شما در مسیر:

صفحه اصلی

داستان کوتاه

داستان کوتاه عروس کوکی

هستید.

داستان کوتاه عروس کوکی

داستان کوتاه عروس کوکی

به نام خدا

عروس کوکی

نویسنده: فاطمه اسماعیلی(آیه)

باد در درونم می پیچد و زوزه کنان سرما را به بدن پوست پوست شده ام می رساند و بیشتر من را می خشکاند و صدای ساز و دهل باز هم از تخ تخ های حلب زنگ زده ی بشکسته ی بالای سرم پیشی می گیرد.

اندک مهمانان خانه ی نقلی با احتیاط از کنار مجمعه های پر از نان قندی و نقل و نبات ها می گذرند و اطراف عروس عروسک مانده ی مجلس را گرفته و با تبریکات و در آغوش کشیدن هایشان گویی سینه اش را می فشارند تا صدای گریه ی کوک شده اش بالا گیرد و از این همه احساسش از ترک خانه ی پدری، ذوق کنند این سیاهی لشکر بر سر و کولم افتاده و من را به نفس های آخر رسانده!…

آخ بلند قُل بینوای چند متر آن طرف تر شوت شده ام، من را به تقلا میان پای کوبی هایشان وادار می کند و چه تلاش بی ثمری برای من به پای گور رسیده ی اسیر در خاطرات به چشم آمده!…

قیچ آرام در چوبیِ از لولا در رفته یِ بر چهار چوب سوار شده، خبر از آمدن همسفرم می دهد.

الهی به امیدت را میان بخارهای بازدمش راهی آسمان هم رنگ شده با زمین می کند و گوشه ی شال پرز برخواسته ی پت و پهنش را گرفته و دو دوری حول گردن و نیمی از سرش می چرخاند و دو دسته از ریشه ها را جایی حوالی بینی عقابی قایم شده در شالش می چپاند.

دستش را به ستون چوبی نخراشیده ی ایوان سوار می کند و چشم به پایی می دوزد که به سختی در من یخ بسته و قندیل بسته جا می گیرد.

دو لا می شود تا منِ کمر خم کرده از فشار پایش را استوار کند و چه لذّتی دارد گرمای پَرِ آزاد شالش که بر دهان باز مانده ام کشیده می شود!

پای دیگرش را سوار بر قُل خواب آلود دهن درّه کرده ام، کرده و صاف می ایستد و شال برف از من ماسیده اش را به شانه ی چهار شانه ی کت عهد بوق پوشش پرت می کند و قدم از قدم بر نداشته فریاد بابا گفتن کودک خُرد به ضرب و زور یک دهه داشته اش هوار و گام های با شتاب نزدیک شده اش بر سرم سوار می شود و دهانم را می بندد و دهان وا می کند.

– بابا قول دادی امروز برامون نون تازه بخریا.

دخترک را از خود می کند و یک وجب آن طرف تر گذاشته و من را هم از تحمل وزن پوست و استخوان هایش خلاص می کند و پشت نخ های شالش نا مفهوم نجوا می کند: بدون نون بر نمی گردم دخترم! قول دادم.

بند و بساطش را از بقچه ی کنار پله های کوتاه و بلند لخت نشسته ی ایوان بلند کرده و به دوش می کشد و نمی دانم که او سنگین از شرمندگی هایش شده یا منِ چاک چاک شده که لاخ لاخ هایم بیشتر از همیشه اوج می گیرد.

– آخه مرد ناحسابی! جای نگاه کردن به پاپوش های این و اون و دندون موشی دوختنشون یه نگاه به این بدبخت های بی در و پیکر هم بنداز!

و الله یه دو تا کوک هم خرج ما کنی جای دوری نمیره.

بی توجّه به نیمه ی پایینی لبم که با هر قدمی برف ها را بیل می زند، با دهان پر میان غر زدن هایش می پرم.

– کم تر غر بزن داداش!

