شما در مسیر:

صفحه اصلی

داستان کوتاه

داستان کوتاه در آغوش دریا

هستید.

داستان کوتاه در آغوش دریا

داستان کوتاه در آغوش دریا

نویسنده: زینب انوشا

به نام خدا

صلی الله علیک یا ولی اعصر (عج) ادرکنی

*****

پاهای برهنه ام را به آرامی حرکت میدهم.

آب شور دریا نوازشی دلنشین به من هدیه میدهد و من برای تشکر لبخندی به او میزنم. دست لای گیسوانم میبرم و شالم جایی که نمیدانم کجاست گم میشود.

دستانم را از هم باز میکنم و با تک خنده ای دویدنم را آغاز میکنم. میدودم سمته موج های آبی ای که به چشمانم چشمک میزنند و زیرلب اسمم را واگویه میکنند.

دریا، دایه ای مهربان میشود و با دست های نمناکش مرا به سمت خودش میکشد.

مثل من دلتنگ است. دلتنگِ من…

آب تا زانوانم میرسد. به سختی خم میشوم و تای شلوارم را بیشتر میکنم. نمیخواهم هیچ چیز این لحظات را آزرده کند.

مگر یک انسان چند بار خودش را در آغوش دریا گم میکند؟ کاش میشد گاهی گم شویم از دنیای انسان ها و کسی سراغمان را نگیرد. حتی اگر کسی هم گرفت بگویند رفته است. نمیدانم به کجا اما رفت تا محو شود برای همیشه…

بی محابا دستانم را به زیره آب میبرم و روی موهایم خالی میکنم. میخندم. بلند و رسا… چند وقت است که این گونه قهقهه نزدم؟ چند ماهی میشود. یا شایدم چند سالی! نمیدانم! کم حافظه شده ام مثل ماهی سرخی که انداختنش در تنگی شیشه ای و با چشمان ترسیده دور ورش نگاه میکند و دنبال مادرش میگردد و ثانیه ای بعد… یادش میرود که مادری دارد!

ماهی بودن چقدر زیباست…

اگر بخواهم ماهی شوم باید جلو تر بروم، به اذن دریا میتوانم آن پایین پایین ها در قعر خوشی ها و محفل ماهی ها زندگی کنم و ماهی شوم!

برای گرفتن اجازه از دریایم باز پاهایم را حرکت میدهم و ناگهان…

+صدف، صدف دختر بیا کنار دیوانه شدی؟

دیوانه شدم! سودا زده شده ام!

بهایی نمیدهم. شالاپ شالاپ پاهایش رو می شنوم که دنبالم می آید.

سرعت پاهایم را بیشتر میکنم. دیگر نمیخواهم برگردم به دنیای تاریکی و خیانت ها! نمیخواهم برگردم و هر چند دقیقه یکبار کسی ریشخند به صورتم پرتاب کند و زیرلب پچ پچ کند.

خواسته ی زیادی است؟ نمیخواهم! همین…

به پاهایش توان بخشید و به من رسید. حتی شانسی هم در برابر ماهی شدن ندارم! اصلا من در این دنیای زمینی شانسی هم دارم؟

+صدف میخوای خودت و غرق کنی؟ ریق رحمت رو سر بکشی و تمام؟ آره؟!

دستم را به شدت از دستش بیرون میکشم و لب میزنم: دخلی به تو نداره… برو!

شانه هایم را تکان میدهد و فریادش رعشه می اندازد بر این تنِ متمرد!

+به خاطره حسین؟ به خاطره حسین میخوای جون خودت و بگیری احمق؟

احمقم!

به راحتی اعتراف میکنم. من تمامی پتانسیل احمق بودن را دارم!

اشک های بلورین روی گونه های خیسم روان میشود. دستش را از دوره شانه هایم بر میدارد و با اخم محو و عتاب آلود میگوید: داره شب میشه، بیشتر از این بمونیم خطرناکه. میبرمت خونه ی خاله سیمین.

نه… او از من احمق تر است!

احمق است که اشک هایم را نمی بیند و نمیفهمد این پاها قصد برگشت ندارن. میخواهند عمق دریا را فتح کنند و پشیمان نمیشود…

سرم را جنباندم و گفتم: خواهش میکنم برو! من… نمی..تونم!

+چته صدف؟ چرا نمیتونی؟ بهم تکیه کن تا ساحل کمکت میکنم.

لبخندی مغموم میزنم و با هیهات سر تکان میدهم.

