رمانکده | دانلود رمان و کتاب
دانلود انواع رمان و دانلود انواع کتاب عاشقانه ، پلیسی ، تخیلی
داستان کوتاه قهرمان زندگی

? دانلود داستان : کوتاه قهرمان زندگی
? نوشته: ندا بدرود
? ژانر: #اجتماعی،عاشقانه

 

باکمی تردید زنگ خانه را فشرد،وبعداز کمی انتظارقامت نسبتا خمیده مادرش در چهارچوب در نمایان شد!انتظارش رانداشت ولی مادر سخت در آغوش گرفت فرزند ناخلفش را!
مادر:کی ازاد شدی مادر جان،چرا خبر ندادی؟!
-میگم براتون!
چند پله منتهی به‌حیاط راطی کرد وباامیدهای زندگی اش روبه رو‌شدوباز هم تررردید!لبخندی به روی هردوپاشید!الهه باکمی سوظن به اونگاه میکرداماآرزوبهسویش پرکشید!
آرزو:واییی بابابلاخره اومدی؟!به ارامی دست های حلقه شده دخترکش را باز کرد!
-اره باباجون!حاظربشینتاچنددقیقه دیگه بریم بیرون!!!
-واقعی میگی بابا؟!کجامیریم؟
چقدرخوش حال کردن این دختر هشت ساله اسان بود!
-یه جایی هم میریم دیگه!ونگاهی به الهه انداخت،هنوز اخم‌هایش درهم بودشایدحق داشت!به ارامی ازکنارش گذشت ووارد اتاقش شد،موقع بستن درمتوجه صحبت های مادروالهه شد،اهمیتی ندادودررابست!درکمدلباس هایش مشغول کنکاش بود،که چندضربه به درنواخت والهه وارداتاق شد!به دختربیست ساله اش که قراربود تاچندی دیگر عروس شودخیره شد!الهه به ارامی نزدیکش امد!
الهه:این پیراهن تمیزواتو شدس!
کی این دختر بزرگ شده بود،چرا متوجه بزرگ شدنش نشده بود!پیراهن رابه سمتش گرفت اماچشم اوچیز دیگری را گرفت!برق حلقه موجوددردست چپ دخترش مانندخاری درچشمش فرو رفت!ودر تصمیمش مصمم ترشد!به خودش امدمثل اینکه چند دقیقه ای میشد که دخترش منتظرکلامی ازاوبود،به اجبار لبخندی زد
-دستت درد نکنه دخترممم!
الهه اماسری تکان داد وسریع از اتاق خارج شد!
………………..
دوساعت بعد
نیمی از حواسش به اسلحه که دردستش بود ونیمه دیگر به دختر هایش!الهه با گوشی که به گفته خودش همسرش خریده بودلحظات را ثبت میکرد!وآرزو باسوال هایش اورا کلافه کرده بود!
آرزو:اینجا کجاس اوردیمون؟!این تفنگ چیه دستت!
الهه:چقدر سوال میپرسی!
-مال دوستمه!
آرزو نگاهی به پدرش انداخت،شاید اگر فرزندش نبود میگفت:اره تو راست میگی!
الهه دوربین راروی اوزوم کرده بود!اهمیتی نداشت،چند گلوله وارد جان گلوله کردواصلحه راتنظیم کردوسمت آرزو گرفت تیر اول وفریادنه بابادخترهاااوتیر دوم که درست وسط قفسه سینه دخترکوچکش فرو رفت!الهه ناباور به او زل زده بودوامابارباتمام بی رحمی اصلحه را سمت الهه گرفت وباز هم شلیک!
کنار جسد دختر ها نشست چقدر معصوم بودند،چقدراو ظالم بود،چطورتوانست،اماپرسیدن این سوال چه فایده ای داشت؟!چه توضیحی باید به بقیه میداد؟!فقط سه سال از حبسش گذشته بود که خبر نامزدیه دخترش را شنید بالعکس همه پدر ها نه تنها خوش حال نشد بلکه….
باخوداندیشیداین بهترین کار بوداگردامادش بعدازشروع زندگی مشترک بادخترش دائمابه او سرکوب میزدچه؟اگراتفاقی برای مادرش می افتاد ارزو چه میشد؟!چه کسی ازاو مراقبت میکرد؟پس همین بهتر که می مردند،شایدبه گمان خودش اینطورباخیال راحت باقی عمرش رادرزندان میگذراند!
ندابدرود

دانلود رایگان
داستان کوتاه ذهن بیمار

  • اشتراک گذاری
https://www.romankade.com/?p=6601
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این محصول

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

ورود کاربران

درباره سایت
رمانکده | دانلود رمان و کتاب
بزرگترین سایت دانلود رمان عاشقانه ، رمان پلیسی ، رمان طنز در خدمت شما عزیزان می باشد . امیدواریم بهترین لحظات رو در کنار هم تجربه کنیم
آخرین نظرات
  • googlegoogle...
  • من واسه بقیه رمان پرداخت کردم ولی،هیچ لینکی واسه من ارسال نشد...
  • الههسلام خسته نباشید نویسنده عزیز رمان جذاب و زیبایی بود...
  • Lbبه شدددددت زیبا بود...
  • پریساعالی بود...
  • حیدریبله منم واریز کردم لینکی ارسال نشد...
ابر برچسب ها
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمانکده | دانلود رمان و کتاب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.