داستان کوتاه خون جان دل

داستان کوتاه خون جان دل

*به نام خالقِ او*

  • خون جان دل!•

گویی از بهشت آمده بود. عجیب خوب بود. امن بود، آرام و دلنشین. تنها کسی بود که در کنارش با خیال آسوده می توانستم خودِ واقعی ام باشم. ترس از دست دادنش مانند باری بر روی قلبم سنگینی می کرد. ترس از اینکه وقتی آغوش می شوم برایش دست رد به سینه ام بزند، عشقم را قضاوت کند و برود و شاید هم منِ واقعی را دوست نداشته باشد.

راستش را بخواهی مهربان تر از او ندیده بودم. آن قدر مهربان بود که با صدایش یاد نوازش های مادر بزرگ می افتادم؛ دقیقاً همان زمان هایی که با شلواری پاره و صورتی گلی و سری شکسته از کوچه می آمدم و کنارش می نشستم و او دست نوازش بر روی زخم هایم می گذاشت و بدون حرفی فقط مرهم بود.

شیرین زبان بود. نه از روی سیاست، بلکه شیرین زبان بودنش به خاطر روح پاکش بود. می دانست چگونه با کلمه ای، جمله ای و حرفی دلبری کند و زندگی شود. با همان زبان چرب و نرمش بود که در بدترین شرایطِ دوران حال دلم را خوبِ خوب می کرد. بی شیله پیله

می خندید. آرام اما زیبا. صدای خنده هایش خوش آهنگ ترین موسیقی دنیا برایم بود.

از آن سبک آهنگ هایی که شاید معنی دقیقش را ندانی ولی آنقدر ریتم آرام کننده ای دارد که دوست داری فقط و فقط گوش به آن فرا دهی.

دوست داشتم فقط بخندد و من فدای تک تک نوتِ صدایش شوم.

دوستم داشت. هر گاه از رویاهایش می پرسیدم، می گفت:« تو آرزوی آرزوهای منی!» دخترکِ دلربا می دانست چگونه این دلِ لاکردار مرا هوایی کند.

سخن می گفت. حرف هایش از هر مسکنی آرامش بخش تر بود. دکتر های الان نادانند نمی دانند مسکنم او بود. این قرص های بی شکل و قیافه که تعدادشان را زیاد و زیاد تر می کنند دوای درد من نیست!

گفتم برایت؟ همیشه بوی بهشت می داد. برایش می خواندم:« نکند بوی تورا باد به هر جا ببرد/خوش ندارم دل هر رهگذری را ببری!»

هر گاه به او می نگریستم با خود تکرار می کردم: « داشتن تو مرا بس!» حقیقتاً هم همین طور بود. وقتی او بود انگار آن قدر اطرافم شلوغ و پشتم گرم بود که به بودن های دیگران فکر نمی کردم.

از صورت دل لرزاننده اش گفتم؟ نه نگفتم.

چهره ای داشت همانند فرشتگانِ ساکن بر طبقه هفتم آسمان. صورتی گرد که وقتی لب به لبخند باز می کرد دو طرف صورتش دو چاله گونه نمایان می شد. چاله هایی عمیق تر از هر چاهی. من بودم که افتادم درون چاهش و فهمیدم عمق عشق را فقط با شیرینی چاله لپ او می توان اندازه گرفت. ابرو های کمانی شکل و طلایی رنگ، که وقتی اخم می کرد به جای اینکه دلگیر شوم دلم قنج می رفت برای چین میان آن دو کمان.

همان کمان هایی که تیر نگاهش را صاف بر روی دلم نشانه رفتند. از چشم های شکلاتی رنگش گفتم؟ آن دو تیله ی قهوه ای که وقتی ذوق می کرد آدم را وسوسه می کرد تا پشت پلک های دو گردی کاکائویی رنگش را بوسه باران کند!

دانلود رایگان
دانلود رمان رزای من

به خاطر دارم یکبار با شور و شوق درمورد موضوعی حرف می زد، چشمانش از همیشه دیدنی تر شده بود. انگار که حرف هایش به سر آمده بود چون پرسید:« جالب است مگر نه؟!»

من هم که دست و پایم را گم کرده بودم گفتم:«جان؟»

دلخور گفت:«حواست کجاست؟ یک ساعت هست که حرف می زنم، آنوقت تو حالا می گویی جان؟»

منم که دلِ دلخور بودن او را نداشتم گفتم:«جانکم محو چشمانتان بودم خب!»

می خندید. دلبر و دلارام. چقدر دلم برای موسیقی بی کلام خنده هایش لک زده است.

جانِ دلم عاشق کودکان بود. وقتی کودکی را می دید، گل از گلش می شکفت و به سمتش پرواز می کرد. آن قدر غرق در دنیای کودکانه شان می شد که هر که آنها را می دید فرقی میان او و کودکان حس نمی کرد. در دنیای دیگری سیر می کرد. می شد همان دخترکِ سه چهار ساله ی گذشته که در همسایگی مان زندگی می کرد. همانی که از زمان کودکی هر وقت به او نگاه می کردم حال دلم بهاری می شد.

همانی که عصر های کودکی در خانه شان را می زدم، اجازه اش را از پدرش می گرفتم و می رفتیم در کوچه پس کوچه های محل تیله بازی!

