رمانکده | دانلود رمان و کتاب
دانلود انواع رمان و دانلود انواع کتاب عاشقانه ، پلیسی ، تخیلی
داستان کوتاه خاطره ی ابد خورده از فاطمه اسماعیلی

داستان کوتاه خاطره ی ابد خورده از فاطمه اسماعیلیپنجشنبه است.پنجشنبه است و مثل تمام آخر هفته ها برای دیدن و بوییدن و نامزدی ساختن هایمان پر کشیده ام اما چرا دیگر چیزی نمی پرسی؟دیگر روزمرگی هایم دلت را زده است که جویای اخبار شیطنت ها و آتش سوزاندن هایم بر سر استادان و هم اتاقی هایم نمی شوی و یا فهمیده ای که من نیز همچون تو تغییر کرده ام؟!تغییر کرده ام...به اندازه ی سال ها عمر...و تو فهمیده ای ...

داستان کوتاه مرد تنهای شب

داستان کوتاه مرد تنهای شببه نام خدا#مرد_تنهای_شبروی علف‌ های سبز زمینِ گلیِ پارک دراز کشیدم و به ستاره های بزرگ و کوچک خیره شدم، اوایل ماه سرما بود و سوز خنکی به صورتم برخورد کرد.ستاره های درخشان چشمانم را خیره کرده بودند، همیشه دلم می خواست به فضا سفر می کردم تا در آسمان ها پرواز کنم و از این سیاره به آن سیاره بروم؛ شاید دنیای جدیدی در انتظارم بود!آهی کشیدم و هوا را وارد ریه هایم کردم، از ...

داستان کوتاه مرد تنهای شب

داستان کوتاه مرد تنهای شببه نام خدا#مرد_تنهای_شبروی علف‌ های سبز زمینِ گلیِ پارک دراز کشیدم و به ستاره های بزرگ و کوچک خیره شدم، اوایل ماه سرما بود و سوز خنکی به صورتم برخورد کرد.ستاره های درخشان چشمانم را خیره کرده بودند، همیشه دلم می خواست به فضا سفر می کردم تا در آسمان ها پرواز کنم و از این سیاره به آن سیاره بروم؛ شاید دنیای جدیدی در انتظارم بود!آهی کشیدم و هوا را وارد ریه هایم کردم، از ...

داستان کوتاه آزگارد

داستان کوتاه آزگاردبه نام خدابه نام خداداستان آزگاردژانر: فانتزیبه نویسندگی زینب انوشا_____از میان دو جام سیاه و سفید کدام یک بد تر است؟تکه سر اسکلت آدمیزادی که درونش چند کرم شب تاب حبس کرده ام را بالا آوردم. بر روی تخته سنگ دو جام قرار داشت. یکی سفید و آنکی سیاه!کدام یک را باید می نوشیدم؟اسکلت را پشت جام ها گذاشتم. روی جام سیاه خم شدم و مایع درونش را نگاه کردم. سرخ! به سرخی شاخ های شیاطین که مانند ...

  • 252 روز پيش
  • علی غلامی
  • 527 بازدید
  • یک نظر
داستان کوتاه توسل به شیطان

داستان کوتاه توسل به شیطانتوسل به شیطان به گل های سرخ وسفید دسته گل چنگ انداخت و گلبرگ های کنده شده را با حرص روی زمین پرتاب کرد.ــ مامان مگه من نگفتم حق ندارن بیان خاستگاری؟پوران صلاح دخترش را در ازدواج او می دید و بس، برای رام کردن دختر خشمگینش به نصیحت متوسل شد.ــ دخترم تا کی می خوای به بختت لگد بزنی؟ من خوشبختی تو رو می خوام.پونه اما نمی خواست آرام باشد. دست مشت شده اش را روی ...

