داستان کوتاه کلبه وارونه

داستان کوتاه کلبه وارونه به قلم درسا میرزایی

 

پاهایم جوری درد میکرد که گویی صدها کیلومتر راه رفته بودم.
کمرم به قصده تکه تکه شدن مرا می آزرد و هرکه نمی دانست، گمان میکرد کوه ها جا به جا کرده بودم.
اما باز هم بی حیایی ام گل کرده بود و دلم اندکی شیطنت می طلبید.
در حالی که از فرط خستگی، نفس نفس میزدم، دو دستم را به پیشانی ام تکیه دادم و سایه بانی درست کردم تا نوره سوزنده آفتاب، چشم هایم را نیازارد.
نمیدانم سراب میدیدم یا دیوانه شدم اما هرچه بود‌، کلبه ای به این زیبایی وسط بیابانِ خشک و گرم، طبیعی نبود!
آهسته سمتش قدم برداشتم و با دست هایم، عرق را از سرو گردنم ربودم.
کلبه ای وارونه شکل که سقفش به زمین سجده میکرد و کفه کلبه، قد به آسمان ها کشیده بود.
به گمانم جنس چوب هایی که در ساختنش به کار گرفتن، چوب گردو بود.
متعجب ماندم که کلبه به این زیبایی، وسطه بیابانِ بی خشک و علف چه میکند؟
کسی که این کلبه زیبا را وسط چنین جایی ساخته، بی شک دیوانه تر از منی بوده که وسط تابستان، پا به بیابان گذاشتم و آتش گرمایش را با دل و جان پذیرا شدم.
دهان خشک شده ام را با زبانم تر کردم و دستم را به دره کلبه کشیدم.
اگر زیبایی کلبه مرا جذب خویش نمیکرد، این آفتاب سوزنده وادارم می نمود از سایه درون این خانه چوبی استفاده کنم.
با دستم در را هل دادم که با صدای تق مانندی، باز شد. نگاهِ اجمالی به داخلش انداختم و کلاهم را روی سرم مرتب کردم:
-کسی اینجاست؟

وقتی صدایم به خودم بازگشت‌، فهمیدم نه تنها کسی در خانه نیست، که خانه هم خالی از وسیله هاست.
با اینکه دور تا دوره کلبه درُ پنجره بود، اما ذره ای از نوره آفتاب در آن هویدا نبود.
متعجب از این خانه عجیب و غریب، پا به داخل گذاشتم و قدمی به جلو برداشتم.
گلویم جوری خشک شده بود که تنها قطره آبی مرا سیراب می ساخت. تصمیم گرفتم کمی در اینجا بمانم و بعد از رفع خستگی، به راهم ادامه دهم و دیگر اجازه ندهم هوای بیابان گردی به سرم بزند.!
خود را پخش بر زمین کردم و بیشتر به داخل این کلبه دقیق شدم. به گمانم فشاره خستگی و تشنگی، رویم زیاد شده بود و چشم هایم آلبالو گیلاس میچید!
احساس میکردم پنجره های خانه آرام محو میشود و به دیوار می پیوندند. با دستم چشم هایم را مالش دادم تا شاید دیدم واضح شود اما درست دیده بودم! پنجره ها یک به یک محو می شدند و چیزی از آثارشان باقی نمی ماند.
تپش های قلبم شدت گرفت و بی معطلی نگاهم به در گره خورد. دره کلبه هم در حال محو شدن بود.!
صبر را جایز ندانستم و فوری به سمتش دویدم، اما تا قبل اینکه دستم دستگیره در را لمس کند، دیواره چوبی را لمس کرد.
متعجب و البته ترسیده، اطرافم را نگریستم. نه دری بود و نه پنجره ای..!
هرچه راه خروج و ردُ بدل هوا بود، به دیوار تبدیل شد.

