش آشنا شده بود و به دلیل این که هنوز خام بود و این هم اولین رابطه ای بود که در آن قرار گرفته بود، بدون فکر هر آن چه را که مجتبی از او می خواست را انجام می داد. آن قدر با حرف هایش سمانه را خام کرده بود که متوجه کار هایش نبود.

– خانومی نمی خوای پیاده شی؟

با صدای راننده ی بنز، از زمان گذشته به حال پرت شد و از ماشین پیاده شد. با دیدن صحنه ی رو به رویش چیزی در دلش نهیب می زد که دیگر به آخر خط رسیده و راه فراری ندارد.

عقلش فرمان صادر کرد و سمانه با تمام توانش شروع به دویدن کرد تا هر چه زودتر از آن مکان که کلانتری بود، فرار کند. این اولین باری بود که این چنین رکب خورده و ماشین را اشتباهی سوار شده بود.

در تمام طول راه به این می اندیشید که اگر به حرف پدرش گوش می داد و با آن دوست های دوران دبیرستانش رفت و آمد نمی کرد، هنوز هم همان دختر پاک و نجیبی بود که ه‍مه بر سرش قسم می خوردند. اما حالا چه شده بود؟

بعد از آن همه خوبی که به مجتبی کرد و باعث شد تا آن شخص معتاد الکلی سر به راه شود و زندگی اش سر و سامان بگیرد، حالا نصیبش چیزی به جز تنهایی و این لکه ی ننگی که صفت های ناجور را بر پیشانی اش زده بودند، نبود. بعد از مجتبی، طعمه ی دست گرگ صفتی که برادر همان دوستش بود شده بود و همین ساده لوح بودنش باعث می شد که به جای بهتر شدن شرایط موجود، گرفتار دردسر بزرگ تری شود. این بزرگ ترین گناه سمانه بود که به انسان های توخالی زندگی اش اعتماد می کرد و حال که به دور و اطرافش نگاه می انداخت، دوستانش را می دید که سر و سامان گرفته ولی او هر روز در لجن زاری که برای خودش ساخته بود بیشتر غرق می شد و راه نجاتی نداشت.

نفس کم آورده بود و در دلش پس از سال ها خدا را صدا می کرد و از او کمک می طلبید. صدای بوق ممتد ماشین که گوش اش را خراش می داد و بعد از آن سیاهی بود و سیاهی!

کرم ابریشم اگر می دانست بعد از پروانه شدن تنها سه روز مهلت زندگی کردن دارد، هیچوقت آرزوی پروانه شدن نمی کرد.

#ریحانه_مرادقلی

#پروانه_شدن

5/5 ( 1 نظر )
  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

ارسال دیدگاه

...بیشتر
logo-samandehi

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.