شما در مسیر:

صفحه اصلی

داستان کوتاه

داستان کوتاه کاکتوس زشت عاشق

هستید.

داستان کوتاه کاکتوس زشت عاشق

داستان کوتاه کاکتوس زشت عاشق

نام داستان:کاکتوس زشت عاشق

به نام خداوند متعال

 

 

من، گلی هستم از گل‌های این زمین خاکی. مدت هااست که در این اتاق سرد و بی روح رها شده ام. از دوستان، خانواده و عزیزانم مدت زمان بسیاری است که جدا شده ام. نگاهی به دوستانم که در باغچه مشغول گفت و گو با یکدیگر بودند انداختم.

من:« اینطور که به نظر می‌رسد بسیار خوشحال هستید. هیچ نمی‌دانم حستان نسبت به من چیست، فقط این را می‌دانم که باید اعتراف کنم بله! من حسود هستم و حال به جمع گرمتان حسودی می کنم.»

تک گل سرخ در باغ شروع به صحبت کردن با من کرد:« باید هم حسودیت شود کاکتوس زشت خاردار. نگاهی به خودت بیانداز، تو واقعا خود را با ما مقایسه کرده ای؟ تو حتی در حد ما هم نیستی. لیاقت تو تنها بودن است سیم خاردار بی ریخت.»

در پاسخ تمام حرف‌هایش پوزخندی زدم و گفتم:« حال که با خود فکر می کنم می فهمم که نباید حسودی کنم. من در این اتاق هستم و از پشت این پنجره نظاره‌گر همه جا هستم، اما شما فقط در جای خود مستقل هستید. شما با وزش بادی از بین خواهید رفت و من در این اتاق سالیان سال عمر خواهم کرد.»

صورت گل سرخ از شدت عصبانیت قرمز تر از پیش شده بود، بعد از کمی مکث گفت:« راستش را بخواهی تو بسیار بدبخت و بیچاره هستی زیرا در تمام سالیان عمرت باید تنهایی زندگی کنی و هیچ وقت بویی از عشق نخواهی برد.»

تنهایی؟! شاید تنها حرف درست و حقیقی که در زندگی اش گفته باشد همین جمله بود. من مدت ها است که با تنهایی خود خلوت کرده ام. مدت‌هااست که گرمی آفتاب را بر روی خارهای خود حس نکرده‌ام گویا نور خورشید هم از تیزی خارهایم می‌گریزد.

حال از شدت درد دلم کور و کر شده ام. گویا در این عالم یکی من بودم و یکی تنهایی ام که مرا سخت در آغوش گرفته بود. منتظر تلنگری بودم برای ریختن اشک هایی که مدت‌ها بود به صورت بغض سنگینی در گلویم گیر کرده بود.

اولین قطره اشک که از چشمم بارید شکوفه هایم به گلی زیبا تبدیل شدند.

خدای من! چگونه این صحنه را باور کنم؟ خارهایم گلی زیبا ساخته بودند.

ندایی آمد:« نگاهی به خودت بیانداز. بنگر که چه کسی تو را اینگونه ساخت. یادت باشد که جز خالق تو هیچ کس حق قضاوتت را ندارد. در آفرینش و زندگی تو حکمتی است و تنها معبودت از حکمتش آگاه است. به یاد داشته باش تو تنها نیستی.»

من:« پس کجا است؟ چرا خود را نشان نمی دهد؟»

ندایی دیگر آمد:«او آنقدر پیداست که گویا نهان است و تو او را نمی بینی. به اطرافت نگاهی بیانداز. او همینجااست نزدیکتر از خارهایت به تو.»

پوزخندی از ته دل به گل‌های در باغچه زدم و با شادی وصف ناپذیر گفتم:« حتی اگر تنهاترین تنهایان هم شوم خدا با من است. من عشقی را دارم که اگر در تمام جهان در پی عشقی مانند او باشی پیدا نخواهی کرد. من خدایم را دارم و همین برای من بس است.»

و گاهی چقدر آسان کور می شویم و از یاد می بریم که او در کنارمان است حتی در تلخ ترین لحظه عمرمان. به امید با عشق در آغوش گرفتن همیشگی او…

 

پایان

 

شمیسا محمدی نیا

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.