شما در مسیر:

صفحه اصلی

رمان عاشقانه

دانلود رمان گرداب خونین

هستید.

دانلود رمان گرداب خونین

دانلود رمان گرداب خونین

خلاصه:
آیلین قصه ما زندگیش خاکستریه.
زندگیش پر از اتفاقای رنگی رنگی نیست.
چیزی از خنده های سرخوش و مستانه نمیدونه،چون خندیدن بلد نیست.
آیلین یاد گرفته مرهم زخمای بیشمارش باشه،نه این که صبر کنه بقیه مسکنش بشن.
داستان ما در مورد دختریه که ژن و هورموناش میگه که اون یه دختره.
داستان ما در مورد دختریه که شبیه هیچ کدوم از دخترای اطرافمون نیست.
از گذشته اش فرار کرده.
و حالا متوجه شده که یه عده دنبالش افتادند تا بکشنش.
گذشته ای که ازش فرار کرده بود،اومده تا جونشو بگیره.
حالا آیلین چی کار میکنه؟
باز هم از گذشته فرار میکنه یا با گذشته مرگبارش رو به رو میشه؟
به قلم آوا موسوی(آوان)
ژانر:جنایی_هیجانی_معمایی

مقدمه:

تاریکی،تاریکی،تاریکی
دختری که از تاریکی ها فراری است
شیطانی که فرزند فرشته مرگ است و از دل تاریکی بیرون آمده،آمده تا جان ها بگیرد و با جنون خون بریزد بر صفحه زندگی سیاهش
و مردی که آمده خون به پا کند،به هر قیمتی
گردابی که همه را در خود می بلعد و کسی را زنده باقی نمی گذارد
کدام یک از این گرداب خونین جان سالم به در می برند؟
کدام یک پیروز این میدان خونین اند؟

قسمتی از رمان

فنجان نسکافه سرد شده ام را روی لبه پنجره گذاشتم و گوشه پرده را رها کردم. دستی در موهایم کشیدم و عقب گرد کردم. نگاهم به خورده شیشه هایی افتاد که کف سالن ریخته بود. جارو و خاک انداز آوردم و شیشه ها را جمع کردم. شیشه ها را در سطل ریختم. بالشت و پتو را از روی کاناپه برداشتم و به اتاق رفتم و روی تخت پرتشان کردم.
با شنیدن صدای زنگ شال تیره ای روی سرم انداختم و به سمت در خانه رفتم. تنه ام را پشت در قرار دادم و سرم را خم و در را باز کردم.
_ سلام.
جوابش را ندادم. اخم کرد.
_ چی کار داری؟
دندان روی هم سایید. از این که کسی به او بی اعتنایی کند،متنفر بود و من دقیقا همین کار را کرده بودم.
_ مامان گفت بیا اونطرف،برات ناهار پخته.
جمله آخرش را با تمسخر گفت و پوزخند زد. خیره به چشمانش گفتم:
_ خبرتو دادی،حالا برو.
با حرص خواست چیزی بگوید که در را رویش بستم.
شومیز سرمه ای رنگم را از بین لباس هایی که کف اتاق ریخته بود،پیدا کردم و پوشیدم. جین یخی ام که مچ پایش زاپ می خورد را به تن کردم. موهایم را با پنس بالای سرم جمع کردم و شالی که روی شانه هایم افتاده بود را سرم کردم و دسته اش را روی شانه ام انداختم. در آینه به خود نگاه کردم. وقتی از ظاهرم مطمئن شدم، از خانه خارج شدم.
زنگ واحد رو به رویی را زدم. چند لحظه بعد در باز شد.

  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: آوا موسوی
  • تعداد صفحه: 694
  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

۸ دیدگاه

  1. Mah گفت:

    عالی بود
    خسته شده بودم از رمان های کلیشه ای و این بهترین رمانی بود که این چند وقت خونده بودم
    قلمت مانا ♥️

    +1
  2. M گفت:

    عالی بود
    خسته شده بودم از رمان های کلیشه ای و این بهترین رمانی بود که بعد از چند وقت خوندم♥️♥️
    قلمت مانا

    +1
  3. Anna گفت:

    به نظرم قشنگ و باحال بود.
    من دوسش داشتم.
    موفق باشی نویسنده جان.

    +4
  4. soniya گفت:

    کو پی دی اف ؟

    +1
  5. ستاره گفت:

    سلام
    خطته نباشید عالی بود فقط کاشکی به ازدواجشون هم می پرداختید

    +1
  6. Eli گفت:

    رمان زیبا بود من واقعا لذت بردم و همینطور از شخصیت رهام و ایلین دوست داشتم نویسندخ خسته نباشید

    +3
  7. مریم گفت:

    سلام… رمانش غافلگیرم کرد.. فکر نمی کردم بعد مدت ها اینقدر از یه رمانی راضی باشم…. در ضمن کاملا غیر قابل پیش بینی هست…عاشقانه های خاص خودش رو داره… خلاصه به نویسنده محترم بابت رمانی که نوشته تبریک میگم

    +4
  8. نجمه گفت:

    سلام این رمان لینک دانلود پی دی اف ندارد

    +2
...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.