داستان کوتاه کَک ماری جوآنا

داستان کوتاه کَک ماری جوآنا

دو سالم بود که پدرم برای اروم کردنم موقع شیطنت هام،هیولای بزرگی توی ذهنم ساخت.
وقت هایی که رفتارم همه رو ازار میداد و چشم غره های مادرم تاثیری نداشت پدرم با چندتا کلمه کاری میکرد که اروم کنارش بشینم و از ترس تکون نخورم.
اون همیشه هیولایی که توی ذهنم ساخته بود رو برام یاداوری میکرد.
(کَک ماری جوآنا).
هیولای بزرگِ وحشتناکی که من باور داشتم از دل تاریکی بیرون میاد و منو بابت اذیت کردن دیگران با خودش میبره.
کَک ماری جوآنا اصلا وجود نداشت ولی منو بیشتر از تهدید مادرم برای زندونی شدن داخل انباری و کتک خوردن از خواهر برادر های بزرگترم می ترسوند.
البته کَک ماری جوآنا وقتی ترسناک بود که پدرم اسمش رو به زبون می اورد و تا زمانی ترسناک بود که من نمیدونستم کَک یه موجود کوچیک سیاه رنگه.
من بزرگ شدم و فهمیدم هیولای بچگیم هیچی جز یه تصویر وحشتناک ذهنی نبوده،بزرگ شدم و خیال کردم کَک ماری جوآنا توی خاطرات بچگیم جامونده و دیگه خبری از اون دختر ساده ی زودباور و احمق نیست .
اما پدرم….اون قبول نداشت که کَک ماری جوآنا فقط یه هیولا برای بچه های کوچیکه،نه یه هیولا برای تمام عمر من.
نصیحت همیشگی پدرم،جمله ای بود که چندین سال پیش موقع ترسوندنم استفاده میکرد:
(حواست به کَک ماری جوآنا باشه)
و من برعکس چندین سال پیش بی اهمیت به این جمله ی تکراری زندگیم رو میگذروندم.
گاهی از سادگی و زودباوریم حرصی میشدم و گاهی به ترس احمقانم میخندیدم.
ولی کَک ماری جوآنا وجود داشت.
بدتر از تصور من و درست مثل چیزی که پدرم یکبار توصیف کرد.
کَک ماری جوآنا زشت نبود،قرارهم نبود از تاریکی بیرون بیاد و منو بترسونه.
اون از وسط نور پیداش شد و هیچ شباهتی به هیولای ذهنی من نداشت.
ولی زمان زیادی نگذشت که مثل کَک شروع به مکیدن زندگی من کرد و مثل ماری جوآنا منو معتاد خودش کرد.
کَک ماری جوآنا وجود داشت…..اما اینبار نمی تونستم فراموشش بکنم و توی خاطراتم نگهش دارم،نمی تونستم بهش بخندم و باورکنم که این فقط یه هیولای ذهنی بوده.
من با هیولای اصلی روبرو شدم وفهمیدم تمام ترس بچگیم و نصیحت های پدرم درست و حقیقی بوده،فهمیدم هیولا میتونه از دل نور بیرون بیاد وقتی وجودش سرتاسر تاریکیه….من با ترس بچگیم روبرو شدم و قبل از اینکه متوجه بشم،توی نبرد با اون شکست خوردم و با یه قلب زخمی برگشتم.
کَک ماری جوآنا وجود داشت و من هنوز همون دختر ساده ی احمق بودم.

دانلود رایگان  داستان کوتاه و زیبای دخت دیوانه

هانیه امینی

 

چند ستاره به این رمان میدی ؟؟
تعداد رای : 1 امتیاز کل : 5
اگر نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • اشتراک گذاری
مطالب مرتبط
۶ نظر
نظرات
  • سوگل و گلسا
    ۱۰ مهر ۱۴۰۲ | ۱۵:۰۹

    هانیه جان موفق باشی.

  • سوگل و گلسا
    ۱۰ مهر ۱۴۰۲ | ۱۵:۰۷

    هانیه جان خیلی عالی بود، موفق باشی

  • فاطمه
    ۹ مهر ۱۴۰۲ | ۱۹:۰۶

    دختر گلم امیدوارم به زودی رمانهای نوشته شده توسط شما رو در رمانکده ببینم

  • زهرا
    ۱۵ شهریور ۱۴۰۲ | ۱۳:۳۲

    عالی بود با آرزوی موفقیت روزافزون هانیه ی عزیز

  • ناشناس
    ۹ شهریور ۱۴۰۲ | ۱۲:۵۱

    واقعا عالی بود گلم همینجوری ادامه بده❤️

  • Zz
    ۹ شهریور ۱۴۰۲ | ۱۱:۲۹

    عااالیههههههه افتخار میکنم بهت♡
    ادامه بده مطمئنم بهترینا نصیبت میشه

درباره ما
بزرگترین سایت دانلود رمان عاشقانه ، رمان پلیسی ، رمان طنز در خدمت شما عزیزان می باشد . امیدواریم بهترین لحظات رو در کنار هم تجربه کنیم
نماد اعتماد الکترونیکی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق بهرمانکده | دانلود رمان بروزترین مرجع رمان عاشقانهمیباشد.