رمان های ویژه سایت ما همه رمان ها
دانلود رمان تاسیان

دانلود رمان تاسیان

دانلود رمان تاسیان شخصیت گیسو برداشت آزاد از شخصیت واقعی هست! گیسو که از طرف...

دانلود رمان مردی از جنس پریان

دانلود رمان مردی از جنس…

دانلود رمان مردی از جنس پریان مقدمه: یکی بود، دیگری نابود! زیر این سقف کبود،...

دانلود رمان پشت چراغ قرمز

دانلود رمان پشت چراغ قرمز

دانلود رمان پشت چراغ قرمز نویسنده : حانیا بصیری ژانر طنز /عاشقانه پشت قرمز داستان...

دانلود رمان تومور عشق

دانلود رمان تومور عشق

دانلود رمان تومور عشق شاید دلدادگی هم مانند تمام مرض‌های دنیا، برای هر کسی اول...

دانلود رمان گل شب بو

دانلود رمان گل شب بو

دانلود رمان گل شب بو داستان گل‌شب‌بو قصه‌ی دخترخاله و پسرخاله‌ایست که بی‌نهایت عاشق هم...

دانلود رمان جدال عشق و غیرت

دانلود رمان جدال عشق و…

دانلود رمان جدال عشق و غیرت روایت #واقعی از #استاددانشگاهی به نام #کمیل که #به...

دانلود رمان گناه سفید

دانلود رمان گناه سفید

دانلود رمان گناه سفید «تقدیم به امید و نور چشم شیعیان، آقا صاحب الزمان و...

دانلود رمان زیبادخت مظلوم

دانلود رمان زیبادخت مظلوم

دانلود رمان زیبادخت مظلوم رمان زیبادخت مظلوم... اثری فوق عاشقانه و عاطفی❤️❤️❤️ نویسنده: لیدا صبوری...

شما در مسیر:

صفحه اصلی

داستان کوتاه

داستان کوتاه قتل عادلانه

هستید.

داستان کوتاه قتل عادلانه

داستان کوتاه قتل عادلانه

《قتل عادلانه》

نویسنده: Tina0711

-هر حرف یا خواسته ای داری برای آخرین بار بگو…

من: خواسته که نه، ولی حرف دارم

سرشو تکون داد و بهم اجازه ی حرف زدن داد: من دختری ام که به جرم دختر بودنم اینجا وایستادم،دختری که دختر بار نیومد،من دختری ام که هیچوقت عروسک نداشت و اسباب بازیاش چاقو و پنجه بوکس بودن،دختری که هیچقوت بهش اجازه ندادن که موهاشو بلند کنه،دختری که پدر و مادر داشت ولی انگار نداشت،دختری که هیچ دوست دختر نداشت،دختری که هیچوقت خودشو برای باباش لوس نکرد،دختری که همه چیزشو ازش گرفتن،اما دیگه اجازه نداد تنها داراییش رو ازش بگیرن و قاتل شد،اما اون دختر الان به جرم یه قتل عادلانه اینجا وایستاده،من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم،همین یه مثقال جونو دارم که اونم شما ازم بگیرین…

صندلی رو از زیر پام هل دادم اما آویزون نشدم و محکم به زمین خوردم و خاموشی مطلق…

با نور سفیدی که چشمامو اذیت میکرد و صدا های مبهمی از خواب بیدار شدم…

پرستار: دکتر بهوش اومد،بهوش اومد.

نگاهی به دور و برم انداختم،بیمارستان بودم،چشمم به گوشه ی اتاق و دورترین نقطه از تختم افتاد..

مامان اونجا وایستاده بود و با اخم نگام میکرد..

هه خوشحال نبود که زندم…

نگاهی به سرم توی دستم انداختم…کشیدمش و از جام بلند شدم

مامان: چرا شوهرمو کشتی؟

اخمی کردم: شوهر تو پدر منم بود،حتی اگه سگم بود بازم بابام بود،منم نمیخواستم بکشمش بخاطر دفاع از خودم اونکارو کردم..

داد زد: دروغ نگو

داد زدم:اون میخواست اذیتم کنه.

رفتم توی سالن و داد زدم: بابام میخواست بهم آزار برسونه، کشتنش جرمه؟

سریع از بیمارستان خارج شدم و اما دوباره برگشتم بیمارستان…

من: ببیخشید خانوم میتونم یه زنگ بزنم

-بله حتما

شمارشو گرفتم که بعد از سه تا بوق جواب داد: الو

من: کیوان آدرسو بگو مینویسم

کیوان: شما؟

من: بابا تیامم آدرسو بگو…

کیوان متعحب گفت: تیام تو زنده ای؟

من: قضیه داره،فعلا آدرسو بگو.

کاغذ و قلم از دختره گرفتمو آدرسو نوشتم..

به سرعت از بیمارستان خارج شدم و راه خونه ی خودمون رو پیش گرفتم…

از در بالا رفتن و پریدم تو حیاط…اتاقم طبقه ی پایین بود بخاطر همینم از پنجره وارد اتاقم شدم و چاقو و لباسا و گوشی و یه مقدارم پول برداشتم و دوباره زدم بیرون…

سوار تاکسی شدم و آدرسو بهش دادم…

…….

نگاهی به نمای ساختمون انداختم…به نظر بزرگ میومد…

زنگو فشار دادم که در با صدای تیکی باز شد…

دستی به کلاهم کشیدم و زنگ در ورودی فشار دادم…

یه گولاخی درو باز کرد با صدای نکره اش گفت: فرمایش؟

از جلوی در کنارش زدمو وارد شدم…

از پشت دستمو گرفت که آمپر چسبوندم و با لگد رفتم تو شکمش…

با اون هیکلش روی زمین افتاده بود و شکمش رو گرفته بود..

پوزخندی زدم…خوبه بالاخره یه حرف بابای خدابیامرز که میگفت، دفاع شخصی و بوکس به دردت میخوره،راست از آب دراومد…

دستی به بینیم کشیدم که صدای دست زدن از پشتم اومد.

صدرا: خوبه،خوشم اومد،همچین با جنمی…

به پشتم نگاهی کردم و کامل به سمتش برگشتم…

دستشو دراز کرد: صدرا هستم…

نگاهی به دستش انداختم و سرمو تکون دادم: تیام

دستشو که دراز کرده بود پشت گردنش کشید و لبخندی زد..

من: کیوان کجاست؟

صدرا: اسد کیوانو صدا کن…

نگاهی به پشتم کردم و بدون اینکه نگاهش کنم پرسیدم: رئیس تویی؟

نگاش کردم،لبخندی  زد: اگه قابل بدونی..

پوزخندی زدم: تو این دنیا هیشکی حق ریاست نداره…

کنارش زدمو روی یکی از کاناپه ها نشستم…

کیوان: تیام…

محکم بغلم کرد …کمی تعجب کردم…اما بعدا دلیلشو ازش میپرسم

کنار هم نشستیم…

کیوان: تعریف کن ببینم چیشده دختر؟

صدرا هم نظاره گر منو کیوان بود

من: هیچی، میخواستن آویزونم کنن ولی طنابشون پوسیده بود و نمردم…

کیوان یکی از ابروهاش بالا رفت: یعنی بخشیده شدی..!

پوزخندی زدم: اره،میگن رئیس بزرگ(خدا)عادله،راست میگن…

دوباره بغلم کرد که تعجبم چند برابر شد…

بعد از کلی گپ و گفت رفتیم سر اصل مطلب…

کیوان: خب صدرا خان؟

صدرا متفکر نگام کرد: اگه بتونه ماموریت امشبو با خودت درست انجام بده…میتونه اینجا بمونه…

کیوان سری تکون داد و دستمو گرفت و از اونجا اومدیم بیرون…

توی ماشینش نشستیم

من:میریم پیش سرهنگ؟

سری تکون داد و کمر بندشو بست و حرکت کرد…

……..

سرهنگ:گفتم که نه…

من: سرهنگ قول میدم خودمو ثابت کنم…شما که منو میشناسین…از همه چیز من خبر دارین…اگه نشد هرکاری بگین میکنم…

کیوانم بالاخره زبون باز کرد: توی بهترین ماموریتا با هم بودیم…یه فرصت بهش بدین…

سرهنگ عصبانی رو به من کرد: هرچند بخشیده شدی…اما قتل کردی…

با صدای نسبتا بلندی گفتم: دفاع کردم…از خودم…از مالم…قصدم قتل نبوده…

سرهنگ نفس عمیقی کشید: یه فرصت بهت میدم پویانی…اما حواستو جمع کن…نه اسلحه…نه حکم‌‌‌…نه چیز دیگه ای…فقط تو دفاع از خودت آزادی…(خطاب به من و کیوان گفت) این پرونده خیلی حساسه پای یکیتون کج بشه هممون رو هواییم…الان دقیقن چهارساله که کیوان داره سعی میکنه که یه سرنخی از صدرا معروف به مارمولک پیدا کنه…اما هنوز دستمون تو پوست گردوئه..

سرمونو تکون دادیم و از خونه ی سرهنگ بیرون اومدیم…

نگاهی به ساعتش انداخت و پاشو روی گاز گذاشت…

…….

صدرا: یغما سجودی معروف به آتش…یه فلش استیل داره که تمام اطلاعات خصوصی و مهمشو اونجا نگه میداره…اون فلشو میخوام…اونو توی سِیو باکسش نگه میداره…خیلی خب برید حاضر بشید ببینم چه میکنید.