او در چه فکریست و من در چه فکری! من و او، در یک ثانیه و در یک زمان و در یک مکانیم اما ذهن هایمان کیلومتر ها دور هستند…

میخواهد دوباره دستش را به طرفم بگیرد که قدمی به عقب برمیدارم. عصبی میشود. با کف دستش موهای مشکی اش را بالا میدهد اما فایده ای ندارد، دوباره روی پیشانی اش می افتد. پشتم را میکنم و اندک جرئتی به خرج میدهم و میگویم: من باید برم. بر هم نمی گردم!

+کجا میخوای بری؟ بگو خودم میبرمت.

از روی سرشانه ام گردنم را کج میکنم تا نیم لبخندم را ببیند. با دست به دریایی که حالا تیره رنگ شده اشاره میکنم: اخره دریا!

گیج نگاهم میکند که ادامه میدم: میخوام برم توی قعر دریا، دراز بکشم و کسی پیدام نکنه. فهمیدی کجا میخوام برم؟ حالا برو…

در یک حرکت من را میان بازوانش قفل میکند و همان طور که مرا جهت مخالف ماهی شدن میبرد زیرلب غرولند میکند: میخوام برم. میخوام برم. تب عاشقی کم بود خودکشی هم باید اضافه کنیم. بعدی چی؟ میخوای بری با پری دندونم حرف بزنی؟ خجالت نکش صدف بگو!

تناور تر از این حرفاست که بتوانم بر او غصب شوم! آهی رنجور و مملو از تحسر از سینه ام بیرون میدهم.

و خسته تر از این هستم که بخواهم فریاد و غریو سر بدهم. من که آخر کار خودم را میکنم. حالا کمی دیر تر. برایم مهم نیست.

با یاده چند آدم منحوس و محوش که به آنها خانواده میگفتم آهی سوزناک تر بیرون میدهم. از الان میتوانم درد نیش و کنایه های زهره و خواهر زاده ش را به چشم و همان طور چشم غره های مادرم که میگوید ساکت باش را حس کنم!

+چرا هی آه می کشی؟ آه رو من باید بکشم که یه جور واس خشکت کنم خاله نفهمه صدف خانم  شنا زده به سرش و بره خواب ابدیت.

به ساحل رسیدیم. کف پاهایم به دلیل خیس بودن شن های زیادی به آن چسپید. نچ نچی کرد و به اطراف نظری انداخت: کفشات رو کجا انداختی؟

گویا هنوز متوجه نشده شال نیز ندارم. باید خودم را برای فریادش آماده میکردم.

-توی دریا از پام درشون اوردم. نمیدونم کجاست.

چشم هایش را در حدقه چرخاند و بهم خیره شد. چند ثانیه نگاهم کرد و بعد با حرص و شماتت گفت: خب می بینم خانم شال هم سرشون نیست! دلت میخواد به غیر از خشک شویی محل، یه دور گشت ارشاد هم بگیرتت؟

دست برد سمته دکمه های لباسش و از تنش بیرون کشید. پیراهن سیاهی مثل چشمانش تنش بود. انداختش روی سرم و آستین هایش را دوره گردنم گره زد.

بوی دریا میداد.

بوی زندگیِ جدید من را میداد!

رکابی مشکی رنگی تنش بود که به عضلات ستبرش  چسپیده اند. آب دهنم را قورت دادم. چگونه به او بگویم برود؟ مگر اصلا میشود با پسر اردشیر خان حرف زد؟

از همان کودکی نوه ی محبوبِ آقا بزرگ و عزیز دردونه ی مادر بزرگ بود. کسی جرئت نه گفتن به او را نداشت. جز حسین…

قبل از اینکه حرفی بزند گفتم: من نمیام!

پوفی کشید و دست به بغل شد. به پایش تکیه داد و گفت: درست حرف بزن دردت چیه صدف! دردت حسینِ؟ ولش کن اون سگ مصبو! یه جو عقل تو کلش هست به خاطرش خودتو بندازی تو دریا؟ یکم از منطق استفاده کن دختر جان!

دردِ من حسین نبود. حسین همه ی زندگیِ من بود!

زندگی ای که دیگر مرا نمیخواست، پس باید میرفتم. میرفتم و بیشتر از این قشون بدبختی هارا تحمل نمی کردم.

دید که حرف نمیزنم سوئیچ ماشینش را از جیبش بیرون کشید. خواست قدمی بردارد که قفل زبانم را بالاخره باز کردم: فقط چند دقیقه! چند دقیقه بذار توی دریا بمونم. بعدش خودم میام. قول میدم!

نگاهم کرد و زبانش را روی لبانش کشید. یحتمل در دلش میگفت چرا باید جور این سودا زده را من بکشم؟ بیچاره تر از من نبود؟

پشتش را به من کرد و رفت!

