رمانکده | دانلود رمان بروزترین مرجع رمان عاشقانه
دانلود رمان ، رمان عاشقانه ، رمان پلیسی ، رمان طنز
داستان کوتاه جنتلمن جذاب

داستان کوتاه جنتلمن جذاب

به نام خدا

نام داستان:  جنتلمن جذاب
امشب عروسی خواهرم بود و باید می‌رفتم آرایشگاه تا به نوبت خودم برسم، چون آرایشگر گفته بود ” دیر برسم نوبت من مال یکی دیگه میشه ” آرایشگر هم مال رشت نیست، شقایق دوستم محله کارش اطراف لاهیجان هست که تا اون‌جا کلی راهه و داشتم با تمام سرعت آماده می‌شدم که حرکت کنم برم تا دیر نشه، دلم می‌خواد امشب قر کمرم و که خشک شده تو مجلس عروسی خواهرم بلرزونم و تا جایی که میتونم خوردنی‌ها رو هم واسه خودم پنهون کنم، با همین افکار لباسم و پوشیدم و سوئیچ ماشین قشنگم و برداشتم، از اتاق رفتم بیرون و با خداحافظی از مامان که گفت ” مراقب خودت باش. ” از خونه خارج شدم و سوار ماشینم شدم و روشنش کردم و از پارکینگ خونه رفتم بیرون و به سرعت رانندگی کردم.
فکر کنم هشت کیلومتر در ساعت سرعت داشتم، یه جا نگه داشتم، ماشینم رو جایی پارک کردم و رفتم بستنی زعفرونی خریدم و شروع به خوردن کردم، ماشین و روشن کردم در حین رانندگی هم چون از صبح هیچی نخورده بودم داشتم بستنی‌ام و می‌خوردم که پشت چراغ قرمز یهویی زدم به پشت ماشین جلویی، در کمال ناباوری ایربگ ماشین باز شد، تعجب کردم که چطور تو شش تا تصادف قبلی که خیلی هم شدیدتر بود ایربگم باز نشده بود، توی همین افکار غرق بودم که در این حین حس کردم یه چیزی داره روی صورت و لباسم لیز میخوره و خیس میشم، یه نگاه به دستم کردم، یه نگاه به لباس، یه نگاه به صورتم از آیینه ماشین، ای دل غافل تموم لباس و صورتم بستنی‌ای زعفرونی شده بود، داشتم با حالت زاری برای خودم غر می‌زدم که یکی شتلق کوبید به پنجره‌‌ی ماشین و داشت داد می‌زد، خودم و جمع و جور کردم بعد هم در و باز کردم و پیاده شدم، شاکی بهش نگاه کردم یه پسر تقریباً بیست سال، قدبلند و لاغر، عصبی گفتم:
_ چیه؟ مثل بز نگاه می‌کنی؟
نفهمیدم چرا سرخ شده حس کردم به زور خنده‌اش و نگه داشته، گفت:
_ خانم، طوری شده؟
متوجه وضعیت درب و داغون خودم شدم و بهش گفتم:
_ راحت باش بخند.
انگار بنده خدا منتظر بود همین و بگم، چون در جا منفجر شد از خنده، والا توی چنین لحظه‌ای باید هم به حال زار من خندید، من که خنده‌اش و دیدم خودم هم خندیدم و گفتم:
_ چرا میخندی؟
گفت:
_ به صورت و هیکلت.
گفتم:
_ راحت باش بیشتر بخند.
خوشش اومد انگار چون کم کم خنده‌اش آروم شد و بعد هم کلاً قطع شد و گفت:
_ خیلی باحالی از جنبه‌ات خوشم اومد من گفتم چی شده بیام مردونگی کنم.
منم گفتم:
_ دمتون گرم هیچی نشده می‌بینی وضعیتم و که با بستنی زعفرونی یکی شدم رفت.
حرصم گرفته بود دیدم باز انگار می‌خواد بخنده، همین‌طور هم بود با خنده گفت:
_ خیلی بهت میاد.
دیدم تو دستش قفل فرمون داره بهش گفتم:
_ یه لحظه بهم بده.
ازش گرفتم و محکم زدم به پهلوش و سرش داد زدم:
_ برو گمشو بینم بچه پررو به هیکل خودت بخند.
بنده خدا ترسید و با گفتن ” وحشی ” یه پا داشت یه پا دیگه قرض کرد و فرار کرد، بله که وحشی‌ام همینم که هستم، قفل فرمون و برای خودم برداشتم و سوار ماشینم شدم و از روی کابین دستمال برداشتم و کمی لباسم و صورتم رو پاک کردم بعد هم با تمام سرعت این‌دفعه با دقت بیشتر سمت آرایشگاه رفتم و تو همون حال که داشتم رانندگی می‌کردم به این فکر می‌کردم که فرزندآوری واقعاً چقدر مشکله مثل همین پسره پررو که فکر کرد چقدر جنبه‌ام بالاست و هی داشت به صورت و هیکل من که ماشالله بستنی زعفرونی شده بود می‌خندید آخه به نظر میومد که هم سن خودم باشه و انقدر پررو بود و من و هیکلم رو مسخره می‌کرد بعضی پدر و مادرها که بچه تولید می‌کنند اصلاً روی تربیت بچه کار نمی‌کنند و این جای تأسف داره، بسیار دلم خواست که انقدر بزنمش نفهمه چطوری خورده! پسره‌ی لاغر مردنی بابا لنگ‌دراز شانس آورد در رفت نکبت، وگرنه حسابی به حسابش می‌رسیدم هر کی با من در افتاد ور افتاد، همینی که هست، خلاصه همین‌جوری توی ذهنم چرت و پرت ردیف می‌کردم که رسیدم آرایشگاه، چون کفشم صندل بود و زمین آرایشگاه هم سرامیک بود در که باز شد، محو آرایشگاه شدم، دمت گرم شقایق عجب آرایشگاهی، عجب سلیقه‌ای، چه قشنگ آرایشگاه رو درست کرده، همین‌طور محو بودم و جلو می‌رفتم که یک‌هو افتادن من همانا و درد گرفتن ماتحت هم همانا و شپلق! له شدم اصلاً کمر استخونی‌ام نابود شد و با درد ناله کردم و غر زدم:
_ آیی کمرم، وای این ور اونور من نابود شد. آخه شقایق جون روی سرامیک صاحاب مُرده یه فرش مینداختی دردش کمتر حس می‌شد به خدا.
آرایشگر با خنده گفت:
_ پاشو چرت و پرت نگو پرنیا.