داشتیم خارج میشدیم که مشکوک پرسید: راسی بعد از ظهر کجا بودید؟

کیوان دستی به گردنش کشید و سرشو پایین انداخت: رفته بودیم خلوت کنیم…

منم مثل کیوان سرمو پایین انداختم…

قهقهه ی بلندی زد: ای وای دو پرنده ی عاشقو ببین…

ها؟ این الان با کیه؟

صدرا: خیلی خب برید به کارتون برسید…

همونجوری اونجا خشکم زده بود که توسط کیوان کشیده شدم و بیرون رفتم…

کیوان واس خودش ریز ریز میخندید

من: این چی میگه؟ من ته تهش کرکس باشم…پرنده ی عاشق چه صیغه ایه؟

آروم گفت: حقم داره فکر میکنه قراره نامزدم بشی…

پقی زدم زیر خنده: ها، پس بخاطر همین هی بغلم میکردی و…اینا آرهگ

کیوانم همونطور که میخندید گفت:هیشششش آروم،اره…حالا بیا بریم پایین تا برا امشب حاضر شیم…

به سمت طبقه ی پایین یا همون زیر زمین راه افتادیم…

سه تا میز بزگ با آیینه و صندلی اونجا بود…

هرکدوممون روی یکی از اونا نشستیم…

گیریم صورت و لباسمون میتونم بگم حدود سه ساعت طول کشید…

تو آیینه نگاهی به خودم انداختم…کلاه گیس بلند بلوند،لنز آبی،آرایش غلیظ،پوزخندی تو آیینه به خودم زدم،شده بودم شبیه دخترای خوشبخت و خوشگذرون،چیزی که هیچوقت نبودم…

برا کیوانم یه سیبیل داش مشتی و لنز مشکی گذاشته بود…

مانتو و شال پوشیدمو آماده ی رفتن شدم…

توی راه بودیمو سکوت مسخره ای ماشینو پر کرده بود…

دستمو به سمت ضبط بردمو روشنش کردم…

حالا ازن صدای فرزاد فرزین بود که فضای ماشینو پر کرده بود:

با اون چشمات دل منو تو بردی

حرصمو درآوردی

یجوری تو جذابی

حق همرو خوردی

اینجوری که پیش میره

حالا حالاها بردی

من: میگما چشم مشکی ام بهت میادا کیوون

کیوان: یک اینکه کیوونو زهر مار دو اینکه نوچ چشمای خودم قشنگ تره سه اینکه گوشاتو وا کن ببین چی میگم…اونجا منو تو یه زوجیم و اسم من ماهان راد و اسم توام نفس نخعی .‌.پس چیشد منو اونجا به اسم کیوان یا(چپ چپی نگام کرد)کیوون صدا نمیکنی…اونجا من آتشو بهت نشون میدم و تو برو پیشش و با چهار تا عشوه خرکی سرشو گرم کن تا من برم و فلشو بیارم…

چشم غره ای به کیوان رفتم: دِ اخه آدم مومن من اگه عشوه خرکی بلد بودم بابای خودمو خر میکردم ،بجا اینکه بکشمش…

کیوان بیخیال گفت: باید بتونی و یاد بگیری،ممکنه مثل من مدت زمان زیادی رو مهمون صدرا باشی…

پوفی کردم نگامو به بیرون دوختم…

حدود نیم ساعت بعدش رسیدیم!

کیوان: الو نیما دوربینا رو در اختیار داشته باش…توی هیچکدومون از سیستماشون نمیخوام ضبط بشه…..خب…خوبه….فعلا

دستمو دور بازوش حلقه کردمو به سمت ویلا راه افتادیم…میخواستیم وارد بشیم که یهو گفتم: وایسا وایسا…

کیوان با حرص جواب داد: هاااا؟ چیه؟؟

من:اسمت چی بود؟؟

با حرص چشماشو رو هم گذاشت: وای خدا من قراره چقد از دست تو حرص بخورم،خدا عالمه،ماهانه اسمم ماهان.‌.

من: اها منم که تنفس بودم…خب حله بریم..

متعجب نگام کرد: وا مگه تنفسم اسمه؟ خنگه، نفس…

اهانی گفتم و اسمای ماهان و نفسو چند بار تو ذهنم تکرار کردم…

دیگه داخل ویلا شدیم…آهنگ ملایمی درحال پخش بود…دچند زوج در حال رقیصدن بودن و بقیه ی افرادم نشسته بودن و میوه و شربت و شیرینی و اینا کوفت میکردن…

خب خداروشکر از اون مهمونی هایی که میرن تو حلق هم نیست…

یه جا رو انتخاب کردیم و با کیوان نشستیم…

بعد از کمی پذیرایی از خودمون،کیوان، آتشو بهم نشون داد…

به سمتش راه افتادم…

 

(داستان از زبون کیوان)

 

از پله ها بالا رفتم و دونه دونه در اتاقو باز کردم…

اولی…دومی…سومی‌‌‌…

چهارمی،قفل بود…حتمن همینه…

یه دختره داشته از اونجا رد میشد…

دستشو کشیدم و چسبوندمش به در…

من: به به…خانوم چقد زیبایین شما…

دختره لبخندی زد: اوه ممنون عزیزم…

کم کم سرمو پایین بردم…داشتم به لبهاش نزدیک میشدم که سنجاق کار خودشو کرد و در با صدای تیکی باز شد…

سریع از دختره جدا شدم، وارد اتاق شدم و درو پشت سرم بستم…

نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم…خودش بود سِیو باکس…

به سمتش رفتم…رمز الگویی اول،نشد

رمز الگویی دوم،نشد

رمز الگویی سوم،باز شد…

مشکوک به فلشی که تو سیو باکس ول شده بود نگاه کردم…

پشتمو به دوربینا کردم و روبه روی سیو باکس نشستم…

دستمو با سقف سیو باکس زدم…

دستم به شیءی برخورد…

با هزار زور و زحمت کندمش و بیرونش آوردم…

نگاهی به دوتا فلشی که تو دستم بود انداختم…

روی اونی که کنده شده بود نوشته شده بودzero

اما اونی که همونطور توی سیو باکس ول بود چیزی روش نوشته نشده بود…

فلش اصلی رو توی جیب مخفی شلوارم گذاشتم و فلشی که تقلبی بود رو توی جیب کتم…دوتا فلش هم شکل هم جایگزین کردم و از اتاق خارج شدم…

 

(داستان از زبون تیام)

 

لبخند پر عشوه ای زدم: آه آقای سجودی شما بسیار مرد جذابی هستید…

نزدیکم شد و دستشو روی کمرم گذاشت…

کیوان: نفس

دستمو روی دستش گذاشتم و فشار محکمی دادم که صورتش از درد جمع شد…

دقیق شدم روی صورتش: جناب آقای سجودی…حواستون باشه…هیچوقت دستتون روی یک خانوم متاهل نذارین.

دستشو کنار بدتش گذاشتم و مجدد لبخند زدم: از گپ و گفت با شما خیلی خوشحال شدم…

به سمت کیوان رفتم و دستمو دور باز حلقه کردم: بریم عشقم؟

تعجب رو از چشمای گرد شده ی کیوان خوندم که با پام ضربه کوچیکی به بغل پاش زدم که به خودش اومد و لبخندی زد: بریم عزیزم…

با سجودی ام خداحافظی کردیم و شال و مانتوم رو پوشیدم و از اونجا خارج شدیم…

………

کلاه گیس رو درآوردم و گریم هارو هم پاک کردم…

به سمت اتاق کیوان رفتم…

من: خب؟

نزدیکم شد و دستشو دور کمرم حلقه کرد..

کیوان: دستتو دور گردنم حلقه کن…

ابروهام بالا رفت که پلک هاشو یبار باز و بسته کرد..

دستمو دور گردنش حلقه کردم….

من:دلیل اینکارا چیه…

بوسه ای روی گونم گذاشت و لبخند زد: میخوام هرچی فکر شوم تو سر صدرا هست پاک بشه،چون الان داره از دوربینا نگامون میکنه…

قهقهه ی بلندی زدم: اونوقت این آقا صدرا نمیگن این وقتی داشتن نامزدشو اعدام میکردن کجا بوده؟

متقابلا قهقهه زد: دیگه بعد از ۴ سال نقش بازی کردن بلدم چجوری زار بزنم و شیون کنم و بگم که طاقت دیدن رفتنشو ندارم!

سرمو روی سینه اش گذاشتم: پس دیگه بازیگری شدی برای خودت…

بوسه ای به سرم زد: خب حالا خودتو به قش و ضعف بزن میخوایم بریم پیش سرهنگ

همونطورکه سرم روی سینه اش بود پرسیدم: این وقت شب؟

صورتشو روی سرم گذاشت: اره،مهمه

بدنمو شل کردم و بین بازوهاش رها شدم…

شروع کرد داد زدن: تیام،تیام…

زیر لب و آروم و خفه گفتم: مرگ چقد داد میزنی…

خیلی آروم گفت: لال بمیر…

خندم گرفته بود و وقت خندیدن نبود…یه شال رو سرم انداخت…

بلندم کرد و از اتاق خارج شد…

صدرا: چرا یهو غش کرد؟

کیوانم پر استرس گفت: نمیدونم یهو چیشد که….

حرفشو قطع کرد و مشکوک پرسید: صدرا خان شما داشتین مارو نگاه میکردین؟؟؟

صدرا به تته پته افتاد:ها من؟…من؟…نه من شما رو نگاه نمیکردم…

چشمام بسته بود و نمیتونستم چهرشو ببینم،حیف که خنده‌دار ترین صحنه ی ممکن رو از دست دادم…

صدرا دستپاچه گفت:خب حالا بیا ببریمش بیمارستان…

کیوانم سعی میکرد خودشو مضطرب نشون بده…

با ضربه ی آرنج منم متوجه شد که دیگه نباید زیاد طولش بده، بخاطر همین گفت: نه نه من خودم میبرمش…شما نگران نباشید و برید و استراحت کنید…

….

در ماشینو باز کرد و منو روی صندلی عقب گذاشت…

خودشم پشچپت رول نشستو گازشو گرفت…

از حیاط خونه که خارج شد…پردیم صندلی جلو

من: خدا به داد اون دختری برسه که تو میخوای بغلش کنی،کمرم رگ به رگ شد،خب میخوای بغل کنی عین آدم بغل کن…

کیوان: در همین حد در توانم بود دیگه، والا،انگار من هرروز ده تا دختر بغل میکنم که بلد باشم…

من:خب حالا اون چیز مهم چی بود که بخاطرش کمر من داغون شد؟؟؟

کیوان: فلش اصلی دست منه،بخاطر همینم باید امشب میرفتیم پیش سرهنگ…

بعد از اینکه رسیدیم،کیوان گفت که تو ماشین بمونم و پایین نرم تا خودش بیاد.

