رمانکده | دانلود رمان و کتاب
دانلود انواع رمان و دانلود انواع کتاب عاشقانه ، پلیسی ، تخیلی
دل نوشته ی تو رفتی

دل نوشته ی تو رفتیتو رفتی و من هم پشت سرتتوراهت را جدا کردی و من در این بیراهه ماندمآنقدر که میخوام کسی بیاد من را دست خودم بدهد!#علی_کیا[caption id="attachment_14378" align="alignright" width="200"] دل نوشته ی تو رفتی[/caption]

دل نوشته ی آغوش تو

دل نوشته ی آغوش توآغوش تو دنج ترین کافه شهر است#علی_حقیقت[caption id="attachment_14375" align="alignright" width="200"] دل نوشته ی آغوش تو[/caption]

دل نوشته ی گذشته

گذشته را رهامی کنیودر خلاصی از آنلذت میبری ولیزمانی خواهد رسید که گذشته در مقابلت خواهد رقصید#علی_حقیقت 

دل نوشته ی سیگار

دل نوشته ی سیگارسیگار شش هایت رامیکشیدخاطرات دودمی شدو من خیره به آیینهآخرین نفس هایم را می شمردم ...#علی_حقیقت 

دل نوشته دست های من

دل نوشته دست های منست های من درغروب چشمانت سردشد.گاه گاهی یادی کن،هیزمی به این دل،آتش بزن.علی حقیقت 

دل نوشته تلاطم

دل نوشته تلاطم

دل نوشته تلاطمانسان در تلاطم بودن را دوست دارد،چه زیباست که خود این تلاطم را ایجاد کند.[caption id="attachment_12899" align="alignnone" width="300"] دل نوشته تلاطم[/caption]علی حقیقت 

دل نوشته دل

دل نوشته دل

دل نوشته دلسر به تن مندل به دست توسنگینی می کرد.علی[caption id="attachment_12895" align="alignnone" width="300"] دل نوشته دل[/caption]حقیقت 

دل نوشته سکوت شهر

دل نوشته سکوت شهرهر شب دختریمیان سکوت شهرخاطراتش را قیچی می کرد...علی حقیقت[caption id="attachment_11774" align="alignnone" width="300"] دل نوشته سکوت شهر[/caption]

دل نوشته دل های سوخته

دل نوشته دل های سوختهموهایت گردابی بود،که عطرش هوس آب تنی به دل های سوختهمی داد...علی حقیقت[caption id="attachment_11697" align="alignnone" width="300"] دل نوشته دل های سوخته[/caption]

دل نوشته زیرباران

[caption id="attachment_11573" align="alignnone" width="300"] دل نوشته زیرباران[/caption]من تکرار می شومزیر بارانی کهتو میروی...علی حقیقت

دل نوشته آشوب دنیا

دل نوشته آشوب دنیاسکوت چشمانت در این آشوب دنیا،آخرین پناهگاه برای آرامش بود...علی حقیقت[caption id="attachment_11375" align="alignnone" width="249"] دل نوشته آشوب دنیا[/caption]

دلنوشته عطش گناه

دلنوشته عطش گناهبمانسیب بچینعطش گناه دارم ...[caption id="attachment_11285" align="alignnone" width="300"] دلنوشته عطش گناه[/caption]علی حقیقت

دلنوشته بخند

دلنوشته بخندبخندلبخند توجنجالی ترین اتفاق شهر است...#علی_حقیقت [caption id="attachment_10655" align="aligncenter" width="405"] دلنوشته بخند[/caption]

دلنوشته خاطرات دود می شد

دلنوشته خاطرات دود می شد سیگار شش هایت را می کشیدخاطرات دود می شدو من خیره به آیینهآخرین نفس هایم را می شمردم ...#علی_حقیقت 

دلنوشته روزی که عشق گریه کرد

دلنوشته روزی که عشق گریه کرد[caption id="attachment_10228" align="aligncenter" width="450"] روزی که عشق گریه کرد و خوشبختی پر کشید.خنده میان دهن ها زخم شد.اشک ها،تبسمی غمگین بودند که لا به لای فراموشی جاری می شدند.زمان از یادها رفته بودند.میان قلبهای مه گرفته فاصله ها غوغا می کرد#علی_حقیقت[/caption]  پیج های اینستا و تلگرام دلنوشته های عاشقانه رو دنبال کنید :[caption id="attachment_10128" align="alignright" width="127"] تلگرام دلنوشته های عاشقانه[/caption][caption id="attachment_10127" align="alignleft" width="132"] اینستاگرام دلنوشته های عاشقانه[/caption] 

دلنوشته نگاهت

دلنوشته نگاهت[caption id="attachment_10204" align="aligncenter" width="450"] نگاهت به کجا افتاد که دیگر پیدایش نکردم...علی حقیقت[/caption]

دلنوشته آخرین سمفونی نفسهایم

دلنوشته آخرین سمفونی نفسهایم[caption id="attachment_10200" align="aligncenter" width="450"] آخرین سمفونی نفسهایم،روی موج های موهایت رقم خورد... #علی_حقیقت[/caption]

دلنوشته بویت از دور مرا فریاد میزند

دلنوشته بویت از دور مرا فریاد میزند[caption id="attachment_10197" align="aligncenter" width="450"]  [/caption] بویت از دور مرا فریاد میزند،چشمانت گفت تو را میخواهم،و من در انتهای جادهآغوشت را قدم میزدم...#علی_حقیقت

دلنوشته مژه های تو

دلنوشته مژه های تو زمان در مژه های تو گره خورده بود،هر بار که پلک میزدی، زندگی مکثمی کرد و من خیره به تو می ماندم...#علی_حقیقت  پیج های اینستا و تلگرام دلنوشته های عاشقانه رو دنبال کنید :   

داستان کوتاه شیفت

? داستان_کوتاه✨ شیفت? ژانر اجتماعی✍ بقلم علی حقیقتداستان کوتاه شیفتدکمه پیراهنم را می بستم.با جر و بحث ساده آغاز شد.چند شب پیش وقتی از کار برگشتم،پشت در صدای خنده اش تیری به قلبم زد.در را با احتیاط باز کردم.من را دید،کمی رنگش به سفیدی زد.از استرس پلکش پرید.با روی خوش پرسیدم امروز شیفت هستی؟انگار نشنید به من خیره شده بود.دوباره پرسیدمبا لحنی به هم ریخته گفت آره عزیزم،کارهای بیمارستانامروز خیلی زیاده...با عجله کیفش را بست و به سمت دو راهی ...

ورود کاربران

درباره سایت
رمانکده | دانلود رمان و کتاب
بزرگترین سایت دانلود رمان عاشقانه ، رمان پلیسی ، رمان طنز در خدمت شما عزیزان می باشد . امیدواریم بهترین لحظات رو در کنار هم تجربه کنیم
آخرین نظرات
  • ممنون بابت رمان خوبتون پس چرا نصفه بود...
  • haniehیه بار دیگه لینکشو بزارید...
  • ناشناسعالی عالی بود مثه بقیه ی رمانات...
  • yaldaمن عاااااشق نوشته های خانم بهمن زاد هستم، امیدوارم این نویسنده ی خوش ایده رو توی...
  • Faسلام و درود خدمت شما نویسنده ی عزیز ..خسته نباشید بزرگوار تعریف رمان شما رو زیاد...
  • یه بنده خداسلام و درود به شما نویسنده ی عزیز..خسته نباشید.. تعریف رمان شما رو زیاد شنیدم و...
ابر برچسب ها
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمانکده | دانلود رمان و کتاب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.