رمانکده | دانلود رمان و کتاب
دانلود انواع رمان و دانلود انواع کتاب عاشقانه ، پلیسی ، تخیلی
داستان کوتاه آن شب سرد روز شد

داستان کوتاه آن شب سرد روز شدبه نام خدانام رمان:آن شب سردصبح شدرعدوبرق شدیدی به پنجره اتاقم زد،کت وشلوار اتوکشیده ام راتن کردم عطرتلخ همیشگی ام رابه گردن ومچ دستهایم زدم وموهای پرپشتم رابه سمت بالاشانه زدم وازاتاقم بیرون رفتم.پدر درحال سیگارکشیدن کنارپنجره نشسته بود بودسلام کردم وباسرجوابم را داد فنجان قهوه ی سردشده روی میزآشپزخانه رانوشیدم ومثل همیشه بدون صبحانه ازخانه بیرون رفتم،خیلی فکرم مشغول بودومتوجه نشدم چه قدرطول کشیدتابه دانشگاه رسیدمکرایه تاکسی راپرداخت کردم وپیاده شدم انگار باران ...

داستان ننه مشهدی از حمید درکی

داستان ننه مشهدی از حمید درکیننه مشهدی پیرزنی ۷۵ ساله همیشه با زحمت بسیاروقامتی خمیده ، بقچه بزرگی را با خود تا سرکوچه ما می آورد وبساط محقرخودشو که چند لیف حموم دست بافت وجوراب و شال گردن وکلاه ومقداری هم چسب زخم واین قبیل چیزها بود برزمین پهن می کرد ومنتظرمشتری آروم وصبورمی نشست. اون که یه چارقد سفید تمیزو پاک به روی سرش انداخته بود، انتهای اونو زیرچونش با یک سنجاق قفلی بسته بود وکمی ازموهای حنائیش از زیراون خود نمائی می کرد. ما بهش می گفتیم ...

داستان کوتاه روز تلخی که شیرین شد

داستان کوتاه روز تلخی که شیرین شدحوصله ام عجیب سر رفته بود. در خانه تنها بودم و هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم.به فکرم رسید عکس و فیلم های گذشته را که در یک فلش بودند را تماشا کنم تا دلتنگی گذشته ها برطرف شود.با خوشحالی از روی مبل سلطنتی یک نفره که به رنگ خاکستری بود برخواستم و به سمت اتاق ته راهرو قدم برداشتم.خانه غرق سکوت بود به ذهنم رسید با در کنار تماشای فلش آهنگی زیبا را ...

داستان کوتاه در اعماق تنهایی

داستان کوتاه در اعماق تنهاییچوب را داخلِ آتش انداخته و با چوبی بزرگ و دیگر، هل اش می دهم در اعماقِ آتش تا کاملا بسوزد.. کاری که هومن با من کرد، دقیقا چهار سال و شش ماه و هجده روز پیش!همین مردی که الان روبرویم نشسته و به صورت ام ذل زده!برگشته.. حالا برگشته، بعد از اینکه من تنهایی و بغض و درد رو کنار گذاشتم برگشته!لب هایِ خشک شده امو از هم باز کرده و می پرسم:_ تا حالا ...

داستان کوتاه قسم نامه

داستان کوتاه قسم نامهمقدمه:و قسم به تک مستأجر قلبمکه در پی تصاحبِ این بوم و بر...دریچه به دریچه‌اش را از پایِ جان گذراند،حفره به حفره‌اش را در خونِ احساس غلتاند،دهلیز به دهلیزش را به باروتِ عشق بست...و اما چه شد، که دگر فتح این سرزمین وسوسه‌اش نکرد را؟نمی‌دانم!*** قسم به قلم بُرنده‌ی احساسکه خط به خطِ خاطراتمان رابر کاغذِ رنگ زِ رخسار رفته‌ی قلبمخطاطی کرد...***قسم به جوی زلالِ اشک...که از کوچه به کوچه‌ی درد گذر کرد،و در هر قدم چشمان‌ات را ...

