شما در مسیر:

صفحه اصلی

داستان کوتاه

هستید.

داستان کوتاه

داستان های کوتاه بسیار زیبا و اموزنده و همینطور عاشقانه جدید خدمت شما عزیزان مباشید این داستان ها اختصاصی سایت رمانکده میباشد و تمامی این داستان ها با کاور های اختصاصی هر داستان طراحی و نوشته شده و داخل سایت قرار میگیرند.شما نیز چنانچه که داستان کوتاه دارید و میخواهید داخل سایت قرار دهید حتما با مادر ارتباط باشید . در ضمن این داستان ها از بهترین نویسنده های انجمن میباشند و حتی بعضی از این داستان در کتب و مجلات مطرح کشور به چاپ رسیده اند. سایت رمانکده در خدمت شما عزیزان هست تا لحظات خوشی را در این سایت سپری  فرمائید

  • داستان کوتاه بیگودی های خاکی

    داستان کوتاه بیگودی های خاکی

    داستان کوتاه بیگودی های خاکی بسم الله الرحمن الرحیم  بیگودی های خاکی   توجّه : جمله هایی که پررنگ هستند از واقعیت های دفاع مقدّس هستند و از خاطرات ایثارگران سرچشمه می گیرند ...

    more
  • داستان کوتاه زن

    داستان کوتاه زن

     داستان کوتاه زن #صد_داستان_صد_نقاشی #داستان_بیست_و_یکم #زن + بعد چی شد؟ ویکتور رو کجا دیدی؟ - میدونی؟ مشکلِ بزرگِ من اینه که؛ خیلی زود همه‌ی افراد، همه‌ی مشکلات من رو می‌فهمند. + اگه معذب میشی، نگو. - بیخیال؛ ...

    more
  • داستان کوتاه حالت تهوع

    داستان کوتاه حالت تهوع

    داستان کوتاه حالت تهوع #صد_داستان_صد_نقاشی #داستان_نوزدهم #حالت_تهوع بعد از دیدنش، چشامو بستم ... هیچی بدتر از این نیست که برای رهایی از بدبختی، چشاتو ببندی و همون بدبختی، اولین چیزی باشه که خیال، تقدیمت میکنه. سال ۱۳۶۹ ...

    more
  • داستان کوتاه تعریف حیثیت

    داستان کوتاه تعریف حیثیت

    داستان کوتاه تعریف حیثیت #صد_داستان_صد_نقاشی #داستان_بیستم #تعریف_حیثیت با اِسپیرو، اسبِ نازنینم به سمتِ وایومینگ یا همون ایالات گاوچرانها میرفتم، یه سرزمین با تپه‌های داغ، نزدیکِ رشته‌کوه‌های راکی... هِنری منو دید میزد، نه اینکه متوجه نباشم اما ...

    more
  • داستان کوتاه مجنون

    داستان کوتاه مجنون

    داستان کوتاه مجنون - وایی هوا چه قدر سرد شده؟ چشمانم که به نوک سرخ شده ی بینی اش افتاد، لبخند عمیقی بر روی لبان جا خوش کرد. با دیدن لبخندم، اخم در ...

    more
  • داستان کوتاه راز آن موهای جوگندمی

    داستان کوتاه راز آن موهای جوگندمی

    داستان کوتاه راز آن موهای جوگندمی سرم را از دنیا مجازی بیرون می کشم و نگاهم را به دستان رنجورش می دوزم. دلم می گیرد از تمام تنهایی هایی که سهم این ...

    more
  • داستان کوتاه به پاریس خوش اومدی

    داستان کوتاه به پاریس خوش اومدی

    داستان کوتاه به پاریس خوش اومدی #به_پاریس_خوش_اومدی بی‌شرف، درب رو با لگد شکست؛ دنبال من بود. رفتم توی کابینتِ زیرِ سینکِ‌ ظرفشوئی قایم شدم. مامانم گفت، نیستش؛ رفته؛ از کشور رفته. مامانم رو هُل ...

    more
  • داستان کوتاه سازی از نوای دل

    داستان کوتاه سازی از نوای دل

    داستان کوتاه سازی از نوای دل سازی از نوای دل مثل همیشه روی آن صخره نشسته بود و به دریا زل زده بود موهای پریشانش را به دست باد سپرده بود و باد ...

    more
  • داستان کوتاه ماجراهای پسر طلا فروش

    داستان کوتاه ماجراهای پسر طلا فروش

    داستان کوتاه ماجراهای پسر طلا فروش مربوط به گروه سنی کودک و نوجوان ماجرهای پسر طلافروش یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا، هیچ کس نبود. روزی روزگاری، نه در زمان های گذشته، ...

    more
  • داستان کوتاه عاقبت اعتماد

    داستان کوتاه عاقبت اعتماد

    داستان کوتاه عاقبت اعتماد روزی سگ شکاری جوانی عاشق یک گرگ شد. با آن که می دانست او از آن گرگ دیگریست و خواستنش بی ثمر اما دست از تلاش نکشید و به ...