کیوان:خب فلشو تحویل دادم…

من:مریض بودی وقتی نمیخواستی من بیام بالا منو تا اینجا کشوندی؟

کیوان: باید به یه بهونه ای از اون خراب شده میومدم بیرون یا نه؟توام بجا اینکه هی غر بزنی با من همکاری کن.

من: نه که تا الان اصلا نکردم،خب حالا چرا راه نمیوفتی.

کیوان: آستینتو بده بالا…

متعجب نگاش کردم: واس چی؟

کیوان:بابا میخوام سوزن بزنم خون بیاد کبود شه

یه دستی کوبوندم رو پیشونیم: مگه میاد دست منو بررسی کنه که میخوای کبودم کنی؟

کیوان: از اون بعید نیست دستتو بده…

سوزنو توی دستم فرو کرد که برای لحظه ای چشمامو از درد بستم…

زیر لب گفتم:مریض

کیوان:خودتی

من: کم نیاری؟

کیوان: تو نگران نباش…جواب تو آستینم زیاده…

راه افتادیم و رفتیم دوتا بطری آب آلبالو و آب انار طبیعی گرفتیم و راهی خونه ی صدرا شدیم…

نزدیکای خونه پریدم صندلی عقب و خودمو به بیحالی و ضعف زدم…

قرار شد بگیم که بخاطر کم خونی اینطوری شدم…

اخه منو کم خونی؟من از کرگدنم بیشتر خون دارم…

بعد از وارد شدن به حیاط،کیوان دوباره اومد بغلم کنه..

من:مثلا غش کردم فلج که نیستم هی میخوای منو بغل کنی

کیوان:نترس منم کمر اضافه ندارم،میخوام کمکت کنم مثلا غش و ضعفی هستیا…

من:غش و ضعفی عمته…

کیوان: الان به تیریش قبات برخورد؟

من: نه پس…<نگاهی به پشت سرش انداختم>ساکت شو صدرا داره میاد…

بازومو گرفت: بیا عشقم…بیا.

لبخند به ظاهر کم جونی زدم:ممنون عزیزدلم…

صدرا نزدیکمون شد: حالت چطوره تیام؟

با بیحالی گفتم: خیلی ممنون خوبم

صدرا: کاملا مشخصه!<روبه کیوان گفت:> نگفتن دلیل اینوغش یهوییش چی بوده؟

کیوان: چرا، کم خونی…این دوتارم<به بطری های آب آلبالو و آب انار اشاره کرد>بخاطر همون گرفتم.

صدرا:خیلی خب زیاد سرپا نگهش ندار،بیایین برین تو.

سلانه سلانه راه حیاط تا خونه و اتاق رو طی کردیم…

حالا دردسرش اونجا بود که باید تو اتاقم نقش بازی میکردیم…

چه زندگی مسخره ای…والا اگه با همون دار کشته میشدم انگار راحت تر بودم…ای مار اون زبونتو نیش بزنه…ناشکری نکن تیام…

من روی تخت و کیوانم روی زمین خوابیده بود…

تا صبحم دستم توی دستش بود..

صبح با صدای دورگه ای گفتم: میشه اون دست لامصبتو از تو دستم بکشی بیرون؟

کیوان: نوچ

من:خب نوچ و زهرعنکبوت،دستم عرق کرد،بابا من به این لوس بازیا عادت ندارم.

کیوان:عادت  کن،مجبوری عادت کنی.

پوزخندی زدم: تو میخوای منو مجبور کنی؟

کیوان غلتی زد و نگام کرد: نوچ،طبیعت مجبورت میکنه،حالا که بابات نیست بهتر نیست یکم نفس بکشی و دخترونگی کنی؟چمیدونم،مثلا موهاتو بلند کنی،آرایش کنی،لاک بزنی،موهاتو رنگ کنی…

نفس عمیقی کشیدم: اینایی که الان گفتی هیچ ربطی به نقشمون و گرفتن دست من نداشت…

کیوان دستی توی موهاش کشید و دستمو ول کرد: باشه، ولی تیام یکم خودت باش…یکم اون چیزی که هستی باش…

پوزخندی زدم و دستمو توی جیبم بردم و اسباب بازی بچگیامو از توش درآوردم…

یه چاقو بود که کنارش پنجه بوکس داشت…

توی مشتم گرفتمش و رو به روی کیوان وایستادم:وقتی یه عمری موهات کوتاه باشه و بجای لاک ‌وعروسک و رژلب چاقو بدن دستت،الان به راحتی نمیتونی عوض بشی،نمیتونی اون آدمی بشی که همیشه آرزوشو داشتی،نمیتونی یه شبه بشی همون کسی که از اول باید میبودی،میدونی چرا؟چون روحت عوض میشه،روحت تغییر میکنه،توی خونه ای که بهت عشق و علاقه ندن،روی روحت یه هاله و لکه ی بزرگ سیاه میشینه،خودتم میدونی که،لکه ی سیاه به این راحتیا پاک نمیشه،نیاز به یه پودر قوی شوینده داره،که من هیچوقت تو زندگیم نداشتمش.

اسباب بازیمو توی دستش گذلشتمو از اتاق خارج شدم…

به سمت آشپزخوته رفتمو در یخچالو وا کردم…

یکی سر به زیر اومد تو آشپزخونه…

اسد: سلام آبجی..

تک خندی زدم: به سلام داش اسد،حال شما؟ شکمت خوب شد؟

اسد: به لطف شما هنوز یکم درد دارم…

به زور جلو قهقهه امو نگه داشتم: عه…یکم روخودت کار کن…بَده مرد انقد شل و ول و باد، بادی باشه…

با یه لیوان شیر از آشپزخونه بیرون اومدم و روی کاناپه نشستم و شروع به بازی کردن با گوشیم کردم…

بعد از دوبار باخت گوشی رو توی جیبم گذاشتم و شیرو یه نفس بالا کشیدم..

صدرا: چرا هیچیت شبیه یه زن و عشق و نامزد برای کیوان نیست؟

لیوان رو روی میز گذاشتم: مهم اینه که کیوان منو اینطوری پسندیده…

صدرا: شایدم خودتو بهش تحمیل کردی…

مقابلش وایستادم: منو با دختر های دور و بر خودت اشتباه نگیر.

صدرا :میبینم که از ضعف و غش دیشب خبری نیس،زبونتم باز شده، حواست باشه داری با کی حرف میزنی

پوزخندی زدم: استغفرالله پسر پیغمبری مگه؟

صدرا قهقهه ای زد: تو زبونم که کم نمیاری،خدا به داد کیوان برسه..

لبخندی که بی شباهت به پوزخند نبود تحویلش دادم: رسیده که فرشتشو براش فرستاده..(اشاره به خودم)

صدرا: فرشته ی سیاه یا سفید؟

من: خاکستری…

کنارش ایستادم:بپا آتیش زیر خاکستر پرتو نگیره..

رد شدم و راه اتاقو پیش گرفتم…

مرتیکه ی رذل چشم چشرون…

وارد اتاق شدم و حرصی رو تخت کنار کیوان نشستم و زیر لب واسه خودم غر میزدم…

نگاهی به کیوان کردم که دیدم به چاقوی من که توی دستشه زل زده و حرفی نمیزنه…بشکنی جلو صورتش زدم که به خودش اومد…

کیوان: هان؟

من: هان نه بله! تو فضایی به سلامتی،اگه خیلی دوسش داری مال خودت باشه(اشاره به چاقو)

کیوان: نوچ مال خودت،ولی پیش من امانت..

من:که چی؟

کیوان:که بشی اونی که میخوای

من: من همینجوری راضی ام

کیوان: من ناراضی ام

من: مهم خود شخصه

کیوان: با من کل کل نکن

من: دوس دارم

کیوان: تیام

من: ذقنبود…

تا نیم ساعت همینجوری داشتیم کل کل میکردیم که کیوان آخر سر پاشد از اتاق رفت بیرون…

نفس آسوده و پیروزمندانه ای برای خودم کشیدم و خودمو روتخت ولو کردم…

یهو فکرم رفت به سمت اون روزی که از خودم دفاع کردم…یا همون”قتل عادلانه”…هرچی اون بیشتر عصبی میشد من بیشتر چموش بازی در می آوردم و زبون درازی میکردم یادمه دعوامون از اونجایی شروع شد که بابا آمارمو در آورده بود و فهمیده بود پلیسم…با اولین سیلی ای که زد گفت: حالا واس من دم در آوردی پا میشی میری پلیس بازی؟فکر کردی من بچم که سرمو شیره بمالی دختره ی گیس بریده…منم در جوابش گفتم:نوچ نوچ اشتباه نکن من دختر نیستم تو ازم گرفتیش…چیزی که باید میبودمو ازم گرفتی من الان یه پسرم…پسر سرد و خشک و بی روح…پوزخندی زد: عه باش حالا که قبول داری دختر نیستی چطوره یه کاری کنم که دردسر شوهر دادن و جهاز خریدنو نداشته باشیم…کم کم نزدیکم شد و شروع کرد به در آوردن کمربندش یه پدر چقدر میتونه بی رحم باشه؟…گلدون کنار تختمو برداشتم و خرد کردم تو سرش اما سرش خون نیومد…بخاطرهمینم درجا مرد…

با یاد آوری اون روز تمام تنم ریش ریش شد و چشمامو محکم روی هم فشار دادم…

در اتاق باز شد و کیوان صدام کرد: تیام..دوساعت تواتاق چیکار میکنی بیا بیرون دیگه‌،صدرا خان منتظره حرف داره باهامون…

من: در مورد دیشب؟

کیوان: نمیدونم،پاشو بیا ببینیم چی شده.