داستان کوتاه عطر گلهای رازقی

خلاصه کتاب:
به واسطه خودخواهی گله‌ای انسان‌نما‌ خیلی چیزها تغییر کرد!آن‌قدر تغییر و تبعیض در جامعه رنگ گرفت، که وقتی مردم چشم‌های‌شان به روشنی گشوده شد؛ کشورشان دیگر کشور نبود!یعنی آن کشورِ سابق نبود!اصلاً انگار دزد آمده و خانه‌یشان را غارت کرده باشد؛ تا به خودشان آمدند دیدند، که ای دل غافل نصف کشور را به تاراج برده‌اند!در این گیر و دار راه‌زن‌ها فقط به این بوم و بر نزده؛ بلکم در میان شلوغی و هیاهوها با بی‌رحمی تمام قلبی را هم چنگ زده و ربوده بودند!***

داستان کوتاه نغمه‌ی پرواز

داستان کوتاه نغمه‌ی پروازبه نام نامی ایزد پاک.داستان کوتاه: نغمه‌ی پروازمقدمه:تو آن جانی...که جانانم‌ جانانه...حضورت مامن قلب من است.زندگی همانند همین رهگذر و قطار است، تا می‌آییم کمی به خودمان بجنبیم، سوت آتش خود را می‌زند و می‌گذرد.‌ و هر چه جلوتر می‌رود به ما یادآوری می‌کند که چه آسان داریم روزهای خوب‌مان را از دست می‌دهیم. ما هم‌ تنها در پستوی تنهایی خود چه غریبانه نوای بینوایی می‌نوازیم. وقتی که از عمق دل خود به ژرفای اندرون می‌پردازیم می‌فهمیم ...

داستان کوتاه خاطره ی ابد خورده از فاطمه اسماعیلی

داستان کوتاه خاطره ی ابد خورده از فاطمه اسماعیلیپنجشنبه است.پنجشنبه است و مثل تمام آخر هفته ها برای دیدن و بوییدن و نامزدی ساختن هایمان پر کشیده ام اما چرا دیگر چیزی نمی پرسی؟دیگر روزمرگی هایم دلت را زده است که جویای اخبار شیطنت ها و آتش سوزاندن هایم بر سر استادان و هم اتاقی هایم نمی شوی و یا فهمیده ای که من نیز همچون تو تغییر کرده ام؟!تغییر کرده ام...به اندازه ی سال ها عمر...و تو فهمیده ای ...

داستان کوتاه آخرین خشاب از مرجان جانی

داستان کوتاه آخرین خشاب از مرجان جانی   | آخرین خشاب |مرجان جانی  سه شنبه بود..زنگ زد گفت داداش  دوتا خشااب بگیر برا کادری میخوام بهم مرخصی بده گفتم: چشم ستون جون بخواه رفتم گرفتم ( اخه  گفته بود ... قرصارو میخوام برای کادریمون اون نمیتونه پیدا کنه، به من گفته بود پیدا کن منم برگ مرخصیت رو امضا میکنم ) اومد دم دمای ظهر بود، گرفت رفت.غروبش  رو  اوکی کرده بودیم بریم سفره خونه، منو فاطمه اونو الناز ما زودتر رفتیم تو لژ که ...

  • 333 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,021 بازدید
  • 2 نظر
داستان کوتاه پایانی‌ ترین گلبرگ زرد

داستان کوتاه پایانی‌ ترین گلبرگ زردپایانی‌ترین گلبرگ زردنویسنده: مصطفی باقرزادهدر دلش جدال بود. یک مبارزه‌ی بزرگ. بین ماندن و رفتن، بودن و نبودن. از اینکه شاید به گونه‌ای چاره‌ای نداشت جز اینکه برود، اخم بزرگی چهره‌اش را در دست گرفته‌ بود.حوالی ساعت چهار عصر بود، آب دهانش را قورت داد. دستی بر موهای به رنگ ذغالش کشید و دندان قروچه‌ای کرد. چهره‌اش داشت به رنگ آتش مایل می‌شد. اخم بزرگ ابروهای پهنش پررنگ‌تر شد. چشمان ذغالی‌اش گویی خرواری اخگر شده ...

