شما در مسیر:

صفحه اصلی

داستان کوتاه

هستید.
  • داستان کوتاه گوهر وجود

    داستان کوتاه گوهر وجود

    داستان کوتاه گوهر وجود #داستانک_گوهر_وجود #نویسنده_نرگس_واثق   لنگان لنگان در حالی که نفس نفس می‌زنم، چند قدم دیگر بر می‌دارم اما سرم گیج می‌رود و دنیا پیش چشمانم سیاه و تار می‌شود. دیگر توان راه رفتن را ندارم و از...

    more
  • داستان کوتاه مرا به خودم بازگردان

    داستان کوتاه مرا به خودم بازگردان

    داستان کوتاه مرا به خودم بازگردان آخرین پُک را عمیق تر به سیگار می زنم و با همه وجود دودش را می بلعم! نمی دانم بخاطر یادآوری گذشته ای که این چنین‌نخ به نخ دودش کرده ام یا سردی هوا...

    more
  • داستان کوتاه هلاک یک لبخند

    داستان کوتاه هلاک یک لبخند

    داستان کوتاه هلاک یک لبخند این داستان کوتاه اختصاصی انجمن رمان های عاشقانه می باشد و توسط امِگا نوشته، ویراستاری، طراحی و تهیه شده است. هرگونه کپی برداری و تولید محتوای الکترونیک و غیرالکترونیک از این اثر بدون اطلاع نویسنده...

    more
  • داستان کوتاه فرزند خوانده

    داستان کوتاه فرزند خوانده

    داستان کوتاه فرزند خوانده فرزندخونده #مهسا چند ضربه به در زدم وبعد از بفرمایید خانم زمانی وارد اتاق شدم.سرمو بلند کردم ونگاهی به داخل اتاق کردم.یه زن ومردی روبروی خانم زمانی نشسته بودن. _سلام خانم زمانی با لبخند جوابمو داد:سلام...

    more
  • داستان کوتاه تاکسی زرد رنگ

    داستان کوتاه تاکسی زرد رنگ

    داستان کوتاه تاکسی زرد رنگ «به نام عادل ترینِ عادلان» داستان کوتاه "تاکسی زرد رنگ" نویسنده: "مینا مقدم" ویراستار "بهار سعیدی نژاد" *** هوای تابستان شدیدا گرم و ذوب کننده بود. عرق را از روی پیشانی بلندم خشک کردم و...

    more
  • داستانک شب اقرار، روز افتخار

    داستانک شب اقرار، روز افتخار

    داستانک شب اقرار، روز افتخار ۱ به نام او شب اقرار، روز افتخا ر چند تکه لباس به اضافهی یکی دو قطعه جواهر داخل چمدانم جای داد م سپس با اندکی مکث به سمت مدارکم رفتم تا برشان دارم که...

    more
  • داستان کوتاه راهروی تاریک

    داستان کوتاه راهروی تاریک

    داستان کوتاه راهروی تاریک تموم تنم از خط نگاهت می‌شه مثل یه تیکه یخ که نمی‌تونه حرکت کنه. ماتِ مات نگاهم می‌کنی و پلک نمی‌زنی. تو مات شدی و من کیش. لاستیک ها کشیده می‌شن و آسفالت خط خطی... داستانک...

    more
  • داستان کوتاه مارهای گمشده

    داستان کوتاه مارهای گمشده

    داستان کوتاه مارهای گمشده به نام خدا روزی روزگاری یک مار زیبای خوش خط و نگار دو تا تخم گذاشته بود و منتظر به دنیا آمدن بچه مار های قشنگ ش بود. یک روز از خواب که بیدار شد احساس...

    more
  • داستان کوتاه شعبده

    داستان کوتاه شعبده

    داستان کوتاه شعبده در کنج اتاق پذیرایی نسبتاً بزرگمان به پشتی تکیه داده بودم. در حالی‌که داشتم با دهانم آرام سوت می‌زدم، به دیوارهای پر نقش و پوستر‌های جذاب و نقاشی‌های دخترم نگاه می‌کردم، اما می‌شد گفت که فقط جسمم...

    more
  • داستان کوتاه گلفروش و چراغ قرمز

    داستان کوتاه گلفروش و چراغ قرمز

    داستان کوتاه گلفروش و چراغ قرمز سبا علی محمد کلاس هفتم مدرسه رحمانی گلفروش و چراغ  قرمز سلام من یه دختر یازده سالم، اسمم زهراس، بابام وقتی پشت چراغ قرمز داشت شیشه های ماشینا و تمیز می کرد یه ماشین...

