رمانکده | دانلود رمان و کتاب
دانلود انواع رمان و دانلود انواع کتاب عاشقانه ، پلیسی ، تخیلی
داستان کوتاه پوست پیاز

داستان کوتاه پوست پیازاین داستان را خانم لیلا غلامی برای من تعریف کرده است.اصل قصه مربوط به سال ها پیش در یکی از طوایف لر اطراف خرم آباد است.پوست پیازآن شب باران به سختی می بارید. تیام تنها در سیاه چادر خود کنار آتش نشسته بود. گاه گداری کتری را از روی هیزم ها برمی داشت و برای خود چای می ریخت. از بیرون سیاه چادر صدایی شنید._ ننه تیام، ننه تیام، بیا این مردها آمده اند دنبالت.تیام بهترین مامای ...

  • 616 روز پيش
  • علی غلامی
  • 941 بازدید
  • 2 نظر

دانلود رمان مرد دوچهره

دانلود رمان مرد دوچهره

دانلود رمان مرد دوچهرهجان اسمیت، بیست و پنج ساله، عینکی، با چشمان سبز، قد بلند، موهای بلوند و صورتی نسبتاً لاغر. پدر و مادرش سال ها پیش از دنیا رفته اند و او مدت ها تنها زندگی کرده. پس از اتمام دانشگاه هنر، برای گذراندن تعطیلات به دیدار برادر بزرگ ترش که بسیار کم او را می بیند، می رود. برادر مرموزی که زیاد محل سکونتش را تغییر می دهد، با همسایه هایش قاطی نمی شود و در خانه از ...

دانلود رمان سرزمینی پشت آینه ها

دانلود رمان سرزمینی پشت آینه ها به قلم علی پایندهپرفروش ترین کتاب ها، پربیننده ترین فیلم ها و سریال های روز جهان مربوط به ژانر فانتزی هستند. چیزهایی مثل هری پاتر. مثل ارباب حلقه ها. مثل بازی تاج و تخت. مثل خاطرات خون آشام. و غیره و غیره.در این کتاب ها، فیلم ها و سریال ها که بیشتر ساختۀ ملت های غربی هستند، نویسندگان غربی قصه ها، اسطوره ها و افسانه هاشان را دوباره سازی می کنند. به قول استاد ...

  • 1107 روز پيش
  • علی غلامی
  • 14,602 بازدید
  • 13 نظر
داستان کوتاه کشف آمریکا به قلم علی پاینده

داستان کوتاه کشف آمریکا به قلم علی پایندهمی گویند که انسان ها توسط زئوس آفریده شدند. زئوس علاقه ی خاصی به این آفریدگان خود داشت.اما همه ی خدایان مثل او نبودند. مثلاً برادر زئوس پوزئیدون که خدای دریاها بود از این آفریدگان برادرمتنفر بود. همیشه ناراحت بود که چرا انسان ها که روز اول قرار بوده ساکن خشکی باشند مرتب سواربه وسیله های ساخت خود مثل قایق و کشتی می شوند و به قلمرو حکومت او تجاوز می کنند. همیشهاز ...

داستان کوتاه کره اسب بالدار به قلم علی پاینده

داستان کوتاه کره اسب بالدار به قلم علی پایندهبه گابریل گارسیا مارکزکره اسب بالدارآن شب طوفان بدی بود. باران به سختی می بارید و قطره های تگرگ بار آن می خورد به سقف های آهنیِ مزرعه ی اسب ابراهیم و مینا جوری که مینا مرتب زیر لبدعا می خواند و خود را به ابراهیم می فشرد و ابراهیم او را دلداری می داد که نگران نباشد و ممکن نیست که به این راحتی ها ساختمان ها خراب شود و کل ...

داستان کوتاه الکس

داستان کوتاه الکس به قلم علی پایندهاین متن از آخرین نسخه های روزنامه های کاغذی چاپ شده به دست بشر استخراج شده است.زمان و تاریخ دقیق چاپ مشخص نمی باشد.نامش را Alex گذاشته بودند. او اولین موش از زیر گونه ی نوعِ خود بود. نوعی موش با هوشِ فرا طبیعی. هوشی در حدِ انسان ها. حتی شاید مافوق انسان ها.آلکس در یک آزمایشگاهِ زیست شناسی به وجود آمد. آزمایشگاهی چند منظوره جهتِ ساختِ سلاح های جدید. آزمایشگاهی متعلق به کنسرسیومی ...

