شما در مسیر:

صفحه اصلی

رمان عاشقانه

داستان کوتاه معدن امید

هستید.

داستان کوتاه معدن امید

داستان کوتاه معدن امید

#فرزانه_زارعی

#مسابقه

 

بعد از کلی نذر و نیاز ننه علی بلاخره کار پیدا کرده بودم‌. اوایل اسفند و نزدیک عید بود و حسابی پول لازم بودم اما اصلا راضی به کار در آن دخمه تاریک ذغال سنگ  نبودم. اصلا یادش می افتادم تنگی نفس میگرفتم از دیشب عزا گرفته بودم و به زمین و زمان ناسزا میگفتم. اصلا من را چه به کار توی معدن ، هر کسی به من نگاه میکرد می‌دانست با این هیکل استخوانی به درد کار سنگین نمی‌خورم .صبح اول وقت هم می‌بایست آنجا میبودم. با کلی غرولند بلاخره چشم بستم و خوابیدم.

صبح با صدای ننه علی از خواب بیدار شدم. داشت نماز می‌خواند باز غرغرهای اول صبح ام شروع شد.

ننه علی تو که انقدر نماز میخونی چیزی  گیرت اومده ؟

سری تکان داد و رکوع کرد. بلند شدم و لباس پوشیدم. از دیشب ننه علی لباس تیره برایم گذاشته بود میگفت لباس کار باید رنگش تیره باشه ننه. منم به مسخره میگفتم ننه علی من خودم سیاهم برم معدن جزغاله هم میشم شب دیدی منو نترسی.

ورد زبانش استغفرالله بود.  استغفرالله گویان به آشپزخانه آمد .گفتم: ننه علی این همه طلب بخشش برای چیه آقام و ننه م سر نماز بودن زلزله اومد موندن زیرآوار یکمم گله گی کن ازش هم عروست رفت هم پسرت علی ، یه نون خورم بهت اضافه شد.

باز استغفرالله گفت و لقمه ای برایم گرفت.بوی پنیر گوسفندی با خیار حسابی اشتهایم را باز کرده بود اولی را که خوردم دومین لقمه را داد دستم و گفت : رضا دیرت میشه ننه برو تو راه بخور.

اسم معدن که می‌آمد خلقم تنگ میشد. اما چاره ای نبود باید سروسامانی به زندگی ام میدادم .به آقای ملیحه قول داده بودم تا سر سال کار میکنم و دوباره می‌آیم خواستگاری دخترت.

با هر جان کندنی بود لقمه به دست راه افتادم و به موقع به سرویس معدن رسیدم.هیچ کس اندازه من دمغ نبود بیشترشان  در حال صبحت بودند و تعدادی هم چرت می‌زدند. به مقصد که رسیدم سرکارگر،  من را به دونفر معرفی کرد و گفت : بچه ها تازه وارده راش بندازین.

مگر میشد توی معدن کار کنی و بخندی. هر دو قبراق بودند.یکی بلند تر از آن یکی بود ،هر دوی آنها مانند من لاغر بودند. اگر آقام زنده بود همسن اینها میشد او هم همیشه لبخند به لب داشت حتی وقتی شیشه پنجره سید میرزا رو شکستم باز لبخند داشت .با صدای مرد قد کوتاه به خود آمدم میگفت : من ممدم اینم رحمت ولی من بهش میگم هیتلر.

دانلود رایگان
دانلود رمان عاشقانه نوای قلب ماه راز

به رحمت نگاه کردم سیبیل داشت همون هیتلر بیشتر بهش می آمد.بلاخره خندیدم و گفتم : خوش وقتم منم رضام .

ممد به هیتلر اشاره کرد و گفت : چه لفظ قلمم هست.

هر دو خندیدند هیتلر دستش را به سمتم دراز کرد  و دست دادیم . گفت : این ممد شوخه به دل نگیری.

گفتم: همین خوبه وگرنه تحمل اینجا سخت تر میشه.

وارد معدن شدیم همان اول کاری حس کردم نفسم گرفت ،بوی زننده ای  داشت دستم را به دماغم نزدیک کردم. هیتلر کلاه ایرلندی اش  را روی سرش جا به جا کرد و گفت : عادت میکنی.

