رمانکده | دانلود رمان و کتاب
دانلود انواع رمان و دانلود انواع کتاب عاشقانه ، پلیسی ، تخیلی
داستان کوتاه کنج دنج از سپیده پاییزی

داستان کوتاه کنج دنج از سپیده پاییزی

به قدری حسود هستم که حتی به کارش  هم حسادت می کنم.

کاش می شد؛ از صبح  تا شب، شب تا صبح هیچ کاری به جز؛ هم آغوشی و  در کنار من بودن نداشته باشد.

حتی رضایت دارم؛ که روی کاناپه شکلاتی مقابل تلویزیون لم بدهد، فوتبال تماشا کند، حنجره اش را تا مرز پارگی  برساند؛ که مثلا

صدایش برسد به گوش بازیکن تیم محبوبش، این صدا انرژی شود و باعث برد تیم محبوبش، راضی هستم به خدا،  حتی به قیمت سر

درد هایم در اثر داد و  بیداد های  هوادارانه ی او برای برد تیم محبوبش.

حتی رضایت دارم؛ که فاصله ی بین کاناپه تا تلویزیون، آن فاصله ی نه

متری را پر پوست تخمه کند و ملاحظه ی مرا هم نکند که جمع

آوری آن همه پوست تخمه با جارو

برقی، نتیجه اش می شود؛ بی خوابی  شبانه در اثر کمر درد .

اما با این حال رضایت دارم، همین که؛ دست هایش را دور بازو هایم حلقه کند، همین که؛ ما بین تخمه شکاندن و داد و  بیداد هایش،

مشت مشت تخمه برای من هم بشکاند، با زبان بی زبانی بگوید که؛ حواسم  بهت هست، همین مرا بس است.

همین حواس جمعی او، همین در کنار او بودن، به تمام درد ها و سایش  اعصاب ها می ارزد.

لعنت به مادیات که او را تمام روز از  من گرفته است !

لعنت به خواب که او را تمام شب از من  گرفته است.

کاش دو پروانه بودیم، سه روز عمر می کردیم؛ اما کنار هم بودیم، خوشبخت بودیم، در گل یاس، گل محبوب تو  زندگی می کردیم.

کاش دو مروارید در دل یک صدف بودیم، به دور از هیاهوی جهان، به دور از موج های دژم  دریا، ز غوغای  جهان فارغ، برای  خود زندگی می کردیم .

اما دریغ که؛ انسان هستیم، محکوم به جبر زندگی، محکوم به زندگی بی عشق، محکوم به کار، محکوم به  دغدغه مندی، محکوم به

تنهایی دسته جمعی، محکوم به تنهایی  عاشقانه.

به عادت همیشگی، سفره را در حیاط،

کنار باغچه ی یاس، به خواست او، پهن  کرده ام. یک بار ازش  پرسیدم:

_ چرا تا وقتی میز ناهار خوری هست، رو زمین غذا بخوریم، آخه اصولی هم

نیست، نشستن رو زمین، غذا خوردن،  پا درد میاره.

در جواب سبیلش را تاب داد و گفت:

_ نوستالوژی، بالام جان، نوستالوژی نمی دونم چه کوفتیه؟! ولی باعث

میشه، خودمون رو گم نکنیم، اصالتمون  رو حفظ کنیم، باعث

میشه زندگی کردن یادمون نره.

میزان عشق من به این مرد نوستالوژی تا بی نهایت ظرفیت داشت، زیرا که من هیچ وقت از دوست داشتن این مرد سیر  نمی شدم.

دانلود رایگان
داستان کوتاه و عشق قربانی غرور

این مرد نوستالوژی، نوستالوژی را  زندگی می کرد.

کتاب هایش، آهنگ های پلی لیست گوشی اش، فالوور های اینستاگرامش، طراحی های خلاقانه اش، لباس هایش،  استایلش، مدل

موهایش، مدل غذا خوردنش، همه و

همه حس و حال زمان جوانی پدر بزرگ  و مادر بزرگ هایمان را می داد.

با حس کردن دندان هایش روی لپم،  جیغی کشیدم و به خود آمدم.

چشمانم ظرف غذایش را پایید، کی  غذایش را تمام کرد؟!

چرا غذایم هنوز دست نخورده است؟!

آهی می کشم، آدم چه قدر باید عاشق

باشد که در کنار دِلیارش هم، دلتنگی او  را کند؟!

با حس کردن دوباره ی دندان هایش روی لپم، باز جیغی می کشم و می  گویم:

_به خدا، رمانتیک تر  از این هم میشه  ابراز احساسات کرد.

قهقهه ای زد, قهقهه اش مانند شی ای که روی مدار کروی می  چرخید, روی اعصاب من ,ندانسته خط می  انداخت.

تا خواستم دهن باز کنم که قهقهه اش را تمام کند، چهره اش جدی شد، گلویی صاف کرد، بین دو ابروانش چینی  نمایان شد، که نشان  از اخمش می داد و گفت:

_اون گاز گرفتن لپ واسه تنبیه بود، نه  ابراز احساسات یار نارنجی جون.

در حالی که لب ور چیدم، گفتم:تنبیه  واسه چی؟!

_چون که به فکر خودت نیستی، شدی پوست و استخون، پس اون دانشگاه

کوفتیتون سلف نداره مگه؟! الانم که لب  به غذات نزدی؟!

از اول شام هی دارم صدات می کنم، هی انگار نه انگار، تو که می دونی؟! چه قدر از بی محلی بدم میاد و از این بد  تر، بدم میاد که

اون آدمی که بی محلی می کنه تو  باشی؟!

