داستان کوتاه توسل به شیطان

داستان کوتاه توسل به شیطان

توسل به شیطان

 

به گل های سرخ وسفید دسته گل چنگ انداخت و گلبرگ های کنده شده را با حرص روی زمین پرتاب کرد.

ــ مامان مگه من نگفتم حق ندارن بیان خاستگاری؟

پوران صلاح دخترش را در ازدواج او می دید و بس، برای رام کردن دختر خشمگینش به نصیحت متوسل شد.

ــ دخترم تا کی می خوای به بختت لگد بزنی؟ من خوشبختی تو رو می خوام.

پونه اما نمی خواست آرام باشد. دست مشت شده اش را روی میز کوبید.

ــ مامان من می خوام وکیل بشم. فقط یه آزمون دیگه مونده، تمرکزم و با این کار ها به هم نریز.

پوران بشقاب هایی که برای پذیرایی میوه و شیرینی مهمان ها روی میز چیده بود را یکی یکی جمع کرد و به آشپز خانه برد.

ــ کی گفته وکیل نشو؟ بشو دخترم وکیل شو، ولی پسر خاله ات و رد نکن. یه عقد ساده می گیریم و بعدش برو ماه عسل.

پونه از این بریدن و دوختن های مادرش خسته شده بود، از این که مادرش هم او را نمی فهمید گریه اش گرفته بود.

ــ مامان من نمی خوام زن فواد بشم. محض رضای خدا ولم کن، راحتم بذار.

یکی یکی ظرف ها را آّ ب می کشید. راه مصالحت آمیز جواب نمی داد تن صدایش عوض شد.

ــ خجالت نمی کشی مثل بچه ها گریه می کنی؟ می خوای از این بزرگتر بشی، بیست و نه سالته، ترشی ننداختم که.

ــ این افکار عهد بوقتون و نگهدارید برای خودتون.

این را گفت و به اتاقش پناه برد.

خیره سری های دخترش عاقبت خوبی نداشت. باید این وصلت صورت می گرفت. با صدای بلند جوری که دخترش بشنود حرف می زد:

ــ آبرو برامون نموند از بس به این و اون جواب رد دادم. دکتر میاد مهندس میاد میگه نه، مردم آرزوشونه یه مهندس مثل فواد خاستگارشون باشه. دلت می خواد فردا تو فامیل شایعه بشه دخترشون یه عیبی داره که شوهر نمی کنه؟

پونه صدای مادرش را به وضوح می شنید اما ترجیح می داد برای شدت نگرفتن بحث و دعوا چیزی نگویید. فرشته ای که زوال جانش شده، همین مادر بود. ادعای دلسوزی داشت و نمی دانست بی رحمانه بر پیکر دختر معصومش خنجر می زند.

************

برای حفظ ظاهر سر میز نشسته بود اما میلی به خوردن غذا نداشت. پوران کنار شوهرش نشسته بود و با سیاست زنانه اش سر بحث را باز کرد.

ــ جهانگیر، امروز برای دخترت باز خاستگار اومد.

پونه به صورت مادرش نگاه می کرد و التماش در نگاهش موج می زد اما مانع او نشد و با چه اشتیاقی ادامه می داد.

ــ امروز باز آبجی نسترن و هنگامه دخترش اومده بودن دیدن پونه.

پوریا که کنار خواهرش روی میز نشسته بود با خوشمزگی گفت:

ــ حتما باز هم تات آوردن؟

و با تمسخر می خندید. پونه جوابی به بی ادبی او نداد همه می دانستند پونه هیچ وقت به تات هایی که آورده بودن لب نزده بود. بشقابش را برداشت و روی سینک ظرف شویی گذاشت. مادرش را دید که چیزی را پنهانی زیر لب، در گوشش پدرش زمزمه کرد و چه تاثیر گذار بود حرفش که بلا فاصله گفت:

دانلود رایگان
داستان کوتاه قلب زخمی

صبر ما هم حدی داره، یا زن فواد میشه میره پی زندگیش یا حق نداره اسم آزمون و وکالت و بیاره.