داستان کوتاه کاش از مرجان جانی

داستان کوتاه کاش از مرجان جانیبا شنیدن صدای ایفن رفتم سمتش و در و باز کردم.کنار در ورودی وایسادم تا آرام بیاد بالا.با دیدنش لبخند زدم و دعوتش کردم داخل... بعد از سلام و احوال پرسی با مادرم رفتیم تو اتاق و رو تخت نشستیم.آرام: بپوش بریم بیرون...باشه ایی گفتم و اماده شدم...بعد از چند دقیقه پیاده روی به پارک رسیدیم و رو نیمکتی که سایه افتاده بود روش نشستیم.آرام گوشیش و در اورد و مشغول چک کردن پیام هاش ...

داستان کوتاه قضاوت

داستان کوتاه قضاوت     |  قضاوت |مرجان جانی    از خونه بیرون زدم و با دیدن بچه ها سر کوچه رفتم سمتشون.منتظر ماشین ایستاده بودن و منم بهشون ملحق شدم.نرگس: اه باز این دختره اومده... نگاش کن. مهسا نگاه نرگس رو دنبال کرد و با دیدن دختره گفت: سرو وضعشو نگاه... مشخصه چجور دختریه. نرگس: اون چه مانتوییه اخه.. نمیپوشید سنگین تر بود.یا اون شال رو سرش. مهسا: کوو مگه شال سرشه... من که اصلا متوجه نشدم.بی هیچ حرفی فقط به حرفاشون گوش میدادم.. دختر خوشگلی نبود ...

  • 390 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,967 بازدید
  • 5 نظر
داستان کوتاه عفریت‌ عشق از فاطمه‌ اسماعیلی

داستان کوتاه عفریت‌ عشق از فاطمه‌اسماعیلی#عفریت‌عشقنگاهم را به چشمان نوزاد در آغوشم می‌دوزم و صدای گم شده در خاطراتم در سرم می‌پیچد و من را مسافر گذشته می‌کند.- کاش چشم‌هاش شبیه تو باشه!خودم را بیشتر در آغوش مردانه‌اش می‌چپانم و بی‌توجّه به ترخ و تروخ‌های آشپزخانه که دیگر سرسام‌آور شده است، با بغض می‌گویم: ممنون که تنهام نمی‌ذاری!مکثی می‌کند و خوب می‌دانم که حواسش پرت صداهایی است که همیشه با عشق ورزی‌هایمان اوج می‌گیرند.موهایم را نوازش می‌کند؛ سرش را نزدیک‌تر ...

داستان کوتاه مترو از هانیه امینی

داستان کوتاه مترو از هانیه امینیبی حوصله و کسل در مترو نشسته بودم و نگاه جستجوگرم در اطرف میچرخید که چشمانم بر روی دختر مرده ای که با قدم های سست به سمتم می آمد ثابت ماند.راه میرفت....نفس میکشید ....میدید و میشنوید....ولی مرده بود...پوستش زیادی سفید بود،چشمانش بیش از اندازه سرخ و بی فروغ ،لب هایش مانند کویری بود که در انتظار قطره ای آب است...زیبا بود .....ولی مردهبه گمانم روحش مرده بود...نزدیکم شد و آرام کنارم نشست، مبهوت نگاهش ...

داستان کوتاه کنج دنج از سپیده پاییزی

داستان کوتاه کنج دنج از سپیده پاییزیبه قدری حسود هستم که حتی به کارش  هم حسادت می کنم.کاش می شد؛ از صبح  تا شب، شب تا صبح هیچ کاری به جز؛ هم آغوشی و  در کنار من بودن نداشته باشد.حتی رضایت دارم؛ که روی کاناپه شکلاتی مقابل تلویزیون لم بدهد، فوتبال تماشا کند، حنجره اش را تا مرز پارگی  برساند؛ که مثلاصدایش برسد به گوش بازیکن تیم محبوبش، این صدا انرژی شود و باعث برد تیم محبوبش، راضی هستم به ...

داستان کوتاه مرد تنهای شب

داستان کوتاه مرد تنهای شببه نام خدا#مرد_تنهای_شبروی علف‌ های سبز زمینِ گلیِ پارک دراز کشیدم و به ستاره های بزرگ و کوچک خیره شدم، اوایل ماه سرما بود و سوز خنکی به صورتم برخورد کرد.ستاره های درخشان چشمانم را خیره کرده بودند، همیشه دلم می خواست به فضا سفر می کردم تا در آسمان ها پرواز کنم و از این سیاره به آن سیاره بروم؛ شاید دنیای جدیدی در انتظارم بود!آهی کشیدم و هوا را وارد ریه هایم کردم، از ...