    more
  • داستان کوتاه احترام به مردم

    داستان کوتاه احترام به مردم

    داستان کوتاه احترام به مردم #احترام_مردم #مرضیه_الف جوانی برای اولین بار وارد شهری شد و همانطور که بین کوچه ها راه می‌رفت متوجه پیرمردی شد که از جلوی هرکسی که رد می‌شد به او احترام ...

    more
  • داستان کوتاه کلید قلبم

    داستان کوتاه کلید قلبم

    داستان کوتاه کلید قلبم #کلید_قلبم #مرضیه_الف قلبم پنجره‌ای نداشت فقط دری داشت به بلندای در قلعه ها. آن را قفل کرده بودم و کلیدش را در پستوی ذهنم پنهان کرده بودم؛ تو تلاش کردی و ...

    more
  • داستان کوتاه توهم

    داستان کوتاه توهم

    داستان کوتاه توهم صدای آژیر آمبولانس روحم را به بند می کشد و روی اعصاب ضعیف شده ام رژه می رود. نور قرمز رنگ ساطع از چراغ های اتومبیل غول پیکر تیله ...

    more
  • داستان کوتاه هدیه ای بنام ماه

    داستان کوتاه هدیه ای بنام ماه

    داستان کوتاه هدیه ای بنام ماه داستان کودک هدیه ای بنام ماه روزی روزگاری، نه خیلی سال پیش، بلکه در همین زمان های اخیر، دختر بچه ای، نه در سرزمینی دور، بلکه یک جایی ...

    more
  • داستان کوتاه بزرگ مرد کوچک

    داستان کوتاه بزرگ مرد کوچک

    داستان کوتاه بزرگ مرد کوچک داستان کوتاه بزرگ مرد کوچک علی هراسان و ملتهب با آخرین توان می دوید، رمقی برایش باقی نمانده بود و نفس نفس می زد اما پا تند کرد تا ...

    more
  • داستان کوتاه معجزه ی صبر

    داستان کوتاه معجزه ی صبر

    داستان کوتاه معجزه ی صبر داستان کوتاه معجزه ی صبر با شنیدن صدای زنگ خانه دست از کار کشید و همان طور که دستانش را با حوله پاک می کرد به طرف در ...

    more
  • داستان کوتاه درد بی درمون

    داستان کوتاه درد بی درمون

    داستان کوتاه درد بی درمون #درد_بی‌درمون لالا لالا لالا ای گل بیدوم لالا لالا لالا شیرین زبونوم لالا لالا لالا مرهم دردوم لالا لالا لالا بخواب مادر نازوم لالایی من دیگ مادر نداروم لالایی رفته اون، سنگ ...

    more
  • داستان کوتاه برای با تو بودن انسان بودن کافی ‌ست

    داستان کوتاه برای با تو بودن انسان بودن کافی…

    داستان کوتاه برای با تو بودن انسان بودن کافی ‌ست #داستانک #برای_با_تو_بودن_انسان_بودن_کافی‌ست تو مرا آفریدی و این برای تو کار آسانی بود. مرا اشرف مخلوقات نمودی و باز هم برایت آسان بود. نامم را با ...

    more
  • داستان صوتی عروسک پارچه ای

    داستان صوتی عروسک پارچه ای

    داستان صوتی عروسک پارچه ای داستان صوتی عروسک پارچه ای به گویندگی فاطمه سلمانی و به قلم زهرا فاطمی     [playlist images="false" ids="11727"]       درصورت تمایل به همکاری با تیم صوتی سایت رمانکده نمونه کار ...

    more
  • حضورش - داستان کوتاه لمس حضورش

    داستان کوتاه لمس حضورش

    داستان کوتاه لمس حضورش #داستانک #لمس_حضورش ‌دل،دل ای دل ناآرام، آرام بگیر! بعد از آن همه دویدن، رمقی برایش نمانده بود، سینه اش از آن همه گریه سر مزار پدرش می‌سوخت. خسته و ناامید پشتش ...

    more
  • داستان کوتاه حسادت خانمان سوز

    داستان کوتاه حسادت خانمان سوز

    داستان کوتاه حسادت خانمان سوز #حسادت خانمان سوز معشوقه ام بمان! بمان و هرصبح ، زیبایی نگاهت را میهمان قلبم کن! بمان و با روح زنانه ات بی تابی های مردانه ام را آرام ...

    more
  • داستان کوتاه قاصدک خوشبختی

    داستان کوتاه قاصدک خوشبختی

    داستان کوتاه قاصدک خوشبختی #داستانک #قاصدک_خوشبختی دستش را روی شکم برآمده اش کشید و با سرمستی شروع به خندیدن کرد؛ چرا که پس از سال ها انتظار طاقت فرسا، حال ثمره ی عشق آسمانیش ...

    more
[download_cart]

به عنوان فروشنده و یا بازاریاب ثبت نام کنید

توجه فرمایید که بعد از تایید مدیریت ثبت نام شما تکمیل خواهد شد.

[wppb-register]
[wppb-login]
[wppb-login]
...بیشتر

برای ارتباط بیشتر با رمانکده ما را در صفحه های اجتماعی دنبال نمایید.

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.