مگه ندیدی نخ هاش داره تموم میشه؟

تو می خوای پول نون اون دختر گرسنه رو بخوری؟

جای غر زدن پاپیون یقه ات رو سفت بچسب تا دل و روده هات نریخته بیرون!

چشم می‌چرخاند و می‌گوید: یه نگاه به دهن باز خودتم بکن!

سکوت کرده و حواسم را به چند نخ پوسیده ی پهلوهایم می دهم که به تلنگری بند است.

– دهن باز منِ عمر نوح داشته مهم تره یا اون بچّه؟

غیرتت کجا رفته؟

سکوت می کند نخ شِکوه هایش را می چیند.

چند روز دیگر هم می‌توانم تحمل کنم؛ بعد آن هم خدا کریم است، شاید کرم کند و من را به نابودی مطلق بکشاند و جوانک پیر قامت هم سفرهایم وادار به ترک کهنه پوشی هایش شود و…

– آه!

با برخوردم به سنگ لبه ی پیاده رو، افکار پریشانم دود و خون زخم های پینه بسته ی سر باز کرده ی پایش در درونم رود می شود.

از درد پیچ و تاب ها می خورم اما نگاه بی تفاوت جوان و سِر شدن دردهایش ناله های بعدی ام را در نطفه خفه می کند.

– داداش! خوبی؟!

ضعف به جانم افتاده توان حرف زدن را از من گرفته است و تنها سری تکان می دهم و به برف های صورتی اطرافم زل می زنم.

 

گوشه ای از پیاده رو می ایستد و کارتن کوچک لول شده اش را از بقچه بیرون کشیده و بر سر برف های لگدمال شده ی چرکین گذاشته و می نشیند.

من انباشته از برف های پرس شده را از پایش می کند و چندباری بر زمین می کوباند و با آه و ناله های تن نمورم بی خیال ته مانده ی برف ها، جفتمان را به گوشه ای پرت می کند.

خون بند نیامده اش کارتن را خیس می کند و چشمی در اطراف چرخانده و باز هم من بی حال افتاده را پا می کند تا بلکه تاروپودهای نخ نما شده ام سدی بر خونریزی هایش شود و به انتظار کفش پاره ای در دل رفت و آمدهای پیش از نوروز، بی صدا می نشیند.

طلوع خورشید غروب می شود و طبق عادت هر روزه یمان، خسته از برو بیاها و خنده های مستانه ی عابران، سر در گریبان فرو کرده و چرت می زنیم.

– ته مونده ی نخ هات رو حروم کفش های دهن وا کرده ی خودت کن؛ سال نو کسی کفش کهنه نمی دوزه و نمی پوشه.

جوانک روزگار پیر کرده سر از برق های کفش رو به رویش بلند می کند و مرد را که به خیالش چند پیرهنِ بیشتر پاره کرده اش را لای موهای رنگ ریخته ی حلقه ای دور کله ی تاسش پنهان کرده، بر انداز می کند.

– چه طور شده پدر زن جان؟!

دود سیگارش را به رخ سفیدی رو به نابودی آسمان و دست پهنش را روی غبغب آویزان شده اش می کشد و ادامه می دهد: چند ماهه از خیر اهل و عیالامون گذشتیم و دم بساط شما برا غلامی حاضر میشیم. نمی خواین ما رو به معشوقه امون برسونین تا بکنیمش سوگلی خونه باغمون؟

مردمک لرزانش را از تاریکی آسمان بختش می دزدد و تمام احساسش را با بغض غول پیکرش که از پشت شالِ گردن پیچ شده نیز پیدایی اش حالم را دگرگون می کند، قورت می دهد. سر سنگینش را با اکراه بالا و پایین می کشد و اشک دم مشکش در دَم جذب شال می شود و چه پنهان می شکند این پدر دختر را قول نان داده!…

و میان گریه های مدام کوک شده ی عروسک مجلس، چه صدای ساز و دهلی می آید!…

 

به امید نابودی کودک همسری

پایان

۱۳۹۹/۱۰/۲۹

0
  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.