  • 303 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,318 بازدید
  • 3 نظر
داستان کوتاه در انتطار آغوشت

داستان کوتاه در انتطار آغوشتآنالی:برخوردار از محبت مادر،نور چشم مادراین بار هم مثل همیشه از دست نفرین ها و ناسزا هایش به اتاقش پناه برد و بغضی که گریبان گیر گلویش شده بود را بلعید.به سمت آینه رفت و به خودش نگاهی انداخت به جنگل سبز رنگ چشمانش که برق اشک در آن میدرخشید و ضعیف نشانش میداد،بغضش را دوباره قورت داد و چشمانش را بست از این ضعیف بودن همیشه متنفر بود ، چشمانش را باز کرد و پوزخندی ...

  • 352 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,131 بازدید
  • 5 نظر
داستان کوتاه فراموش‌شدگان

داستان کوتاه فراموش‌شدگانقلم: شیما حسن پور (شین.ح) (خورشید)-بیا تو!!!!نفس عمیقی کشیدم و بعد از فرو خوردن هوایی که بوی تند تنباکو در آن پیچیده شده بود، وارد اتاق بزرگ و نیمه تاریک شدم.در را به آرامی بستم و در جا ایستادم که صدایش بلند شد:-بیا جلو!!!!!با انگشتانی مشت شده در دست که سرمایش بدنم را به لرزه انداخته می انداخت، به راه افتادم و با قدم هایی کند و بی جان خود را به مقابل میز بزرگ ریاستش رساندم. سر به ...

  • 358 روز پيش
  • علی غلامی
  • 899 بازدید
  • 4 نظر
داستان کوتاه معجزه نقاشی

داستان کوتاه معجزه نقاشینام داستان: معجزه‌ی نقاشینویسنده:دخترزمستانی(مهنازsm)موضوع:کودکانه یکی بود یکی نبود، غیراز خدای مهربون هیچ‌کس نبود.در روزگاران قدیم دختری بود که با مادربزرگ پیر و مریضش توی جنگل های شمال زندگی می‌کرد.دختر کوچولومون اسمش نازنین بود و به نقاشی علاقه‌ی زیادی داشت. گاهی از دل می‌کشید و گاهی از طبیعت.یه روز که مشغول نقاشی بود با یه صحنه‌ی عجیب روبه رو شد.احساس کرد پری توی نقاشیش تکون خورد. قلمش رو روی میز گذاشت و به نقاشی نگاه انداخت و به فکر ...

داستان کوتاه طلوع

داستان کوتاه طلوع| طلوع || مرجان جانی |۱۱/۳/۱۴۰۰_الو.. قطع نکن.. یه دقیقه صبر کن.سپی... چیشد  آخه!کی چی گفته؟؟ کاری کردم؟؟خانوادم رفتار بدی داشتن..؟ سپیده: نه فقط زود تصمیم گرفتم.. من هنوز خیلی بچم.. نمیتونیم باهم باشیم.داستان کوتاه مجرم بی دفاعداستان کوتاه و عشق قربانی غرورداستان کوتاه عشق از پشت ویترین قشنگهداستان کوتاه اولین بارهاداستان کوتاه بوی باروت_ چرا؟همه چی حل شده بود که؟؟داری سر به سرم میزاری مگه نه... دوربین مخفیه؟رسمتونه؟ سپیده: گوش کن مهدی...اشتباه کردم گذاشتم بیایی خاستگاری... زود تصمیم گرفتیم.بابت ...

  • 394 روز پيش
  • علی غلامی
  • 830 بازدید
  • 2 نظر
داستان کوتاه پنج دیوانه

داستان کوتاه پنج دیوانهبه نام خداصدای جیغ میان آن سکوت چند دقیقه قبل طنین می اندازد...یکی لپش را باد کرده و می ترکاند. یکی درحال خندیدن است و یکی دیگر با صورتی که حالتی را نشان نمی دهد خیره زمین شده است... و آخرین نفر از حرص و عصبانیت سرخ شده است و سعی می کند فریادش را رها نکند.دست روی شکمش می گذارد و از فرط خنده به جلو خم میشود. به دوستش که جیغ زنان روی کاشی خودش ...

