شما در مسیر:

صفحه اصلی

داستان کوتاه

داستان کوتاه محکوم شدگان

هستید.

داستان کوتاه محکوم شدگان

داستان کوتاه محکوم شدگان

به نام خالق انسان ها

محکوم شدگان

به قلم زهرا شاهی

کاربر انجمن رمان های عاشقانه (رمانکده)

«آری… من محکوم شده ام به این عذاب. به عذابی بی پایان که زنده کننده ی خاطراتم است. گویا در هر شبانه روز، چندین و چند بار، مرگ را می بینم و به یک قدمی اش که می رسم، دست مرا عقب می راند.»

«شما محکوم می شوید.»

«به جرم گناهی که ما آن را قدغن کرده بودیم.»

«آنها محکوم شدگانند.»

«ببریدشان به زندان محکوم شدگان.»

تمام این ها در سرم اکو شد و خطایم را یادآوری کرد. خطایی که مسببش من نبودم. حتی صدای قهقهه ی مردک زندان بان نیز همچون ناقوس مرگ، ذهنم را مشغول کرد.

«خوش آمدید اولین زندانی ها.»

انگشتان کشیده و باریک دستی که از خسته شدن نیست، دور کمرم حلقه و مرا به طرف دست سیاه پرتاب کرد؛ و باز خاطره ها از همان آغاز راه، شروع شد.

«- ترسا!؟ هیچ گاه سخنانم را فراموش مکن.

با خنده روبه روی پدرم نشستم.

– چشم بابا جونی، چشم.

اخم های پدر از سر نگرانی در هم شد.

– مگر نمی گویم سخن گفتنت را اصلاح کن دخترک نادان.

قهقهه ام به آسمان رفت.

– الان که توی خونه ایم بابایی.

صدای اعتراض مادر در گوشم پیچید.

– ترس‍…‍ا!

چهره ی محزونم جایگزین شادمانی چند لحظه پیشم شد.

– می دانم باید چه کنم.

لب های پدر به خنده کش آمد.

– سرزمین ما دارای گناهان متعدی است و این گناهان به دو دسته تقسیم خواهند شد؛ دسته ی اول بخشودنی ها و دسته دوم نابخشودنی ها.

نگاهی به گره ی اخمان پدر که لحظه به لحظه باز تر می شد، انداختم.

– بخشودنی ها یعنی گناهانی که پس از یه دوره ی محکومیت بخشیده خواهند شد.

لبخند مادر از نگاه تیزم دور نماند.

– نابخشودنی یعنی گناهی که محکوم به عذاب مادام العمر هستند و این درد هیچ. گاه به پایان نمی رسد.

گیسوان ریخته در رویم را به پشت گوش هدایت کرده و به بابا نگریستم. از لبخندش می شد به رضایتش پی برد.

– درود بر تو ترسا… حال از هر کدوم یک الی دو مورد را ذکر کن.

مشغول بازی با انگشتانم شدم.

– مثالی برای گناهان بخشودنی… همانند ادبی سخن نگفتن یا… خیانت… و مثالی هم برای گناهان نابخشودنی…

این بار انگشتانم مشغول بازی با دکمه ی کنار لباسم شدند.

– گناهان نابخشودنی شامل یک عضو هستند… عشق… عشق تنها عضو گناهان نابخشودنی است. ما ربات ها هیچ گاه عاشق نمی شویم؛ چون در سرشت ماست و این به عنوان قانون اصلی سرزمین مان یاد می شود.

پدر سرش را تکان داد و مشغول خواندن روزنامه اش شد.

– بس است… چمدانت را جمع کرده ای؟

سری تکان دادم.

– آری پدر.

پدر گفت: پس به اتاقت برو و مشغول استراحت شو… فردا راه دراز است ترسا.

به اتاقم رفتم و در آغوش گرم و نرم پتویم جای گرفتم.»

دست سیاه دور کمرم حلقه شد و تیزی که در کف دستش قرار داشت، پشتم را شکافت و نه تنها ترس را همچون خون در رگ هایم جاری کرد؛ آغازی شد برای خاطره ای دیگر…

«سنگینی چمدان بازویم را آزار می داد. به سمت ربات های باربر رفتم و چمدان را روی محفظه ی تعبیه شده اش نهادم. آن ربات هم پشت سرم به راه افتاد تا چمدانم را بیاورد.