لبخندی گوشه ی لبم پدید امد و قدمی سمته دریا برداشتم که صدای جدی اش میخکوبم کرد: بشین سره جات، جم نمی خوری تا برگردم

محزون شده روی شن های خیس چهار زانو نشستم. دانه های شن به سمتم هجوم آوردند. انگار که من اهنربا باشم و شن های ریز تکیه هایی از فلزات که همین جوری رها شدن و دلتنگ یک آغوش هستند.

پس لطافت به خرج دادم و گذاشتم کمی در آغوشم بمانند. خودم نیز نیازمند یک آغوشم. گرچه آغوشی که من میخواهم جلویم نشسته است اما نمیتوانم نزدیکش شوم.

با صدای زمخت قایق موتوری گردنم بلند کردم. درحالی که با مرد چانه میزد با سر به من اشاره کرد سوار شوم.

لبخند به آرامی روی صورتم نشست. پسره اردشیر خان انقدر ها هم که میگفتند بد اخلاق نیست. فقط… کسی او را بلد نیست!

خودم را از شن ها جدا کردم و با یک پرش به داخل قایق پریدم. با ابروی بالا رفته نگاهم کرد. بی توجه به نگاهش سره جایم نشست و دستم را زیره چانه ام زدم.

کمی بعد صاحب قایق رفت. به راهش انداخت. دوست داشتم تشکر کنم اما با یاده اینکه خودش طعم چشیدن آغوشی زودتر از من را گرفته زبان به دهان گرفتم. چشمانم مشتاقانه به دریا نگاه میکرد.

+ده ساله بندر بزرگ شدی تا حالا دریا نیومدی که اینجور نگاه میکنی؟

لبخند زدم و باز چشمانم را از دریا نگرفتم: دریا که زیاد اومدم اما…

کنجکاوانه پرسید: اما چی؟

-اما تاحالا متوجه نشده بودم دریا یه زندگی دوباره در خودش داره! کافیه بغلش کنی تا ببینیش.

با تانی نچ نچی کرد و گفت: خیلی بزرگ بوده!

چشمانم را با پلکی کوتاه به او دوختم: چی ؟

لبخند نیم بندی زد: سنگی که سرت بهش خورده!

با دلخوری دستم را پایین بردم و دریا را لمس کردم. از ساحل  چندان دور نشده بودیم و صاحب قایق میتوانست ما را ببیند.

+ده خب بگو چی زده غمبرکت کرده؟ حسین؟ خدایی حسینم شد آدم؟ همون روزی که اقا بزرگ گفت این دو تا نشون، میدونستم تهش میشه همین لوس بازی ها! حسین اگه معرفت سرش میشد وقتی سنگ زد تو سره داش کوچیکش فلنگ و نمیبست.

لبم را جمع کردم و گفتم: کوچیک بود اون موقع!

+اگه هیجده سال برای شما کوچیکه، باشه من دیگه حرفی ندارم. وایسا… تو هنوزم از اون حسینِ بی همه چیز دفاع میکنی؟ به خدا تو خوده خری صدف!

دانلود رایگان
داستان کوتاه تا مطمئن نشدی تبر نزن

از حرفش ناراحت نشدم.

خر بودم دیگر. احمق و خر و لقب دیگر… همه را من بودم اما او برای من نبود… یا بهتر بگم، برای من نماند!

لبانم را میان دندادن های خیسم حبس کردم و با نوک زبانم رویش کشیدم. شور بود. دریا گرچه شور است اما شیرین تر از زندگی است!

-عقدشون… چندمه؟

نفس سنگینی بیرون داد و قایق را متوقف کرد. وسطه گهواره ی بزرگ دریا تلو تلو می خوردیم.

+پس فردا محضر حاج آقا سیدی، همون رفیق قدیمی آقا بزرگ که پارسال عقد نازنین و علی رو خوند.

باز هم آه بکشم؟ آهی مگر برایم مانده است؟

نمیدانم چرا جلویش راحت بودم. حرف میزدم از غم هایم، از درد های بیشمار و وفورم که البته برای او از مورچه کوچیک تر است درد های من. در کُله سال سر جمع ده کلمه هم حرف نمیزدیم اما وقتی می دید اشک در چشمانم جمع شده میگفت: حرف بزن! بگو!

میگفتم و او گوش میداد. فقط گوش میداد و حرف نمیزد. به کسی نمیگفت. نصیحت نمیکرد. بعدش هم میرفت و انگار نه انگار ساعتی برای او درد و دل کردم. هیچ وقت خودش را نشاختم اما او به خوبی مرا می شناسد.

حرف هایی به او زدم که هیچ وقت به حسین نزدم. چرا که دوست نداشتم غرور مضحک و بچگانه ام جلویش خورد شود و درد و دل کنم. دوست داشتم همیشه من را بالا ترین ببیند و حالا انگار… بدجوری سقوط کرده ام!