چشمان پر غمش، غم بار تر شد این یک فاجعه بود. بغض راه گلویش را بست و صدای ظریفش در گلو خفه ماند، به سمت اتاقش دوید. پوران شاد از ابهت مردانه ی همسرش، لبخندی رضایت بخش روی لب نشاند.

روز بعد فرا رسید. تمام شب به پونه چه گذشته بود که صبح با چشم های ورم کرده و خیس بیدار شد را کسی نمی داند. کتانی هایش را پوشید و بندهایش را گره زد که مادرش سر رسید.

ــ کجا میری بدون صبحانه؟

ــ میلی ندارم.

ــ حداقل بگو کی برمی گردی؟ خاله زنگ زده عصری با فواد میان.

عصبانیت به مرز جنون رسانده بودش، خواهش و التماس اثر نمی کرد. کتانی ها را به زور از پا کند و به طرف آشپزخانه دوید وسراغ سبد دارو های مسکن و تب بر… همان هایی که در هر خانه ای موجود بود، گشت. دارو ها را از کابینت برداشت و وحشیانه روکش آلومینیومی آنها را جدا می کرد. اشک هایش صورتش را می سوزاند. مشتش که از قرص ها پرشد لیوان اب را برداشت. پوران شیون کنان خودش را به او رساند و به لیوان ضربه ای زد که افتاد و شکست. قرص ها روی زمین ریخت.

ــ باشه دخترم هر چی تو بگی، فقط این کار و نکن.

پونه با درد فریاد کشید:

ــ همین الان زنگ بزن بگو پونه قصد ازدواج نداره

بهانه تراشی می کرد:

ــ باشه بذار این خورده شیشه ها رو جمع کنم کسی و زخمی نکنه.

واضح بود که قصد فریب دادنش را دارد.

ــ خودم جمع می کنم همین الان باید زنگ بزنی.

پوران ترسیده بود و به اجبار به خواسته ی دخترش تن داد اما ماجرا به این جا ختم نمی شد.

هفت روز از آن ماجرا گذشت در این مدت  هیچ حرفی از خاستگار جدید و یا فواد قبل نبود و پونه با خیال آسوده برای آزمون مهمش تلاش می کرد.

این در امید که به روی پوران بسته شد به طلسم و جادو متوسل شد.

می خواست به هر قیمتی دخترش را خانه بخت بفرستت حتی اگه توسل به شیطان باشد.

مچ بند چرمی را روی میز انداخت.

ــ آبجی دیروز بابت این ها پونصد هزار پول دادم کافیه دستوراتش و مو به مو انجام بدیم.

ــ به نظرت جواب میده؟

ــ آره بابا خیالت راحت، یه هفته این مچ بند دستش باشه مثل موم تو دستمون نرم میشه.

پوران دلش شور می زد.

ــ آبجی نکنه این دعا نویس از این دروغگو ها باشه؟

ــ وا پوران… سید کریم و همه می شناسن، قبلا هم کارم و راه انداخته. کاش میومدی جای سوزن انداختن تو خونش نیست. گفت جوری دهن دختره رو بدوزم که فقط با سر بگه چشم، اصلا کارش زبون بستنه.

ــ ایشالا

ــ تو این مچ بند و دستش کن، این شیشه هم پودر زبون خروسه، خشکش کردن بریز تو غذاش، این آبم دعا روش خوندن نم بزن بپاش رو رخت خوابش.

***********

به هر کلکی بود مچ بند را دستش کرد.

ــ مادر میگم تبرکه از امام زاده آوردن، دستت کن تا آزمونت قبول بشی و ماهم خلاص بشیم.

دانلود رایگان
داستان کوتاه به آرامی نا امیدم کن

ــ آخ مامان یواش دستم و بکش، اون روز تکه های شیشه کف دستم و برید، مچ بند و شل تر ببند.

