رمانکده | دانلود رمان و کتاب
دانلود انواع رمان و دانلود انواع کتاب عاشقانه ، پلیسی ، تخیلی
داستان کوتاه مغزهای زنگ زده

داستان کوتاه مغزهای زنگ زده

♡ به نام آنکه اگر حکم کند،همه محکومیم ♡
“مغزهای زنگ زده”
نویسنده:مهدیس رحیمی
موتور و سر کوچه پارک کردم.
نباید کسی می دید وگرنه براش بد میشد .
از دور دیدمش که با دو به سمتم میومد.
لبخندی زدم و براش دست تکون دادم.
بهم رسید و با خنده پرید بغلم.
نفس نفس میزد و صداش با خنده به گوشم رسید:
-دلم برات تنگ شده بود عشقم!
حلقه ی دستشو از دور گردنم باز کردم و گفتم:
-من بیشتر.حالا هم بیا سوار شو تا کسی ما رو ندیده.
اخماش تو هم رفت و با بدخلقی جواب داد:
-تا کی اینجوری یواشکی بریم و بیایم؟
سوار موتور شدم.
-خودت که بهتر میدونی عزیزم.مجبوریم.
حالا هم بپر بالا.نگران نباش.درستش میکنم.
پشت سرم نشست و دستشو دور کمرم حلقه کرد.
میدونستم فکرش درگیر شده.
بی حرف موتور و روشن کردم و تک چرخی زدم.
جیغی کشید و محکم تر کمرمو گرفت.
-چته دیوونه!ترسیدم
خندیدم و برای اینکه صدام به گوشش برسه داد زدم:
-تا با این دیوون های از هیچی نترس.
***************
رفتیم کافه.
خوردیم،خندیدیم،دیوونه بازی در آوردیم.
ساعت ها بی هدف تو خیابونا چرخیدیم و لذت بردیم.
میدونستم موفق شدم کاری کنم تا این ماجراها رو شده واسه چند ساعت فراموش کنه.
اما فکر خودم درگیر بود.
درگیر آینده ی نامعلوممون.
درگیر عشق پنهان یمون.
عشق یه پسر ساده و ب یپول،به دختر یکی از پولدارای شهر…
صدای زمزمه ی آرومش از پش تسرم باعث شد تا افکارمو فراموش کنم.
چقدر این آهنگ حرف دل ما بود.
-“کجا باید برم؟
که دنیا خاطر هات،
تو رو یادم نیاره
کجا باید برم؟
که یک شب فکر تو،
منو راحت بزاره”
عین دیوون هها تو خیابون خلوت گاز دادم.
گوربابای هر کی که میخواد من به اون نرسم.
باید از لحظه به لحظه ی بودن باهاش لذت ببرم.
سرعت و بیشتر کردم و باهاش همخونی کرد:
-“چه کردم با خودم؟
که مرگ و زندگی،
برام فرقی نداره
محاله مثل من
توی این حال بد
کسی طاقت بیاره”
آره.
هیچ کس نمیتونست جای ما باشه.
هیچ کس تو این وضعیت ما طاقت نمیاورد.
*************
-امیر من دیگه خسته شدم.تا کی موش و گربه بازی؟میدونم بابام راضی نمیشه من باهات ازدواج کنم.
اخمی کردم و دستمو لای موهام کشیدم.
-میگی چیکار کنم؟دِ لعنتی دوستت دارم!
یکم دیگه صبر کن.دارم شب و روز کار میکنم تا بتونم بیام خواستگاری.
تو نگران نباش.تهش مال خودمی.
لبخند قشنگی زد.
-من دیگه برم.بابام تا حالا چند دفعه زنگ زده.الان دوباره آشوب به پا میکنه.
از موتور پایین اومدم.
-برو عزیزم.هوا تاریک شده.خدا به همراهت.
همونطور که دور میشد دستی واسم تکون داد و بوسه ای رو هوا برام فرستاد.
خندیدم و منم دست تکون دادم.
من با همین دیوونه بازیاش زندم!
***************
-امیر تو رو خدا یه مدت نیا سر کوچمون.
بابام فهمیده.بدبخت شدیم.نه زنگ بزن نه پیام بده .هر موقع اوضاع خوب شد بهت خبر میدم.
واسه چندمین بار تو این دو روز متن پیامشو خوندم.
دوباره شمارشو گرفتم.
صدای بوق ممتد دوباره رو اعصابم خط انداخت.
لعنتی!
دیگه داشتم نگران میشدم.
امروز حتما باید با باباش صحبت کنم.
*****
از موتور پیاده شدم و جعبه شیرینی رو برداشتم.
آروم سمت کوچشون حرکت کردم.
یه دلشور هی عجیبی داشتم.
دلم تنگش بود.اما تو مغزم…
یه جنگ بزرگ بین منطق و احساسم…
یعنی چی شده؟
چرا تو این دو روز خبری ازش نبود؟
نکنه باباش کاری کرده؟
دستم مشت شد.
قدم به قدم داشتم نزدیک میشدم…
به سرنوشتم…
به آیندم…
صدای نوار قرآن تو گوشم پیچید.
لعنتی…
از این صداها خاطره ی خوبی ندارم.
جلوتر رفتم.
اینا چرا مشکی پوشیدن؟
کسی مرده؟
حتما یکی از این همسای هها طوریش شده.
آره.حتما!
سرعت قدمام کمتر شد.
چرا گریه میکنن؟
چرا دم در خونه ی اونا جمع شدن؟
آب دهنم و قورت دادم.
حتما اشتباه میکنم.
آره.حتما!
