رمانکده | دانلود رمان بروزترین مرجع رمان عاشقانه
دانلود رمان ، رمان عاشقانه ، رمان پلیسی ، رمان طنز

داستان کوتاه

داستان های کوتاه بسیار زیبا و اموزنده و همینطور عاشقانه جدید خدمت شما عزیزان مباشید این داستان ها اختصاصی سایت رمانکده میباشد و تمامی این داستان ها با کاور های اختصاصی هر داستان طراحی و نوشته شده و داخل سایت قرار میگیرند.شما نیز چنانچه که داستان کوتاه دارید و میخواهید داخل سایت قرار دهید حتما با مادر ارتباط باشید . در ضمن این داستان ها از بهترین نویسنده های انجمن میباشند و حتی بعضی از این داستان در کتب و مجلات مطرح کشور به چاپ رسیده اند. سایت رمانکده در خدمت شما عزیزان هست تا لحظات خوشی را در این سایت سپری  فرمائید

داستان کوتاه مولتی میلیاردر

داستان کوتاه مولتی میلیاردر به نام خدامقدمه: اعتراف می‌کنم می‌ترسم. یه اعتراف قشنگ، ولی ترسو نیستم. اعتراف به اینکه، از خدا میترسم چون نا به هنگام هست و آدمی از فردای خودش بی خبره، همه چیز ناگهانی و با معجزه رخ میده. از زندگی میترسم چون دوست ندارم خانواده‌ای که بی نهایت عاشقشان هستم رو در نبودشون تحمل کنم. از دنیا و آدم‌هاش می‌ترسم چون نمی‌خوام افراد خاص زندگیم رو از دست بدم. من حتی از خودم و زبانم که بعضی اوقات ناخواسته چیزهایی به زبان میاد ...

داستان کوتاه جنتلمن جذاب

داستان کوتاه جنتلمن جذاب به نام خدانام داستان:  جنتلمن جذاب امشب عروسی خواهرم بود و باید می‌رفتم آرایشگاه تا به نوبت خودم برسم، چون آرایشگر گفته بود " دیر برسم نوبت من مال یکی دیگه میشه " آرایشگر هم مال رشت نیست، شقایق دوستم محله کارش اطراف لاهیجان هست که تا اون‌جا کلی راهه و داشتم با تمام سرعت آماده می‌شدم که حرکت کنم برم تا دیر نشه، دلم می‌خواد امشب قر کمرم و که خشک شده تو مجلس عروسی خواهرم بلرزونم ...

  • 85 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,596 بازدید
  • یک نظر
داستان کوتاه یغما به قلم آیناز فکری

داستان کوتاه یغما به قلم آیناز فکری دانه های ریز و درشت برف بر زمین سقوط می‌کنندچه زیباست این رخت سفید رختی که با هر بار دیدن به یاد تو میگریمتن سرد خود را در آغوش میگیرم تا شاید بار دیگر گرمای دستانت را حس کنمکوچه خالی است من پشت پنجره به انتظار آمدنت لحظه شماری میکنماین هوا بوی تن تو را به یادم می آوردتو چه کرده ای با من که در سیاه چاله چشمانت زندانی شدمخوشا به حال یوسفی ...

  • 150 روز پيش
  • علی غلامی
  • 566 بازدید
  • ۲ نظر
داستان کوتاه قرص هایت دیر نشود

داستان کوتاه قرص هایت دیر نشود داستان کوتاه:قرص هایت دیر نشود نویسنده:هانیه امینیفرهاد کوه کند،مجنون دیوانگی کرد،زلیخا انگشت نما شد. ولی تو...آخ...آخ از تو دلربودنت. نه کوهی کندی،نه دیوانگی کردی و نه انگشتی به سمتت گرفته شد. ولی آنچنان در قلبم جایت را محکم کردی که گاهی فکر میکنم شاید در ابتدای سرشتم تو را در قلب من نهاده اند و مرا محکوم کرده اند به دوست داشتنت..... نمی دانم جرمم چه بود،ولی حکمش را دوست دارم،همانگونه که تو را دوست دارم. نمی دانم دیگران چگونه در ...

