رمانکده | دانلود رمان و کتاب
دانلود انواع رمان و دانلود انواع کتاب عاشقانه ، پلیسی ، تخیلی
داستان کوتاه امید در آخرین لحظه

داستان کوتاه امید در آخرین لحظهامید در آخرین لحظهآرام با زدن پلک‌های ریز، چشم از هم باز می‌کند. کمی طول می‌کشد تا دیده‌ی تارش شفاف شود و بتواند اطرافش را ببیند؛ سقفی آبی‌رنگ که شباهت زیادی به آسمان دارد.سعی می‌کند از جایش بلند شود اما باری به سنگینی کوه، این اجازه را به او نمی‌دهد. به پایین تنه‌اش نگاه می‌اندازد و پاهایش را در بند آجر و بلوک‌های سیمانی می‌بیند که توان حرکت را از او گرفته‌اند.به سختی بدن پر ...

  • 435 روز پيش
  • علی غلامی
  • 735 بازدید
  • 5 نظر
داستان کوتاه عروس کوکی

داستان کوتاه عروس کوکیبه نام خداعروس کوکینویسنده: فاطمه اسماعیلی(آیه)باد در درونم می پیچد و زوزه کنان سرما را به بدن پوست پوست شده ام می رساند و بیشتر من را می خشکاند و صدای ساز و دهل باز هم از تخ تخ های حلب زنگ زده ی بشکسته ی بالای سرم پیشی می گیرد.اندک مهمانان خانه ی نقلی با احتیاط از کنار مجمعه های پر از نان قندی و نقل و نبات ها می گذرند و اطراف عروس عروسک مانده ...

  • 479 روز پيش
  • علی غلامی
  • 979 بازدید
  • 2 نظر
داستان کوتاه محکوم شدگان

داستان کوتاه محکوم شدگانبه نام خالق انسان هامحکوم شدگانبه قلم زهرا شاهیکاربر انجمن رمان های عاشقانه (رمانکده)«آری... من محکوم شده ام به این عذاب. به عذابی بی پایان که زنده کننده ی خاطراتم است. گویا در هر شبانه روز، چندین و چند بار، مرگ را می بینم و به یک قدمی اش که می رسم، دست مرا عقب می راند.»«شما محکوم می شوید.»«به جرم گناهی که ما آن را قدغن کرده بودیم.»«آنها محکوم شدگانند.»«ببریدشان به زندان محکوم شدگان.»تمام این ها ...

  • 487 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,073 بازدید
  • 5 نظر
داستان کوتاه پیوند قلب ها

داستان کوتاه پیوند قلب هامقدمه: عشقی که مجرمینش، بارها به بهشتی های کرانه ی آسمان دست نشانده و محکوم ابدی ترین حبس در قلب او هستند.در امتداد خطوط زندگی، در جهانی که پس از مرگ، تولد خواهد یافت؛ عشق او را معنا می کنند، عشقی که...****لبخند کم رنگش یعنی پایان تمام خستگی های این روزهایم!برق چشم های سیاهش، مرا جذب خود می کند، اختیارم را از دست می دهم و جلو می روم، برای در آغوش گرفتن تن نحیفش.بار دیگر ...

داستان کوتاه تاوان یک رویا

داستان کوتاه تاوان یک رویابه نامش و به یادش و در پناهش آغاز میکنم.عصبی فریادی میکشد. انگار در قفس هی سینهاش جنگی برپاست. قلبش همچون کودکی ترسیده از رعد و برق، تند تند میتپد.حالش همانند آتش فشانی است که بعد از اولین فوران و خالی کردن خود، حال آرام گرفته و نم نمک عقدههایش را بیرونمیریزد. اشکهایش انگار مسیر خود را پیدا کرده اند .با درد، سر دو زانواش را میفشارد. روی کاناپ هی مشکی رنگ اتاقش نشسته است و ...

داستان کوتاه آسمان حسرت

داستان کوتاه آسمان حسرتهر روز صبح یاد آنشرلی می افتم."آنه!تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت، وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه، پنهان بود!با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت از تنهایی معصومانه دستهایت.آیا میدانی که در هجوم درد ها و غم هایت و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود.آنه!اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری در آبی بیکران مهربانی ها به ...

داستان کوتاه اولین بارها

داستان کوتاه اولین بارهابسم الله الرحمن الرحیماولین بارهاهمیشه همه چیز از اولین بارها شروع می شود... مثلاً اولین باری که نگاه او، جایی حوالی نگاه من چسبید و به خودم که آمدم، دیدم خدا زده شده ام! دلم در پی قدم های لبریز از کرشمه ی نگاهش، فرار کرده بود...یک بار گیسو های خرمایی رنگش را باز گذاشت، باد میانشان می رقصید و من در حالی که از پشت دیوار آجری خانه، دزدکی نگاهش می کردم، باد را به فحش ...

