داستان کوتاه پنج دیوانه

داستان کوتاه پنج دیوانه

به نام خدا

صدای جیغ میان آن سکوت چند دقیقه قبل طنین می اندازد…

یکی لپش را باد کرده و می ترکاند. یکی درحال خندیدن است و یکی دیگر با صورتی که حالتی را نشان نمی دهد خیره زمین شده است… و آخرین نفر از حرص و عصبانیت سرخ شده است و سعی می کند فریادش را رها نکند.

دست روی شکمش می گذارد و از فرط خنده به جلو خم میشود. به دوستش که جیغ زنان روی کاشی خودش را می کشد و روی صورتش می زند اشاره می کند: مُرگان و ببنید! دیوونه شده..

و باز بلند بلند می خندد و به جلو خم می شود.

دخترک جلو می آید و موهایش را محکم می کشد: به من میخندین؟ من خنده دارم؟ آره…؟

نگاه بی تابش را میان چهار نفر تکان میدهد. پسر لپش را باد کرد و سر تکان داد.

دختر زجه زنان فریاد کشید: من دیوونه نیستم! دارم راست میگم..

غضبناک جلو رفت و  با عصبانیت شانه اش را تکان داد و داد زد: دنیایی به اسم بیرون وجود نداره. این چرندیات کی بهت گفته؟

چند لحظه چشم بست و سعی کرد جلوی آن صد اشک هارا بگیرد. خودش را عقب کشید و با صدای لرزان گفت: وجود داره! خودم شنیدم. داشتن باهم میخندیدن و قراره مهمونی میذاشتند. اینجا که مهمونی نداره! اینجا که کسی خرید نمیره.  کسی حرف از غذای های خوشمزه نمیزنه حتما دنیای وجود داره.. من مطمئنم!

همان طور که خیره زمین بود با صورتی که همیشه پوکر است و همه اورا مسخره میکنند لب زد: اگه وجود داشته باشه. میخوای بری بیرون؟

مرگان جا خورد و پسر باز هم بلند بلند خندید و به جلو خم شد. آنقدر جلو که ممکن بود به زمین بی افتد! + بره بیرون؟ کدوم بیرون؟ تنها جایی که میتونه بره دستشویی اتاقشه.

و بازهم خنده سر داد.

پسره خنده کنان را کنار زد و دست روی قفسه قلبش گذاشت و سعی میکرد باز صدایش نلرزد و دوستان دیوانه اش ی نبرند از درونش که پر از اشک های آماده ی باریدن است: من میرم بیرون! میرم و یه نقاش میشم. نمایشگاه میزنم و آدما از جاهای مختلف میان برای دیدن نقاشی هام! دوست دارم قیافتون رو وقتی تلوزیون نشونم میده ببینم.

لپش باد کرد و شانه انداخت. نیم نگاهی بهش انداخت و با لبخند کجی گفت: تو حتی بلد نیستی مداد رو درست توی دستت بگیری.

با این حرفش باز رفیقش ترکید از خنده و میان آن قهقه های ترسناک گفت: وای.. مردم از خنده…

دختر نگاه خیسش را به پسر آرام و که گردنش پایین است و به زمین خیره شده است کشاند: تو هم باور نمی کنی؟!

پسر حرفی زیرلب زد و هیچ کس نشنید. همیشه همین بوده.. هیچ کس صدای این پسر را تا به حال واضح نشنیده..

مُرگان جیغ کشید و قدمی عقب برداشت. موهای مشکی اش را کنار زد و گفت: بلند بگو! میخوام بفهمم کسی منو قبول نداره؟ حرفامو باور نمی کنید؟

نفس هایش تند و عصبی شد. داشت رو مغزش تاتی تای میرفت این دخترک لجباز! ناگهانی دختر را به دیوار کوباند و فریاد زد: چقدر جیغ جیغ میکنی! دنیای بیرون کیلو چنده؟ از بچگی هممون باهم اینجا بزرگ شدیم! کسی بیرون و ندیده.

اصلا وجود نداره گولت زدن میخوان دیوونه ترت کنند.

دستش را به بازوش ١زد و عقب فرستادش. با فین فین آب بینی اش را بالا کشید و چشمانی سرخ گفت: من میرم بیرون! به هر چهارتاتون ثابت میکنم بیرون وجود داره.

