شما در مسیر:

صفحه اصلی

داستان کوتاه

داستان کوتاه حسرت طلایی

هستید.

داستان کوتاه حسرت طلایی

داستان کوتاه حسرت طلایی

موهای پریشانم را از روی صورتم کنار می زنم و با یاد گذشته جرعه ای از قهوه را می نوشم.
تلخی اش به مانند زهر بر تمام وجودم رخنه می کند!
از پشت پنجره چشم می دوزم به ظلمتِ بی پایان شب.
باد سردی می وزد؛ پرده ی سفید رنگ پنجره‌ مقابل دیدگانم به رقص در‌می‌آید و از برخورد باد با، بازوان برهنه ام به خود می لرزم.
هنوز هم باورم نمی شود درست در چنین روزی، دیواره های قلبم را به لرزه در آوردی!
و حال، نه یک‌ سال و دوسال بلکه سال هاست که او را از خود دریغ کرده ام و دیگر ندارمش!
جرعه ای دیگر از قهوه ام می نوشم؛ تِکه های قلب شکسته ام را در دست می گیرم و مانند سربازی که در جنگ اسیر شده، با نا امیدی تمام روانه ی سرزمین خاطراتی که در تمام وجودم ریشه دوانده می شوم.
یاد روزهای باهم بودنمان خار می شود و در چشمم فرو می رود؛ قطرات اشک به بهانه ی دلتنگی که خود میدانم برای کیست، برای فرو ریختن از هم پیشه می گیرند!
وقت هایی که با آن تُن دلنشین صدایش گوش هایم را نوازش می داد و می گفت« می دونی کل دغدغه ی روز و شبِ من تویی؟ می دونی که تو کل محل رسوای عشق تو شدم؟
می دونی اگه الان ازت دورم واسه اینه که یه زندگی خوشمزه برات بسازم؟ »

من می خندیدم و می گفتم مگر زندگی مزه دارد؟

« می‌گفت اره خوشمزه مثل اون نگاه تو که ازش عشق می باره، خوشمزه مثل گرمی اون دستات که هر وقت تو خیالم لمسشون می کنم، تمام وجودم شیرین می شه.
خوشمزه مث طعم اون بوسه هایی که بلاخره یه روز وقتی مال من شدی یه جا حسابش رو باهات تسویه می کنم! »
من با اعتراض اسمش را صدا می زدم و صدای قهقهه اش در گوشم می پیچید و با همان خنده اش که جانم برایش در می رفت می گفت« تو اون بره ی سفید و کوچولوی منی که تو بچگی وقتی دیدم وسط کوچه یه دختر بچه ی دیگه داره موهات رو می کشه رهاش کردم و اومدم نجاتت دادم؛ درست همون روز همون جا بره ام که جونم به جونش بسته بود گم شد، ولی من تو رو جاش نشوندم تو دلم؛ شاید اون بره یه طعمه بود که فرار کنه بیرون و من تو رو ببینم!
شاید هدفش این‌ بود که من از همون بچگی عاشق اون قهوه ی چشمات بشم و روت حس مالکیت داشته باشم! »
وقتی با حرف هایش بر تمام وجودم شهد می پاشید، حس می کردم حاله ای از حرارت مرا احاطه کرده است که این چنین تمام وجودم در تب داشتنش می سوزد!
قلب بیچاره ی محبت ندیده ام چنان با هیجان ضرب گرفته بود و به دیواره های سینه ام می کوبید که ترس آن داشتم از پشت تلفن صدای نواختنش به گوشش برسد!
با خجالتی‌ که بعد از حرف هایش به وجود آمده بود آهسته می پرسیدم« من و اندازه اون بره ات دوس داری؟
می گفتی وقتی بامزه میشی تو رو اندازه اون بره ام دوس دارم، وقتی نگرانم میشی مثل مادرم‌دوست دارم، وقتی بابت کار اشتباهی سرزنشم می کنی مثل بابام دوستت دارم، وقتی هم که رفیقم میشی مثل داداشم دوستت دارم…
اصلا تو که باشی من هیچ کسی رو نیاز ندارم چون تو برام پدر و مادر و برادر میشی! »

با شنیدن دیوانه گفتن من، با خنده می گفتی « من خیلی وقته دیوونه ی توام!‌ »

پلک‌های پر دردم را روی هم می فشارم و بغضم را می بلعم!
نبودنت بعد از این همه سال باز هم وجودم را می سوزاند و خاکستر می کند!
یاد آن شبی که از همین پنجره خود را بالا کشانده بودی و مقابلم ایستاده بودی…
وقتی‌با اضطراب دستت را روی گونه ام گذاشتی و با چشم های خون بار نگاهم کردی و نجوا مانند گفتی« نمیذارم بره کوچولوی من نصیب گرگ‌ بشه. »
و بعد برای اولین بار در سال های طولانی دلدادگیمان پا روی تمام اعتقاداتت گذاشتی و مرا محکم در آغوشت فشردی و لب های گرمت را بر پیشانی ام چسباندی، هیچ گاه از خاطرم نمی‌رود!
سال ها دلداده ات بودم و فقط یک‌بار طعم آغوشت را چشیدم!
آن شب هیچ یک از ما نمی دانستیم اولین و آخرین آغوش و بوسه مان همان خواهد بود!
آن شب فکر نمی کردم گرمای همان آغوش، یک عمر وجودم را از سرمای زندگی در امان نگه دارد!
انگار کسی با گریه، چنگ در خاطرات انداخته و مرا از اسارت بیرون می کشد!
اندکی‌ بعد به خود می آیم.
متوجه دخترکم می شوم که هق هق پر دردم، او را هم در خواب ترسانده که با گریه خود را به پاهایم آویخته است!
مقابلش زانو می زنم!
در آغوش می فشارمش و موهایش را نوازش می کنم.
باز هم صدایت‌ در گوشم طنین انداز می شود.
« دوست دارم وقتی دختر‌دار شدیم اسمشو بذاریم ملیکا تا به اسم آقا باباش میثاق خان بیاد » و من چقدر بابت خود خواهی ات حرص می خوردم!
دختری که قرار بود مادرش من و پدرش تو باشی اکنون، از آن دیگریست!
اما نامش… همانیست که تو می خواستی!
ملیکای کوچکم دست هایش را دور گردنم حلقه می‌کند… انگار او هم می داند من بی تو، تنها ترین آدم روی زمینم!

#حسرت_طلایی
#نویسنده_فریباعرب

 

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.