بال های پروازم زخمی شدن و هیچ مرحمی ان را مداوا نمیکند.

صدای گرفته و خش دارش را شنیدم. نمی دانم خش های صدایش برای چه بود. حوصله ی من را نداشت؟ کار داشت؟ یا که میخواست کله ی من را بکند و جلوی خودش را میگیرد؟ هرچه که بود حق را به او می دادم.

+کلاس شیشم بودم. داشتم از مدرسه بر میگشتم که دیدم بابای حسین، مجتبی خان کناره یه مردی ایستاده و گپ میزنه. قیافه مرده رو می دیدی تا تهش رو خودت میخوندی! تو دسته مجتبی خان یه پلاستیک مشکی بود. گرد و قلبمه! یواشکی دادش به مرده و از توی جیبش چند تا تراول برداشت. وقتی من رو دید یکی از تراول هارو گرفت طرفم و گفت به کسی چیزی نگو!

عصیان سرم را طرفش گرفتم و دستم را زیره دریا بردم. پوزخند نیمه جانی روی صورتم نشاندم: مرسی که به قولش عمل کردی!

سر از افسوس تکان داد که باز هم گفتم: اینارو برای چی میگی؟ که حسین رو خراب کنی؟ بگی باباش مواد فروشه؟ خودم میدونم پسر اردشیر خان! حسین دیگه ماله من نیست، اما همیشه چیزی که خودم دیدم رو باور میکنم اینکه همه بهش زور میگفتن و تو رو می کوبوندن تو سرش که باید شبیه ت بشه!

آماده ی طمطراقی وحشناک بودم اما بی تفاوت دست کشید روی زانوهایش و گردنش را خم کرد: اینا رو میگم چون میخوام بفهمی اون حسین زپرتی لیاقت اشک و آهت رو نداره! چه برسه خودت رو به خاطرش بندازی تو دریا.

رویم را گرفتم. برای من لیاقتش را دارد. برای من حسین همه چیز بود.

صورتش مقابل چشمانم نقاشی شد. چشمان بزرگ قهوه ای اش و با پوستی برنزه و زخمی نسبتا بزرگ روی گونه اش. آن صورت… به خاطره من یادگاری دارد!

پسر قرمساق محل افتاده بود دنبالم و حسین زمانی که فهمید قشقرقی بپا کرد که تمام محله جمع شدن! روی صورتش زخم شد و برای همیشه ماند. پسر با چاقوی جیبی اش این یادگاری را برایش کشید.

حسین مثل پسره اردشیر خان برایش از بند کودکی همه چیز فراهم نبود. مجبور شد مدرسه را رها کند و سخت مشغول کار شود. هرگز نگفت کارش چیست اما خودم میدانستم. می دانستم و چیزی نگفتم. شاید جلویم شرمنده میشد!

اما حالا… او مرا شرمنده ی همه کرده است!

چشمانش را بسته و نفس های منظم شده است. خوابیده است؟

به آهستگی سمتش رفتم و دستم را بالا بردم که نفس هایش را چک کنم. ساعدم را در هوا قاپید! بی هوا جیغ کشیدم. با نفس نفس به چیره ی خواب آلودش نگاه کردم.

ساعدم را ول کرد.  با چشمانی نیمه باز گفت: حرف که نمی زنی خوابم گرفته

کنارش نشستم و این بار به آسمان پر ستاره ی خیره شدم.

-ماه خیلی قشنگه… ولی قشنگ تر از اون دریاست!

لبخند محوی زد و خودش را بالا کشید: قشنگ تر از دریا تویی!

جا خوردم. چند بار پلک زدم. سربه سرم میگذاشت؟ نمیدانم. هیچ وقت او را درست نشناختم. من با صورتی سبزه و موهای مشکی و چشمانی تقریبا کوچک کجایم زیبا بود؟ حتما او زیبا ندیده است! وجاهت واقعی را دختران دانشگاه و آکادمیِ موسیقی اش دارن نه من…

بحث را پیچاندم: تا به حال کسی رو دوست داشتی؟

صریح گفت: آره!

-کی؟ اقوامه؟ آقا بزرگ میدونه؟ اردشیر خان چی؟

خندید. خسته و محو. چقدر خنده هایش دردناک است. یا شایدم دردناک حس میکنم. این آخری ها حواس که هیچ… عقلی برایم نمانده! دوست داشتم بحث را از حسین دور کنم. طوری که یادم برود حسینی بوده و حالا نیست…

+اردشیر خان که… نه والا؛ قسمت نشده بگم ولی آقا بزرگ… بله!