بی تو، از گلوم هیچی پایین نمیره، برا همین بشقاب برنج و خورشتم رو  برگردوندم به قابلمه.

پس او هم مثل من غذا نخورده بود!

به راستی، دو عاشق، در سکوت هم می توانند، متوجه شوند که چیزی کم  است.

_دلم برات تنگ شده.

خندید_ من که کنارتم…

_اما کافی نیست.

اخم کرد_یعنی چی؟!

_خودت نیستی، خستگیت هست، اون غم چشات که داد می زنه، کاش بیشتر با هم می بودیم، هست، می دونی؟! این  روزا حس می

کنم، تو رفتی، فقط یه ربات شبیهت هست که صبح زود میره سرکار تا دیر وقت، شب هم میاد، شام می خوره، می  خوابه، حتی

بعضی روز ها از خستگی، شام هم  یادش میره.

صدایش خش دار می شود_ معذرت می خوام، بهت گفته بودم که؛ آه در بساطم نیست؟! بهت گفته بودم که؛ شپش تو  جیبم بندری می

رقصه، بهت گفته بودم که؛ صفر ها تو کارت بانکیم، جشن به پا کردن و می رقصن، بهت گفته بودم که؛ من چون  عاشقتم، برام

دانلود رایگان
داستان کوتاه مفقود

عزیزی میگم، با من باشی پیر میشی، خوشبخت نمیشیا، مو میره تو غصه  هات، ها نگفته بودم ؟!

_چرا؟! گفته بودی، هزار بار هم گفته بودی؛ اون قدری که همه حرفات رو حفظم، اما تو چی حرفای منو یادت  هست؟!

بهت نگفته بودم، تا آخرش مثل پاهات باهاتم، گفته بودی، دستام خالیه، من دستام رو نذاشتم تو دستات، نگفته  بودم، دیگه خالی نیست؟!

ها بگو دیگه نگفته بودم؟!

دستش را به میز می گیرد، تا نیفتد، نشکند، صدایش خش دار می شود،

بغض دارد، اما نمی شکند، نمی خواهد  که بشکند، هنوز هم

می خواهد، سپر بلای من باشد، هنوز هم می خواهد، تکیه گاه من باشد، همچو ستون، سخت و محکم.

چشم می بندد و باز می کند_ آخه نارنجم، با دست خالی و با پشتوانه ی

فقط عشق نمیشه، زندگی رو گذروند، با  عشق نمیشه نون  خرید.

_منم نمیگم کلا بشین تو خونه که؟! من حرفم اینه که؛ انقدر اسیر مادیات نباش، انقدر خودت رو نباز، انقدر خودت رو  به این پول

لامصب نفروش، انقدر عشق و خوشبختیمون رو فدای این پول لامصب نکن، نیازی نیست، چند تا پروژه قبول  کنی، چند جا استخدام

بشی، نیازی نیست، واسه خریدن چند متر بزرگتر خونه، عشقمون رو فدا کنی، خونه بزرگ می خوام چیکار؟!

خونه ای که به هر طرفش نگاه کنم و تو نباشی، چه فایده اشه؟! خونه ای که تو، دیگه فوتبال نبینی، با داد و بیدادات تیم محبوبت رو  تشویق نکنی، کل نه

متر جا رو پر پوست تخمه نکنی، می خوام چیکار؟! خونه ای که کنارم باشی، ولی دلم پر بکشه واست، به چه دردم  می خوره؟! من

خونه ای می خوام که؛ هر طرفش نگاه می کنم، تو باشی، هر طرفش که؛ راه میرم، از کوچیکی و نقلی بودن خونه،  به هم برخورد

کنیم و پرت شیم تو بغل هم، من خونه  ای رو می خوام که…

دستش را که به نشانه ی هیس روی لبم  گرفت، حرفم را قطع کردم.

سبیلش را تاب داد_قبل ازدواج که انقدر پر چونه نبودی، کلاه بزرگی رو سرم

گذاشتی بانو جان، خوبه منم همین فردا  طلاقت بدم؟!

این ها را در حالی که دماغم را می کشید، با اخمی نمکین می گفت، باز

داشت از آن شوخی شابدوالعظیمی ها می  کرد.

خواستم چیزی بگویم که باز دستش را  به نشانه ی هیس روی لبم گذاشت. باز هم سبیل خود را تاب داد_ من غلام قمرم، غیر قمر هیچ نگو، از اونجایی که قمر من تو باشی، پس از این ثانیه  به بعد حرف

حرف توعه، قمر خانوم.

  • اشتراک گذاری
https://www.romankade.com/?p=27214
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
رمانکده | دانلود رمان و کتاب
بزرگترین سایت دانلود رمان عاشقانه ، رمان پلیسی ، رمان طنز در خدمت شما عزیزان می باشد . امیدواریم بهترین لحظات رو در کنار هم تجربه کنیم
آخرین نظرات
  • جلد دومش کی میاد ؟...
  • ننکخنرگس آبادانی...
  • sسلام . وقت بخیر .من الان خرید اینترنتی انجام دادم ، پیام هم فرستادم ,واسه شماره...
  • مرضیهچرا سیاهی لشکر...
  • zaynabخیلیییی عالی بود. رمانی به این خوبی نخونده بودم هرچقدرم بخونم تکراری نمیشه ممنون...
  • zaynabخیلیییی عالی بود. رمانی به این خوبی نخونده بودم هرچقدرم بخونم تکراری نمیشه ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمانکده | دانلود رمان و کتاب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.