از روتخت بلند شدم و دنبال کیوان راه افتادم…

دستشو دور شونه هام حلقه کرد که با چشم غره ی من مواجه شد…

کیوان: چپول نشی…

من:تو نگران چشمای خودت باش…

روی کاناپه نشستیم و به صدرا چشم دوختیم…

صدرا:کارتون خوب بود…دیشب فلش اطلاعاتشو برام آوردید…

سعی کردم خودمو نگه دارم…مگه فلش اصلی اون دیشبیه نبود که به سرهنگ تحویلش دادیم؟؟

کیوان همونطور جدی داشت به صدرا نگاه میکرد…

صدرا: جنسایی که سجودی سفارش داده درست دو هفته ی دیگه به دستش میرسه و من اینو نمیخوام…میخوام تمام اون جنسا به دست من برسه…کیوان؟

کیوان:سعی میکنم که اینطور بشه…

صدرا: تیام؟

من:انتظار نداری که منم سعی کنم؟

پوکر مانند نگام کرد و رو کرد به کیوان: ساعتش ۴ صبحه تو محل….،ببینم چیکار میکنی…

کیوان سریع تکون داد و صدرا گورشو گم کرد…

شروع کردم به بلند بلند حرف زدم: عشقم من حوصلم سر رفته بیا بریم بیرون یکم دور بزنیم…

کیوان لبخند دندون نمایی زد: پاشو حاضر شو ببرمت…

بعد از اینکه حاضر شدم با کیوان مثلا رفتیم که قدم بزنیم اما مقصودمون حرف زدن درباره ی فلش فرعی و اصلی بود…

من: اگه اینی که صدرا گفت درسته…پس اون فلش دیشبیه چی بود که دادیش به سرهنگ…

کیوان: اونی که صدرا گفت قاچاقه اون یکی ام که دیشب دادیمش به سرهنگم قاچاقه،منتهی اونی که دادمش به سرهنگ مهمتره…

سکوت بینمون رد و بدل میشد و باعث میشد فکرن بره به سمت همون روز لعنتی…

انگار هروقت بیکار میشدم یا وقتی تنها میشدم یا مثلا وقتی که چونم گرم نبود باید یاد اون صحنه بیوفتم…

کیوان: تیام

من:هوم؟

کیوان: نظرت با مانیکور چیه؟

قیافمو چپه و چوله کردم: چی چی کور؟

کیوان: میگم موافقی ناخناتو خوشگل کنی…

نگاهی به دستام کردم: مگه چشونه؟؟

کیوان یدونه زد تو سرش: هیچیشون نیس…یکم خوشگلترشون کنی…

من:نوچ همینجوری خوشگله…

کیوان نفس عمیقی کشید و بعد از یه سکوت کوتاه: خب چطوره اکستنشن کنی؟

عاصی گفتم: اون دیگه چیه؟؟

کیوان: موهاتو بلند کنی؟

جدی گفتم: نه همینطوری خوبه!

کیوان:الان که میتونی،نمیخوای

روبه روش وایستادم و یجورایی وادار به مکثش کردم: من کسی ام که به عمر با این مدل مو و با این ناخنا و این سر و شکل خو گرفته،میفهمی،من دختری در قالب پسرم،به جای ده تا شال،دوتا شال دارم،هیچوقت نه لاک داشت نه تل نه گلسر نه حتی کش،بعد تو داری به من همچین پیشنهادایی میدی؟

کیوان سرشو پایین انداخت: ولی آدما میتونن عوض بشن..

من: اره میتونن،ولی به مرور زمان،نه یهویی…

 

توی این دو هفته حرفای منو کیوان تهش به تغییر من میرسید،به اینکه من دخترم و باید مثل دخترا زندگی کنم…

منم انگاری که با خودم لج کردم…یاد اون شبی میوفتم که با کیوان رفته بودیم مهمونی سجودی…با اینکه آرایشم بیش از حد بود ولی بازم برای اولین بار حس کردم ،اون چیزی که باید باشمو هستم حتی یکی دو درجه بیشتر از اون…

جلوی در ایستاده بودم و مثلا داشتم نامزدمو راهی میکردم…اونم چه راهی…قاچاق…اینروزا ام که زندگیم همش شده “مثلا”…

کیوانو بغل کردم: عزیزم مراقب خودت باش…

کیوان: توهم همینطور…

صدرا:نترس بابا…نمیخواد بره بمیره که…

خیلی نامحسوس یه چشم غره به صدرا رفتم و دوباره کیوانو بغل کردم…

کیوان که رفت منم رفتم تو حال و شروع کردم به بازی کردن با بازی هیجان انگیز تیکن…

صدرا: خسته نشدی از این بازی؟

همون طور که گرم بازی بودم جواب دادم: مربوطه؟

صدرا:تو چرا انقد با من لجی؟

من: کی من؟ نوچ نه اصلا…

یکی دو ساعت همینطوری داشتم بازی میکردم و صدرا ام ور دل من نشسته بود…وا خب پاشو برو یه جا دیگه لش کن…اومده نشسته پیش من…خیلی خوشم میاد ازش…پیشمم میشینه…

صدرا:اصلا نگران کیوان نیستی؟

من:کیوان کار خودشو بلده…

صدرا: چند وقته نامزدین؟

من: یک اینکه هنوز نامزد نیستیم قراره بشیم…دو اینکه خیلی سوال پرسیدی حکصلمو سر بردی میرم هوا خوری…

صدرا اخمی کرد:خوبه والا انگار ما دوتا جاهامون عوض شده…انگار تو رئیسی و من…

میون کلامش پریدم: اولین روزی که اومدم اینجارو یادته؟یادته چی گفتم؟تو این دنیا هیشکی حق ریاست نداره…(پوزخندی زدم)گرچه،اگرم داشت قیافه ی تو به رئیسا نمیخوره…

صدرا: پایی رو که از گلیمش دراز تر بشه قلم میکنم و زبونی که بی ربط زر بزنه قطع…

از جام بلند شدم:عجب،آخه قیافت به قصاباام نمیخوره…چقد خوبه که آدما یکی ام شبیه ادعاهاشون باشن…

اونم مقابلم ایستاد: فکر کنم خودت فهمیده باشی که جلوی تو دارم بیش از حد کوتاه میام…

توی چشماش نگاه کردم:چرا؟

دستی روی گونم کشید: بیا کیوانو ول کن…من میتونم از همه جا تامینت کنم…من میتونم بهت عشق بدم…پول…محبت…میتونم نیازتم برطرف کنم…

دستمو دور گردنش حلقه کردم که خوشحال شد: عزیزم…همه این قابلیتارو کیوانم داره…پس چرا اونو ول کنم بچسبم به تو بابا بزرگ…

ضربه ی محکم زانوم که به نقطه ی حساسش اثابت کرد از پا درش آورد و روی زمین افتاد…با حرص و خشم نگام کرد و داد زدم: اسد..کیا…بیایید به آقاتون کمک کنید…بیچاره زمین گیر شده…

برام سری به نشانه ی تهدید تکون داد که جوابشو با پوزخندم دادم…

اسد: آبجی چیشده؟

من:ببرش بالا براش پماد بزن شاید خوب شد…هه…

بدون هیچ حرفی رفتم تو اتاقو خودمو رو تخت ولو کردمو تصمیم گرفتم بخوابم.‌…اوه اوه تیام ولی تو عجب آدمی هستی دیگه…از صدرا مارمولکم مارمولک تری…تو خونه ی خود یارو میخوری میخوابی تازه کتکشم میزنی…بعدش با خیال آسوده میای روتخت اتاق خونه ی یارو باز دراز میکشی…البته حقشم بودا…مردتیکه ی عوضی قاچاقی فلان فلان شده…

همینطور که با خودم حرف میزدم چشمام گرم شد و خوابم برد…

با بالا و پایین شدن تخت متوجه شدم که کسی کنارم نشست بخاطر همین سریع بیدلر شدم و گارد گرفتم…

کیوان دستاشو به نشانه ی تسلیم بالا آورد:نترس بابا نترس منم…

نفس عمیقی کشیدم: سلام

کیوان: و علیکم…چیکار کردی با این بدبخت از درد به خودش میپیچه…

خندم گرفت:عه پماد نزد؟

خندید و گفت:کوفت..حالا درست بگو ببینم قضیه از چه قراره…

حرفایی که بینمون زده شده بود رو موبه مو براش تعریف کردم…

کیوان: خوب کاری کردی…حالا وقت رفتنه…کار ما دیگه تموم شدس..

من:ها؟

کیوان:تو هنوز خوابی پاشو وسایلتو جمع کن بابا…

کیوان از اتاق رفت بیرون که دو دقیقه بعد صدای داد و بیداش رو با صدرا شنیدم که میگفت:غلط کردی به نامزد من چشم داشتی بی ناموس ….

حالا بماند که چقدرم فش بارونش کرد‌.‌..

اومد مایینو وسایل خودشو جمع کرد و آماده ی رفتن شدیم…

تو ماشین یکم دور تر از خونه ی صدرا ایستادیم که ببینیم پلیسا کی میان‌‌‌‌…

من:جنسارو کجا گذاشتی؟

کیوان:همش توی جا مخفی زیرزمینشه…راپورتشو به سرهنگ دادم…

سری تکون دادم که با اومدن سرهنگ و بقیه ی عوامل ما رفتیم‌‌‌‌….

کیوان جلوی یه آپارتمان با نمای قهوه ای پارک کرد و گفت: رسیدیم…!