به او می امد همسر باشد. همسرش بی شک در رفاه کامل زندگی میکرد. یادش بخیر حسین یک آلونک در محله های پایین بندر عباس برای محل زندگیِ مان و محفل کوچک عشقمان اجاره کرده بود.

همین رفاه بود که او را فریب داد!

زندگیِ مان را فریب داد!

-دوست داشتن حس پاکیِ! باید درست ازش مراقبت کرد تا پژمرده نشه.

+عشق چیزی نیست که توسر توئه! هر کس یه گل داد دستت نمیشه عاشقت که! عشق به مرور زمان میاد. با تفاوت و شباهت میاد. نه از سره اجبار… عشق تا وقتی باعث نشه قوی تر بشی بدرد نمیخوره! عشق باید نرده بودن رسیدن به هدفات باشه نه سُرسُره برای پایین اومدن!

خیلی مستقیم من و حسین قدیمی ام را مورد هجوم طعنه هایش قرار داد. عشقی که از سره اجبار شکل گرفته بود و هیچ خاصیتی برای طرفین نداشت اما… شیرینِ و دلنشین بود. آنقدر که حاضرم فقیر ترین آدم این شهر باشم اما حسم پا برجا بماند.

-پس خوش به حال کسی که عاشقش بشی.

گردنبند عقابی شکلش را در مشتش گرفت و بوسه ای به آن زد: اینقدر خاطرش عزیزه که اسمش حک شده رو این تیکه فلز تا همیشه همرام باشه.

پسر اردشیر خان و این حرف ها! اگر برای دختران و زنان فامیل تعریف میکردم من را بیشتر از قبل دیوانه خطاب می کردن.

با انگشتانم مشغول به بازی شدم و گفتم: هرچقدر هم میخواین بهم سر کوفت بزنید، بزنید! من حسین رو دوست دارم، دوست داشتن چیه؟ من عاشقشم!

+همینی که سنگش رو به دلت میزنی تا پس فردا میشه شوهر یکی دیگه!

-میدونم! میدونم که خیلی راحت من و نخواست. ولم کرد و با دختر صاحبکارش ازدواج کرد تا بتونه پولدار بشه. من میدونم. برای همین نمیتونم که دیگه ادامه بدم. به چه امیدی؟

دستی به چانه اش کشید. کنار چانه اش یک زخم خیلی کوچک است که سه سال پیش وقتی برای دفاع از حسین جلوی پسر وایساد حک شد. او دخلی به ان دعوا نداشت و همین طور دل خوشی از حسین نیز نداشت. اما نمی توانست ببنید حسین زیره ضربات ان پسرک جان بدهد. دوید طرفش و قربانی خودش بود. تا چند ماه دستش گچ گرفته شد و هرگز هم مثل قبل نشد!

+باید از کلت بندازیش بیرون، تو فکره شوهر مردم نباش که بیشتر پشت سرت شر و ور بگن. دنیا به اخر نرسیده صدف. مگه کلا توی فسقلی چنده سالته؟! تقصیر آقا بزرگِ از بچگی تو گوش تون خوند که مال همدیگه اید. تو که میدونستی حسین معرفت حالیش نیست چرا اعتماد کردی؟

بغضی بزرگ در گلویم لانه ساخت. تا دقایقی دیگر قطره هایی به شوری دریا قرار است متولد شوند از چشمان المباره من….

-میگفت تا تهش هست. میگفت… میگفت… هق کوتاهی زدم و دستم را جلوی دهانم گذاشتم…  دوستم داره!

سرم بلند کردم و اشک هایم را پس زدم: به خدا دوست داشت! حقوق سه ماهش رو جمع کرد تا برام اینو بخره

استین لباسم را سراسیمه کنار زدم و دستبند مشکی با نگین بزرگِ ابی را نشانش دادم: خوشگله نه؟ سه ماه کم نیست برای کسی که تازه رفته  سر کار و پولی تو بساط نداره. حسین عین شماها تو کاخ بزرگ نشده که عقده پول نَمونه تو دلش.

هرچند که خودم میدانستم حرفم دروغ است. کله اقواممان میداند که اردشیر خان از بچگی پسرش را سرکار فرستاد تا شاگردی کند. یادم است یکبار وقتی از مغازه چیزی گم شد اردشیر خان سیلی ای به صورتش کوباند که من نیز دردش را حس کردم!

هووفی کرد و نیم نگاهی به ساعدم انداخت. با دیدن دستبند چشمانش گرد شد و بعد رنگ تاسف گرفت.