  • 396 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,065 بازدید
  • 3 نظر
داستان کوتاه نابینای دلداده

داستان کوتاه نابینای دلدادههمه ی ما انسان ها در قسمتی از زندگی مان درگیر انسان های بی صفت شدیم و همان انسان ها باعث و بانی نابینا و ناشنوا شدنمان شدند.چقدر دردناک است در شهری که همه نابینا شده اند تو می بینی و شده ای مجرم شهر.اگر چه چشم داشت اما نابینا بود. دنیایم را تقدیم او کردم و او مانند کوری از کنار آن به راحتی گذشت. قلب من پر شده بود از عشق به او و او ...

داستان کوتاه در آغوش دریا

داستان کوتاه در آغوش دریانویسنده: زینب انوشابه نام خداصلی الله علیک یا ولی اعصر (عج) ادرکنی*****پاهای برهنه ام را به آرامی حرکت میدهم.آب شور دریا نوازشی دلنشین به من هدیه میدهد و من برای تشکر لبخندی به او میزنم. دست لای گیسوانم میبرم و شالم جایی که نمیدانم کجاست گم میشود.دستانم را از هم باز میکنم و با تک خنده ای دویدنم را آغاز میکنم. میدودم سمته موج های آبی ای که به چشمانم چشمک میزنند و زیرلب اسمم را ...

  • 411 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,197 بازدید
  • 9 نظر
داستان کوتاه چشمای شیشه ای

داستان کوتاه چشمای شیشه ای به نام خداوند دل‌های عاشق• داستان کوتاه: چشمان شیشه ای نویسنده: مرضیه قنبری (انجمن آقای غلامی)داستان کوتاه روی پای خودت باشداستان کوتاه مرد ماهیگیرداستان کوتاه مرگ از زاده ی توسنداستان کوتاه خدایا مدد غیر از تو ننگ استداستان کوتاه تاوان یک رویاهوا دلگیر بود...دخترک در حالی که گیسوان کمند عروسکش را شانه میزد ،برایش سخن هم میگفت ،از عشقش به عروسکش ،از بیقراری های بدون او ،و دلتنگی های بی پایانش... انقدر گفت که حرف هایش تمام شد و ...

  • 420 روز پيش
  • علی غلامی
  • 897 بازدید
  • 5 نظر
داستان کوتاه گناه دل دادگی

داستان کوتاه گناه دل دادگی←بِه‍ْ نٰام‍ِ خٰالِق‍ِ عِشقْـ→ °گناه دلدادگی° °نویسنده: فاطمه معماری ۸۴°  ↓↑کاربر انجمن رمان‌های عاشقانه، آقای علی غلامی↑↓   چه میدانستم به این سادگی دل می‌دهم. مگر تقدیر را برایم بازگو کرده‌ بودند؟چه ساده دل باختم، دنیا برایم هم جهنم شد و هم بهشت.جهنمی از جنس نرسیدن، بهشتی از جنس عشق که بوی زندگی می‌داد.مثل همیشه به دفتر زندگی و خاطراتم رو آوردم. همچنان مثل همیشه برای نوشتن این خاطرات، مهر دادم و روح بخشیدم به دفتر و خودکار بی‌جان که شاهد ...

  • 420 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,051 بازدید
  • 2 نظر
داستان کوتاه امید به آینده ای بهتر

داستان کوتاه امید به آینده ای بهترکارم که در آشپزخانه تمام می شود به سمت پذیرایی حرکت می کنم. اولین قدم را که در آن می گذارم، ناگهان درد مهیبی کل وجودم را فرا می گیرد. آن قدر شدید است که نمی توانم قدم دوم را بردارم ولی به خاطر مادر سعی می کنم به زور خودم را به اتاقی که بیرون قرار دارد و مختص داداش و زن داداشم است، برسانم.در اتاق را که باز می کنم، همان جا ...

  • 421 روز پيش
  • علی غلامی
  • 603 بازدید
  • یک نظر
داستان کوتاه این است زندگی من

داستان کوتاه این است زندگی منبه نام خودش..  نگاهی در آیینه ی ماشین به خودم می ندازم.موهای شرابی رنگم رو دو طرفه روی صورتم می ریزم و حالت موج دارشون رو دوست دارم.چشم هامو می بندم و سعی می کنم استرس ام رو مخفی کنم.امروز روزی بود که بالاخره بعد از هفت ماه، تصمیم گرفتم به دومین شخص زندگیم که قصد موندن داشت همه چیزو بگم.اولین نفر که رفت و اینم.. نمی دونم، نمی دونم.تقی به شیشه ی ماشین می خوره، ...