یه فکری مدام تو ذهنم بالا پایین میشد.
ولی بهش بها ندادم.
نه! اشتباه میکنم.
اونی که فکر میکنم نیست.
نه،قطعا!
یه قدم دیگه…
روب هروی در خونشون…
صدای گریه…
لباس مشکی…
نوار قرآن…
آخرین بار موقع مرگ مادرم شاهد اینا بودم.
نه
خدایا
ایندفعه نه!
دلم تنگ…
دلم سنگ…
تو سرم جنگ…
یه قدم دیگه…
صداهای لعنتیشون…
“تسلیت میگم”
“خدا بهتون صبر بده”
“غم آخرتون باشه”
چی میگن؟
با کی بودن؟
به زمین خیره شدم.
یه قدم مونده بود تا از پشت ماشین بیام بیرون.
و ببینم.
که چی شده؟
چی میگن؟
تو یه ثانیه…
به فاصله ی قدم آخر…
تا بالا آوردن سرم…
و تیر خلاص…
نه!
خدا!
اینه رسمش؟
چشمم رو اعلامیه خیره بود…
و ذهنم…
ذهنم اینجا نبود…
ذهنم پی درک و تحلیل اتفاق بود…
و قلبم…
قلبم مشغول مرور خاطرات…
به سرعت نور این دوسال از جلوچشمام گذشت…
خند ههاش…
گری ههاش…
اخماش …
قهراش…
صداش…
نگاش …
چشمم همچنان ثابت رو اعلامیه و جسمم…
جسمم دیگه تاب نیورد…
با زانو رو زمین نشستم…
اسم رو اعلامیه بهم دهن کجی میکرد.
“مرحومه رویا شروانی”
صداهای اطرافمو گنگ میشنیدم.
-میگن باباش کشتتش.
-آره.مثل اینکه با یه پسره رفت و آمد داشته.
-خیلی وقت بود سر و گوشش میجبید.
معلوم نیست تا حالا چه غلطا که نکرده.
اینا هم داشتن قضاوتمون میکردن.
منی که تا حالا یه بارم از رو هوس دستشو نگرفتم.
چطور عشق پاکمونو قضاوت میکنن؟
بین جمعیت باباشو دیدم.
نفهمیدم چطور…
تو یه لحظه…
از جام بلند شدم و به سمتش رفتم.
گریه میکرد.
هه!
با گریه دخترش زنده میشد؟
عشق من برم یگشت؟
دستمو بند یقش کردم.
با چشمای خونبار و قلب شکستم داد زدم.
بغضامو تو صورتش فریاد زدم:
-چطور تونستی عوضی؟
منو میکشتی!
چرا دخترتو کشتی؟
منو میکشتی بی شرف!
دستمو پس زد و داد زد:
-اگه دخترم الان زیر خاکه به خاطر توعه ب یناموسه.
تو کل محل انگش تنما شدم به خاطر شما دوتا.
مگه ب یغیرتم که ببینم و بشنوم،ولی دم نزنم.
دوباره به سمتش خیز برداشتم.
-تف تو غیرتت ب یشرف!
غیرت اینه؟
که به خاطر حرف مردم دخترت زیر خا ک باشه؟
که به خاطر پولِ نداشته ام مجبورباشم یواشکی دخترتو ببینم؟
که به عشق پاک ما دوتا انگ هوس بزنین؟
خیره شدم تو چشماش.پشیمون نبود.
فقط طلبکار بود.
-اگه غیرت اینه،
لعنت به تو و امثال تو.
لعنت به مغزهای مریضتون.
شماها واژه ی “غیرت”و زیر سوال بردین.
به خودم که اومدم،
من بودم و یه خیابون خلوت و خاطراتی که تو مغزم منفجر شدن.
بی توجه به کتکایی که خوردم…
بی توجه به صورت کبود و دماغ خونیم…
بی توجه به درد قلبم…
مغزم…
جسمم…
غیرتم…
سرعتمو بیشتر کردم.
دیگه همه چی واسم تموم شد.
لعنت به این دنیا و آدماش…
لعنت به هر کی که کلمه ی “غیرت” و واسه اینا تفسیر کرده…
لعنت به ذهنیای مریضشون…
لعنت به مغزای زنگ زد هشون…
لعنت به افکار پوسید هشون…
لعنت به اونی که ما رو از هم جدا کرد.
یکیمون زیر یه خروار خاک…
اون یکی زیر یه خروار خاطره…
“کجا باید برم؟
که دنیا خاطر هات
تو رو یادم نیاره
کجا باید برم؟
که یک شب فکر تو
منو راحت بزاره
چه کردم با خودم؟
که مرگ و زندگی
برام فرقی نداره
محاله مثل من
توی این حال بد
کسی طاقت بیاره”
*******
پ.ن:اطراف ما،پره از عاشقایی مثل امیر و رویا…
پره از افکار پوسیده…
ذهنای مریض…
مغزهای زنگ زده…
پره از عاشقایی که بهم نمیرسن.
عشقایی که انگ هوس میخورن.
به خاطر چی؟
حرف مردم؟
ناموس؟
غیرت؟
غیرت یعنی چی؟
یعنی کشتن یه آدم به خاطر حرف مردم؟
یعنی مانع شدن؟
مانع عشق؟
پیشرفت؟
زندگی؟
این یه داستان خیالی بود.
اما مطمئنم تو گوشه و اطراف این دنیا،
هستن عاشقایی مثل امیر و رویا.
عاشقایی که عشقشون پاکه…
ولی تهش خاکه…
تهش نرسیدنه…
تهش یه عمر حسرت و یه دنیا دلتنگیه…
به خاطر اشتباه یه عده…
این یه داستان خیالی بود…
یه تلنگر…
تا شاید بعضیا به خودشون بیان…
که بفهمن “غیرت” یعنی چی…
که بفهمن “عشق” یعنی چی…
تا شاید دنیا،اینجوری قشنگ تر بشه.
@m.a.h.d.i.s. آیدی اینستاگرام: ۸۴

