رمانکده | دانلود رمان و کتاب
دانلود انواع رمان و دانلود انواع کتاب عاشقانه ، پلیسی ، تخیلی
داستان کوتاه روز تلخی که شیرین شد

داستان کوتاه روز تلخی که شیرین شدحوصله ام عجیب سر رفته بود. در خانه تنها بودم و هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم.به فکرم رسید عکس و فیلم های گذشته را که در یک فلش بودند را تماشا کنم تا دلتنگی گذشته ها برطرف شود.با خوشحالی از روی مبل سلطنتی یک نفره که به رنگ خاکستری بود برخواستم و به سمت اتاق ته راهرو قدم برداشتم.خانه غرق سکوت بود به ذهنم رسید با در کنار تماشای فلش آهنگی زیبا را ...

داستان کوتاه پایانی‌ترین گلبرگ زرد

پایانی‌ترین گلبرگ زردنویسنده: مصطفی باقرزادهدر دلش جدال بود. یک مبارزه‌ی بزرگ. بین ماندن و رفتن، بودن و نبودن. از اینکه شاید به گونه‌ای چاره‌ای نداشت جز اینکه برود، اخم بزرگی چهره‌اش را در دست گرفته‌ بود.حوالی ساعت چهار عصر بود، آب دهانش را قورت داد. دستی بر موهای به رنگ ذغالش کشید و دندان قروچه‌ای کرد. چهره‌اش داشت به رنگ آتش مایل می‌شد. اخم بزرگ ابروهای پهنش پررنگ‌تر شد. چشمان ذغالی‌اش گویی خرواری اخگر شده بودند. با بینی قلمی‌اش گویا ...

داستان کوتاه در اعماق تنهایی

داستان کوتاه در اعماق تنهاییچوب را داخلِ آتش انداخته و با چوبی بزرگ و دیگر، هل اش می دهم در اعماقِ آتش تا کاملا بسوزد.. کاری که هومن با من کرد، دقیقا چهار سال و شش ماه و هجده روز پیش!همین مردی که الان روبرویم نشسته و به صورت ام ذل زده!برگشته.. حالا برگشته، بعد از اینکه من تنهایی و بغض و درد رو کنار گذاشتم برگشته!لب هایِ خشک شده امو از هم باز کرده و می پرسم:_ تا حالا ...

داستان کوتاه عطر گلهای رازقی

خلاصه کتاب:
به واسطه خودخواهی گله‌ای انسان‌نما‌ خیلی چیزها تغییر کرد!آن‌قدر تغییر و تبعیض در جامعه رنگ گرفت، که وقتی مردم چشم‌های‌شان به روشنی گشوده شد؛ کشورشان دیگر کشور نبود!یعنی آن کشورِ سابق نبود!اصلاً انگار دزد آمده و خانه‌یشان را غارت کرده باشد؛ تا به خودشان آمدند دیدند، که ای دل غافل نصف کشور را به تاراج برده‌اند!در این گیر و دار راه‌زن‌ها فقط به این بوم و بر نزده؛ بلکم در میان شلوغی و هیاهوها با بی‌رحمی تمام قلبی را هم چنگ زده و ربوده بودند!***

داستان کوتاه پایانی‌ ترین گلبرگ زرد

داستان کوتاه پایانی‌ ترین گلبرگ زردپایانی‌ترین گلبرگ زردنویسنده: مصطفی باقرزادهدر دلش جدال بود. یک مبارزه‌ی بزرگ. بین ماندن و رفتن، بودن و نبودن. از اینکه شاید به گونه‌ای چاره‌ای نداشت جز اینکه برود، اخم بزرگی چهره‌اش را در دست گرفته‌ بود.حوالی ساعت چهار عصر بود، آب دهانش را قورت داد. دستی بر موهای به رنگ ذغالش کشید و دندان قروچه‌ای کرد. چهره‌اش داشت به رنگ آتش مایل می‌شد. اخم بزرگ ابروهای پهنش پررنگ‌تر شد. چشمان ذغالی‌اش گویی خرواری اخگر شده ...