آنقدر ترسیده بودم که اشک هایم بی وقفه بر روی گونه ام سر سره بازی میکرد.
هنوز هم باورم نشده بود که من در خانه ای بی در و پنجره حبس و زندانی شدم. دیوانه وار و جنون آمیز، به دیوار مشت میکوبیدم و دلم میخواست به بیرون پرت شوم.
وقتی تلاش هایم بی نتیجه ماند، فریاد کشیدم و کمک خواستم. آنقدر مغزم قفل کرده بود که به خاطر نیاوردم کسی جز منِ دیوانه در این بیابانِ بی خشک و علف پیدا نمیشود.!
همانطور که اشک هایم پی در پی می بارید، با خود اندیشیدم شاید این خانه مرموز و عجیب، اتاقی داشته باشد که بشود از آن رهایی جست.
اطرافم تاریک بود و به سختی همه چیز را میدیدم. هق هق هایم در خانه اکو میشد و به خودم بازمیگشت. از کوله ام، چراغ قوه ام را برداشتم و روشنش کردم.
اولین چیزی که به چشمم خورد، پله ای بود که بالا میرفت. شاید این پله به پشت بام یا چمیدانم اتاقی چیزی منتهی میشد.
به سمته پله ها رفتم و تا قصد کردم پا رویش بگذارم، پایم به دیوار اصابت کرد.

دلم میخواست آنقدر جیغ بکشم که حنجره ام پاره شود.!
چیزی که مقابله چشم هایم بود، پله نبود بلکه تصویری از پله بود. دیواری که تظاهره پله بودن را میکرد!
سر گیجه ای گریبانم را گرفت و مغزم فرمان داد قبل آنکه پخش بر زمین گردم، خود بنشینم.
کمی که گذشت، گویا تازه اکسیژن به مغزم رسید. ترسی عجیب سر تا پایم را فرا گرفت و فکر های وحشت آور در ذهنم جولان میداد. چراغ قوه ام را از زمین برداشتم و دو مرتبه اطرافم را نگاه کردم. دیواره رو به چشم هایم، پر بود از عکس های من و اطرافیانم، از مادر و پدر گرفته تا صمیمی ترین دوست و خونی ترین دشمنم!

چیزی نمانده بود که دو شاخِ بلند از سرم بیرون بزند! یا من دیوانه شدم و تمامه این ها سراب است، یا قطعا در خوابی فرو رفتم که بیداری از آن مشکل است!
از جایم بلند شدم و سمته دیوار رفتم. نوره چراغ قوه را روی عکس ها زوم کردم و دوستم را نگریستم.
کناره من ایستاده بود و دستش دوره شانه ام حلقه شده بود. هر دو در عکس می خندیدم. من چشم هایم خیره به دوستم بود و دوستم، داشت به پشت سرمان نگاه میکرد.

رده نگاهه رفیقم را گرفتم و دنباله نقطه ای که ملکا به آن خیره بود، گشتم. در دسته راستش که کناره پهلو ام گذاشته بود، شئِ تیز و بُرنده ای دیدم. به گمانم چاقو یا خنجری در دست داشت. اما چرا به پهلو ی من نزدیکش کرد؟
شاید من اشتباه میکردم و آن، چیزه دیگری بود. قدمی به جلو برداشتم تا بیشتر دقت کنم.
ناگهان تصویر متحرک شد و من خیره به آن، همه چیز را دیدم. به چشم هایم باور نداشتم و سعی در فهمیدن آنچه دیدم کردم.!
بهترین دوستم و تمامه کسانی که از آنها در ذهن و دلم خدا ساخته بودم و بی ریا آنها را می پرستیدم، متظاهری بیش نبودند!
چیزی که من می دیدم تنها ظاهره آنها بود، زیبایی رفتارشان مرا مجذوب میکرد و هیچ گاه همچون حال، به درونشان نگریسته بودم.
باطن آنها همچون نانی کپک زده، حالت را بهم میزد!
در میان تمامه اطرافیانم، تعداده انگشت شماری باطن و ظاهرشان یکی بود. بقیه سیاه لشگری بیش نبودند!
انگار غم و ترس اینکه در خانه ای بی در و پنجره حبس شدم و راهِ رهایی ندارم، در نظرم کم رنگ آمد و خیالِ اینکه چه ساده به بی ارزش ترین و ریا کار ترین افراده زندگیم بها دادم و از آنها در شهر دلم قدیسه ساختم‌، مغزم را از هم متلاشی میکرد.
پاهایم تحملِ سنگینی وزنم را نداشتند و آرام بر زمین سر خوردم.