  • 156 روز پيش
  • علی غلامی
  • 547 بازدید
  • ۳ نظر
داستان کوتاه ماه

داستان کوتاه ماه داستان کوتاه:ماه نویسنده:هانیه امینیسال ها پیش مادرم به من نصیحتی کرد... نه از آن نصیحت هایی که یک گوش در و گوش دیگر دروازه است،از آن دسته نصیحت هایی که با تمام وجود اندوه درونش را درک میکنی و کلماتش را آویزی میکنی مقابل چشمانت تا مبادا یک روز تو هم دچار غم و پشیمانی او بشوی. مادرم مقابلم نشست،دستانم را گرفت و قصه ی عاشقی خودش را برایم تعریف کرد. عشق یک طرفه ای که به پدرم داشت،عشقی که به ازدواج رسید ...

  • 163 روز پيش
  • علی غلامی
  • 518 بازدید
  • یک نظر
داستان کوتاه ناسپاس

داستان کوتاه ناسپاس همه چیز بدست نسل شما خراب شده، اوضاع کنونی کشور نتیجه آرمانگرایی بیهوده شماست، مثلاً روشنفکری، فقط مشتی کلمه هستی، از دار دنیا چی برات مونده! چند جلد کتاب قدیمی و یه مشت روزنامه کاغذ باطله با چند نوار کاست قدیمی، کی به تو گفته بود بری سیاسی بشی، زندون بری، بدون  بازنشستگی، بیکار و بیمار بیفتی یگوشه ، بیچاره مادرم از دست کارهای تو چقدر خون دل خورد. شده بود یه مشت پوست و استخوون تا مرد و از دستت راحت شد. آخه شماها ...

داستان کوتاه کَک ماری جوآنا

داستان کوتاه کَک ماری جوآنا دو سالم بود که پدرم برای اروم کردنم موقع شیطنت هام،هیولای بزرگی توی ذهنم ساخت. وقت هایی که رفتارم همه رو ازار میداد و چشم غره های مادرم تاثیری نداشت پدرم با چندتا کلمه کاری میکرد که اروم کنارش بشینم و از ترس تکون نخورم. اون همیشه هیولایی که توی ذهنم ساخته بود رو برام یاداوری میکرد. (کَک ماری جوآنا). هیولای بزرگِ وحشتناکی که من باور داشتم از دل تاریکی بیرون میاد و منو بابت اذیت کردن دیگران با خودش ...

  • 182 روز پيش
  • علی غلامی
  • 612 بازدید
  • ۶ نظر
داستان کوتاه بغض خداوند

داستان کوتاه بغض خداوند «بغض خدا» «نویسنده: شمیم کولیوند» در گوشه به گوشهی این شهر، هر روز تعدادی چشم آغشته به خون میگردد و کسی پاسخگوی آنها نیست. این بار دختری از تبار علامت سوالی بینقطه، چنان گذشتهاش را بریدهبریده نفس میکشد که بزرگسالان از این انر معذورند! خرس کوچکش را در دستش نگهمیدارد و به زحمت خودش را به بالای تخت میرساند، موهای ژولیدهاش را کنار میزند و گردن خرسش را محکمتر میفشارد. - خوبی خرس خوشگلم؟ نترسیها من اینجام! با دست چپش قاب عکس پدرش را بلند ...