داستان کوتاه کاش از مرجان جانی

داستان کوتاه کاش از مرجان جانیبا شنیدن صدای ایفن رفتم سمتش و در و باز کردم.کنار در ورودی وایسادم تا آرام بیاد بالا.با دیدنش لبخند زدم و دعوتش کردم داخل... بعد از سلام و احوال پرسی با مادرم رفتیم تو اتاق و رو تخت نشستیم.آرام: بپوش بریم بیرون...باشه ایی گفتم و اماده شدم...بعد از چند دقیقه پیاده روی به پارک رسیدیم و رو نیمکتی که سایه افتاده بود روش نشستیم.آرام گوشیش و در اورد و مشغول چک کردن پیام هاش ...

داستان کوتاه ذهن بیمار

داستان کوتاه ذهن بیمار به قلم زینب ۸۲۸۸دستش را به سمت دکمه‌ی آسانسور برد که بلافاصله در آسانسور باز شد و مردی کت و شلواری همراه با خانم جوان و شیک‌پوشی از آن خارج شدند.برای اولین روز کاری‌اش استرس داشت، حق هم داشت برای کار در شرکتی با آن همه اعتبار استرس داشته باشد!وارد آسانسور شد که بلافاصله دو خانم مسن و سه پسر نوجوان وارد آسانسور شدند، کلافه هوفی کشید و منتظر آمدنشان شد، گویا همه با طبقه‌ی پنجم ...

  • 321 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,665 بازدید
  • یک نظر
داستان کوتاه قضاوت

داستان کوتاه قضاوت     |  قضاوت |مرجان جانی    از خونه بیرون زدم و با دیدن بچه ها سر کوچه رفتم سمتشون.منتظر ماشین ایستاده بودن و منم بهشون ملحق شدم.نرگس: اه باز این دختره اومده... نگاش کن. مهسا نگاه نرگس رو دنبال کرد و با دیدن دختره گفت: سرو وضعشو نگاه... مشخصه چجور دختریه. نرگس: اون چه مانتوییه اخه.. نمیپوشید سنگین تر بود.یا اون شال رو سرش. مهسا: کوو مگه شال سرشه... من که اصلا متوجه نشدم.بی هیچ حرفی فقط به حرفاشون گوش میدادم.. دختر خوشگلی نبود ...

  • 327 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,867 بازدید
  • 5 نظر
داستان کوتاه عفریت‌ عشق از فاطمه‌ اسماعیلی

داستان کوتاه عفریت‌ عشق از فاطمه‌اسماعیلی#عفریت‌عشقنگاهم را به چشمان نوزاد در آغوشم می‌دوزم و صدای گم شده در خاطراتم در سرم می‌پیچد و من را مسافر گذشته می‌کند.- کاش چشم‌هاش شبیه تو باشه!خودم را بیشتر در آغوش مردانه‌اش می‌چپانم و بی‌توجّه به ترخ و تروخ‌های آشپزخانه که دیگر سرسام‌آور شده است، با بغض می‌گویم: ممنون که تنهام نمی‌ذاری!مکثی می‌کند و خوب می‌دانم که حواسش پرت صداهایی است که همیشه با عشق ورزی‌هایمان اوج می‌گیرند.موهایم را نوازش می‌کند؛ سرش را نزدیک‌تر ...

داستان کوتاه مترو از هانیه امینی

داستان کوتاه مترو از هانیه امینیبی حوصله و کسل در مترو نشسته بودم و نگاه جستجوگرم در اطرف میچرخید که چشمانم بر روی دختر مرده ای که با قدم های سست به سمتم می آمد ثابت ماند.راه میرفت....نفس میکشید ....میدید و میشنوید....ولی مرده بود...پوستش زیادی سفید بود،چشمانش بیش از اندازه سرخ و بی فروغ ،لب هایش مانند کویری بود که در انتظار قطره ای آب است...زیبا بود .....ولی مردهبه گمانم روحش مرده بود...نزدیکم شد و آرام کنارم نشست، مبهوت نگاهش ...

