شما در مسیر:

صفحه اصلی

داستان ایرانی

هستید.
  • داستان کوتاه چشم انتظار

    داستان کوتاه چشم انتظار

    داستان کوتاه چشم انتظار   به نام خدا چشم انتظار نویسنده و ویراستار: سبا علی محمد   خانه سالمندان! نمی‌دانم این کلمه را به خاطر وجود آدم‌های بامزه و مهربون داخلش باید دوست داشت یا به خاطر بی‌معرفتی‌های‌ بچه‌های همین...

    more
  • داستان کوتاه امید زیبایی

    داستان کوتاه امید زیبایی

    داستان کوتاه امید زیبایی عنوان: امید زیبا ی ی خورشید ب ا اهالی زمین ب ه گویی قهر کرد ه بود و کسی ر ا نگا ه نمی کر د. پشت ابرها خو د را قا یم کرده و با...

    more
  • داستان کوتاه امید و آرزو

    داستان کوتاه امید و آرزو

    داستان کوتاه امید و آرزو عادتش شده بود، روزها به امید دیدن دوباره‌ی او پشت پنجره می‌نشست و شب‌ها به شوق تحقق رویای چند ساله‌اش به خواب می‌رفت. دیدگانش کم سو شده بود و تصاویر در مقابل چشمانش تار اما...

    more
  • داستان کوتاه کاکتوس زشت عاشق

    داستان کوتاه کاکتوس زشت عاشق

    داستان کوتاه کاکتوس زشت عاشق نام داستان:کاکتوس زشت عاشق به نام خداوند متعال     من، گلی هستم از گل‌های این زمین خاکی. مدت هااست که در این اتاق سرد و بی روح رها شده ام. از دوستان، خانواده و...

    more
  • داستان کوتاه عطر دلتنگی

    داستان کوتاه عطر دلتنگی

    داستان کوتاه عطر دلتنگی 《عطر دلتنگی》 طبق معمول عکس پسرک در دستانش بود و مدام قربان صدقه اش می رفت. کار هرروزه‌اش بود. ولی مگر سیر می شد؟ دستمالی که در دست داشت را بر روی قاب عکس کشید. -مادر...

    more
  • داستان کوتاه و عشق قربانی غرور

    داستان کوتاه و عشق قربانی غرور

    داستان کوتاه و عشق قربانی غرور به نام خالق عشق داستان: و عشق، قربانیِ غرور نویسنده: فاطمه معماری ۸۴   ( کاربر انجمن رمان‌های عاشقانه، آقای غلامی)   «ستون زندگی‌ام، همواره با خشت‌هایی از جنسِ درد، بغض، اجبار، شکست و...

    more
  • داستان کوتاه شما آقای؟

    داستان کوتاه شما آقای؟

    داستان کوتاه شما آقای؟ به یاد تو ای دوست ترین" داستان کوتاه: شما آقای؟... به قلم: غزل داداش پور کپی از اثر اکیدا ممنوع!!!آغازین: هوای خانه خفقان بود. مرد روی سرامیک های سرد نشسته و پاهایش را در شکمش جمع...

    more
  • داستان کوتاه قتل عادلانه

    داستان کوتاه قتل عادلانه

    داستان کوتاه قتل عادلانه 《قتل عادلانه》 نویسنده: Tina0711 -هر حرف یا خواسته ای داری برای آخرین بار بگو... من: خواسته که نه، ولی حرف دارم سرشو تکون داد و بهم اجازه ی حرف زدن داد: من دختری ام که به...

    more
  • داستان کوتاه به نام الیزابت

    داستان کوتاه به نام الیزابت

    داستان کوتاه به نام الیزابت داستان کوتاه: به نام الیزابت فاطمه نیکوحرف فتحی   پس از غذا دادن به حیوانات داخل قفسه، به دفترش باز می‌گردد. پشت میز می‌نشیند و به خواندن مقاله‌‌اش مشغول می‌شود. نمی‌تواند خوب تمرکز کند، صدای...

    more
  • داستان کوتاه تب بچه گانه

    داستان کوتاه تب بچه گانه

    داستان کوتاه تب بچه گانه به نام خالق یکتا   تب بچگانه   همه چیز خوب بود. زندگی آرامی داشتیم و صمیمیت در آن موج می‌زد تا این که در یکی از روزهای پیشواز بهار، بعد از پاساژ گردی‌ها و...

    more
  • داستان کوتاه سکوت ملکوت

    داستان کوتاه سکوت مسکوت

    داستان کوتاه سکوت مسکوت به نام خدا   نمی‌دونم چه‌جوری می‌تونم غمی که تویِ وجودم، پر از خاموشیِ خاموش کنم!   نمی‌دونم چه‌جوری می تونم برای چند دقیقه‌ی کوتاه، از این دنیا و آدماش، جدا شم.   - باز نشستی...

    more
  • داستان کوتاه درد و دل

    داستان کوتاه درد و دل

    داستان کوتاه درد و دل بنـام او   -خب زندگی نه به آسانی وقت هایی هست که شاد هستیم و با بی خیالی درد ها رو می گذرونیم و نه به سختیِ روز هایی که دلمون گرفته و هر مسئله...

    more
  • داستان کوتاه گوهر وجود

    داستان کوتاه گوهر وجود

    داستان کوتاه گوهر وجود #داستانک_گوهر_وجود #نویسنده_نرگس_واثق   لنگان لنگان در حالی که نفس نفس می‌زنم، چند قدم دیگر بر می‌دارم اما سرم گیج می‌رود و دنیا پیش چشمانم سیاه و تار می‌شود. دیگر توان راه رفتن را ندارم و از...

    more
  • داستان کوتاه شعبده

    داستان کوتاه شعبده

    داستان کوتاه شعبده در کنج اتاق پذیرایی نسبتاً بزرگمان به پشتی تکیه داده بودم. در حالی‌که داشتم با دهانم آرام سوت می‌زدم، به دیوارهای پر نقش و پوستر‌های جذاب و نقاشی‌های دخترم نگاه می‌کردم، اما می‌شد گفت که فقط جسمم...

    more
  • داستان کوتاه گلفروش و چراغ قرمز

    داستان کوتاه گلفروش و چراغ قرمز

    داستان کوتاه گلفروش و چراغ قرمز سبا علی محمد کلاس هفتم مدرسه رحمانی گلفروش و چراغ  قرمز سلام من یه دختر یازده سالم، اسمم زهراس، بابام وقتی پشت چراغ قرمز داشت شیشه های ماشینا و تمیز می کرد یه ماشین...

    more
  • داستان کوتاه دیوانه ی عاقل

    داستان کوتاه دیوانه ی عاقل

    داستان کوتاه دیوانه ی عاقل 🔸به نام کسی که سرگذشت تمام دلباختگان عاشق را جور دیگری رقم زند. اشک در حلقه ی چشمانش موج می زند، بی صدا برگونه های نازک و ترک برداشته اش می افتد. آن گاه غلت...

    more
  • داستان کوتاه ارمغان یک پاییز

    داستان کوتاه ارمغان یک پاییز

    داستان کوتاه ارمغان یک پاییز داستان کوتاه ارمغان یک پا یز » آوان « به قلم:آوا موسوی در آسانسور را باز می کنم و مستقیم به سمت چپ آسانسور حرکت می کنم. در انتهای راهروی بلند،استیشن پرستار ی وجود دارد...

    more
رمانکده در شبکه های اجتماعی

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • instagram