باز قهقه زد. یکی سرش را پایین تر برد و باز حرفی زد که هیچ کس نشنید. آن یکی بیخیال شانه انداخت و پوزخندی زد. اخری سعی کرد مشتش را نکوبد!. نگاهش را میان چهار نفر لغزاند. دستش را مشت کرد و همان طور که پشتش به آنها بود و به سمت اتاقش قدم برمیداشت. زیرلب با خود تکرار کرد:

میرم بیرون! قول میدم به خودم این بار میرم بیرون.

در اتاقش را محکم بست و صدای ناهنجاری در راهرو پیچید. پسر که خنده هایش ته کشیده بود گفت: آه رفت دیگه به چی بخندم؟

چشمش خورد به پوکر. لبخند شیطانی زد و یک دفعه ای زد پشت گردنش و پسره از ترس دادی زد و از صندلی روی زمین افتاد. وقتی به خودش آمد که صدای بلند قهقه میشوند.

لبانش را جمع کرد و چشمش تار شد. چرا اینقدر با او بد بودن؟!

دوستش زد روی شانه اش و دندان قرچه ای کرد. سعی کرد اینبار صدایش شبیه فریاد نباشد تا آب غوره این پسرک رو دوباره نبیند: اَه اَه جمع کن خودتو! از این دختره هم لوس تری.

طبق معمول لپش را باد کرد و گفت: بیاین یه درصد احتمال بدیم راست میگه

دانلود رایگان
داستان کوتاه زمستان ابدی

خنده کنان به دیوار تیکه داد و چنگی به لباسش زد و توی تنش مرتب کرد و در همان حال گفت: مخت تاب برداشته؟ ده آخه وقتی هیجده ساله اینجاییم چرا مارو نبردن بیرون؟

بابا مرگان رد داده… باز معلوم نیست با کدوم اسکولی پریده اینارو کرده تو مغزش.

دستش را به زمین زد و ایستاد. دستی به صورتش کشید و آرام گفت: شاید چون هممون دیوونه ایم! برای همین نذاشتن از اینجا بریم بیرون. می ترسند به آدمای واقعی صدمه بزنیم.

اخم کرد و این بار فریاد زد: مگه ما چِمونه؟

منتظر به دوستانش نگاه کرد. واقعا مشکل شان مگر چه بود؟ آدم نبودن؟ انسان نبودن؟ مثل آن دکتر های مسخره پولدار نبودن؟!

نیشخند زد و همان طور که سعی میکرد لپش را برای اولین بار باد نکند گفت: یادت رفته چند روز پیش زدی دکتره رو ترکوندی؟ بدبخت یه جای سالم نداره تو بدنش.

-وراجی میکرد! می گفت باید واکسن بزنی. من که مشکلی ندارم فقط از نظر بقیه یکم زیادی عصبی ام.

خنده اش اوج گرفت و با انگشت به مغزش اشاره کرد: فقط یکم..؟

انگشتانش را مشت کرد و با فکی قفل شده عصبی و هیستیرک گفت: اگه مرگان راست گفته باشه و دنیای بیرونی وجود داشته باشه منک میرم! میرم بهتون ثابت میکنم از من عصبی ترم هست ولی چون جیبش پُره پوله کسی بهش توهین نمیکنه. اگه دنیای بیرون واقعی باشه اولین نفر من از اینجا میرم!

پسر از صندلی پرید پایین و سرش را کج کرد. نیشخندش جان گرفت و گفت: برو به بهش بگو البته مواظب باش ممکنه دیوونه ترت کنه ها!

نفس عمیقی کشید و با سرخی چشمانش زل زد به صورت بیخیالش. عجیب دلش میخواست مشتش را بکوبد بر لپ پسر که هر ثانیه باد میشود و روی مغزش تاتی تاتی میرود!

نفسش را فوت کرد و با دو انگشت چشمانش را فشرد. باید به اعصابش مسلط باشد. هیچ دوست ندارد دوباره به تخت ببندنش و چیز هایی به بدنش تزریق کنند که باعث میشود تا دو هفته بخوابد وقتی بیدار میشود نتواند تا چند روز درست راه برود…

با ته مانده های خنده اش که صدای خخ مانند میداد گفت: هی سر به زیر کجا رفت؟

هر دو گردنشان را چراخاندند و پسرک با بیخیالی گفت: اوناهاش. جلوی دره اتاق مرگانِ

و بعد لپش را باد کرد و چشمکی به صورت اخموی مقابلش زد.. آبشان توی یک جوب نمیرود..