  • 638 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,167 بازدید
  • 2 نظر
داستان کوتاه گوهر وجود

داستان کوتاه گوهر وجود#داستانک_گوهر_وجود#نویسنده_نرگس_واثق لنگان لنگان در حالی که نفس نفس می‌زنم، چند قدم دیگر بر می‌دارم اما سرم گیج می‌رود و دنیا پیش چشمانم سیاه و تار می‌شود. دیگر توان راه رفتن را ندارم و از خستگی همان‌جا کنار صخره‌‌ی می‌افتم و نفس‌های حبس شده‌ام را منقطع آزاد می‌کنم. از دردی که در تنم می پیچد، لحظه‌ای چشم روی هم می‌گذارم و ناله‌ای سر می‌دهم.لبان خشک شده‌ام را با زبانم که همچون کویر شده، خیس می‌کنم اما کاملاً بی فایده ...

داستان کوتاه هلاک یک لبخند

داستان کوتاه هلاک یک لبخند این داستان کوتاه اختصاصی انجمن رمان های عاشقانه می باشد و توسط امِگا نوشته، ویراستاری، طراحی و تهیه شده است. هرگونه کپی برداری و تولید محتوای الکترونیک و غیرالکترونیک از این اثر بدون اطلاع نویسنده شرعا حرام و پیگرد قانونی دارد.«هلاک یک لبخند»امواج کوتاه دریا به آرامی دست نوازش به سر ساحل می کشیدند و ساحل با منحنی های ماسه ای اش لبخندهای دلفریب نثار وجود پرتلاطم دریا می کرد. هر چه آسمان دلگیرتر می ...

داستان کوتاه روی پای خودت باش

داستان کوتاه روی پای خودت باشفنجان قهوه ام را روی میز می‌گذارم، لبخندی تلخ می‌زنم و خودم را به پنجره ی اتاق می رسانم؛ پرده را کنار می‌زنم و به هوای بارانی خیره می‌شوم، به آسمانی که ابرهای سیاه تمامش را گرفته نگاه می‌کنم و در این فکر هستم که این آسمان دلش گرفته درست مانند دل من، اما این ابرها با باریدن بالأخره خودشان را می توانند خالی کنند اما من چه؟ من چگونه می‌توانم خودم را خالی کنم ...

  • 871 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,381 بازدید
  • یک نظر
داستان کوتاه پرواز مرگ

داستان کوتاه پرواز مرگسردم بود...دست هایم را در جیب کافشنم فرو بردم اما تاثیر چندانی نداشت و همچنان سوزن سوزن شدن سر انگشتانم را حس می کردم.نفس عمیقی کشیدم و به چشمانش زل زدم.به خاطر تاریکی هوا رنگ زیبای چشمانش به سیاهی گراییده یود.-الان چراقهری؟با اخم نگاهش گردم...چرا نمی فهمید؟چرا مرد ها این قدر در برابر احساسات زن ها و درک عواطفشان مقاومت نشان می دادند؟دستش را به سمتم دراز کرد و دستانم را از جیب کافشنم بیرون کشیدودستان سرخ ...

  • 880 روز پيش
  • علی غلامی
  • 10,433 بازدید
  • 5 نظر
داستان کوتاه حبس ابد

داستان کوتاه حبس ابدسخن نویسنده:یه خلأیی هست همیشه، یه سری جاها به اون چیزی که می‌خوایم نمی‌رسیم. این رمان هستش راجع به عشقای یک طرفه، مسیرهای یک طرفه، تصمیمات احمقانه. من واسه اولین بار می‌خوام تصویر عشق یک طرفه‌ی یه دختر و آشکارا تو رمانم پیاده کنم و یه صدای خیال انگیزی بهم می‌گه:«بنویس! تو می‌تونی!»یه سری چیزا هم انگیزه‌ی آدم و به کل از بین می‌بره، روحیه و نشاطی که بابت نوشتن این داستان تخریب می‌شه و چقدر دشواره ...

  • 942 روز پيش
  • علی غلامی
  • 2,670 بازدید
  • یک نظر
داستان کوتاه پدر برگرد

داستان کوتاه پدر برگرد نوشته آریانا عاشوری زادهپدر برگردنویسنده آریانا عاشوری زادهدر شهر کوچکی که همه ی افراد باهم دوست و مهربان بودند و به یکدیگر نیکی می کردند دخترک نازی چشم به جهان گشود، دخترکی که چشمانش به رنگ اقیانوسی پهناور آبی بود موهایش از آغاز تولد همانند افتابی تابان بلوند بود هرکس به چشمانش خیره می شد در دریایی عمیق غرق می شد، اما از بدشانسی، این دختر مادر نداشت دکتر ها مجبور شدند او را به دنیا ...

