شما در مسیر:

صفحه اصلی

داستان کوتاه

داستان کوتاه طلوع

هستید.

داستان کوتاه طلوع

داستان کوتاه طلوع

| طلوع |

| مرجان جانی |

۱۱/۳/۱۴۰۰

_الو.. قطع نکن.. یه دقیقه صبر کن.

سپی… چیشد  آخه!

کی چی گفته؟؟ کاری کردم؟؟

خانوادم رفتار بدی داشتن..؟

 

سپیده: نه فقط زود تصمیم گرفتم.. من هنوز خیلی بچم.. نمیتونیم باهم باشیم.

_ چرا؟

همه چی حل شده بود که؟؟

داری سر به سرم میزاری مگه نه… دوربین مخفیه؟

رسمتونه؟

 

سپیده: گوش کن مهدی…

اشتباه کردم گذاشتم بیایی خاستگاری… زود تصمیم گرفتیم.

بابت تمام روزهایی که باهم بودیم … ازت ممنونم ..خدافظ.

 

_ الوو… قطع کن ..الووو

 

صدای بوق ممتد تو گوشم پیچید … ولی من هنوز تو شوک حرفاش بودم و گوشی رو گوشم بود.

باید شوخی باشه .. شاید میخواد امتحانم کنه.

گوشی رو از گوشم جدا کردم و شمارش و گرفتم.

چند تا بوق خورد و رد تماس…

دوباره از اول… بوق و بازم رد تماس

اشکال نداره دوباره میگیرمش….. اشغال میزد.

رفتم تو پیام هام و بهش پیام دادم …” جواب بده کارت دارم”

بلافاصله بعد از ارسال پیام شمارش و گرفتم..

بعد سه تا بوق جواب داد.

 

_ چییشده… چی میگی؟

دییشب که خونتون اینارو نمیگفتی؟؟؟

کجاییی؟ میخوام ببینمت..

 

سپیده: مهدی میفهمیی چی میگمم… همچی تموم شد.

از خانوادت هم معذرت خواهی کن.

 

و دوباره بوق ممتد و منی که هنوزم تو شوک حرفاشم.

گوشی تو دستم شل شد… کلافه دستم و روی صورتم کشیدم و عصبی خندیدم.

رفتم تو لیست مخاطب هام و دنبال اسم مادرش گشتم..

پیداش کردم … زدم روش و انگشتم رو هوا موند… زنگ بزنم؟ نزنم؟

 

دکمه برگشت و زدم و شماره مادرم رو گرفتم.

اشغال بود….

عصبی پشت سر هم هی رو اسمش زدم و باز هم اشغال..

برای بار اخر گرفتم و جواب داد…

اول عصبی بود … ولی با شنیدن صدام… اروم شد، انگار حس کرد که چیزی شده و ناراحتم..

حرفهای سپیده رو بهش گفتم و ازش خواستم که با خونشون تماس بگیره و بفهمه جریان چیه..

 

بعد از قطع کردن تلفن … رفتم تو تلگرام و صفحه چتمون رو باز کردم…

شروع کردم به خوندن پیام های دیشت که نکنه چیزی گفته باشم …

همچی عالی بود..

پریشب…. بازم بدون هیچ بحث و دعوایی گذشته بود..

همینطوری هی روزا رو گذروندم…

دلیلی برای حرفاش پیدا نکردم.

 

 

با دیدن اسم مادرم بالای صفحه گوشی… تماس و وصل کردم و پرسیدم: چییشد؟؟

چیزی فهمیدی؟

مامان: بیا خونه حرف میزنیم.

 

_ نه … حالا میام خونه ..اول  بگو چیشد؟

 

مامان: گفتن دخترمون سنش پایینه … زود تصمیم گرفته .

هرکاری هم میکنیم … میگه نمیخوام.

ماهم مثل شما نمیدونیم چیشده … ولی خب میگه نمیخوام.

الو… مهدی!

الووو.. پسرم اونجایی؟

مهدییی….

 

 

انگار ته یه چاه عمیق بودم و یه نفر اون بالا اسمم و صدا میزد و صداش  تو چاه اکو میشد…

حرفایی سپیده تو ذهنم بود…”همه چی تمومه..”