صدای قطار های رباتیک همه جا را پر کرده بود و شلوغی باعث سر و صدای مهیب مکان شده بود؛ سر و صدایی که ناشی از بی نظمی نبود، سر و صدایی که تنها به دلیل برخورد بدن های فلزی به یکدیگر و حرکت پیچ و مهره ها بود.

با دیدن زنی که با هیجان چشم هایی حاوی اشک های شیرین را از دست مرد روبه رویش می گرفت، به فکر رفتم. چرا پدر نمی گذاشت من هم از این چشم ها یا انگشتان تعویضی با ناخن های کشیده و بلند را بگیرم؟ ما که وضعمان خوب بود.

شانه ای بالا انداختم و به روبه رویم چرخیدم؛ اما گشتن همانا و نقش بر زمین شدنم بر اثر برخورد با رباتی همانا. صدای وهم انگیز برخورد در گوشم اکو شد.

پلیسی از ورژن های قدمی با آن صدای خشدارش، دستم را گرفت و در برخاستن یاری ام کرد.

– حالتان خوب است دوشیزه؟

لبخندی به رویش پاشیدم.

– سپاس جناب… متشکرم.

و با اخم های در هم به مردکی که او هم در اثر برخورد بر زمین افتاده و حال لباس هایش را می تکاند، نگریستم.

– مستر؟ حواستان در کجا می گردد؟

مرد از لحن سخن گفتنم، گرخید.

– شرمنده هستم دوشیزه… لطفاً مرا ببخشید بانو.

نگاهی به پلیس که نظاره گر ما بود، کردم.

– خیر جناب. مگر شما چه کردید؟ من باید حواسم را جمع می نمودم.

با عذر خواهی هر دو طرف دعوای احتمالی شروع نشده، پایان یافت و من راهی کوپن رزرو شده ام، شدم.

پدر می گفت که به دلیل کمبود جا، در کوپن من فرد دیگری هم حضور خواهد داشت و من مشتاقانه به انتظار هم سفرم نشسته بودم.

با باز شدن درب کوپن، خوشحال از جا برخاستم تا به همسفرم خوش آمد گویم؛ اما با دیدن همان مرد که برخورد داشتیم، اخم هایم را ناخودآگاه در هم کشیدم و پس از نشستن، رویم را به طرف پنجره چرخاندم.

از طرفی احساس تنفر به او داشتم و از طرفی اگر حواسم را از دست می دادم، نمی توانستم خود را کنترل کرده و محو صورت جذابش می شدم.

پس از مدتی از حرکت قطار صدایم زد.

– همسفر!؟ ما مسیر طولانی داریم… چه صدایت کنم.

بی حوصله گفتم: همان همسفر نیکوست.

در کمال ناباوری هایم لبخندی زد و دیگر چیزی نگفت. متعجب شدم؛ اما این میزان تعجبم با حرفی که زدم پایدار نبود و از سخنی که گفته بودم، متحیر شدم.

– من ترسا هستم.

لبخند دیگری زد و من یقین یافتم که لبخند یعنی او.

– خوشوقت هستم بانو… لوکاس هستم.

جواب لبخندش را متقابلاً دادم و دگر چیزی بینمان رد و بدل نشد.»

با سوزشی در ناحیه ی کمرم و  حس سرمای القا شده، دانستم این بار نیز دست سفید مرا گرفته و در حال پرتاب کردن است.

«راه به پایان رسیده و حال من در ماه بودم. بدون هر گونه معطلی به سوی آدرس خوابگاه رفتم.

از خوابگاهش خوشم نمی آمد؛ مختلط بود و این باب میلم نبود. با این حال به سمت پذیرش رفتم و پس از گفتن اسم و فامیلم کلید اتاق را گرفتم. به اتاق نود و دوم در طبقه ی دوازدهم رفتم و آنجا دانستم از شانس عالی ام، اتاقی تک نفره به من افتاده بود.