  • 1058 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,717 بازدید
  • 5 نظر
داستان کوتاه آواره ی کوچه پس کوچه های عشق

داستان کوتاه آواره ی کوچه پس کوچه های عشق نوشته فاطمه لقایی صفت[فروارد از کانال داستان کوتاه واقعی]" آواره ی کوچه پس کوچه های عشق "ژانر: عاشقانهروزی که شروع شدنش شاید کابوسی برای فردا های آینده ام بود، روزی که به ظاهر مثل یکی از شوخی های طنز روزگار به نظر می رسید؛ روزی که با ورودم به مدرسه شروع شد.با تماشای دانش آموزانی که دست در دست هم از کنار هم بودن، هر لحظه لبخند شان عمیق تر میشد ...

داستان کوتاه آلزایمر زرد

داستان کوتاه آلزایمر زرد به قلم فائزه تاجیکیدر پرتو مهر یزدانمقدمهفصل به فصل به انتظار پاییز نشستهاست؛ که بیاید طوفان به پا کند و بگوید:«کجاست آن بانوی رویاها که با دستان لطیفش عشق را ترمه بافی می کرد و به قلب ها می آویخت؟»فریاد زنان بگوید:که آن مهدخت زیبا رو کجاست؟ از غصه برگ هایش را رها کند تا عابران پای روی آنها بگذارند، رد شوند و قصه ی عاشقی خودشان را با صدای خش خش برگ های بیچاره جار ...

  • 1149 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,762 بازدید
  • 7 نظر
داستان کوتاه از خنده متنفرم

داستان کوتاه از خنده متنفرم به قلم مهسا محمدیپیچ و تاب می خوریم و دست آخر، آن جایی که لایقمان است متوقف می شویم...آوای نغض جیرجیرک ها را می شنید ماه از بن پرده تیره آسمان می تابید.سگرمه هایش درهم رفت زیبایی ماه نیز دلش را نلرزاند؛گویی با سنگ دلی عجین شده بود...هیچ چیز خوفناک تر از خنده او را نمی آزرد گویی از نصف بیشتر از سهمش را برده و خورده بود.نمی توانست لبانش را کش داده و تصویری ...

  • 1153 روز پيش
  • علی غلامی
  • 891 بازدید
  • 3 نظر
داستان کوتاه فرشته بی بال

داستان کوتاه فرشته بی بال به قلم ریحانه مرادقلی رو به معبودش کرد و گفت: پس کی می رسد زمانی که پا به دنیا بگذارم و زندگی کنم؟قطره اشکی از چشم های فرشته پایین چکید و گفت: دنیا دار مکافات است، روزی می رسد که از این همه تعجیل پشیمان خواهی شد.ناگهان همه جا تاریک شد.چشم هایش را رو به دنیای جدید رو به رویش گشود. خوشحال بود که پس از نه ماه انتظار حالا توانسته از مکانی تاریک به روشنایی ...

داستان کوتاه سال مرگ

داستان کوتاه سال مرگ

داستان کوتاه سال مرگ به قلم ریحانه مرادقلیبه نام خدانویسنده: ریحانه مرداقلینام اثر: سال مرگ #سال_مرگبر روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و جرعه جرعه از قهوه اش می نوشید. همیشه عادت داشت قهوه اش را تلخ بنوشد، زیرا عقیده داشت تلخی اش از تلخی سرنوشت اش بیشتر نیست که بتواند خاطرش را مکدر کند.به دور دست ها می اندیشید، غرق در افکارش بود و گویی در عالم دیگری سیر می کرد. همه از او دلیل دلخوری اش را جویا می ...

  • 1200 روز پيش
  • علی غلامی
  • 419 بازدید
  • یک نظر
داستان کوتاه پروانه شدن

داستان کوتاه پروانه شدن به قلم ریحانه مرادقلیبه نام خداصدای کفش های پاشنه بلند قرمز رنگش که گام های تند بر روی زمین خیس خیابان می گذاشت تا زودتر به سر پناهی برسد، نظر هر بیننده ای را جلب می کرد و باعث می‌شد تا هر کس که از کنارش رد می شود برای این پوشش نامناسبش تیکه ای نثارش کند.بیخیال از این همه رسوایی، قهقهه می زد و همین امر باعث می‌شد تا افراد بیشتری نگاه های هیز یا ...

داستان کوتاه و زیبای عاشقی شهامت میخواهد

داستان کوتاه عاشقی شهامت میخواهد به قلم عطیه شکریبه نام خدانام اثر: عاشقی شهامت می خواهدبه قلم: عطیه شکری - بعد از انجام کارت یه راست برگرد پاسگاه سر پستت!پرونده را از دستم گرفت اما قدم از قدم برنداشت. موشکافانه نگاهی به چشمان فراریش انداختم و با جدیت پرسیدم:چرا وایستادی؟ برو دیگه!بالاخره دلش را به دریا زد و پر استرس خواسته اش را به زبان آورد:جناب سرگرد اجازه می دید یه امروز رو بعد از کارم مرخص شم؟!نگاه پر غروری به ...