داستان کوتاه کنج دنج از سپیده پاییزی

داستان کوتاه کنج دنج از سپیده پاییزیبه قدری حسود هستم که حتی به کارش  هم حسادت می کنم.کاش می شد؛ از صبح  تا شب، شب تا صبح هیچ کاری به جز؛ هم آغوشی و  در کنار من بودن نداشته باشد.حتی رضایت دارم؛ که روی کاناپه شکلاتی مقابل تلویزیون لم بدهد، فوتبال تماشا کند، حنجره اش را تا مرز پارگی  برساند؛ که مثلاصدایش برسد به گوش بازیکن تیم محبوبش، این صدا انرژی شود و باعث برد تیم محبوبش، راضی هستم به ...

داستان کوتاه مرد تنهای شب

داستان کوتاه مرد تنهای شببه نام خدا#مرد_تنهای_شبروی علف‌ های سبز زمینِ گلیِ پارک دراز کشیدم و به ستاره های بزرگ و کوچک خیره شدم، اوایل ماه سرما بود و سوز خنکی به صورتم برخورد کرد.ستاره های درخشان چشمانم را خیره کرده بودند، همیشه دلم می خواست به فضا سفر می کردم تا در آسمان ها پرواز کنم و از این سیاره به آن سیاره بروم؛ شاید دنیای جدیدی در انتظارم بود!آهی کشیدم و هوا را وارد ریه هایم کردم، از ...

داستان کوتاه مرد تنهای شب

داستان کوتاه مرد تنهای شببه نام خدا#مرد_تنهای_شبروی علف‌ های سبز زمینِ گلیِ پارک دراز کشیدم و به ستاره های بزرگ و کوچک خیره شدم، اوایل ماه سرما بود و سوز خنکی به صورتم برخورد کرد.ستاره های درخشان چشمانم را خیره کرده بودند، همیشه دلم می خواست به فضا سفر می کردم تا در آسمان ها پرواز کنم و از این سیاره به آن سیاره بروم؛ شاید دنیای جدیدی در انتظارم بود!آهی کشیدم و هوا را وارد ریه هایم کردم، از ...

داستان کوتاه دریاب

داستان کوتاه دریاب    به نام خداصلی الله علیک یا ولی العصر (عج) ادرکنینویسنده: زینب انوشاداستان کوتاه دریاب******جیغ و همهمه به قدری زیاد و سرسام آور است که برای چند ثانیه پلک هایم را دعوت به خوابیدن می‌کنم.  با برخورد چیزی به شانه ام و تیر کشیدن عضلات بدنم دوباره بر می‌گردم به دنیای تیره و تار رو به رویم.چهره آدم‌های مقابلم دوباره تراژدی‌ قصه‌ی زندگی‌ام را بهم یاد آوری می کند. می خواهم نفس عمیقی بکشم اما نفسم به سرفه های ...

داستان کوتاه آزگارد

داستان کوتاه آزگاردبه نام خدابه نام خداداستان آزگاردژانر: فانتزیبه نویسندگی زینب انوشا_____از میان دو جام سیاه و سفید کدام یک بد تر است؟تکه سر اسکلت آدمیزادی که درونش چند کرم شب تاب حبس کرده ام را بالا آوردم. بر روی تخته سنگ دو جام قرار داشت. یکی سفید و آنکی سیاه!کدام یک را باید می نوشیدم؟اسکلت را پشت جام ها گذاشتم. روی جام سیاه خم شدم و مایع درونش را نگاه کردم. سرخ! به سرخی شاخ های شیاطین که مانند ...

  • 410 روز پيش
  • علی غلامی
  • 686 بازدید
  • یک نظر
داستان کوتاه سفید به رنگ خون

داستان کوتاه سفید به رنگ خون"داستان کوتاه سفید به رنگ خون""مرضیه بختیاری"با استرس نگاهی به اطراف انداختم و با چشمانی که دو دو میزد به دستان خونی‌ام خیر شدم. با سکسکه‌ای که از ترس، گریبان گیرم شده بود به خو‌نی که روی سرامیک های براق سفید رنگ می افتاد نگاه کردم. با وحشتی که کم کم تمام جانم را در بر می گرفت دستان‌ام را به مانتوی سفید رنگم کشیدم تا هرچه زودتر از شر خون روی دستان‌ام راحت بشوم. ...