ادامه دادم: حسین دوستم داشت فقط… پول! طمع پولِ لعنتی که همه رو به زنده به گور میکنه دامنش رو گرفت. خب… خب دختره خوشگل بود، پولدار بود. حسین مقصر نیست. اونم آدمه!

تای ابرویش بالا رفت و گفت: ولت کرده با یکی دیگه قراره ازدواج کنه بازم طرفداری میکنی؟ صدف! چرا میخوای خودت رو گول بزنی؟ تو براش مهم نبودی! پول بابات مهم بود! دید یکی بیشتر پول تو بساطش داره رفت پیشه اون. دختر یکم چشمات رو باز کن. نذار هرکسی رسید یه چنگ بزنه بهت و الفرار! حسین تموم شد بعدی رو خدا بخیر کنه!

بلند شدم. میخواهم جیغ بزنم. داد بزنم و به او بگویم حرف نزد! حسین من را هنوز دوست دارد اما… خودم میدانم که تمامی جیغ و فریاد های نکشیده ام دروغی محض است.

دانلود رایگان
داستان کوتاه به سمت خدا

سرش را پایین انداخت و با اخم گفت: دستبندی رو که حسین بهت داده دزدیِ! از مغازه خودمون دزدیده. یه روز اومد قیمتش رو گرفت و وقتی دید وسعش نمیرسه دزدیش. اون روز که هیچ کس نفهمید کاره حسینِ و من سیلی خوردم. چیزی نگفتم چون می دیدم عاشقشی اما… ببین خودت رو! کجا رسید عشق و عاشقیت صدف؟

لبخندی نرم نرمک از روی لبم پاک شد. دستبندم را باز کردم و توی مشتم فشردمش. زهره گفته بود که شبیه اش را در مغازه پدرش دیده است و من گفتم اشتباه میکند. گفت که خیلی گران قیمت است و یک کارمند بانک باید حقوق یک سالش را بگذارد تا بخردش و یک کفاش باید آن را در خواب ببیند…

پسره اردشیر خان به خاطره هدیه ی دروغین من سیلی خورد و حرف نزد! مهربانی اش برای چه است؟

زیره نگاه خیره اش بوسه ای روی دستبند زدم و ثانیه ای بعد… در اغوش دریا گم شد!

دزدی حرام است. از بچگی در دبستان خوانده ایم. دزدی حرام است! و من سالها یک حرام را با خودم حمل میکردم…

در نگاهش چیزی را نمیخواندم و درک نمیکردم. چشمان سیاهش از مغز یک انسان پیچیده تر و مبهم تر است..

با بغض کنارش نشستم و دستانم صورتم را پوشاندن. به بغض قدیمی ام راهی دادم تا بالا بیاید. تند دست گذاشت روی شانه هایم و گفت: آب غوره گرفتنت کم بود خدا! دستت رو بردار ببینم. صدف؟ صدف برای چی گریه می کنی آخه؟

دستم را از صورتم برداشتم و جیغ کشیدم. بالاخره که باید یک روزی جیغ می کشیدم.

-تحقیر شدنم رو می خواستی ببینی؟ بیا بفرما دیدی. خوشت میاد بدبختم نه؟ دوست داری بهم بخندی؟ خب باشه بخند. من که دیگه عادت کردم هرکس بهم رسید یه تنه بزنه و بره. اون از حسین که چند روز قبل از عقد مون ولم کرد رفت. اون از خانواده ام. من از تو انتظاری ندارم. هرجور دوست داری رفتار کن پسر اردشیر.

دستش در هوا خشک شده بود. اخم روی صورتش به نرمی نشست نفسش را فوت کرد و سر تکان داد:

نه انگار هیچ امیدی به آدم شدنت نیست. بیا بشین کمتر تکون بخور می افتی

بازهم جیغ زدم. کم کم از این داد و فریاد ها داشت خوشم می امد.

-همین رو میخوام. میخوام بی افتم بمیرم از دس همه تون راحت بشم.

و دستانم را از هم باز کردم که یکهو مچم را کشید و پرتم کرد کف قایق. هنوزم دقیق متوجه نشده بودم کجای قایق افتاده ام که صدایش مانند بادی سرد اما مرتعش بر تنم وزید

+بسه دیگه هرچی نمیگم. به این فکر کن الان حسین کجاست؟ بغل نامزدش نشسته و از رویاهای قشنگ شون برای هم تعریف میکنند. اونا می خندن ولی تو… هنوز توی خودت گم شدی! گم شدی و نمیخوای پیدا بشی. هرچقدرم که بیشتر توی دریای خودت شنا کنی بیشتر سمتِ غرقاب کشیده می شی. این غرقاب تولد دوباره نیست… تاریکیِ محضه! فقط جونت رو میگیره و نفس هات رو کم می کنه ولی…

لبخند تلخی روی لبش نشاند. دست کشید روی صورتش و نفسش را انقدر عمیق  بیرون داد که گرمایش را حس کردم.

