• داستان کوتاه آغوش مرگ

    داستان کوتاه آغوش مرگ

    داستان کوتاه آغوش مرگ سرم را روی شانه‌اش گذاشتم و دمی عمیق از هوایش گرفتم. چشمانش را بسته بود و با دستان ظریفش ریش‌هایم را قلقلک می‌داد. لبخندی زدم و بوسه‌ای بر پیشانی‌اش نشاندم. شانه‌ام انگار کمی خیس بود. نگاهی...

    more
...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.