  • 432 روز پيش
  • علی غلامی
  • 2,024 بازدید
  • 13 نظر
داستان کوتاه خون جان دل

داستان کوتاه خون جان دل*به نام خالقِ او* خون جان دل!•گویی از بهشت آمده بود. عجیب خوب بود. امن بود، آرام و دلنشین. تنها کسی بود که در کنارش با خیال آسوده می توانستم خودِ واقعی ام باشم. ترس از دست دادنش مانند باری بر روی قلبم سنگینی می کرد. ترس از اینکه وقتی آغوش می شوم برایش دست رد به سینه ام بزند، عشقم را قضاوت کند و برود و شاید هم منِ واقعی را دوست نداشته باشد.راستش را ...

داستان کوتاه توسل به شیطان

داستان کوتاه توسل به شیطانتوسل به شیطان به گل های سرخ وسفید دسته گل چنگ انداخت و گلبرگ های کنده شده را با حرص روی زمین پرتاب کرد.ــ مامان مگه من نگفتم حق ندارن بیان خاستگاری؟پوران صلاح دخترش را در ازدواج او می دید و بس، برای رام کردن دختر خشمگینش به نصیحت متوسل شد.ــ دخترم تا کی می خوای به بختت لگد بزنی؟ من خوشبختی تو رو می خوام.پونه اما نمی خواست آرام باشد. دست مشت شده اش را روی ...

  • 461 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,516 بازدید
  • 3 نظر
داستان کوتاه گناه دلدادگی

داستان کوتاه گناه دلدادگی←بِه‍ْ نٰام‍ِ خٰالِق‍ِ عِشقْـ→ °گناه دلدادگی° °نویسنده: فاطمه معماری ۸۴° چه میدانستم به این سادگی دل می‌دهم. مگر تقدیر را برایم بازگو کرده‌ بودند؟چه ساده دل باختم، دنیا برایم هم جهنم شد و هم بهشت.جهنمی از جنس نرسیدن، بهشتی از جنس عشق که بوی زندگی می‌داد.مثل همیشه به دفتر زندگی و خاطراتم رو آوردم. همچنان مثل همیشه برای نوشتن این خاطرات، مهر دادم و روح بخشیدم به دفتر و خودکار بی‌جان که شاهد زندگی‌ام بودند. این بار می‌خواستم خیلی کوتاه مرور ...

داستان کوتاه مغزهای زنگ زده

داستان کوتاه مغزهای زنگ زده♡ به نام آنکه اگر حکم کند،همه محکومیم ♡"مغزهای زنگ زده"نویسنده:مهدیس رحیمیموتور و سر کوچه پارک کردم.نباید کسی می دید وگرنه براش بد میشد .از دور دیدمش که با دو به سمتم میومد.لبخندی زدم و براش دست تکون دادم.بهم رسید و با خنده پرید بغلم.نفس نفس میزد و صداش با خنده به گوشم رسید:-دلم برات تنگ شده بود عشقم!حلقه ی دستشو از دور گردنم باز کردم و گفتم:-من بیشتر.حالا هم بیا سوار شو تا کسی ما ...

  • 486 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,025 بازدید
  • یک نظر
داستان حوالی اسفند ماه

داستان کوتاه حوالی اسفند ماهکلاه هودی را بیشتر روی سرش کشید تا زیر رگبار باران خیس نشود.سیگار لای انگشتش بود و فکرش هزار سو پرسه میزد.دوسال پیش؛حوالی اسفند ماه؛اولین دیدارشان در خیابان انقلاب.قبل از آن روز،به عشق در یک نگاه اعتقادی نداشت.هر که را میدید که از عشق میگوید و درد دوری،با تمسخر میگفت:-عشق کجا بود؟عشق واقعی وجود نداره!اما آن روز تمام معادلات ذهنش به هم ریخت.در یک لحظه،وقتی نگاهش در چشمان رنگ شب او گره خورد.وقتی به خودش آمد،او ...