داستان کوتاه دریاب

داستان کوتاه دریاب    به نام خداصلی الله علیک یا ولی العصر (عج) ادرکنینویسنده: زینب انوشاداستان کوتاه دریاب******جیغ و همهمه به قدری زیاد و سرسام آور است که برای چند ثانیه پلک هایم را دعوت به خوابیدن می‌کنم.  با برخورد چیزی به شانه ام و تیر کشیدن عضلات بدنم دوباره بر می‌گردم به دنیای تیره و تار رو به رویم.چهره آدم‌های مقابلم دوباره تراژدی‌ قصه‌ی زندگی‌ام را بهم یاد آوری می کند. می خواهم نفس عمیقی بکشم اما نفسم به سرفه های ...

داستان کوتاه سفید به رنگ خون

داستان کوتاه سفید به رنگ خون"داستان کوتاه سفید به رنگ خون""مرضیه بختیاری"با استرس نگاهی به اطراف انداختم و با چشمانی که دو دو میزد به دستان خونی‌ام خیر شدم. با سکسکه‌ای که از ترس، گریبان گیرم شده بود به خو‌نی که روی سرامیک های براق سفید رنگ می افتاد نگاه کردم. با وحشتی که کم کم تمام جانم را در بر می گرفت دستان‌ام را به مانتوی سفید رنگم کشیدم تا هرچه زودتر از شر خون روی دستان‌ام راحت بشوم. ...

  • 495 روز پيش
  • علی غلامی
  • 2,158 بازدید
  • 13 نظر
داستان کوتاه گناه دلدادگی

داستان کوتاه گناه دلدادگی←بِه‍ْ نٰام‍ِ خٰالِق‍ِ عِشقْـ→ °گناه دلدادگی° °نویسنده: فاطمه معماری ۸۴° چه میدانستم به این سادگی دل می‌دهم. مگر تقدیر را برایم بازگو کرده‌ بودند؟چه ساده دل باختم، دنیا برایم هم جهنم شد و هم بهشت.جهنمی از جنس نرسیدن، بهشتی از جنس عشق که بوی زندگی می‌داد.مثل همیشه به دفتر زندگی و خاطراتم رو آوردم. همچنان مثل همیشه برای نوشتن این خاطرات، مهر دادم و روح بخشیدم به دفتر و خودکار بی‌جان که شاهد زندگی‌ام بودند. این بار می‌خواستم خیلی کوتاه مرور ...

داستان کوتاه مغزهای زنگ زده

داستان کوتاه مغزهای زنگ زده♡ به نام آنکه اگر حکم کند،همه محکومیم ♡"مغزهای زنگ زده"نویسنده:مهدیس رحیمیموتور و سر کوچه پارک کردم.نباید کسی می دید وگرنه براش بد میشد .از دور دیدمش که با دو به سمتم میومد.لبخندی زدم و براش دست تکون دادم.بهم رسید و با خنده پرید بغلم.نفس نفس میزد و صداش با خنده به گوشم رسید:-دلم برات تنگ شده بود عشقم!حلقه ی دستشو از دور گردنم باز کردم و گفتم:-من بیشتر.حالا هم بیا سوار شو تا کسی ما ...

  • 549 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,178 بازدید
  • یک نظر
داستان کوتاه همه‌ رو‌ برق‌ میگیره‌ منو‌ چراغ‌ نفتی

داستان کوتاه همه‌ رو‌ برق‌ میگیره‌ منو‌ چراغ‌ نفتیبه نام یزدان پاک#همه‌رو‌برق‌میگیره‌منو‌چراغ‌نفتی#مریم_افتخاری_فرقسمت یک :گرمم بود، لحاف رو کنار زدم و طاق باز خوابیدم که صدای زمختی تو گوشم پیچید:- بیداری؟... حاجیه خانوم پاشو ناشتایی ما رو بده دیره.به زور لای چشمام رو باز کردم و یه حاله ی تیره رنگ دیدم. دستم رو زیر سرم بردم و با خیالت راحت خواستم دوباره بخوابم ولی با چیزی که شنیدم قشنگ نیمچه سکته رو زدم!- خانوم جان باز که دندونات تو لیوانه ...