من: اینجا کجاست؟

کیوان نیم نگاهی بهم انداخت:خونم…

من:من که نمیتونم همیشه ور دل تو باشم..من میرم خونه خودمون

کیوان اخمی تصنعی کرد: لازم نکرده..‌.ور دل خودم باش شاید بتونم از این جاهلیت نجاتت بدم‌‌‌‌‌‌…

خواستم حرفی بزنم که کیوان نزاشت:حرفی ام نباشه…خدایی اونجوری که تو از مامانت تعریف میکردی حتی منم که حالا دوست و همکارتم میترسم برم پیشش که مبادا شوهرم شوهرم کنه…چه برسه به تو…پیاده شو…

وارد واحدش شدیم..یه خونه نقلی و ترو تمیز با دکور کرم و قهوه ای سوخته…نسبت به خونه مجردی خیلی تمیز بود‌..‌

نگاهی به دور تا دور خونه کردم: فکر میکردم خونه مجردیای پسرا همیشع کثیف و بهم ریخته اس‌‌‌…

کیوان نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداخت: اینجا همچین تمیزم نیستا.‌‌ببین چقد خاک نشسته رو همه جا…چهار ساله خونه و زندگی رو ول کردم پی صدرا ام….فقط بعضی وقتا میومدم سر میزدم…

خونه دوتا خواب داشت که یکیش توش یه تخت دو نفره بود یکی یه نفره…

توی اتاقی که تخت یه نفره داشت رو نگاه کردم…

یه عکس بزرگ از کیوان بود که فیگور خشنی گرفته بود و از این پالتو مشتیا تنش بود با یه عالمه انگشتر خشن دستش بود.‌‌..

در کل جذاب بود…

من: اینجا اتاق توئه؟

سری تکون داد که گفتم: پس اون یکی اتاق واسه کیه؟

لبخند تلخی زد:مامان بابام…

متعجب نگات کردم: الان اگه مامان بابات بیلن و بگن که یه دختر آوردی خونه چیکار؟ تو چی میخوای بگی؟

نم اشکو تو چشماش دیدم: اونا نمیان…یعنی…دیگه هیچوقت نمیان…

رفت تو آشپز خونه که نبینم اشکشو…

سرمو پایین انداختم و رفتم پیشش: روحشون شاد…

لبخندی که تلخیش از قهوه ی قجری ام بیشتر بود رو تحویلم داد: ممنون

نفس عمیقی کشید و در یخچالو باز کرد: خب حالا چی بخوریم؟

کنارش ایستادم و تو یخچالو نگاه کردم..چشمم به تخم مرغ افتاد…

لبخند ژکوندی زدم: نیمرو…

هاج و واج و وارفته نگام کرد:یعنی تو به غیر از نیمرو هیچی بلد نیستی؟

قهقهه ی بلندی زدم:نوچ

کیوان:زهرمار

من:تو دلت

کیوان:تو سلولات

من:با من بحث نکن میگم تو دل خودت…

کیوان کنار رفت: توام با من بحث نکن یه ده تا نیمروام بزن بخوریم..

با چشمای از حدقه در اومده نگاش کردم: ده تا؟!

کیوان چپ چپی نگام کرد: نه پس یدونه…پنج تا من پنج تا تو دیگه…

من: من نهایا دو تا بتونم بخورم…

لبخند دندون نمایی زد: باش پس هشت تا من دو تا تو…

یکی کوبیدم تو سرم و ده تا تخم مرغ در آوردم و نیمروش کردم…

بعد از خوردن نیمرو کیوان رفت اتاق خودش و منم به زور پرت کرد تو اتاق ننه بابای خدابیامرزش،حالا هی من بگم میخوام تو حال بخوابم،میگه نه و تو مهمونی و فلانه و بیساره و از این جور حرفا،آخرشم حریفش نشدمو به زور منو کرد تو این اتاق خوشگله…

صبح پاشدم چقد واس خودم قربون صدقه ی کیوان رفتم که پرتم کرد  توی این اتاق بخوابم…والا راحت ترین خواب عمرمو کردم…

دستی به موهای کوتاهم کشیدم و کلاهمو سر کردم و از اتاق خارج شدم…

کیوان هنوز خواب بود….

من: کیوان،کیوون،کیوی،کایوان،کَیَوان

کیوان:ای سَرَطان،درد،ورم،حناق،چته اول صبحی سرمو خوردی،بابا بزار بخوابم من هنوز خوابم میاد.

من: پاشو جمع کن خودتو مگه نباید بری اداره واس من همینطوری عین بختک افتاده رو تخت نمیشه جمعش کنی،(نیشکونی از بازوش گرفتم)دِ پاشو میگم…

روی تخت نشست و به حالت زار و گریونی گفت: تو چیکار به من داری آخه؟

به سمتش هجوم بردم: پامیشی یا چی؟

کیوان:پاشدم پاشدم چرا وحشی میشی حیوان…

من:الان بهت نشون میدم حیوان کیه..

دور تا دور خونه رو دنبالش کردم که بالاخره خسته شدم و نشستم…

کیوان: وای خدا….حیوان…که…انقد زود…خسته…نمیشه…گرگ پیر…

کوسن رو از روی مبل برداشتم و پرت کردم طرفش: گرگ پیر عمته

کیوان خنده ای کرد و به طرف آشپزخونه رفت…بعد از خوردن یه صبحونه ی مفصل با شوخی و خنده چترشو جمع کرد و رفت اداره…خاک تو سرت تیام…اون که خونه ی خودشو احیانا حس نمیکنی تو چتر بازی؟…نخیر حس نمیکنم…پرروام که هستی…به. خودم مربوطه…

من از تنهایی انقد با خودم حرف زدم که رو مبل خوابم برد…

ساعت شیش غروب چشمام خودکار باز شد که مصادف شد با چرخش کلید تو قفل در…

کیوان با یه قیافه ی پریشون و عصبی داخل شد…

کارد میزدی خونش در نمی اومد…

کیفشو گوشه ای پرت کرد و کنارم نشست: صدرا فرار کرده…

من:چی؟!

چنگی به موهاش زد و کلافه نگام کرد!.

من:یعنی چی که فرار کرده؟ اصن چجوری فرار کرده؟

کیوان: لین آدم،دوتا پا داشته دوتا دیگه ام قرض گرفته از در پشتی فرار کرده…

من:اخه یعنی چی…مگه در پشتی مامور نداشت؟

کیوان: زده بیهوششون کرده…

نوچی کردم:خب یه ذره فکر کن،مگه من ناکارش نکرده بودم؟،چطوری راه رفته اصن؟اون حتی نمیتونست از جاش تکون بخوره…حالا فرار کرده؟

دست هاشو تکیه گاه سرش کرد:نمیدونم تیام،نمیدونم

من:سرهنگ به کس دیگه ای سپرده؟

کیوان نفس عمیقی کشید:چیو؟

من:پیدا کردنشو…

سری تکون داد:آره منم مرخصی گرفتم…فعلا کشش ندارم…

پاشدم رفتم توی آشپزخونه که آب بخورم ،یهو یه احساس بدی توی پایین تنم حس کردم…

یکی کبوندم تو سرم.

من: مگه تاریخش رسید کی رسید که من نفهمیدم…الان من چیکار کنم؟…

برگشتم و کیوانو دیدم که حاضر و آماده با لباس بیرونی درست پشت سرم ایستاده بود لبخندی دست پاچه زدم:کیوان…کجا داری میری؟

متعجب نگام کرد:میرم یه چیزی بخرم بخوریم، واسه چی؟

عه داره میره بیرون بگم برام  بخره….تیام خنگ بازی درنیار…به کیوان بگی برات بخره آخه…چرا بی حیا بازی در میاری؟…بدو خودتم باهاش برو…

من: اِم چیزه…وایسا منم حاضر شم باهات بیام…هم یه هوایی به کلمون میخوره…هم من بیرون کار دارم…

کیوان: خب باشه…برو حاضر شو…

عین فشنگ از جا کنده شدم و به طرف اتاق پریدم…

یه تیپ مشکی سر سری زدم: کیوان بریم من حاضرم…

راه افتادیم و سوار ماشین شدیم…

سرمو خاروندم: امممم کیوان…اول میشه بری یه مغازه ی آرایشی…از همونا که لوازم و آرایش و اینا میفروشن!

کیوان ابروهاش بالا رفت و منو مشکوک نگاه کرد…

کیوان:تو اونجا چیکار داری؟؟؟

لبخند مسخره ای زدم:یکاری دارم دیگه تو برو…

کیوان دوباره به روبه روش خیره شد و با توقفش فهمیدم که رسیدم به بغلم یه نگاه انداختم…یه مغازه آرایشی بهداشتی بود…

در ماشینو باز کردم: الان برمیگردم…

سریع به سمت مغازه دویدم:سلام خانوم ببخشید….میخواستم…

خریدم و خواستم خارج بشم که راه رفته رو دوباره برگشتم…الان اگه کیوان بپرسه چی میخواستی چی بگم؟؟؟

من: ببخشید خانوم…یدونه کرم پودره پنکیک چیه یدکنه ازونا میخوام…یدونه از اینایی که مژه هارو بلند میکنه و حجم میده..چی بود اسمش…

متعجب گفت: ریمل؟

لبخندی زدم:آره آره ریمل…یدونه خط چشم…دوتام رژ لب خوش رنگ میخواستم…

سری تکون داد:چه مارکی؟

من:فرقی نداره…نه زیاد گرون باشه…نه زیاد ارزون…

وسایلو گرفتم و توی کیفم گذاشتم و پولشو حساب کردم و اومدم بیرون…

توی ماشین نشستم…کیوان سوالی نگام میکرد…

من:هوم؟؟؟

کیوان: الان رفتی اون تو چیکار کردی؟

لبخندی زدم:میفهمی ،حالا میشه بریم یه رستوران…گشنمه ها…من نهارم نخوردم…

یه نگاه مشکوک بهم انداخت و راه افتاد…

جلوی یه رستوران خوشگل موشگل نگه داشت و پیاده شدیم…

یه میز دو نفره انتخاب کردیم و نشستیم…ننشسته ،با کیف بلند شدم برم دستشویی…آخه ممکن بود وضعیت از گلبهی به قرمز آلبالویی تغییر کنه…

کیوان:کجا؟

من: دستشویی…

کیوان:با کیف؟

لبخند شیطونی زدم:یه سورپرایزم برا تو دارم…

ابرویی بالا انداخت:تو دستشویی؟

اوهومی گفتم و به سمت دستشویی حرکت کردم…

بدون تلف کردن وقت رفتم و اون چیز رو سر جاش جاساز کردم و خیالم راحت شد…

یه نگاه به خودم تو آیینه انداختم کا آه از نهادم بلند شدم…من که آرایش کردن بلد نیستم…