  • 494 روز پيش
  • علی غلامی
  • 664 بازدید
  • یک نظر
داستان کوتاه در انتطار آغوشت

داستان کوتاه در انتطار آغوشتآنالی:برخوردار از محبت مادر،نور چشم مادراین بار هم مثل همیشه از دست نفرین ها و ناسزا هایش به اتاقش پناه برد و بغضی که گریبان گیر گلویش شده بود را بلعید.به سمت آینه رفت و به خودش نگاهی انداخت به جنگل سبز رنگ چشمانش که برق اشک در آن میدرخشید و ضعیف نشانش میداد،بغضش را دوباره قورت داد و چشمانش را بست از این ضعیف بودن همیشه متنفر بود ، چشمانش را باز کرد و پوزخندی ...

  • 510 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,383 بازدید
  • 5 نظر
داستان کوتاه غوغای عشق

داستان کوتاه غوغای عشقبه نام خدایی که از ابتدای خلقت عشق را در سرشت ما نهادمریم فراهانی (مریسا) نام اثر : غوغای عشق۴ بهمن ماه ۱۳۹۹چشمانم را می‌گشایم ، باز هم درست مانند روزهای قبل صدای داد و فریاد پدرم مرا از خواب بیدار می‌کند.آه عمیقی می‌کشم و از جایم بلند می‌شوم.پرده های اتاق را جمع می‌کنم .روزی حیاط این عمارت درست شبیه باغ و بوستان هایی بود که همه آرزویشان را داشتند اما حال همه چیز رنگ سیاه و سفید ...

داستان کوتاه پنج دیوانه

داستان کوتاه پنج دیوانهبه نام خداصدای جیغ میان آن سکوت چند دقیقه قبل طنین می اندازد...یکی لپش را باد کرده و می ترکاند. یکی درحال خندیدن است و یکی دیگر با صورتی که حالتی را نشان نمی دهد خیره زمین شده است... و آخرین نفر از حرص و عصبانیت سرخ شده است و سعی می کند فریادش را رها نکند.دست روی شکمش می گذارد و از فرط خنده به جلو خم میشود. به دوستش که جیغ زنان روی کاشی خودش ...

  • 554 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,187 بازدید
  • 3 نظر
داستان کوتاه نابینای دلداده

داستان کوتاه نابینای دلدادههمه ی ما انسان ها در قسمتی از زندگی مان درگیر انسان های بی صفت شدیم و همان انسان ها باعث و بانی نابینا و ناشنوا شدنمان شدند.چقدر دردناک است در شهری که همه نابینا شده اند تو می بینی و شده ای مجرم شهر.اگر چه چشم داشت اما نابینا بود. دنیایم را تقدیم او کردم و او مانند کوری از کنار آن به راحتی گذشت. قلب من پر شده بود از عشق به او و او ...

ورود کاربران

درباره سایت
رمانکده | دانلود رمان و کتاب
بزرگترین سایت دانلود رمان عاشقانه ، رمان پلیسی ، رمان طنز در خدمت شما عزیزان می باشد . امیدواریم بهترین لحظات رو در کنار هم تجربه کنیم
آخرین نظرات
  • علی غلامیسلام اسم رمان رو بهم اس ام اس کنین لینکشو بفرستم 09024084858...
  • علی غلامیسلام اسم رمان رو بهم اس ام اس کنین لینکشو بفرستم 09024084858...
  • علی غلامیسلام اسم رمان رو بهم اس ام اس کنین لینکشو بفرستم 09024084858...
  • علی غلامیسلام اسم رمان رو بهم اس ام اس کنین لینکشو بفرستم 09024084858...
  • علی غلامیسلام اسم رمان رو بهم اس ام اس کنین لینکشو بفرستم 09024084858...
  • علی غلامیسلام اسم رمان رو بهم اس ام اس کنین لینکشو بفرستم 09024084858...
ابر برچسب ها
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمانکده | دانلود رمان و کتاب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.