درب اتاق را که گشودم، درب اتاق کنار نیز باز شد و اخم های من بسته.

– تو؟

او هم کلافه شده بود.

– چرا هر کجا که هستم، تو نیز آنجایی؟

دستانم را به آغوش کشیدم.

– این را از خود بپرس.

و درب اتاق را بستم.»

خاطره ی بعدی جایگزین شد.

«ما در یک کلاس بودیم و از شانسی که مورد و لعن و نفرین و ناسزاهایم قرار گرفته بود، گروه بندی ها دو نفره بود و گروه من و او، ما می شد و از شانس بدتر، ما را برای تحقیقی علمی به گودال عمیقی در ماه و دور از شهر فرستادند.

طناب را گرفتم و خود را پایین پرتاب کردم. با برخوردم با زمین، گرد و خاک، محیط را آشفته کرد.

لوکاس در حالی که سرفه می کرد، گفت: چه خبرت است؟

شانه هایم را بالا انداختم.

– نمی دانم.»

حس ترس خاطره ای دیگر را بازگو کرد.

«- کمکم کن… نگذار به پایین پرتاب شوم.

او هم همچون من به دلیل وضع اسفناک فریاد کشید: نترس ترسا… از اینجا آزادت خواهم کرد.

و طنابی را پایین انداخت. طناب را چنگ زدم و به کمکش خود را بالا کشیدم.

– سپاس لوکاس.»

من این خاطرات را نمی خواستم. این ها یادآور مرگ بود. من این ها را نمی خواستم؛ اما حس یخ‌زدگی که در اثر برخورد با دست سفید بود، مانع تکرار نشدن این خاطرات می شد.

«فاصله اش کمتر و کمتر شد؛ به حدی که تنها فاصله مان به اندازه ی یک بنده انگشت شده بود. ضربان قلبم بالا رفته و هر آن امکان ایستادنش را در نظر می گرفتم.

– ان‍… اندکی… عقب رو… لو… کاس.

پوزخندی زد و دستش را کنار سرم روی تکه سنگ برآمده کشید. آن را فشرد و با فشار دادنش، دربی پشت سرم نمایان شد.

خداوندا!؟ صدایم را می شنوی؟ دیدی چگونه سنگ روی یخم کرد؟

از کنارم گذشت و پس از زدن تنه ای، بازویم را اسیر کرد و مرا دنبال خویش کشید.»

ن‍..‍.‍ه… من این درد را نمی خواستم… کسی به دادم نمی رسد؟

«یک ماه است ما بدون هیچ وسیله ی ارتباطی اینجا مانده ایم و دو ماهی از دیدارمان می گذرد؛ دیداری که در همان نگاه اول برایمان عذاب شد. از آن عذاب های نابخشودنی. البته او را نمی دانم؛ اما من نگاه کردم. من گناه نابخشودنی کردم. آیا سزاوار عذاب می شوم؟ از نظر خویش، خیر؛ اما که به حرف من اهمیت می دهد. به محض خروج مرا به آن زندان عذاب آور خواهند برد.»

کم‍…‍ک… کسی مرا یاری نمی کند؟ من این خاطرات را نمی خواهم.

«گیسوانم را به پشت گوشم هدایت کرد.

– می دانی چقدر می خواهمت؟

متحیر شدم. او چه می گفت؟ اینکه گرفتار این گناه شده؟

– من متهم به گناه شده ام؛ اما این گناه برایم خوشنود است… چون عشق تو در من ریشه دوانده و من به امید تو زنده ام.

دستش را زیر چشمم کشید و اشکم را پاک نمود.

– راست می گویی لوکاس؟

لبخند دلبرانه ای زد.

– آری… راست می گویم ترسا.

جلویم زانو زد و حلقه ای چوبی که تمام مدت نظاره گر آماده شدنش بودم را به انگشتم نزدیک کرد.

– بگو ترسا… بگو که تو هم مرا دوست داری… بگو که با من ازدواج می کنی.

اشک هایم را پس زدم.

– لوکاس… من تو را با تمام وجود می خواهم… و با تو ازدواج خواهم کرد.