از اون‌جایی که آرایشگاه شلوغ بود همه با دیدن قیافه داغون و زار من خندیدند به سختی به کمک آرایشگر بلند شدم و رفتم روی صندلی چرخدار رو به روی آینه نشستم آرایشگر شروع کرد به درست کردن من و ازش خواستم من رو طوری درست کنه که نقل مجلس بشم و به اندازه عروس زیبا دیده بشم یاد حرف مامانم افتادم که بهم گفت ” به آرایشگر بگو تو رو یه جوری درست کنه تو همین عروسیِ خواهرت بلکه تو هم عروسی کنی بری من از شرت راحت بشم.

دانلود رایگان  داستان کوتاه در آغوش دریا

” انصافاً چشمتون روز بد نبینه چشمم رو که باز کردم ببینم آرایشگر با موهام چیکار کرده؟! دیدم یه طرف موها اصلاً نیست نزدیک بود از این وضعیت اشکم در بیاد خوبه به آرایشگر گفتم می‌خوام نقل مجلس باشم و این‌جوری کرد با موهام، تموم کسایی که توی آرایشگاه نشسته بودند با دیدن وضعیت زار من داشتن می‌خندیدند آرایشگر که دید لب و لوچه‌ام آویزون شده و هر لحظه ممکنه بهش بتوپم، گفت:
_ پرنیا عزیزم، اصلاً غصه نخور الان یه چی ازت درست می‌کنم تمام مجلس فقط به تو نگاه کنند.
تو دلم گفتم ” حتماً می‌خواد برای من کلاه گیس بذاره. ” لبخند زدم و با خودم توی دلم گفتم ” امیدوارم گند نزنه. ”
ذوق کردم و رفتم توی عالم هپروت و چشمام رو بستم ‌چون عادت دارم همیشه توی چکین مواقعی وقتی یکی با صورت و مو من. ر میره، چشمام رو می‌بندم، نمی‌دونستم چه گلی می‌خواد به سر من بزنه بعد چند دقیقه که کارش تموم شده بهم گفت:
_ چشمات و باز کن.
وقتی چشمام رو باز کردم خیلی شوکه شدم نمی‌دونستم باید گریه کنم! یا از این وضعیت بخندم! نمی‌دونم عالی شده بودم! یا مسخره شده بودم! می‌خواستم با آرایشگر یک دعوای مفصّلی راه بندازم از اینکه با موهام این‌طوری کرده بود یک‌هو دیدم همه اومدن و می‌خوان از من به عنوان مدل استفاده کنند و عکس بگیرن داشتم فکر می‌کردم یعنی تمام خوشی‌ها از دماغم زد بیرون. نیست امروز روز خیلی خوبی داشتم! اون از مامان که می‌خواد از شر من راحت بشه، اون هم از پسره پررو که تمام به هیکل من خندید، این از آرایشگر، این هم از خواهرم آخه یکی نیست بهش بگه آبت کم بود نونت کم بود عروسی گرفتنت این موقع چه بود؟ بلند شدم ایستادم و از آینه قدی به خودم نگاه کردم لباسم یک‌سره تا پائین و موهامم که آرایشگر هر دو طرف رو دیزاین خاصی داده بود ولی خدایی حالا که فکر می‌کنم برای خودم جذاب و جنتلمن خاصی شده بودم فقط یک عینک آفتابی کم داشتم تا کسی توی مجلس خواهرم نتونه من رو بشناسه احتمالاً من رو با پسری که توی مجلس وارد شده اشتباه می‌گیرن و فکر نمی‌کنند این منِ پرنیا باشم، البته از روی لباس دخترونه‌ی مشکی رنگ و موی پسرونه خیلی ضایع می‌شد، احتمالاً قرار نیست مامانم از شر من راحت بشه و منم قراره توی خونه بشینم یک دبه ترشی بندازم پر کنم، جدیداً دیگه ترشیدگی اصلاً زشت نیست، هر کی به دخترها میگه ترشیده دخترها یه چی دارند تو آستین‌شون فوری زبون‌درازی می‌کنند جواب