+ولی نمی خوای دست از سر دریات برداری!

خون بر روی صورتم دوید.

از تنفر. از خشم. از نفرت! از هرچه که نباید!

از جا بلند شدم و بادی در غبغبه انداختم. کاش من لال بودم… کاش هیچ وقت حرف زدن را از مادر بزرگم یاد نمی گرفتم… کاش نبودم!

-خودت چی؟ بفهمی همون عشقت نمیخوادت بی خیالش میشی؟ ده نمیشی دیگه! الان کجاست اون عشقت که اینجوری سر من داد میزنی؟ تو عشق

خودت رو داری. عشقش رو داری. همه چیش ماله توئه. ولی من.

با ناراحتی و صدایی تحلیل رفته لب زدم:

فقط یادش برام مونده.

پوزخند زد. وای از پوزخند های این پسر! دست انداخت و گردنبندش را از روی سینه اش برداشت و در مشتش محکم نگهداشت.

+برو دعا کن یادش رو داری. من از کُل اون عشق اسمش رو دارم!

از حرفی که زدم پشمان شدم. پشتش را به من کرد. با خودم کلنجار رفتم و دستم را بالا بردم که روی شانه اش بگذارم که ناگهان… شیرجه زد در آب!

متحیر پلک زدم و دستم را پایین بردم. به آب تیره ی دریا زل زدم. این آغوش که فقط برای من نبود. لبه ی قایق نشستم و منتظر شدم. یک دقیقه گذشت. دو دقیقه.  سه دقیقه!

امد؟ نیامد!

با ترس از جا بلند شدم و صدایش کردم. هیچ صدایی جز موج های دریا به گوشم نرسید. جیغ زدم و با ترس موهایم را از صورتم کنار زدم. شوخی خوبی نبود! اصلا شوخی نبود! کار احمقانه ای بود! کار احمقانه ای که داشت مرا به وحشت می انداخت.

صاحب قایق متوجه شده بود که شیرجه زده است در آب. بلند داد زد:

چیشده؟

جواب ندادم.

فقط این کار احمقانه را ادامه دادم. لباسش را از روی سرم برداشتم و پریدم در آب.

شنایم از بچگی خوب بود. بچه ی بندر عباسم دیگر! اما خوب نبود. آب، آبِ بندر عباس نبود. آب کشنده ای بود که به آغوش مرگ را هدیه میکرد. نفس هایم داشتند جان می دادند. چند بار چشمانم را باز و بسته کردم و هر بار دیده هایم تار تر شدند… آب بهم هجوم می برد و من ناتوان تر از این حرف ها بودم که جلویش را بگیرم.

نمیدانم شنا را فراموش کرده بودم یا که فقط دنبال گمشده ام بودم!

سرفه های مکررم آغاز شد. خون درو ورم را پر کرده است! قفسه ام درد میکند. آرام می شوم. نمیدانم کجاست. نمیداند کجایم. چرا اینقدر نمیدانم در سرم زیاد است؟

پس بگذار حداقل دریا بداند…

دیگر دست و پا نمی زنم و ارام می شوم تا دریا مرا به سمتِ خودش بکشد.  قبل از بسته شدن چشمانم دستی را دیدم که دوباره مرا کشید سمته خودش اما نتوانستم مقاومت کنم و خاموش شدم.

با فشاری روی قفسه ام چشم باز کردم و نفس عمیقی کشیدم. موهای مزاحمم به گردنم چسپیده اند. دستی انها را کنار زد و پتویی گرم دور شانه هایم نشست. چشمانم را بستم چرا که با هجوم از سوزش مواجه شدم.

اما صداها را می شنیدم:

+آقا دو نفر بودن، یه مردی هم همراه این خانم سوار قایق شد. الان نیستش. هیکلی و قد بلند بود یه رکابی مشکی تنش بود. آره خانم؟

قادر به جواب دادن نیستم. اصلا مطمئن نیستم که با من بوده است!

-هوا تاریکه نمیتونیم خیلی گشت بزنیم از طرفی بعید میدونم بعد از این همه مدت بتونیم پیداش کنیم. ولی باز تیم رو میفرستم نگران نباشید.

چشمانم به یک باره باز شد. روی زمین دراز کشیده بودم و دستی سمتم دراز شده بود که من را روی برانکارد بگذارد. پتو را کنار زدم.

دوباره در سرم پژواک شد: دو نفر بودن!