داستان کوتاه سیاه

داستان کوتاه سیاه

داستان کوتاه سیاهبنام او ...  آدامس رو داخل دهنش می ندازه و با اعصابی داغون به مرد روبروش چشم می دوزه.صدای مرده به گوش هاش میرسه، با ناله، با التماس.-سیاه خان، جان مادرت، جان عزیزت این یه بارو بیخیال شو، به خدا ندارم، ندارم.. بچه هام گشنه ان، زنم داره میمیره، ندارم به بالا سری ندارم، جور می کنم براتون، شده کلیمو می فروشم، میدم، بذار زنم مرخص بشه از بیمارستان، میدم، بخدا میدم!مشتشو میکوبه رو میز.- نههه.از کی تا حالا انقدر ...

  • 428 روز پيش
  • علی غلامی
  • 860 بازدید
  • 2 نظر
داستان کوتاه گریه ام از توست

داستان کوتاه گریه ام از توستداستان کوتاه گریه ام از توستنویسنده: فاطمه احمدی از وقتی مادربزرگ را به خاک سپرده بودیم، با هیچ کس حتی کلمه ای حرف نزده بود.در آن سرمای استخوان سوز زمستان روی تخت داخل حیاط نشسته و به حوض فیروزه ای یخ زده ی مقابلش  با چشمانی که انگار روحی نداشت خیره بود و دانه های نرم و لطیف برف در فضا به رقص درمی آمد.انگار که سرمایی را احساس نمی کرد و بی حس شده بود.کنارش ...

داستان کوتاه زخم عاشقی

داستان کوتاه زخم عاشقیعنوان: زخم عاشق ییه روزی ب ا تموم قوا سعی در عاشقی کرد ن داشت م.من عاشقش بود م ولی اون نه!اون کل ا عاشق نبود؛ نه عاشق من، نه عاشق فر دی دیگه. شا ید هیچ وقت کسی نبود کهبهش عاشقی کرد ن رو یاد بده .اما من دوستش داشتم. عاشقش بودم. بله؛ بودم، چون گذش ت! چون تموم ش د !الان که دارم م ینویسم او ن رو فراموش کرد م و لی عشق م ...

داستان کوتاه دود روحی

داستان کوتاه دود روحی دود روحیبه قلم پرنیا رخشا تا که کسی قصد گفتن حرفی در دل دارد، معمولاً شخص دیگری در آغوشش می‌خزد و او را از گفتنش عاجز می‌سازد. حرف‌ها در دل بمانند، یک دلی سیاه بر جای باقیست و هزاران شخص خزیده در آغوشت که قصد جانت را دارند. بریده‌ی اول: بوی سیگار در مشامم پیچید و باعث شد رد پوزخند بر روی لب بنشانم. سیگار؟دعوتش را پس نزده و پک عمیقی از سیگار زدم، متقابلاً من هم به صورتش دود ...

  • 436 روز پيش
  • علی غلامی
  • 663 بازدید
  • 2 نظر

داستان کوتاه ضربدر

داستان کوتاه ضربدر

داستان کوتاه ضربدربنـام خودش...   یک برگ از دستمال کاغذی جلو روم بر می دارم، چندمین برگه، نمی دونم؟روبروم نشسته، تند تند چیزی رو تو گوشی تایپ میکنه و لبخندش پاک نمیشه!با حرص چشم هامو می بندم.. دلم میخواد بترکه!آخه من کجام شبیه نو عروس های یک هفته ای میمونه؟!!بالاخره موبایل رو کنار میذاره.-جانم عزیزم، چی میخواستی بگی؟آب دهنمو قورت میدم.. حتی فکر کردن بهش هم زجرم می داد چه برسه به گفتنش، ولی گفتم، گفتم!-امروز یه خانمی اومده بود اینجا، ندا.. ...