ــ باشه قربونت برم، نبینم درش بیاری ها.

پونه نگاهی به مچ بند عجیب و غریب که انگار ساخته دست یک سرخپوست بود کرد و نسبت به بویی که می داد احساس منزجر کننده ای بهش دست داد.

ــ مامان من دوسش ندارم.

ــ ای بابا… بخاطر من فقط چند روز دستت بذار.

اولین مرحله عملیات با موفقیت اجرا شد. افکار کورکورانه، پی آمد سختی در راه بود.

دو روز از ماجرای طلسم و توسل به شیطان می گذشت پوران بی صبرانه منتظر نتیجه کارش بود. به دور از چشم بقیه مشغول تدارک جهیزیه برای دخترش بود. به قدری امید داشت که انگار درصدی هم شک نبود.

***********

ــ مامان صورتم خیلی داغه یه قرص استامینفون برام بیار.

شیر ظرف شویی را باز کرد و مشت مشت به صورتش آب می پاشید. مادرش قرص را به او داد و گفت:

ــ نکنه رما خوردی، برات سوپ درست کنم؟

دستی به صورت خیس آبش کشید.

ــ نه، یکم دندونم درد می کنه حتما از عفونت اونه تب کردم. چیزی نیست بعد این قرص خوب میشم. مامان شام بیدارم نکنی گرسنم نیست.

به اعتراض های مادرش که می گفت ضعف می کنی گوش نداد و رفت.

*******

ساعت حدود یازده و نیم ظهر بود از دیروز عصر که به اتاقش رفته بود هنوز خبری از او نبود.پوران غر غر کنان در اتاقش را باز کرد.

ــ یعنی اگه من تو این خونه نباشم تو بلد نیستی خودت پاشی؟ پاشو لنگ ظهره.

پتو را از روی سرش  کنار کشید بی حال افتاده بود. چشمانی نیمه باز و بزاق دهانی که روی چانه و بالشت چکیده بود.

ــ خاک به سرم، پونه چی شدی دخترم؟ چی شدی قربونت برم؟

اما جوابی نشنید، با دستمال کاغذی دهانش را پاک کرد.

ــ پاشو بریم دکتر، تکون بخور دختر

کتفش را گرفته بود و تکان می داد که دخترک ضعیف آه کشید، دستم درد می کنه.

پوران تازه متوجه مچ دست متورم و دست عفونی دخترش شد، گیج بود و ترس تمام استخوان هایش را فشار می داد. دخترک را به بیمارستان منتقل کردن بعد از معاینه بستری شد آزمایشات پی در پی و مشکوک و سوال جواب های مجهول… این مچ بند از کجا اوردین دست دخترتون کردین؟ می دونید از جنس چیه؟ پوست یه حیون نجس به احتمال زیاد سگ یا گربه ی هار، ویروس از طریق زخم وارد بدنش شده، به خونش رسیده هیچ کمکی از ما بر نمیاد، دخترتون تا یه هفته دیگه بیشتر زنده نمی مونه.

پوران نطق بریده بود دیوانه وار از پشت شیشه دختر معصومش را نگاه میکرد دست و پاهایش را با زنجیر بسته بودن مثل حیوان درنده فریاد می کشید و اگر کسی سمتش می رفت گازش می گرفت بزاق دهانش روی لباسش می ریخت و ذره ذره جان می داد.

 

 

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

۲ دیدگاه

  1. sara گفت:

    چرا اسم سگو گربه رو اوردین نوشتین نجس . نجس این طرز تفکر در مورد افریده های خدا هست نه اون حیونای زبون بسته . میتونستید بنوسید پوست حیولن بیمار بوده

  2. فاطمه گفت:

    واقعا عالی بود ممنونم خسته نباشید اگه فقط بزرگتر ها بیشتر درک می کردن

دانلود نرم افزار هزار رمان
موضوعات
رمانکده در شبکه های اجتماعی

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • instagram