داستان کوتاه سرنوشت بی رحم

داستان کوتاه سرنوشت بی رحم به قلم ریحانه مرداقلیبه نام خدانویسنده: ریحانه مرداقلینام اثر: سرنوشت بی رحمسرنوشت از قبل نوشته شده است اما افسارش در دستان ماست. این روز ها لباس هایش خلاصه شده بود در سه رنگ مشکی، سورمه ای و کرم و جالب تر از همه هم خوانی لباس هایش با ریحانه ای بود که به تازگی تمام فکر و ذهنش درگیر او بود. شاید حتی فکرش را هم نمی کرد که زیباترین دختر کلاسشان که خودش خوب می ...

داستان کوتاه کلبه وارونه

داستان کوتاه کلبه وارونه به قلم درسا میرزایی پاهایم جوری درد میکرد که گویی صدها کیلومتر راه رفته بودم.کمرم به قصده تکه تکه شدن مرا می آزرد و هرکه نمی دانست، گمان میکرد کوه ها جا به جا کرده بودم.اما باز هم بی حیایی ام گل کرده بود و دلم اندکی شیطنت می طلبید.در حالی که از فرط خستگی، نفس نفس میزدم، دو دستم را به پیشانی ام تکیه دادم و سایه بانی درست کردم تا نوره سوزنده آفتاب، چشم هایم ...

داستان کوتاه تفسیر عشق

داستان کوتاه تفسیر عشق به قلم عطیه شکریبیلچه ی درون دستم را گوشه ای رها کردم و ریشه ی بوته ی کوچک نسترن را از درون گلدان درآوردم وبر روی خاک باغچه گذاشتم.بی آن که بازگردم، حضورش را احساس می کردم. می دانستم عزیز دردانه ی این عمارت با پدرش سرجنگ دارد و این روزها پژمرده ترین گل باغم است. آه عمیقی که کشید را به وضوح شکار کردم. دلم گرفتاز این حجم غصه که در دلش تلنبار شده بود؛ ...

  • 1258 روز پيش
  • علی غلامی
  • 825 بازدید
  • 2 نظر
داستان کوتاه عشق یواشکی

داستان کوتاه عشق یواشکی به قلم م.طالع(سرنوشت)به نام آفریننده‌ی حس ناب عشقعشق یواشکی ❤امروز هم مثل تمام روزهایی که از زندگی لعنتی و روزهای تکراری خسته شدم توی کتابخونه نشستمو خودم رو با نوشتن سرگرم کردم.خیلی وقت بود که داشتم به جای نوشتن الکی نت گردی می‌کردم و تا می‌خواستم صفحه‌ی تلگراممرو ببندم پیامی توجهم رو جلب کرد.- سلام- میتونیم با هم آشنا بشیم.جواب دادم.- سلام، شماکه نوشت یک دوست.هر چی پیامک بازی می‌کردی جواب می‌داد. تا اینکه ازش اسمش ...

  • 1264 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,383 بازدید
  • 3 نظر
داستان کوتاه دستان خالی

داستان کوتاه دستان خالی به قلم ا اصغر زاده حسین را روی تختش گذاشت و لبخندی به چهره‌ی معصومش زد,این پسرک شش ماهه تمام دنیای خودش و محمدش بود.موهایش را با کش بالا ی سرش جمع کرد و بلند شد از اتاق خارج شد,اذان صبح بود و مردش با آن چهره‌ی آرامش با دست و رویی خیس از سرویس خارج شد و با دیدنش لبخندی قشنگ تحویلش داد و گفت:-علیک سلام خانومم,بدو نمازت قضا میشه!محیا نزدیکش شد و طبق معمول روی  ...

درباره سایت
رمانکده | دانلود رمان و کتاب
بزرگترین سایت دانلود رمان عاشقانه ، رمان پلیسی ، رمان طنز در خدمت شما عزیزان می باشد . امیدواریم بهترین لحظات رو در کنار هم تجربه کنیم
آخرین نظرات
  • جلد دومش کی میاد ؟...
  • ننکخنرگس آبادانی...
  • sسلام . وقت بخیر .من الان خرید اینترنتی انجام دادم ، پیام هم فرستادم ,واسه شماره...
  • مرضیهچرا سیاهی لشکر...
  • zaynabخیلیییی عالی بود. رمانی به این خوبی نخونده بودم هرچقدرم بخونم تکراری نمیشه ممنون...
  • zaynabخیلیییی عالی بود. رمانی به این خوبی نخونده بودم هرچقدرم بخونم تکراری نمیشه ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمانکده | دانلود رمان و کتاب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.