داستان کوتاه معدن امید

داستان کوتاه معدن امید#فرزانه_زارعی#مسابقه بعد از کلی نذر و نیاز ننه علی بلاخره کار پیدا کرده بودم‌. اوایل اسفند و نزدیک عید بود و حسابی پول لازم بودم اما اصلا راضی به کار در آن دخمه تاریک ذغال سنگ  نبودم. اصلا یادش می افتادم تنگی نفس میگرفتم از دیشب عزا گرفته بودم و به زمین و زمان ناسزا میگفتم. اصلا من را چه به کار توی معدن ، هر کسی به من نگاه میکرد می‌دانست با این هیکل استخوانی به درد ...

داستان کوتاه چشم انتظار

داستان کوتاه چشم انتظار به نام خداچشم انتظارنویسنده و ویراستار: سبا علی محمد خانه سالمندان! نمی‌دانم این کلمه را به خاطر وجود آدم‌های بامزه و مهربون داخلش باید دوست داشت یا به خاطر بی‌معرفتی‌های‌بچه‌های همین آدم‌های بانمک و بی‌کسیشان نباید دوست داشت!اولین روز کاری، باید جالب باشد! آن هم کنار کلی مادربزرگ و پدربزرگ‌هایی که کلی قصه برای تعریف کردن دارند.زنگ موسسه را زدم و در جواب شخص پشت آیفون که می‌پرسید: شما؟ گفتم: پرستار جدید هستم.این حیاط بزرگ، درختان سر لختی ...

  • 455 روز پيش
  • علی غلامی
  • 2,741 بازدید
  • یک نظر
داستان کوتاه امید زیبایی

داستان کوتاه امید زیباییعنوان: امید زیبا ی یخورشید ب ا اهالی زمین ب ه گویی قهر کرد ه بود و کسی ر ا نگا ه نمی کر د.پشت ابرها خو د را قا یم کرده و با ابرهای سفی د و پنب های درد و دل م یکرد.انگاری ک ه قل ب ابر ، از گفت ههای پر از رنج خورش ید ط لیی ب ه درد آمده بو د .ابرهای تکه تک ه که هر کدام بر ای خو ...

  • 468 روز پيش
  • علی غلامی
  • 684 بازدید
  • 4 نظر
داستان کوتاه و عشق قربانی غرور

داستان کوتاه و عشق قربانی غروربه نام خالق عشقداستان: و عشق، قربانیِ غرورنویسنده: فاطمه معماری ۸۴ ( کاربر انجمن رمان‌های عاشقانه، آقای غلامی) «ستون زندگی‌ام، همواره با خشت‌هایی از جنسِ درد، بغض، اجبار، شکست و نامیدی بنا می‌‌گیرد.»  ترجیح دادم بروم کنار ساحل بنشینم تا مجبور نباشم سکوت خفقان آور خانه را تحمل کنم. کنار ساحل روی تکه سنگ بزرگی نشسته بودم و به ملودی روح‌نواز دریا گوش می‌دادم. چشم‌هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم تا هوای خنک اطراف را ببلعم. پشت ...

درباره سایت
رمانکده | دانلود رمان و کتاب
بزرگترین سایت دانلود رمان عاشقانه ، رمان پلیسی ، رمان طنز در خدمت شما عزیزان می باشد . امیدواریم بهترین لحظات رو در کنار هم تجربه کنیم
آخرین نظرات
  • جلد دومش کی میاد ؟...
  • ننکخنرگس آبادانی...
  • sسلام . وقت بخیر .من الان خرید اینترنتی انجام دادم ، پیام هم فرستادم ,واسه شماره...
  • مرضیهچرا سیاهی لشکر...
  • zaynabخیلیییی عالی بود. رمانی به این خوبی نخونده بودم هرچقدرم بخونم تکراری نمیشه ممنون...
  • zaynabخیلیییی عالی بود. رمانی به این خوبی نخونده بودم هرچقدرم بخونم تکراری نمیشه ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمانکده | دانلود رمان و کتاب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.