دست روی دهانش گذاشته و مهبوت به داخل اتاق نگاه می کند. نفسش بند مانده است. اصلا نفس کشیدن در این زمان برایش معنا ندارد…

قطره اشک لجوجی از چشمش پایین آمد و با هق هق گفت: دوسش داشتم!

به دیوار سرد و آبی تکیه داد و سرش را پایین انداخت. قطره های اشک صورتش را خیس می کردند و شانه هایش می لرزید. برایش اهمیت نداشت دوست بچگی اش الان از دور بهش می خندد و مسخره اش می کند. برایش هیچ چیز مهم نبود.

تا نگاهش را بالا می کشید هق هقش بیشتر میشد…

اخم هایش درهم شد و پوفی کشید: رابرت چش شده؟ صورت خندون بار اذیتش کردی؟

صورت خندون با خنده گفت: نه بابا… شایدم یکم! الانه که جون میده برم صوژه ش کنم. ایول که خوب حالمو جا آورد.

و با چند گام بلند به رابرت رسید. صورتش زیره گریه سرخ شده بود. با لبخند پت و پهنی دست زیره چانه اش گذاشت و گفت: اِ چرا گریه میکنی؟ مامانتو گم کردی؟ آخ یادم نبود مامان نداری! اشکالی ندارم منم ندارم. باباهم ندارم. اصن اینا مهم نیست گریه نکن فرزندم.

و با خنده ضربه ای به شانه اش زد که رابرت کمی به عقب خم شد. پسش زد و آب بینی اش را بالا کشید. با صدایی تودماغی و مملو از لرزه داد زد: ولم کن!

جا خورد عقب کشید. رابرت و داد زدن؟ او مگر غیر از زل زدن به دیگران و گریه کردن کار دیگری هم بلد است؟

لبش را جمع کرد و دستش را در جیبش فرو برد و آرام گفت: حالا میگی چه مرگته یا نه؟

با شانه های لرزان به داخل اتاق اشاره کرد و دستش را در هوا وحشیانه تکان داد. نوک دماغش سرخ شده و باز صدایش به خاطره گریه میلرزد: ببین! ببینید چیکار کردین! چرا بهش گفتی دیوونه؟ چرا اینقدر اذیتش کردین؟!

نگاهش را بالا برد. چند بار پلک زد و سرش را چپ و راست کرد. دست به گوشه ی لبش کشید: مرگان ادا در نیار پاشو وگرنه میرم باز مسخرت میکنمااا… یجوری بهت میخندم پیشه اون پسر خوشتیپِ که نگاتم دیگه نکنه

بلند نمیشد. خنده ی کم جونی کرد و شانه هایش افتادن. دست کشید روی صورتش و موهایش را بالا داد و یکدفعه داد زد:

دانلود رایگان
داستان کوتاه قتل عادلانه

مرگان پاشو بازی نکن.

رابرت هق زد و از پشت دست گذاشت روی کمرش: پا نمیشه! هیچ وقت دیگه پا نمیشه…

لپش را باد کرد و صوتی کشید: میدونم تو هم مشتاقی بفهمی دارن چیکار میکنند.

با اخم سر تکان داد و خودش زود تر قدم برداشت. هردو جلوی در ایستادند. ماتشان برد! مثل آن دو نفر قبلی… صدای مرگان بود که انگار میان آن راهروی پر پیچ خم ترسناک رزنانس میشد:

من میرم بیرون! به هر چهارتاتون ثابت میکنم بیرون وجود داره!

پسرک بیخیال آن لپ باد کرده اش شد و دستش را به دیوار زد. چند بار پلک زد و حس میکرد سرش چقدر درد میکند!

تیلور قهقه زد و همان طور که خم و راست میشد گفت: مرگان ده میگم پاشو تو که هیچ وقت بازی دوست نداشتی چرا اینقدر کشش میدی؟

رابرت با صدای گرفته و چشمان سرخ تکیه اش را از دیوار گرفت. با لبخندی که غمگین بودنش از دور هم مشخص است لب زد: قرار نبود بمیره. قرار نبود اینقدر زود تسلیم بشه… داد زد… قرار نبود!