سهیل! سهیل کجاست؟

دستش را کنار زدم و ایستادم. تلو تلو می خوردم و جلو رفتم. مرد صدایم میزد و من نمی شنیدم. سهیل نیست!

دریا کفه پاهایم را دوباره نوازش کرد. جیغ زدم: سهیل!

آب به صورتم پاشیده شد و سهیل نبود…

گریه کردم و سهیل نبود…

دویدم سمته دریا و سهیل نبود…

به زور گرفتنم و سهیل نبود…

نشندانم روی صندلی و سهیل باز هم نبود… با حوله صورتم را خشک کردن.

دست زن را گرفتم و گفتم: سهیل… سهیل کجاست؟ پیداش کردین؟

لبش را بهم فشرد و به آرامی از من فاصله گرفت. یعنی چه! مگر میشود سهیل، پسر اردشیر خان؟

اشک دوباره روی صورتم چکید و دستی شانه ام را فشار. تقصیره من است! من او را به کشتن دادم! من جانش را گرفتم… عشقش! او عاشق بود. عاشق بود و حقی عاشقی را از او گرفتم. شانه هایم می لرزیدن و گریه میکردم.

کاش من غرق میشدم! من  اغوش دریا کرده ام نه سهیل عاشق… من؛ نه سهیل!

با آمدن قایق غواصان از جا پریدم و سمتشان رفتم. نگاهم میچرخید تا چشمان مشکی اش را پیدا کنم ولی نبود… سهیل نبود!

دست روی دهانم گذاشتم و هق هق کردم. مرد غواص که لباسش با بقیه فرق داشت چیزی را به طرف گرفت و شرمنده گفت: متاسفم نتونستیم پیداش کنیم! این به لبه ی قایق آویزون شده بود…

با چشمانی نیمه باز از دستش گرفتم. گردنبند عقابی اش!

روی ساحل افتادم و با هق هق و بغضی که باران شده دره گردنبند باز کردم. حالا با چه رویی به عشقش بگویم مُرد؟ بگویم امده بود دنبال من اما خودش رفت؟ خودش در آغوش دریا گم شد؟

دستانم لریزد. استرس و هیجان در قلبم ریشه زد.

با دستان و لرزان قفل گردنبند را باز کردم. چشمانم درست نمی دید اما توانستم اسم دخترک را زیرلب هجه کنم.

محال است! مگر می شود؟ خواب می بینم؟ نکند همه ی این اغوش و نبود سهیل یک خواب وهم آمیز است؟ مشتم بالا امد و روی صورتم نشست. اخی بلند گفتم و دستم را جای مشت گذاشتم. خواب نبود! اما یک خواب است…

خودم است! صدف! صدف سودا زده…

نام من در این گردنبند عقابی نوشته است…

من همان احمقی ام که سهیل نامش را حک کرده است روی گردنبندش تا همیشه همراهش باشد. ان دیوانه منم!

روی قلبم فشردمش و لبم را گاز گرفتم. انقدر محکم که طعم مرگ را بچشم! سهیل عاشق من بود… و حال در آغوش دریا خوابیده است.

این بار نه آغوش دریا را می خواهم و نه حسین را…

سهیل را می خواهم!

 

 

پایان

در آغوش دریا

زینب انوشا بدریا

+3
  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

۸ دیدگاه

  1. Nelin گفت:

    محشری، محشر

    +2
  2. Fatemehabroon گفت:

    زیبا، جذاب و متفاوت
    مثل همیشه عالی

    +2
  3. Fatemeh abroon گفت:

    چقدر زیباست داستان و قلم
    لطفا بیشتر از کارای این عزیز بزارین

    +2
  4. نسیم گفت:

    خیلی خوشگل بود اشکم دراومد

    +5
  5. ماه گفت:

    فوق العاده محشر در انتقال احساسات به قالب داستانی کوتاه کاش شما نویسنده با استعداد یک رمان بلند هم بنویسید من به شخصه اشکم در اومد آخرش ‌
    موفق و پایدار باشید خانم بدریا

    +5
  6. مهدیس گفت:

    واقعا قشنگ بود من اکثرا داستان کوتاهای اینجا رو میخونم احساسات رو واقعا خوب منتقل کردید آخرش اشک من رو هم در اوردم سهیل رو تو همین داستان کوتاه حسش کردم و واقعا دوستش داشتم سهیلو سهیل یه عاشق بود هنوزم دارم اشک میریزم لطفا این داستان رو به یک رمان با پایان خوب تبدیل کنید ممنون از قلم سرشار از احساستون

    +5
  7. ناشناس گفت:

    عالیی بوددد خیلی قشنگ بود اشکم در اومد

    +4
  8. ناشناس گفت:

    غمگین بود

    +3
...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.