” نمیتونیم باهم باشیم ”

گوشی و بدون قطع کردم گذاشتم رو میز و به یه نقطه نا معلوم خیره شده بودم… شوخی نبود..

دانلود رایگان
داستان کوتاه دیوانه ی عاقل

همش جدی بود…

رفتم سمت در مغازه و کرکره رو کشیدم پایین الان اصلا رو مود  مشتری راه انداختن نبودم..

چشمم خورد به عرقی که برای سور دادن به رفیقام گرفته بدم … به خاطر متاهلیم

برش داشتم و با لبخند تلخم بهش خیره شدم ..

درش و باز کردم و ریختم تو لیوان و همزمان با خوردنش گوشیم و برداشتم و دوباره شماره سپیده رو گرفتم…

خاموش بود…

دوباره گرفتم … عزیزم جواب بده..

بازم خاموش بود …

رفتم تو پیامک ها و نوشتم… باشه میگی زوده صبر میکنیم..

سه سال دوست بودیم یکی دوسال هم روش..

یهو نمیشه بزاری بری که …

عزیزم … جواب نمیدی؟

 

پیک دوم و ریختم و سر کشیدم..

با اینکه خاموش بود … دوباره گرفتمش.

بار ها و بار ها شمارش و گرفتم… به امید اینکه به جایی صدایی اپراتور صدای خودش تو گوشم بپیچه.

 

دوباره رفتم تو پیامکا و براش نوشتم: لعنتی آدم یه خودکار میگیره … دو روز باهاش مینویسه… سومین روز عادت میکنه بهش.

تو چطور میخوای سه سال و تو یه شب تموم کنی‌.

 

با صدای کرکره.. چشم از گوشیم گرفتم و به کرکره نگاه کردم… دیدم تار بود.

سریع وسایلارو جمع کردم و گذاشتم پایین کنار پام..

با پشت دستم رو چشمام کشیدم  و کرکره رو دادم بالا.

با دیدن.. مصطفی.. بغضم ترکید.

کرکروو کشید پایین و گفت: چتههه… اروم باش بابا.

چیشده‌.

 

_ مصی… کاش میمردم کاش نمیدیدم این روزو

 

_ همه چی تموم شد مصی همه چی تموم شد.

 

رفتیم سمت میز و همونجا رو زمین نشستیم… هقهقم رفته بود رو هوا.

 

روبه روم نشست و گفت: درست تعریف کن ببینم چیشده.

 

_ مصی سپیده زنگ زد و گفت تمومه همه چی

زود تصمیم گرفتم نمیخوام ازدواج کنم…

 

قطره های اشکم هی پشت هم روی گونم جا خوش میکردن… بغصم و قورت دادم و با چشمایی به خون نشسته گوشیم رو گرفتم سمتش و ادامه دادم: بیا بخونن… جون من بخون..

دیشب وقتی از خونشون اومدیم اینارو نوشته  بود برام.

 

سپیده:  واای مهدی باورم نمیشهه….

از این به بعد دیگ مال همیم..

 

_ اره دیگه … پس چی گفتم که میگیرمت..

سپیده: قربونت برم من …

 

_ از این به بعد باید ناهار درست کنی بیام خونه ناهار بخورم.

 

سپیده: چشمم جون دلم….

واایی مهدی .. باورم نمیشه.. بیایی زنگ خونه رو بزنی و بگی منم..

از الان مردم برات.

 

_ خدا نکنه زندت و لازم دارم.

 

سپیده: بابام خیلی ازت خوشش اومده بود … گفت پسر سنگینیه.

وقتی رو مبل نشسته بودی … تو دلم کلیی قربون صدقت میرفتم…

 

 

به چهرش که انگار اونم تو شوک بود نگاه کردم و گفتم: دیدی… چقدر خوب بود.

حتی برنامه ریزی همه کارا رو هم کرده بودیم

نمیدونم چی شد یه دفه ای..

همه چی تموم شده بود.

الان زنگ زده میگه نمیخوام.