دانلود رایگان
مجموعه دلنوشته مهمات

  • اشتراک گذاری
  • 331 روز پيش
  • علی غلامی
  • 855 بازدید
  • یک نظر
https://www.romankade.com/?p=26795
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • نازنین
    دوشنبه 18 مرداد 1400 | 14:22

    عالی عالی عالی خیلی خوب بود واقعا داستان آموزنده ای بود

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
رمانکده | دانلود رمان و کتاب
بزرگترین سایت دانلود رمان عاشقانه ، رمان پلیسی ، رمان طنز در خدمت شما عزیزان می باشد . امیدواریم بهترین لحظات رو در کنار هم تجربه کنیم
آخرین نظرات
  • جلد دومش کی میاد ؟...
  • ننکخنرگس آبادانی...
  • sسلام . وقت بخیر .من الان خرید اینترنتی انجام دادم ، پیام هم فرستادم ,واسه شماره...
  • مرضیهچرا سیاهی لشکر...
  • zaynabخیلیییی عالی بود. رمانی به این خوبی نخونده بودم هرچقدرم بخونم تکراری نمیشه ممنون...
  • zaynabخیلیییی عالی بود. رمانی به این خوبی نخونده بودم هرچقدرم بخونم تکراری نمیشه ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمانکده | دانلود رمان و کتاب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.