کمی که جلو تر رفتیم چند راه رو باریک به راه روی اصلی باز می‌شد وارد دومین راه رو شدیم کمی تنگ و تاریک بود چشمانم کمی طول کشید تا به نور کمش عادت کند تقریبا به ته راه رو رسیده بودیم ‌که ممد را ندیدم گفتم: هیتلر ممد کجا غیبش زد؟

هیتلر به چاه عمیقی که رویه رو یمان بود اشاره کرد و گفت : بپر از نردبون پایین برو میبینیش.

نور علی نور شد باید زیر زمین هم میرفتم. از نردبان که پایین رفتم ممد چراغ ها را روشن کرده بود،  نسبت به راه روی تنگ بالا، این پایین بزرگ تر بود گفتم : خوبه اینجا بزرگه.

ممد گفت : اثر من و هیتلره. انقدر کندیم تا بشه این. حالا برو اون پوتک رو بردار و هر جا دلت خواست بکوب. امروز اینایی که کندیم و جمع کنیم  از فردا میریم راه روی سی یه دوماه هم اونجایم.

گفتم : همینم مونده تو زیره زمین کار کنم.

ممد با لودگی گفت : جای همه مون زیر زمینه غر نزن.

هیتلر گونی ها رو آورد و با ممد مشغول به پر کردنش شدند. هر دو شان مثل من لاغر بودند اما زورشان زیاد بود مخصوصا ممد که خیلی فرز بود تا من به خودم بجنبم یک گونی پر شد .ممد گفت : هیتلر جون سیبیلت گیر نده میخام لخت شم گرمه.

با یک حرکت تیشرت سیاهش را درآورد. هیتلر با لبخند سری تکان داد و طنابی که از بالا انداخته شده بود  را به گونی وصل کرد. چشمم به ممد افتاد که به بیل عجیب و غریبش تکیه داد بود و راضی از کارش لبخند پیروزی میزد. گفت : اسم تو رو گذاشتم صحنه آهسته.

دانلود رایگان
دانلود رمان نیاز عاشقی

با خنده گفتم : خیلی کندم؟

گفت :  اون که بر منکرش لعنت اما دوساعته زل زدی به من و هیتلر . بابا دل بکن همچین آش دهن سوزی نیستیم.

هیتلر پقی خندید و گفت : باز این دهن گشادش باز شد .

 

پارت دوم

#معدن_امید

#فرزانه_زارعی

#مسابقه

 

دست کرد توی جیبش و یه گلوله اندازه گردو پنبه پرت کرد سمتم.پنبه را روی هوا گرفتم. گفت : نگا به سیاهیش نکن بکن تو گوشت وگرنه امروز رو سر دردی.

ممد اخم ساختگی کرد و گفت : نگو اینطوری حساسم دلم میشکنه.

ممد تمام روز را به من هیلتر گیر میداد و می‌خندید. حالا من در سخت ترین شغل جهان کار می‌کردم و از اخم و بد خلقی صبح اثری نبود اصلا متوجه گذر زمان هم نشده بودم . من بعد از اولین روز کاری ام با ممد و هیتلر به این درک رسیده بودم که این من بودم که باید عوض میشدم. به قول ممد که گفت تو اگر توی شرکت و پشت میز کار میکردی بازم راضی نبودی بس که غرغر میکنی.

بعد زلزله بم هیچ وقت از چیزی لذت نبردم آخر هم ننه علی تاب نیاورد و به راور کوچ کردیم. مشکل من بودم نه زمین و زمان یا حتی خدا، من باید عوض میشدم.

آن شب وقتی به خانه رسیدم ننه علی جلوی در چشم انتظار نشسته بود تا من را دید گفت : آهای سیاه سوخته دیدی ازت نترسیدم.

بغلش کردم و گفتم : تو کی از من ترسیدی آخه ننه حتی وقتی غرق خون منو از زیر آوار کشیدی بیرون هم نترسیدی.

با آن قد کوتاهش روی نوک انگشتانش ایستاد و پیشانی ام را بوسید و گفت : آقای ملیحه زنگ زد و گفت اگر این پسر اونقدر جنم داره که توی معدن کار کنه پس میتونه شوهر خوبی برای ملیحه باشه. گفت سر برج که عیده بیا ملیحه رو هم بردار برین سر خونه زندگیتون.

این بهترین عیدی من بعد از سالها بود.

+1
  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.