جان لپش را باد کرد و سرش را پایین انداخت. با صدایی گرفته گفت: به نظرتون حالا چی میشه؟

مایک صورتش از عصبانیت کبود شده بود و دست کشید میان موهایش. هیستریک خندید و چشمانش را از میان موهایش که حالا روی صورتش ریخته را تنگ کرد: نمیدونم… کاش یکم باهاش مهربون تر رفتار کرده بودم.

پوزخند جان این بار عذابش نداد. گریه ی رابرت روی مخ هیچ کس نرفت. خنده های تیلور چندش آور نبود… همه فقط دلشان تنگ شده بود برای آن  دختری که میان خون ها خوابیده بود.

دست سفیدش پر خون شده بود و در دست دیگرش تکیه ای شیشه بود. با یک شیشه جانش رفت… زندگی اش رفت… هرچند زندگی ای در کار نبود..!

لبخند محوی روی لب داشت. جان با صورت مثل همیشه پوکر جلو رفت و رویش خم شد. با خطر ریز و با خون نوشته شده… من میرم بیرون!

نفسش را فوت کرد و سر تکان داد. نفهمید کی مایکل از عصبانیت نهفته در وجودش در را شکست و تیکه ای از در شکمش فرو رفت.

کی تیلور از فرط خنده سرخ شد و یادش رفته بود خنده زیاد برایش حکم خفگی را دارد!

و نفهمید کی رابرت تیکه ای از آینه را برداشت و به سرعت روی رگش کشید و کناره مرگان روی زمین دراز شد…!

کفشش خونی شد. عقب رفت و کفشش را روی ملافه تخت که روی زمین افتاده بود کشید.

پوزخند کم جانی زد… فقط خودش زنده مانده بود!

روی تخت نشست و به دوستان دیوانه اش نگاه کرد. پنجمین دیوانه خودش بود. باید میرفت پیشه بقیه دوستانش؟ باید ترتیب را حفظ میکرد؟

لپش را باد کرد و خم شد  ملافه خونی را برداشت. حواسش نبود کی پتو پیچیده شد دوره گردنش و خودش را به دوستانش رساند…

پرستار با دیدن منظره رو به رو جیغ زد!

ناباور دست روی دهانش گذاشت و توجه دیگران جمع شد.

سر پرستار داد زد: مگه قرار نبود دوربین این بخش تعمیر بشه؟!

فایده ای مگر داشت؟ پنج دیوانه جان داده بودند..

رنگ صورت پرستار پرید و لب زد: حالا میخواین چیکار کنید؟

سر پرستار ناراحت لبش را در دهانش کشید و سرش را تکان داد: زنگ بزنید بیان ببرنشون! همشون جون دادند.

و با اخم با پرستار دیگری مشغول صحبت شد. این مُردن های گاه و بی گاه در این تیمارستان قدیمی برای همه عادی شده بود…اما این پنج دوست فرق داشتند… زیادی فرق داشتند! پنج دوست که از بچگی باهم بودند و پنج دیوانه خوانده میشدند، حالا باهم جان داده بودند…

مثل همیشه باهم بودن!

چند نفری آمدند و یک به یک انها را روی برانکارد گذاشتند و پارچه ای رویشان کشیدند… برانکارد را بلند میکردند و سوار ماشین… ماشین میان کوچه های شهر چرخید. از کناره دریا رد شد.

از جلوی مغازه ها از جلوی کوچه های تنگ…

از جلوی مدرسه ها که تازه تعطیل شدند و سر و صدایشان می آید…

از جلوی نمایشگاه نقاشی! مثل همان جایی که مرگان آرزویش را داشت…

تمام شهر را دور زدند..

پنج دیوانه دنیای بیرون را دیدند!

درست است که جان دادند اما… دیدند!

مرگان جسور

رابرت آرام و کم حرف

تیلور خنده کنان

مایک عصبی و با نفس های تند

و جان بیخیال…

همگی دنیای بیرون را دیدند…و فهمیدند وجود دارد…

 

 

پایان

پنج دیوانه

زینب انوشا

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

۳ دیدگاه

  1. ناشناس گفت:

    قلبممممم:(((((((((

  2. شینا محمدپور گفت:

    خسته نباشید
    فوق العاده بود…یکی از محشر ترین داستان هایی بود که تا به حال خوندم.

  3. مریم گفت:

    خیلی خوب و غیر قابل باور تموم شد خلاصه داستان خوبی بود.

دانلود نرم افزار هزار رمان
موضوعات
رمانکده در شبکه های اجتماعی

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • instagram