    more
  • داستان کوتاه دیوانه ی عاقل

    داستان کوتاه دیوانه ی عاقل

    داستان کوتاه دیوانه ی عاقل 🔸به نام کسی که سرگذشت تمام دلباختگان عاشق را جور دیگری رقم زند. اشک در حلقه ی چشمانش موج می زند، بی صدا برگونه های نازک و ترک برداشته اش می افتد. آن گاه غلت...

    more
  • داستان کوتاه ارمغان یک پاییز

    داستان کوتاه ارمغان یک پاییز

    داستان کوتاه ارمغان یک پاییز داستان کوتاه ارمغان یک پا یز » آوان « به قلم:آوا موسوی در آسانسور را باز می کنم و مستقیم به سمت چپ آسانسور حرکت می کنم. در انتهای راهروی بلند،استیشن پرستار ی وجود دارد...

    more
  • داستان کوتاه گندمک

    داستان کوتاه گندمک

    داستان کوتاه گندمک شایسته, [۲۴٫۰۴٫۲۰ ۲۲:۵۴] farzaneh💙: «بِسْمِ اللّٰه ِالرَّحمٰنِ الرَّحیم» خدایا به امید تو مقدمه: حلقه‌ی گیسوی تو، حسرت انگشتان من است. آه دخترم! شعرت نبودنت را چه تلخ به رخ پدرانه‌هایم می‌کشد... فرزانه قربانی (گندمک) در یک شب...

    more
  • داستان کوتاه منو زندگیم

    داستان کوتاه منو زندگیم

    داستان کوتاه منو زندگیم منو زندگیم... . . . همه‌ی ما توی زندگیمون رازهایی داریم که نمی‌خوایم هیچ کسی حتی پدرو مادرمون از اونا باخبر شن... یا حتی رازهای خونوادگی... . . . دوست داشتم برای بچه هایی با‌ شرایط...

    more
  • .jpg - داستان کوتاه خواب

    داستان کوتاه خواب

    داستان کوتاه خواب خلاصه: من در خوابی عمیق خود را یافتم. سرگردان و حیران به دنبال واقعیت بودم. گاهی سقوط را برای رهایی و گاه برای آرامش، درون بهمن خود را به خواب می زدم ولی تنها نتیجه ی آن...

    more
  • داستان کوتاه در پرتو مهر یزدان

    داستان کوتاه طعم شیرین محبت

    داستان کوتاه طعم شیرین محبت سردرگم، چونان پیچکی در خود گره خورده و به جای خالی محبت هایی می نگریست که روزگاری را با آن ها، سپری و خیال پردازی کرده بود. صدایی نمی شنید... یا شاید هم نمی خواست...

    more
  • داستان کوتاه فرشته زمینی

    داستان کوتاه فرشته زمینی

    داستان کوتاه فرشته زمینی به نام خداوندی که تو را به من داد نام داستان:فرشته ی زمینی مدت زمان بسیار کمی گذشته است اما برای او انگار سالیان درازی از رفتن معشوقه اش میگذرد.عشق، فقط حس میان یک زن و...

    more
  • داستان کوتاه مجرم بی دفاع

    داستان کوتاه مجرم بی دفاع

    داستان کوتاه مجرم بی دفاع مجرم بی دفاع مرا هزار امید است و هر هزار تویی! - توی دوتا تیله ی خاکی رنگ اش گم شده بودم و هیچکس نبود که من رو از این باتلاق شن زار نجات بده......

    more
  • داستان کوتاه زمین گرد است

    داستان کوتاه زمین گرد است

    داستان کوتاه زمین گرد است زمین گِرد است ‌حسی مبهم در اعماق وجودم رخنه کرده بود. منی که هیچ گاه این حس را تجربه نکرده بودم چطور با دیدنش هربار قلبم به تپش می افتد؟ چرا دیدن حضرت عشق برایم...

    more
  • داستانک هـمه چـیز و هـیچ چـیز

    داستانک هـمه چـیز و هـیچ چـیز

    داستانک هـمه چـیز و هـیچ چـیز بـنام خـدایی کـه با لبـخند نگـاهم می کـند وقتـی بـه باز شـدن گـره ای امـید ندارم. داسـتانکِـ هـمه چـیز و هـیچ چـیز. ا.اصـغرزاده مـقدمه: مـن هـمانم همـان کـه تو رهـایش کردی، همـان کـه رفـتنت...

    more
...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.