نمیدانم چقدر گذشت. شاید دقیقه ها، ساعت ها، روزها، ماه ها یا به گمانم سال ها اما هرچقدر که گذشت، آنقدر طولانی بود که مغزم توانست به درستی درک کند و بفهمد هیچ وقت نباید هیچ کدام از حرف های چِشمم را باور کند.
زبانه چِشم، فقط آنچه که می دید را بازگو میکرد.
نمیدانم تا چه مدت در این کلبه تاریک و بی در و پیکر زندانی ام اما به خوبی میدانم که روزی از این جا رهایی خواهم جست.
کوله ام را از زمین برمیدارم و در حالی که نوره چراغ قوه ام را روی کاغذ تنظیم میکردم، قلمم را در میان انگشتانم فشردم و لیستی از تمامه شخصیت های زندگیَم نوشتم.
هر آنچه که دیده بودم در نظرم آمد و با حقیقته درونشان مقایسه کردم.
قاضی مغز و منطقم فرمان داد نامِ آنهایی که زبان و دلشان یکی نیست، خط بزنم و برای همیشه از زندگیم محوشان کنم.
نمیدانم چگونه جرئت یافتم و دانه دانه اسمه معضلات زندگیم را خط زدم.
وقتی قلمم روی اولین اسمه لیست خط کشید‌، گوشه ای از سقف سوراخ شد و تکه نوری میان تاریکی ها خود نمایی کرد!
متحیر اسمه بعدی را خط زدم که نورِ روشنایی، عرضش بیش تر از پیش شد.
حذف انگل های زندگیَم برابر شد با از بین رفتن تاریکی و پدید آمدن روشنایی!

حال تنها مانده بود آخرین اسم از تنها کسی که به گمانم بیش از همه دوستش می داشتم.
چشمانم را بستم و عقلم را با قلبم یکی کردم. احساس میکردم اگر آخرین و شاید دوست داشتنی ترین انسان زندگیم را از میان بردارم، راهِ آزادی از این خانه وارونه و بی در و پنجره را پیدا خواهم کرد.
انگشتانم قوت گرفت و بی وقفه فرمان مغزم را به انجام رسانیدم.
وقتی جوهره خودکارم روی اسمش جا خوش کرد، فوری نگاهم را به دیوار دوختم. آرام پنجره ها پدید آمدند و درِ خانه، آشکار شد.
داشتنِ کسی که دوستش داشتم برابر بود با حبس ابد در یک خانه تاریک و بی در و پنجره که رهایی از آن غیر ممکن بود.!
صبر را جایز نداستم و کوله ام را برداشتم. بدونه اینکه لحظه ای درنگ کنم، از خانه خارج شدم و در بیابانِ خشک و طاقت فرساعه زندگی، به ادامه راهم پرداختم.
این بیابانِ بی آب و علف روزی تمام میشود و در پیِ آن، چشم هایم جنگلی را مشاهده خواهند کرد که نظیرش را هیچ کجای دنیا ندیده و نمی بینم.
دلم نمی خواهد تا ابد در این بیابان بمانم، باید برای سبزی جنگل های پیشِ رویم که حال منتظره من هستند‌، تلاش کنم و در خاطرم بسپارم برای آزادی از زندان خود ساخته درونم، لازم است گاهی قیده چیز ها و کسانی که روزی محبوب من بودند را بزنم.
باید قبل از آنکه موهای سرم همرنگ دندان هایم شوند، حقیقت زندگی را درک کنم..!

 

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

ارسال دیدگاه

...بیشتر
logo-samandehi

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.