یه خانومی وارد شد که انگار خدا منو دید و فرشتشو برام فرستاد…

من:ببخشید خانوم

خانومه:بله؟

یکمی مِنو مِن کردم:من بلد نیستم آرایش کنم…خب….میدونی…یعنی تا حالا نکردم..شما میتونی مختصر آرایشم کنی؟؟؟

لبخندی زد:آره عزیزم…وسایل داری؟

من:آره آره…

وسایل رو دستش دادم و بعد از ده دقیقه از آناستازیا به سیندرلا تبدیلم کرد…

نگاهی به خودم تو آیینه انداختم….با اون مختصر لوازم…خوشگلم کرده بود…

بدن اینکه نگاش کنم:اسمت چیه؟

خانومه:مهتاب…

من:ایشالا همیشه عین مهتاب بدرخشی دستت طلا…

یه بوسم از لپش کردم و باهاش خداحافظی کردم و بالاخره از دستشویی خارج شدم…

روی صندلی نشستم…

کیوان:دو ساعته کج…

نگاش که بهم افتاد خیره خیره نگام کرد:ببخشید خانوم اشتباه نشستید…

اوه…یعنی انقد تغییر کردم؟؟…

من:تیامم بابا…

متعجب کل صورتمو و وارسی کرد…با ناباوری نگام میکرد…پلکی زدم و آب دهنشو قورت داد..متوقف شد…بشکنی مقابل صورتش زدم‌،که به خودش اومد و دوباره به چشمام نگاه کرد…

من:سفارش دادی؟

سری تکون داد…من:خب چی سفارش دادی؟

کیوان حواس پرت گفت:مرغ پلو با زرشک…

پقی زدم زیر خنده که تازه تازه به خودش اومد: چرا میخندی؟

من:از کجا میدونستی من مرغ پلو با زرشک دوست دارم؟؟؟

یکم صبر کرد تا ویندوزش بیاد بالا یهو خودشم زد زیر خنده…

کیوان:خب باشه حالا توام،زرشک پلو با مرغ…حواسم نبود…تیام؟

من: هوم؟

کیوان: خیلی خوشگل شدی…

برای اولین بار…یه ذره‌…فقط یه ذره…خجالت کشیدم…

شامو با کلی شوخی و خنده خوردیم و آماده ی رفتن شدیم…دم رفتن دختره رو دیدم که بهم کمک کرده بود..رفتم سمتش…

من: میخواستم یه بار دیگه تشکر کنم…ممنون بابت اون آرایش…

لبخند مهربونی زد: خواهش میکنم عزیزم…در ضمن(به کیوان اشاره کرد)خیلی بهم میایید…

ازم خدافظی کرد و رفت منم هاج و واج اونجا وایستاده بودم…منو کیوان بهم میاییم؟

وا تیام چرا داری مثل دخترا حرف میزنی؟؟وا مگه دختر نیست؟اون یه عمره که دختر نیست!اون دختره،باید باشه…

سوار ماشین شدم و سرمو به شیشه تکون دادم…به حرفای وجدان خوب و بدم فکر کردم…

بده گف من یه همره دختر نیستم…اما خوبه گفت که باید باشم..رو کردم با کیوان…

من: کیوان…تو همیشه به حرف خوبا گوش میدی یا بدا؟

کیوان مطمئن گفت:خب قطعا خوبا…چون اونا بهم یاد میدن چطوری خوب زندگی کنم و خوب باشم…خوب بودن توی زندگی خیلی مهمه…

من:منو میبری بام؟؟؟

کیوان اول متعجب شد از تصمیم یهوییم…اما بعدش گفت باشه و منو برد بام…

به محض رسیدن خودمو تقریبا از ماشین پرت کردم بیرون و دویدم به سمت بالا…

خوبه خلوت بود..‌‌‌.

روی ارتفاع ایستادم…بغضم شکست و بی صدا اشک ریختم…اولین قطره…دومین قطره…سومی و فریاد…فریار…فریاد…

من: خدایا….منو میبینی؟…میبینی؟….یه عمره که این منی که الان داری میبینی…من نیستم….من…من نیستم…من تقلبیم…به دخترا حسودیم میشه…بهشون حسودیم میشه که کسی با دختر بودنشون هیچ مشکلی نداشت…من،مرد بار اومدم…من نمیخوام مرد باشم…نمیخوام پسر باشم…میخوام من باشم…میخوام خودم باشم…صدامو میشنوی؟…اگه میشنوی کمکم کن…کمکم کن خودمو پیدا کنم…

اشکامو پاک کردم و تو صفحه ی گوشیم خودمو نگاه کردم…خداروشکر خبری از سیاهی زیر چشم توسط ریمل نبود…فک کنم ضد آبه…

وجدان خوب: همین نگرانی خوشگلیت بهم نریزه..خودش یعنی اینکه داری راه درست رو میری…

وجدان بد: اون موفق نمیشه…

سرم تکون دادم…من موفق میشم…من باید به بدی ها غلبه کنم…

برگشتم…کیوان پشت سرم بود…به سمتم اومد و آروم بغلم کرد…

نفس عمیقی کشیدم و ازش جدا شدم بهش لبخندی زدم…

من: یه چیزی رو یادم رفت بهش بگم…

دوباره داد زدم:ولی بازم شکرت…شکرت که تنهام نزاشتی…شکرت که هم خودت هستی…هم(به کیوان اشاره کردم)فرشتت…شکرت…

کیوان لبخندی زد و باهم قدم زنان راه افتادیم…

روی یه نیمکت نشستیم و به آسمون زل زدیم…

نفس عمیقی کشیدم: چقد ستاره ها قشنگن…

کیوان: اوهوم شبیه حرفای امشب توان…خیلی قشنگن…خیلی…

لبخندی زدم: شاید بخاطر توئه که من اون حرفارو زدم..

نگام کرد:چرا؟

شونه ای بالا انداختم:شاید وقتی میبینم برای اولین بار یکی مشتاق دختر بودن منه…خودمم مشتاق میشم…

داشتم اطرافو نگاه میکردم که…اسد؟

اسد مگه الان نباید زندان باشه؟؟؟

با هم چشم تو چشم شدیم که یهو پا به فرار گذاشت بدون فوت وقت پاشدم و دویدم دنبالش…

لامصب تند میدوید…اما بالاخره بهش رسیدم و با یه پرش لگدی به کمرش زدم و روی زمین پرتش کردم…

روی کمرش نشستم و یکی از دستاشو تو گرفتم و پیچوندم و آوردم پشتش…

با فریادی که زد توجه خیلیا به ما جلب شد…

پسرا منو با تعجب و دخترا با تحسین نگام میکردن…

پوزخندی همراه با نفس نفس زدم: هه…آقای بادکنکی…اینجا چه غلطی…. میکنی؟ نکنه …توام با اون رئیس عوضیت ….فرار کرده بودی؟

جوابی نشنیدم…بیشتر دستشو پیچ دادم که فریاد بلندتری زد..

من:جواب منو بده!توام فرار کرده بودی؟

سری به نشونه ی تایید تکون داد: آره…آره…فرار کرده بودم…

قهقهه ی بلندی زدم: خاک تو سر بدبختت که فرارم بلد نیستی…بجا اینکه بری یه جا گم‌و گور شی تو تهران وِلی…که من گیرت بیارم…اما اشکال نداره…کار خوبی کردی پسر جون…کار خوبی کردی که گم و گور نشدی…

کیوان نفس نفس زنان بهمون رسید و دست هاشو به زانوهاش گرفت…

من: صدرا کجاست؟

دستشو بیشتر پیچوندم که تق صدا داد و داد اسد بلند شد: نشنیدی؟ صدرا کجاست؟؟؟؟

اسد با عجزگفت: فرار کرد…قاچاقی ردش کردن…تروخدا دستمو ول کن شکست…

من:کیوان زنگ بزن سرهنگ…بیان اینو بگیرن…

کیوان سری تکون داد و زنگ زد…

از رو کمرش بلند شدم…پاشد ولی نمیتونست دستشو تکون بده…

شونه ای بالا انداختم:نترس یا شکسته یا دررفته…

مردی جلو اومد: شما به چه حقی این آقا رو شل و پل کردی خانوم؟

کیوان اخمی کرد: به شما مربوطه؟؟؟؟

مرده:به هرحال هم وطنمه…

منو کیوان نگاهی به هم انداختیم و پق زدیم زیر خنده…کیوان کارت شناساییشو درآورد…

کیوان: سرگرد معظمی هستم…

مرده زرد کرده به کیوان نگاه کرد: ببخشید…با اجازه…

جیم زد…کیوان با خنده سری تکون داد و کارت رو توی جیبش گذاشت…

بعد از حدود نیم ساعت همکارا اومدن و من تحویلش دادم…

بیچاره سرکار اومد دستشو بگیره که دستبند بزنه اما اسد یه دادی زد سرکاره صد متر پرید هوا…

من روبه سرکار گفتم: شما یه لحظه بیا کنار…

رفتم سمت اسد که خودشو کشید عقب…

پوزخندی زدم: نترس میخوام کمکت کنم…

دستمو آروم روی استخون آرنجش کشیدن…

من: اینجاس؟

سری تکون داد که یهو همونجوری که تو چشماش نگا نیکردم دستشو گرفتم…یه پیچ به راست یه پیچ به چشپ به فشار…جاش انداختم…

اونم همونطوری داشت واس خودش عر عر میکرد…

من:ببند گالتو تموم شد…

روبه سرکار گفتم: بردینش با باند کشی ببندینش براش…

سرکار با دهن باز سری تکون داد و ازشون فاصله گرفتم…

من رفتم پایین.،کنار ماشین و بهش تکیه دادم…

کیوانم تا ۱۰ دقیقه بعد اومد…

دزدگیر و زد و در رو باز کردم و نشستم…دلم نمیخواست برم خونه…از طرفی ام خوابم میومد…