  • 570 روز پيش
  • علی غلامی
  • 3,273 بازدید
  • 2 نظر
داستان کوتاه در انتطار آغوشت

داستان کوتاه در انتطار آغوشتآنالی:برخوردار از محبت مادر،نور چشم مادراین بار هم مثل همیشه از دست نفرین ها و ناسزا هایش به اتاقش پناه برد و بغضی که گریبان گیر گلویش شده بود را بلعید.به سمت آینه رفت و به خودش نگاهی انداخت به جنگل سبز رنگ چشمانش که برق اشک در آن میدرخشید و ضعیف نشانش میداد،بغضش را دوباره قورت داد و چشمانش را بست از این ضعیف بودن همیشه متنفر بود ، چشمانش را باز کرد و پوزخندی ...

  • 573 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,471 بازدید
  • 5 نظر
داستان کوتاه فراموش‌شدگان

داستان کوتاه فراموش‌شدگانقلم: شیما حسن پور (شین.ح) (خورشید)-بیا تو!!!!نفس عمیقی کشیدم و بعد از فرو خوردن هوایی که بوی تند تنباکو در آن پیچیده شده بود، وارد اتاق بزرگ و نیمه تاریک شدم.در را به آرامی بستم و در جا ایستادم که صدایش بلند شد:-بیا جلو!!!!!با انگشتانی مشت شده در دست که سرمایش بدنم را به لرزه انداخته می انداخت، به راه افتادم و با قدم هایی کند و بی جان خود را به مقابل میز بزرگ ریاستش رساندم. سر به ...

  • 579 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,120 بازدید
  • 4 نظر
داستان کوتاه معجزه نقاشی

داستان کوتاه معجزه نقاشینام داستان: معجزه‌ی نقاشینویسنده:دخترزمستانی(مهنازsm)موضوع:کودکانه یکی بود یکی نبود، غیراز خدای مهربون هیچ‌کس نبود.در روزگاران قدیم دختری بود که با مادربزرگ پیر و مریضش توی جنگل های شمال زندگی می‌کرد.دختر کوچولومون اسمش نازنین بود و به نقاشی علاقه‌ی زیادی داشت. گاهی از دل می‌کشید و گاهی از طبیعت.یه روز که مشغول نقاشی بود با یه صحنه‌ی عجیب روبه رو شد.احساس کرد پری توی نقاشیش تکون خورد. قلمش رو روی میز گذاشت و به نقاشی نگاه انداخت و به فکر ...

داستان کوتاه غوغای عشق

داستان کوتاه غوغای عشقبه نام خدایی که از ابتدای خلقت عشق را در سرشت ما نهادمریم فراهانی (مریسا) نام اثر : غوغای عشق۴ بهمن ماه ۱۳۹۹چشمانم را می‌گشایم ، باز هم درست مانند روزهای قبل صدای داد و فریاد پدرم مرا از خواب بیدار می‌کند.آه عمیقی می‌کشم و از جایم بلند می‌شوم.پرده های اتاق را جمع می‌کنم .روزی حیاط این عمارت درست شبیه باغ و بوستان هایی بود که همه آرزویشان را داشتند اما حال همه چیز رنگ سیاه و سفید ...

ورود کاربران

درباره سایت
رمانکده | دانلود رمان و کتاب
بزرگترین سایت دانلود رمان عاشقانه ، رمان پلیسی ، رمان طنز در خدمت شما عزیزان می باشد . امیدواریم بهترین لحظات رو در کنار هم تجربه کنیم
آخرین نظرات
  • غریبهکاش میمردم و هیچوقت نمیرفتم......
  • غریبهدلم تنگه برات زندگی...:)...
  • علی غلامیسلام برای دریافت رمان اسمشو برام اس ام اس کنین 09024084858...
  • علی غلامیسلام برای دریافت رمان اسمشو برام اس ام اس کنین 09024084858...
  • علی غلامیسلام برای دریافت رمان اسمشو برام اس ام اس کنین 09024084858...
  • علی غلامیسلام برای دریافت رمان اسمشو برام اس ام اس کنین 09024084858...
اعتبار سنجی سایت
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمانکده | دانلود رمان و کتاب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.