زیبا ترین تیله ها همیشه برای او بود، چون دلبرکم تحمل باخت را نداشت. وقتی تیله هایش را می باخت تیله های صورتش بارانی می شد.

مگر من توان دیدن آن بلور ها را داشتم؟ نه! نه آن زمان نه هیچ وقت دیگر نمی توانستم. در توان من نبود که گریه ی او را ببینم. کاش هیچ وقت رویای کودکی مان بزرگ شدن نبود. کاش همان وقت زمان متوقف می شد و هیچ وقت بزرگ نمی شدیم!

بگذریم…

برنامه ی غروب هر چهارشنبه این بود که یک سری به ساحل بزنیم. روی ماسه های خشک کنار دریا می نشستیم و او از شوق دیدن خورشید در حال غروب ذوق می کرد و من از دیدن روی ماهِ او..

دقیقاً زمانی که نیمی از خورشید از آسمان خداحافظی می کرد و به سمت دریا می رفت، می گفت:«نگاه کن.دارد به دریا بوسه می دهد!»

عاشقی کردن بلد بود. قشنگ حرف می زد. همیشه پایان تماس هایش می گفت:«کاری نداشتم. زنگ زدم صدایت را بشنوم.»

او چه می دانست من در آن زمان و در همان ثانیه چقدر در دلم خدا را بابت وجودش شکر می کردم.

راستی! زمستان

 

ها برایم نرگس می خرید، می گفت:« مادر جان می گوید قبل از تمام شدن زمستان برای دلبرتان نرگس بخرید. حیف است زمستان تمام شود و دلبرتان عطر نرگس را نچشیده باشد.»

بعد از هزاران مشکل و سختی به یکدیگر رسیدیم. چهار سال تام برای یکدیگر بودیم. بودن همیشگی با او مرا بد عادت کرده بود. چهار سالی که باهم بودیم و برای هم. باهم می خندیدم، باهم گریه می کردیم. باهم بزرگ می شدیم و تجربه می کردیم. آن قدر «ما» بودیم که اگر کسی مارا بدون دیگری می دید چشم هایش درشت می شد و احوال دیگری را جویا می شد.

دانلود رایگان
داستان کوتاه سکوت مسکوت

نمی دانم، هیچ نمی دانم! شاید با هم بودنمان چشم خورد.

طاقتم طاق شده بود. دیگر زمان این رسیده بود که بیاید و بشود همانی که باید. همان خاتون خانه ام. همان خانه ای که سال ها در انتظار به دست آوردنش بودیم. خانه ای که باید پر می شد از عشق. پر از عشق او، عطر او، خنده های او و پر از صدایش، صدایی که مرا با عشق می خواند.

اسمم را نجوا گونه می گفت. ندا زدن هایش از آن نوع ندا زدن هایی بود که دلِ بی جنبه ام را آب می کرد و مرا عاشق نام خود. آن خانه باید پر می بود از او!

باید بودنش را قدر می دانستم. حال که فکر می کنم می بینم من از داشتنش سیر نشده بودم. از دیدن چشم هایش، از گرفتنش در آغوشم و از صدایش.

من اصلاً او را آن قدری که باید نداشتم. حالا که نیست تمام وجودم دستی شده و تمام دستم خواهشی :«خواهشِ بودن او.»

بگذار از آن روز نحس بگویم.

آن روزی که باید بهشتم می شد و شد جهنمی ترین روز عمرم. همان روزی که با کلی شوق و شور به او زنگ زدم تا بیاید کافه همیشگی تا بگویم که خانه ای که منتظرش بودیم آماده است تا پر شود از او.

و او ذوق کند، بخندد و چاله ی لپش زیبا تر از همیشه شود. صدای خنده اش در گوشم نواخته شود و من بمیرم از دیدن شوق او.

آن طرف خیابان که رسید با لبخند صورتی رنگی دست برایم تکان داد. تمام وجودم گرم شد از آن لبخند. با عجله ای کودکانه به سمتم دوید و تا به قول خودش غرق شود در آغوشم.

نرسید…

یعنی آن ماشین لامذهب نگذاشت که برسد. آن قاتلِ بی دین آهنی که فرشته ی زندگی ام را پر پر کرد.

هنوز که هنوز است نمی توانم باور کنم آن همه خون را در آغوشم. آن بوی زمخت خون که با عطر فرشته ام آمیخته شده بود هنوز در مشامم است.

از عشق می دانی؟ از دم و بازدم اجباری چیزی شنیده ای؟!

اگر فقط …

فقط ۵۰کیلومتر آرام تر آن ماشین رانده شده بود حال جان دلم در آغوشم غرق بود نه میان خروار ها خاک.!

جان دل صدایش می زدم، چون هم جان بود و هم دل.

حواست به فشار وارد شده بر پدال زیر پایت باشد.

آدم ها وقتی جان دلشان می رود

جان به لبشان می رسد و آن گاه است که مرگ برایشان عروسی می شود.

به امید دیدن تمام عاشقان در کنار یکدیگر و برای هم تا ابد…

💕ⓢⓗamɨsa Mⓞhⓐmmadi ŋła💕:

نویسندگان: شمیسا محمدی نیا و دنیا محمدی

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

دانلود نرم افزار هزار رمان
موضوعات
رمانکده در شبکه های اجتماعی

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • instagram