میدن و میگن مگه نمی‌دونین خود ترشی پر از خاصیته؟! باشد که دختران در ترشیدگی رستگار شوند، بعد که دوباره خودم و توی آیینه دیدم با خودم گفتم اصلاً خیلی هم جنتلمن، جذاب و متفاوت شدم، خلاصه که من کودک درونم خیلی فعاله اگه یک لحظه شیطنت نکنم، فعال نباشم اون روز من شب نمی‌شه بعد اینکه از کیفم پول رو درآوردم و با آرایشگر حساب کردم به سرعت نور از آرایشگاه خارج شدم و سوار ماشینم شدم، روشنش کردم و با بالاترین سرعت گاز دادم تا سریع خودم رو برسونم، چون خیلی گرسنمه، بیشتر دوست دارم یه جا بشینم یه عالمه کیک و شیرینی و میوه بخورم، خدا عروسی امشب رو بخیر کنه، یه چیزی بگم تا یادم نرفته از قدیم میگن از تو حرکت از خدا برکت کاش می‌شد خدا همراه برکت، یک کار سرعتی تمیز رو با سرعت‌عمل توپ خودش یه حرکتی می‌زد و دل‌مون رو شاد می‌کرد بلکه مفت‌خوری بیشتر بچسبه، مگه نشنیدید میگن مفت باشه نوش جونش باشه؟ دقیقاً حکایت من هست، چون از اولش هم عاشق این بودم اصلاً از جام تکون نخورم و توی خونه بشینم آرایشگر بیاد توی خونه من و درست کنه که نشد و مجبوری حرکت کردم و رفتم و کلی حادثه برام پیش اومد، برام تجربه شد، دیگه پیش این شقایق ذلیل شده نرم، یه طرب دیگه هم اینکه من از اول فقط برای خوردنی‌ها نقشه کشیده بودم، دوربرگردان خیابان و که دور زدم وارد یه خیابان دیگه شدم و روی سراشیبی ماشین محکم صدا خورد آخ باز هم شتلق خدا کنه تا تالار خودم و ماشین عروسکم سالم برسیم.

نویسنده: شکیبا پشتیبان

چند ستاره به این رمان میدی ؟؟
تعداد رای : 15 امتیاز کل : 3.1
  • حتما نظرتون راجب این رمان برامون بنویسید

    • اشتراک گذاری
    • 83 روز پيش
    • علی غلامی
    • 1,586 بازدید
    • یک نظر
    https://www.romankade.com/?p=28767
    لینک کوتاه مطلب:
    نظرات این محصول
    • مژی
      سه شنبه ۲۶ دی ۱۴۰۲ | ۲۰:۳۱

      میشه pdfبدین بخونمش اولش خواندم عالیه❤️

    درباره سایت
    رمانکده | دانلود رمان بروزترین مرجع رمان عاشقانه
    بزرگترین سایت دانلود رمان عاشقانه ، رمان پلیسی ، رمان طنز در خدمت شما عزیزان می باشد . امیدواریم بهترین لحظات رو در کنار هم تجربه کنیم
    آخرین نظرات
    • آرامضمن عرض سلام خدمت سرکار خانم فهیمی ،نویسنده ی عزیز رمان همسر استاد و رمان دوستان...
    • از کجا تهیه کردید رمانش نصفه است...
    • زیبا جلیلیعالی بود عاشق کاراتونم...
    • عالی...
    • soniaلطفا لطفا خواهش می‌کنم بادکنک قرمز رو ادامه بده خیلی خیلی قشنگ بود خیلی......
    • بدنبود...
    اعتبار سنجی سایت
    DMCA.com Protection Status DMCA.com Protection Status
    شبکه های اجتماعی
    کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمانکده | دانلود رمان بروزترین مرجع رمان عاشقانه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
    طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.