حلقه چوبی را در انگشتم کرد و سپس بوسه ای بر پشت دستم نشاند؛ اما با فرو ریختن سقف و آویزان شدن طناب هایی که ت ها از آن پایین می آمدند، فرصت هر کار دیگر را گرفت. ربات ها وحشیانه دستبندمان زدند و ما را به سوی سفینه هدایت کردند و در تمام مدت گفتند: گناهکاران… محکوم شدگان.»

آری… باز به مرگ نزدیک شدم و می دانم با پیچیده شدن دست به دور کمرم، این خاطرات از سر گرفته می شوند؛ اما به محدوده ی دست که رسیدم، خبری از آن نبود.

مرگ؟ حسی شادمانی می کرد و می گفت: تلخ و شیرین جهان چیزی به جزء یک خواب نیست… مرگ پایان می دهد یک روز این کابوس را.

و از آن طرف حسی فریاد می‌کشید و مرگ را نمی خواست. کنارش زدم و با چشمانی بسته منتظر برخورد با زمین سرد و یخی بودم؛ اما خبری از زمین نبود و چیزی مرا در بر گرفت؛ چیزی که بر خلاف حس ترس دست سیاه و حس سرمای دست سفید، سراسر گرما و آرامش بود.

چشمانم را اندک اندک گشودم و با دیدنش گل از رویم شکوفت.

– لوکاس!؟

بغض کردم. او اینجا بود… نزد من.

ابروانش در هم گره خورد.

– گریه نکن ترسا.

اشک ها را کنار زدم؛ اما آنها سرسختانه قصد در رسوایی دلتنگی ام داشتند.

محکم مرا در آغوش گرفت.

– همه چیز تموم شد ترسا.

او محاوره سخن گفت؟ لحنش ادبی نبود؟

– لو… کاس… محاوره…

میان کلامم پرید.

– هر جور دلم بخواد حرف می زنم. می دونی چیه؟ ما انسان ها از اون ربات های تعویضی برتریم.

– انسان؟

لبخند گرمی زد.

– آره… موجودی که خون سرخ و گرم توی رگ هاش جریان داره و احساسات رو درک می کنه… برخلاف ربات های بی خاصیت.

– خون؟

جسم تیزی را کف دستش کشید و مایع گلگون رنگ را نشانم داد.

– این خونه؟

– آره… بذار برات توضیح بدم. ما انسان ها سازنده ی این ربات ها هستیم و الان اون ها مسئول ما و ما این رو نه باید بخوایم.

گیج سر تکان دادم. به دوگانگی ام لبخندی زد و گفت: می دونی چرا محاوره حرف زدن گناهه؟

خود را متفکر نشان دادم.

– با توجه به حرف هایی که می زنی، شاید چون ربات ها نمی توانند محاوره حرف بزنند.

تشویقم کرد.

– درسته. حالا می دونی چرا عشق ممنوعه؟

سرم را به نشانه ی ندانستن تکان دادم.

– چون عشق جامعه ی انسانی رو پا بر جا نگه می داره.

دلیل منطقی بود.

– تو این ها رو از کجا می دونی لوکاس؟

به افق خیره شد.

– آزادی خواه ها توی گوشم نجوا کردند.

«آری… من محکوم شده ام به این عذاب. به عذابی بی پایان که زنده کننده ی خاطراتم است. گویا در هر شبانه روز، چندین و چند بار، مرگ را می بینم و به یک قدمی اش که می رسم، دست مرا عقب می راند.

من محکوم به عشق شده ام… عشقی که تنها راه شکست موجودات آهنی و بی احساس است و من از این کار به اصطلاح گناه، پلی خواهم ساخت به سوی آزادی در آینه برای خودم و نسلم.

آری… من محکوم شده ام… محکوم به عشق…»

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

۴ دیدگاه

  1. مریم گفت:

    عالیییی

    0
  2. مریم گفت:

    عالییی

    0
  3. ناشناس گفت:

    خیلی قشنگ بود ، عالییی

    0
  4. ناشناس گفت:

    عالی بود بسیار زیبا

    0
...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.