داستان کوتاه امید به آینده ای بهتر

داستان کوتاه امید به آینده ای بهتر

کارم که در آشپزخانه تمام می شود به سمت پذیرایی حرکت می کنم. اولین قدم را که در آن می گذارم، ناگهان درد مهیبی کل وجودم را فرا می گیرد. آن قدر شدید است که نمی توانم قدم دوم را بردارم ولی به خاطر مادر سعی می کنم به زور خودم را به اتاقی که بیرون قرار دارد و مختص داداش و زن داداشم است، برسانم.

در اتاق را که باز می کنم، همان جا روی رو فرشی سرمه ای، ولو می شوم. درد در تمام تنم ریشه می دواند. از شدت آن می خواهم فریاد بزنم اما جلوی خودم را می گیرم.

این درد ها را وقتی که سیزده سال داشتم به جان خریدم. آن زمان دکتر ها گفته بودند که این یک بیماری مادر زادی است اما بعد از کلی حرف و حدیث که پشت سرم افتاد، مجبور به ترک درمان شدم و حالا که هفده سالم شده، دوباره این درد ها را باید تحمل کنم.

مادر از راه می رسد و به اجبار به دکتر می رویم و دوباره سونوگرافی، آزمایش و… تکرار می شوند.

متوجه بیماری خطرناکی می شوم. کار خانواده من آن روز ها فقط گریه و زاری بود و هر کدام پنهانی در گوشه ای از خانه درگیر دل سوزی برای من بودند. در دنیا به هر چیزی فکر می کردم، الا این که…

من مثل اعضای خانواده‌ام ناامید نمی شوم و سراغ گوشی می روم تا بیش تر از بیماری ام مطلع شوم. سیروز کبدی را سرچ کرده و ساعت ها درباره آن اطلاعات جمع می کنم.

من سیروز کبدی دارم و به گفته‌ی دکتر های شهرستان خودمان، چند ماهی به باقی عمرم نمانده اما من می جنگم آن هم به شیوه‌ی خودم و تنها دلیل جنگیدنم، امید به خدایی است که بالا‌ی سرم وجود دارد. امید به آینده ای بهتر که پیش رویم است. من نباید به خاطر یک بیماری خودم را از پا در بیاورم.

دانلود رایگان
داستان کوتاه و زیبای صدای عشق

همه‌ی راه هایی را که می دانم می توانم با انجام آن ها به نوعی بیماری را مهار کنم، امتحان می کنم. طفلکی برادرم از تهران برای من هر روز خوراکی هایی از قبیل آب زرشک، سرکه سیب، کاسنی و… می فرستد و من هم کارهایی مثل

ورزش، خوردن غذا های کم چرب، نمک مصرف نکردن و… را امتحان می کنم.

بعد از یکی یا دو ماه که این کار ها را انجام می دهم، خودم را آماده سفر می کنم.

کوله بارم را می بندم و از ماکو به سمت تهران راهی می شوم به پیش برادرم می روم تا بتوانم به دکتری بهتر مراجعه کنم.

در تهران به لطف برادرم و زحمت های مکررش می توانم یک دکتر آشنا به نام  آقای دکتر محمد ندیمی پیدا کرده و از طریق ایشان به پیش دکتر شهرام میر مومن روانه می شویم. وارد مطب آقای دکتر که متخصص داخلی هستند  می شوم و استرس و ترس عجیبی وجودم را می گیرد. با تعجب به دیوار ها نگاه می کنم لوح تقدیر ها را یکی یکی می خوانم و مطمعنم که این دکتر واقعا کارش عالی است. نوبت ما می شود داخل اتاق می روم. همان طور با حالتی کاملا متعجب به آقای دکتر که مردی چاق و خوش رو هستند نگاه می کنم. با مهربانی من را به نشستن دعوت می کند می نشینم و نامه را روی میزش قرار می دهم بعد از خواندن نامه ای که آقای ندیمی برایش فرستاده با همان چهره خندان رو به من می کند.

دانلود رایگان
داستان کوتاه تاکسی زرد رنگ

– خوب دخترم، من می خوام از زبون خودت کل ماجرا رو بفهمم. شروع کن از سیر تا پیاز داستان مریضیت رو برام تعریف کن!

من هم همان طور به چشمانش خیره می شوم و بعد از کمی مکث کردن شروع می کنم همه چیز را مو به مو برایش تو ضیح می دهم.

آن جا تحت درمان ها و معاینات مکرر ایشان دوباره جان سالم می گیرم. بعضی ها اسمش را معجزه می گذاشتن اما من…

همه از خوب شدن من متعجب می شوند چون در شهر ما کمتر آدمی با این بیماری می توانست بجنگد و آخرین بیمار هم دختر مجردی بود که در روز عید قربان به وادی رحمت سپرده شد. همه جویای حالم می شوند و من در پاسخ به همه‌ی آن ها فقط چند جمله می گویم.

وقتی دلم به درد می آید و کسی نیست به حرف هایم گوش کند، وقتی تمام غم های عالم در دلم نشسته است، وقتی احساس می کنم درد مند ترین انسان عالمم، وقتی تمام عالم را قفس می بینم.

ولی همیشه نوری در دلم خود نمایی می کرد که آینده‌ی من روشن است و روزی خوش بختی در هایش را به روی من باز خواهد کرد و من را در آغوش خود خواهد کشید و این نتیجه‌ی امید و توکلم به خدای بزرگ و آینده‌ای بهتر از امروز بود.

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

دانلود نرم افزار هزار رمان
موضوعات
...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.