داستان کوتاه تیک دوم

داستان کوتاه تیک دوم به نام خداتیک دومقسمت اولچشم‌هایش را باز کرد.‌ صورتش از سردرد جمع شد و چشم‌هایش را به هم فشار داد.با گام‌هایی سست خودش را به آشپزخانه رساند. قرصی را بالا انداخت و یک لیوان آب سرکشید. سرش را برگرداند و نگاهش به میز غذاخوری افتاد. نان سنگک، کمی پنیر و مقداری گردو. یک یادداشت هم روی میز بود.یادداشت را برداشت.« دیشب نمی‌خواستم ناراحتت کنم. هنوز سر حرفم هستم ولی اگه اذیت شدی، ببخشید.رسول »لبخندی زد و حرف ...

داستان کوتاه حال‌ بد هم‌ دیگر نباشیم

داستان کوتاه حال‌ بد هم‌ دیگر نباشیم از همون بچگی شنیدم که میگفتن مسخره کردنِ آدم ها اصلا کار خوبی نیست و خدا برامون گناه می نویسه! من دوم ابتدایی که بودم که تو چهارشنبه سوری افتادم تو آتیش.. دست راستم سوخت و انگشت کوچیکم قطع شد! بعدا با لیرز جای سوختگی کاملا رفع شد اما دیگه انگشت کوچیکم رو نداشتم! زمان جلو و جلوتر رفت تا اینکه بعد از دیپلم رفتم کلاس خیاطی.. اونجا یه خانومی منو دید و بعد از چند روز ...

داستان کوتاه مثلا خوشبختی

داستان کوتاه مثلا خوشبختی داستانک #مثلـا_خوشبختـۍ #ا_اصغرزاده هفتده سالم بود که عاشق شدم.. عاشقِ یه پسر همه چیز تموم که چشم همه دنبالش بود، بی دروغ! خوشگل.. خوش تیپ، آقا، خوش رفتار و ... در آخر دکتر! یا نه نه.. آقایِ دکـتر! سه سال تو خودم حبس کردم این عشقو تا بالاخره پاپیش گذاشت! پونزده سال ازم بزرگ تر بود و این شد یک بهانه ی خیلی عمیق دستِ بابام اما من عاشق بودم.. عشق که این حرف ها حالیش نبود! یک سال تمام هر دو خون ...

داستان کوتاه دختر به قلم ا.اصغرزاده

داستان کوتاه دختر بنـــــام حق داستان کوتاهِ #دخــــــــــــتر ا.اصغــــرزاده _ _ _من زینب هستم، دختر زنی که خیلی عذابم داد بخاطر دختر بودنم، بخاطر دختر بودنم! تا شونزده سالگی عین یک کلفت تو خونه اش کار کردم و شونزده سالگی به زور شوهرم داد. دخترم که دنیا اومد یه سر بهم نزد اما شنیدم که گفته بود "دختر زاییده، الماس که نزاییده! خودش چی بود دخترش چی بشه!" دخترم بزرگ و بزرگ تر شد.. خدا هزار مرتبه شکر شوهرم آدم خوبیه، با خدا و مهربون.. دخترم که ...

  • 303 روز پيش
  • علی غلامی
  • 1,381 بازدید
  • یک نظر
درباره سایت
رمانکده | دانلود رمان بروزترین مرجع رمان عاشقانه
بزرگترین سایت دانلود رمان عاشقانه ، رمان پلیسی ، رمان طنز در خدمت شما عزیزان می باشد . امیدواریم بهترین لحظات رو در کنار هم تجربه کنیم
آخرین نظرات
  • آرامضمن عرض سلام خدمت سرکار خانم فهیمی ،نویسنده ی عزیز رمان همسر استاد و رمان دوستان...
  • از کجا تهیه کردید رمانش نصفه است...
  • زیبا جلیلیعالی بود عاشق کاراتونم...
  • عالی...
  • soniaلطفا لطفا خواهش می‌کنم بادکنک قرمز رو ادامه بده خیلی خیلی قشنگ بود خیلی......
  • بدنبود...
اعتبار سنجی سایت
DMCA.com Protection Status DMCA.com Protection Status
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمانکده | دانلود رمان بروزترین مرجع رمان عاشقانه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.