داستان کوتاه مراسم تسلیت به قلم علی پاینده

داستان کوتاه مراسم تسلیت به قلم علی پایندهقرار شده بود همه ی بچه های پاساژ سر ساعت سه درِ پاساژ جمع شوند تا برویم منزل آقای تهامی.از صبح همه راجع به مرگ پسرش صحبت می کردند. از اینکه چطور یک جوان بیست ساله سکته کرده و مرده.یک عده ای می گفتند که حتماً یک کاری کرده که این اتفاق برایش افتاده وگرنه چطور ممکن است کسیتوی این سن سکته کند و یک عده ی دیگر هم می گفتند که نه ...

داستان کوتاه محبت

داستان کوتاه محبت

داستان کوتاه محبتمحبتهمین‏که به سمتش رفتم، چَهچَهه اش قطع شد. پرید و آن سوی قفس رفت.ایستادم. نگاهش کردم. مضطرب بود. تکان که می خوردم، می پرید. از اینسو به آن سو می رفت. به میله ها برخورد می کرد و دوباره پایین می آمد.هیچ راه گریزی نداشت. نزدیک تر رفتم. می پرید و می نشست و می پریدو می نشست. نوکش را باز کرده بود و لَه لَه می زد. قفس چه جای تنگیبود برایش. چه حسی دارد که تمام ...

داستان کوتاه آخرین نامه

داستان کوتاه آخرین نامهقسمتی از داستان : آخرین نامهاوایل که خبرهایت می رسید، دلم می خواست سرم را بکوبم به دیوار.دلم می خواست یکی را پیدا کنم و آنقدر گلویش را فشار دهم تا خفهشود. واقعن شانس آوردی که آن روزها دَمِ دستم نبودی. حتمن خودتهم یک جورهایی می فهمیدی که به ملاقاتم نمی آمدی. البته هنوزبسته هایت می رسید؛ پولت همینطور. وقتی با خودم فکر می کردمکه این پول از کجا می آید، دلم می خواست بگیرمت و تمام آن ...

داستان کوتاه هدیه ای بنام ماه

داستان کوتاه هدیه ای بنام ماهداستان کودکهدیه ای بنام ماهروزی روزگاری، نه خیلی سال پیش، بلکه در همین زمان های اخیر، دختر بچه ای،نه در سرزمینی دور، بلکه یک جایی همین دور و بر خودمان زندگی می کرد. امااین دختر بچه شباهتی عجیب با تمام دختر بچه های قصه های تاریخ داشت. اوتنها بود. نه اینکه کسی را نداشت، هم پدر داشت، هم مادر، هم برادر بزرگ تر،هم خاله و عمه و عمو و دایی، و خلاصه کلی فک و ...

دل نوشته عصا

دل نوشته عصا‌ عادت داشت بدون عصا در محوطه ی مدرسه راه برود. مُدام زمین می خورد.معلم بلندش می کرد، عصا را به دستش می داد و می گفت: عصا مثل چشمان توست.معلم چند بار عصا را به سنگ جلوی پایش می زد و ادامه می داد: این طور تو صدای چیزها را می شنوی و دیگر زمین نمی خوری.[caption id="attachment_11596" align="alignnone" width="300"] دل نوشته عصا[/caption]معلم می رفت و او دوباره عصا را دور می انداخت.علی پاینده

ورود کاربران

درباره سایت
رمانکده | دانلود رمان و کتاب
بزرگترین سایت دانلود رمان عاشقانه ، رمان پلیسی ، رمان طنز در خدمت شما عزیزان می باشد . امیدواریم بهترین لحظات رو در کنار هم تجربه کنیم
آخرین نظرات
  • اقا من هر کاری میکنم نیس فصل دومش بزارینش خب...
  • عاطفه غفوریانسپاس یگانه ی عزیز...
  • عاطفه غفوریانسپاس فراوان...
  • سپاس فراوان...
  • ممنون بابت رمان خوبتون پس چرا نصفه بود...
  • haniehیه بار دیگه لینکشو بزارید...
ابر برچسب ها
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمانکده | دانلود رمان و کتاب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.