سرمو به پنجره تکیه دادم و با گوش دادن به آهنگ ملایمی که کیوان گذاشته بود،خوابم برد…

تو خواب و بیداری بودم که حس کردم بین زمین و هوا معلق شدم…

از ترس افتادن دست هامو دور گردنش حلقه کردم و خودمو بهش چسبودم…

چه عطری داره لامصب…تلخ و خنک‌‌‌…همون عطری که من عاشقشم…روی جای نرمی فرو رفتم که متوجه شدم تخته…عه گذاشتم پایین…کاش بیشتر بغلم میکرد…برای لحظه ای نفس های خوش بوش به صورتم نزدیک شد..اما فقط برای لحظه ای…بعدش دور شد و رفت….منم که مست خواب‌…به چیز دیگه ای فکر نکردم و خوابم عمیق شد…

……

از اتاق بیرون رفتم و کیوانو دیدم که روی کاناپه خوابش برده و روی میزی که رو به روش بود یه زیرسیگاری پر از سیگار گذاشته بود…

عه…مگه سیگارم میکشه؟؟؟

رفتم سرویس و دست و صورتمو شستم و رفتم که یه صبحانه ی مفصل حاضر کنم…

پنیر،کره،مربا،عسل،تخم مرغ.،نون تست…

رفتم تو اتاق و جلوی آیینه نشستم و لوازم آرایش رو دستم گرفتم…

کرم زدم و ریمل و رژ…خط چشم سخت بود نتونستم یاد بگیرم…

لبخندی به خودم توی آیینه زدم…رژ کالباسی خیلی به لبام میومد…

از اتاق خارج شدم…کیوان هنوز خواب بود…

من: کیوان…هوی…کیوان….

بیدار نشد:بزار بخوابم بابا…

کیوان:پاشو تا با پارچ نیومدم سراغت‌..

اهمیتی نداد که یه لیوان آب یخ پر کردم رفتم بالا سرش: بیدار نمیشی نه؟

کیوان:نوچ

آب یخو رو سرش خالی کردم…

با یه جیغ دخترونه و بفش بلند شد و رو کانامه نشست…خیلی ریلکس گفتم:چرا رو کاناپه خوابیده بودی سرگرد؟

کیوان آتیشی نگام کرد: میکشمت…

فرار کردم به سمت اتاق که رسید و گرفتم و باهم خوردیم زمین….

توی چشمام نگاه میکرد.

کلشو به سمت گوشم برد: شیطونیا و خوشگلیات تاوان داره ها…

دوباره خجالت کشیدم…جدیدا چقد با حیا شدم…

به صورتم نگاه کرد…قهقهه زنان  بلند شد…

کیوان:درضمن وقتی خجالت میکشی جذاب تر میشی…

بلند شدم نگاهی به خودم تو آیینه انداختم…دستی به گونه هام زدم…شبیه دوتا کوره ی آتیش بودن…

چند تا نفس عمیق کشیدم‌ و از اتاق بیرون رفتم…

رفتم تو آشپزخونه که دیدم پشت میز نشسته…

منم مشستم و مشغول شدیم…

سرمو بلند کردم و دیدم به من زل زده…قبلا فکر میکردم فقط چشم مشکیا ان که چشمایی نافذ دارن…اما چشمای کیوان عالمی داشت برای خودش…

سری تکون دادم که گفت: چه ماهی به دنیا اومدی؟

من: بهمن…چطور.؟

ابروی بالا انداخت:آها…بعد،چه روزی؟

من: ۵

نگاهی به ساعتش انداخت و انگار نفسی،از سر آسودگی کشید…

بعد از خوردن صبحانه هرکدوم به یه کاری مشغوی شدیم…به تاریخ گوشیم نگاهی انداختم…۱بهمن…

پوزخندی زدم…هیچوقت برای رسیدن تولدم مثل دخترای دیگه لحظه شماری نکردم…

هیچوقت ذوق جشن تولدم رو نداشتم…چون اصلا جشن تولدی تا حالا نداشتم…

کیوان داد زد: تیام…

از جا پریدم: چته؟ چرا داد میزنی؟

کیوان: وا دو ساعته دارم صدات میکنم…چرا جواب نمیدی؟

نفس عمیقی کشیدم: هیچی تو فکر بودم…

کیوان شیطون گفت: بیا یه دست پی اس بزنیم..

قهقهه ای زدم: کودک درونت فعال شده؟

سری تکون داد و گفتم: باشه به شرطی که فقط تیکن بازی کنیم…

باشه ای گفتم و روی کاناپه نشستم…

بعد از دو دست برد بلند شدم: بسه دیگه…

کیوان: خیله خب، ناهار چی سفارش بدم؟

شونه ای بالا انداختم: هیچی؟

کیوان: وا پس من چی بریزم تو این خندق بلا؟

لبخندی زدم: خودم میخوام درست کنم…

شبیه آدمایی که شاخ دارن نگام کرد…

من: هوم؟

کیوان: مگه بلدی؟؟؟

بی تفاوت گفتم: نوچ ولی یاد میگیرم…

راه آشپزخونه رو پیش گرفتم…

توی گوشی طرز تهیه ی خورش قیمه رو سرچ کردم…

گوشت،لپه،لیمو،پیاز،سیب زمینی،ادویه و ….

با توجه به دستور پخت و به سختی قیمه رو درست کردم و گذاشتم رو گاز…

طرز تهیه ی برنج رو سرچ کردم…ها؟چیه؟خب بلد نیستم دیگه چیکار کنم؟؟؟

برنجم با هزار زور و زحمت درست کردم و رفتم سراغ سرخ کردن سیب زمینیا…

اینو دیگه بلدم….کیوان اومد پیشم و کنارم مثل مجسمه ابولهل ایستاد و بهم خیره شد…

کلافه گفتم: اونجوری نگام نکن حواسم پرت میشه…

کیوان: آخه امروز خیلی خوشگل شدی،نمیتونم نگات نکنم…

دوباره حس داغی رو توی گونه هام احساس کردم…

کیوان دستشو برد تو ماهیتابه که ناخنک بزنه که با قاشق چوبی یدونه کوبیدم رو دستش…

کیوان: آخ…آروم باش چرا رم میکنی حیوان…

من: حیوان عمته..برو بیرون تا بعدی شو نزدم…دیگه نبینم ناخنک بزنیا…

کیوان سرشو انداخت پایین و عین پسر بچه ها سرشو تکون داد…از سیب زمینیایی که سرخ شده بودن و سرد،سه تا برداشتم و گرفتم جلو دهنش…

من: بیا حالا قهر نکن آقا کوچولو…

مچمو گرفت و سیب زمینیا رو خورد…اما دستم و ول نکرد..دسته آخر بوسه ی کوچیکی روی دستم گذاشت و از آشپز خونه خارج شد…هاج و واج گونه به سمت گاز برگشتم و دستمو کنار ماهیتابه گذاشتم…اما خودم توی این دنیا نبودم…

با سوزش دستم به خودم اومدم ک سعی کردم افکارم و آزاد کنم…همکارمه دیگه…

وجدان خوب: عجب خنگی هستیا…چه همکاری دختر؟…معلوم نیست؟ واقعا نمیفهمی؟؟؟

شونه ای بالا انداختم و دیگه با خودمم حرف نزدم…

بعد از حاضر شدن غذا کشیدمش و روی میز چیدمش…

امیدوارم خوب باشه….لبمو با استرس زیر دندون کشیدم و کیوانو صدا کردم…

کیوان: به به ببین تیام چه کرده همه رو دیوونه کرده…

به سمتم اومد و در گوشم گفت: تازه منو بیشتر از همه دیوونه کرده…

هم از حرفش خجالت کشیدم هم نمیدونم چرا ته دلم یجوری شد..انگار که ذوق کرده باشه…اونطوری شد…

لبخندی زدم و براش کشیدم…مضطرب نگاش میکردم…

کیوان لبخندی از سر رضایت زد: به به عالی شده تیام…

نفسی از سر راحتی کشیدم: نوش جان…

کیوان دوتا بشقاب خورد: تیام من بازم میخوام…

متعجب نگاش کردم: کیوان حیف هیکلت نیست؟

لبخندی زد و دستی به پشت سرش کشید: هیکلم و دوست داری؟

شونه ای بالا انداختم: آره خب رو فرمی دیگه…الان اگه بیشتر از این بخوری چاق میشی‌..

کیوان با حسرت به قیمه نگاه کرد و نفس غم باری کشید: باشه…

قهقهه ای زدم: چرا اونجوری نگاش میکنی؟ خوبه دوتا بشقاب خوردی ازش…

کیوان: آخه خیلی خوشمزه بود…

من: نه دیگه داری اقرار میکنی…

کیوان: مامانم همیشه میگفت غذای یه زن وقتی به دهن یه مرد خوشمزه میاد یعنی اون غذا با عشق پخته شده…اما درباره ی غذای تو باید بگم که با عشق پخته نشده…

مکث کرد و منتظر نگاش کردم…

کیوان: خوده عشق پختتش…یعنی تو…

دوباره اون حس و ذوق و خجالت که ترکیبشون وصف ناپذیر بود…♡

اپا منظورش از این حرفا چی بود…؟ چرا هی بهم ابراز…

نه بابا ابراز چی..؟

وجدان خوب:من که هرچی میگم تو باز حرف خودتو میزنی…پس من دیگه حرفی نمیزنم….

