• داستان کوتاه فرزند خوانده

    داستان کوتاه فرزند خوانده

    داستان کوتاه فرزند خوانده فرزندخونده #مهسا چند ضربه به در زدم وبعد از بفرمایید خانم زمانی وارد اتاق شدم.سرمو بلند کردم ونگاهی به داخل اتاق کردم.یه زن ومردی روبروی خانم زمانی نشسته بودن. _سلام خانم زمانی با لبخند جوابمو داد:سلام...

    more
...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.