واییی مصیی دارم میترکممم…. چیکار کنم…

 

هی با پشت دستم رو چشمام میکشیدم و حرف میزدم… سوزش بدی تو چشمم پیچیده بود.. ولی برام اهمیت نداشت.

دانلود رایگان
داستان کوتاه آسمان حسرت

 

تو اون لحظه هیچی برام اهمیت نداشت.

 

مصی: برو اون عرق و بردار بیار اینجا… تا بهت بگم چیکار کنی.

مرگ نیست که چاره نداشته باشه.

 

دستم و دراز کردم و عرق و با لیوان یه بار مصرف برداشتم و گذاشتم جلوش .. برام ریخت و گفت: مگه چیشده حالا… قسمتت نبوده دیگه

قران خدا که غلط نشده.

 

_ خودت میدونی که چقدر دوسش دارم..

 

مصی: خیلی هم دلش بخواد… کار نداشتی که داشتی..

خونه نداشتی که داشتی..

دستت که به دهنت میرسید… خوش تیپ.. باز بگم؟

 

دوباره لیوانم و پر کرد و ادامه داد: غصه نخور… حسرتت و میخوره.

 

معلوم بود فقط میخواست دلداریم بده… ولی نمیدونست این حرفا رو من تاثیری نداره ..

اون لحظه فقط میتونستم تظاهر به گوش دادن حرفاش کنم.

 

مصی: همون بهتر از همین الان از بچه بازیش سر در اوردی… اگه فردا تو زندگیت یهو بچه بازیش گل میکرد چی؟

بهترر … میدونم دوسش داری … عادت کرده بودی بهش.

ولی تو هم باید بپذری … زوری که نمیشه..

فردا روز هم حسرت اینو نداری که بگی کاش این کارو میکردم کاش اون کارو میکردم… همه کارم براش کردی.

 

_ مصی میفهمی چی میگم… میگم همچیی تموم شد.

دارممم میمیرم… نمیبینی اشکامو؟

 

خنده تلخی کرد و گفت: ای بابا… انقدر از این سپیده ها میاد تو زندگیت میره..تا بلخره سپیده خودت پیدا میشه… حالا اسمش هرچی میخواد باشه.

تازشم… مگه نمیدونی تاریک ترین نقطه شب وقتی که افتاب میخواد طلوع کنه.

مهم اینه تو پیشرفت کنی و همه برای اینکه جات باشن دست و پا بشکنن…

 

همین رو که گفت  انگار یکی تو حالت مستی یه تلنگری بهم زد.. یاد حرف بابام افتادم … ” خدا هیچوقت به ادم نمیگه نه… یا میگه صبر کن..یا میگه باشه.. یا میگه یکی بهتر برات دارم..”

 

انگار تو اون لحظه یه سطل اب ریختن رو آتیش… آتیشی که من بودم… و از نبود سپیده میسوختم.

پیک اخر و سر کشیدم و اشکام تو چشمام خشک شد.

 

بعد اون روز دیگ حتی پیگیر دلیلش هم نشدم.

تا اینکه چند وقت بعد با یکی از رفیقام که اسمش آرش بود دیدمش، بهش نگاهی انگاختم و چیزی نتونستم بگم… رو به سپیده گفتم: با پول این سنت رسید؟دیگه بچه نیستی؟

 

منتطر جوابشم نشدم و از کنارش رد شدم…

دیگ برام مهم نبود ….. نه راستش.. مهم بود.. ولی دیگ ارزش بهش نمیدادم.

فقط روزارو میگذروندم تا خورشیدم طلوع کنه.

 

 

سر سفره هر کسی نشین… یهو دیدی باید حرمت یه آدمی که ارزش نداره رو نگه داری. مثل همون آرش .

هر کسی رو هم سر سفرت راه نده…. یدفع دیدی طرفت نمک به حروم از آب در اومد.. مثل همون سپیده

مهم نیست.. تو گذشته چیکار میکردی‌

یا الان داری چیکار میکنی و زندگیت چطور میگذره…

فقط اینو میدونم… هیچوقت از اینده ایی که نمیشناسی نترس..

چون تو یکی مثل خدارو داری که میشناسیش‌.

 

۲:۵۵

 

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.