از آشپز خونه بیرون رفت و منم سرمو با دستام گرفتمو فکر کردم…

اصلا من چرا ذوق میکنم وقتی که این حرفا رو میزنه؟

چرا مثل قبلا با خنده جوابشو نمیدم؟

چرا خجالت میکشم؟وای خدا، نکنه دارم عاشقش میشم؟

وای یعنی اونم داره عاشقم؟

چرا الان از فکر کردن به اینکه داره عاشقم میشه خوشحالم؟؟؟

از کلنجار رفتن با خودم خسته شدم و دست از فکر کردن برداشتم…

میز و جمع کردم و ظرفا رو شستم و رفتم تو سالن…

کیوان: تیام؟

من: جونم؟

خرذوق نگام کرد…انگار انتظار جونم شنیدن از من نداشت…

کیوان لبخندی زد: پاشو حاضر شو بریم خرید…

ابرویی بالا انداختم: خرید؟ ولی تو خونه همه چی هست..نیازی نی…

نزاشت حرفم کامل شه: واسه خونه نه..واسه خودم و خودت…

شونه ای بالا انداختم و راه اتاقو پیش گرفتم: باشه ولی من که چیزی لازم ندارم…

کیوانم رفت تو اتاقش: باشه حالا میریم اگه از چیزی خوشت نیومد نمیخریم…لباس پوشیدم و جلوی آیینه نشستم…

نگاهی به خودم کردم…آرایشمو تجدید کردم…رژ لبو رو لبم زدم و نگاهی به خودم کردم و برگشتم و کیوانو حاضر و آماده تو چارچوب در دیدم…

یجور خاصی نگام میکرد…

جلو اومد و دستی روی گونم کشید: هرچقدر بگم خیلی خوشگلی بازم کمه…

حس ترکیبی دوباره به سراغم اومد و سرمو پایین انداختم…

دستمو گرفت و منو با خودش برد…

…‌

جلوی یه پاساژ بزرگ نگه داشت…

شونه به شونه ی هم راه میرفتیم و ویترینارو دونه دونه نگاه میکردیم،توی هر مغازه ایم که میرفتیم من یه ایراد از تو لباساش در می آوردم…

جلوی یه مغازه که لباس شب و ماکسی میفروختن ایستادیم…کیوان یه نگاه به لباسی که پشت کیترین بود انداخت…خیلی خوشگل بود…

کیوان: اینو نخری مدیون منی…

لبخندی زدم و رفتیم تو مغازه‌..

کیوان: سلام جناب اون لباس نقره ای که پشت ویترین هست رو سایز خانومم میدین…

با ابروهایی بالا رفته نگاش کردم و توی دلن واسه خودم خر ذوق بودم که منو “خانومم” خطاب کرده بود…

صاحب مغازه که از قضا خوش سر و زبونم بود گفت: بله حتمن چرا که نه…این کارمون حتما برازنده ی خانومتون هست…

لباشو داد و رفتم تو اتاق پرو که پروش کنم..

خدارو شکر زیپش بغلش بود و میتونستم خودم ببندمش…

نگاهی به خودم توی آیینه انداختم…چقدر خوشگل شدم…این هفته موهامو کوتاه نکرده بودم و کمی تا اندازه ای رشد کرده بود…

آستیناش سه رب بود و یقه گرد…

به رنگ نقره ای بود و از پارچه ی لَمه دوخته شده بود…

تق تق تق…صدای در پرو بود که میگفت(کیوان اومده لباسو تو تنت ببینه..)

وجدان:الان در پرو اینو گفت؟

لبخندی زدم و لای درو یه کوچولو باز کردم..

کیوان:تیام پوشیدی؟

من:اره پوشیدم چطور؟

کیوان مشتاقانه گفت: خب باز کن دیگه میخوام ببینم تو تنت چجوریه…

لبخند شیطونی زدم…

من:باشه یه لحظه صبر کن…

سریع لباسو از تنم درآوردم و درو باز کردم…

کیوان شبیه بادکنک خالی شد…

کیوان:تیام خیلی نامردی…

خنده ای کردم:میدونم…ازش خوشم اومد…میخوام بخرمش…

بعدش باهم رفتیم کفش و کیف همرنگشم گرفتیم که بماند من چقدر سر حساب کردنش با کیوان دعوا کردم،چون نمیزاشت خودم حساب کنم و همش میگفت: وقتی با یه مرد بیرونی دست تو جیبت نکن…

واسه خودشم یه دست کت و شلوار و پیرهن و یه جین تی شرت گرفت..

توی ماشین نشستیم: آخه یه جین تی شرتو میخوای چیکار؟؟؟

جوابمو با لبخند ژکوند داد و چیزی نگفت…

کیوان:خب خانوم حالا بریم فست فود بخوریم یا سنتی؟؟؟

یاد اون شب افتادم که به جای زرشک پلو با مرغ گفته بود مرغ پلو با زرشک و پقی زدم زیر خنده…

کیوانم از خنده ی من خندش گرفت:به چی میخندی؟

من:به هیچی یاد مرغ پلو با زرشک افتادم‌…

لبخند خاصی زد: اخه یه تغییر خاصی کرده بودی…هول شدم…

……

یه میز انتخاب کردیم و نشستیم…

گارسون اومد و منو رو داد دستمون…

کیوان: من یه مخلوط…

منتظر نگاهی به من کرد:منم پپرونی…

کیوان دوتا کولا ام سفارش داد و من رفتم که دستامو بشورم…

نرسیده به دستشویی یه پسر بچه پر مانتومو گرفت..

پسره: خاله خاله این کاغذو اون آقاعه داد بدمش به شما..

نگاهی به پسری با قیافه ای شبیه به قاتلای زنجیره ای انداختم…

بغل گردنش یه تتو سوسمار بود،تازه کچلم بود..مردتیکه بی ریخت…

لبخندی زدم و به سمتش رفتم…

من:پاشو…

با غرور ایستاد و نگام کرد: میدوستم قبول میکنی خوشگله…

دستمو به سمت گردنش بردم،روی عضله ی ذوزنقه یه رگه که وقتی بگیریش خیلی درد داره…

اون رگو گرفتم که دادش بلند شد…

همونطور که دهنش عین غار باز بود و عر میزد کاغذ شماررو فرو کردم تک دهنش تا خفه شه…

من: وقتی شکل و ریخت و قیافت اینه،هیچوقت به یه خانوم محترم پیشنهاد نده…آخه خانوما قیافه خیلی براشون مهمه بی ریخت جون…اوکی؟

چشماشو یبار باز و بسته کرد که ولش کردم…دسته آخر چشمای نگران کیوانم ودیدم که داشت نگام کرد…

لبخندی براش زدم که انگار یکم آروم شد اما دلخور بود…

از نگاهش متوجه شدم…

زیر نگاه متعجب همه رفتم دستشوی و بعدم رفتم سر میز خودمون و نشستم…

موقع غذا خوردن هیچ حرفی نمیزدیم…

من: کیوان یچیزی بگو دیگه دلم گرفت…

کیوان لبخند دلخوری زد: از این به بعد هرکی مزاحمت شد به من بگو…چون ممکنه بیشتر از این موقعیتا برات پیش بیاد…نمیخوام خودت دست بکار شی…

کمی فکر کردم…آره خب…لباس قشنگ…آرایش قشنگ…خانوم قشنگ…مزاحم قشنگ‌‌..!

بعد از اینکه کیوان باهام آشتی شد کلی باهم گفتیم و خندیدیم، با ماشینم کلی دور زدیم و بعدش رفتیم خونه…

روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم…

از مرور خاطرات هی لبخند رو لبم میومد و گاهی اوقات با صدا میخندیدم..

با همین خاطرات خوابم برد…..

صبح با انرژی و سرحالی پاشدم و صبحانه ی مفصلی با وسواس خاصی حاضر کردم و رفتم تو اتاق کیوان…

روی شکم خوابیده بود و موهاش ژولیده مانند روی پیشونیش ریخته بود…جذاب و خواستنی…

کنار تخت نشستم و موهاشو از روی پیشونیش کنار زدم و به آرومی صداش کردم: کیوان…

ویوان با صدای گرفته و دو رگه اش گفت:هوووم؟

من:پاشو دیگه لنگه ظهره…

چشماشو باز کرد و لبخندی بهم زد: سلام بانو ی زیبای من…

(بانوی زیبای من) یعنی به من حس مالکیت داره…؟

وجدان:اه آره دیگه…خنگه نفهم…

هوی به خودت فش بده…

وجدان:دارم به خودم فش میدم دیگه…

کمی فکر کردم دیدم راست میشه…

کیوان دستی روی گونم کشید: چقد زود بیدار شدی…

شونه ای بالا انداختم: خودمم متعجبم…اتفاقا دم اذان صبح خوابم برد…ولی وقتی بیدار شدم خیلی سرحال و شارژ بودم…

کیوان یکی کوبوند تو سرش: آخ آخ دیدی چیشد…دیشب انقد دیر خوابیدم نماز صبح خواب موندم…

نماز؟مگه نماز میخونه؟ من جرا تا الان ندیدم…

وجدان:به آپشنات باید کوری ام اضافه کنم…

امروز خیلی داری حرف میزنیا…

دیگه جواب نداد…

من:نماز میخونی؟

کیوان با شیطنت و مسخره گفت: نه،هنوز نه به سن تکلیف رسیدم نه بلوغ…

اول متعجب نگاش کردم اما بعد از اینکه ویندوزم اومد بالا زدم زیر خنده…

با خنده گفتم:مسخره…

سکوت کمی طولانی شد که در یک تصمیم آنی گفتم:منم میخوام یاد بگیرم…میشه…به منم…یاد بدی؟؟؟؟

کیوان با ذوق نشست و نگام کرد:آره چرا که نه..اصلا امروز ظهر باهم نماز میخونیم…

لبخندی زدم‌و بلند شدم…اما ایستادم و برگشتم نگاهش کردم…

من:ولی من که چادر ندارم…

لبخندی زد و بلند شد و به اتاق بغلی که من توش ساکن بودم رفت…

از توی کمد یه چادر و سجاده درآورد و با غم عشق نگاشون کرد…

کیوان:مامانم اینارو میخواست یروزی بده به عروسش…حالا که اون نیست من اینو میدم بهش…

غمی توی دلم نشست…عروسش؟ یعنی کیوان یکی رو در نظر داره که اینارم میخواد بده بهش؟…

احساس کردم دارم دوباره تنها میشم که گفت: بگیرش…

چشمام از اشک پر شد و به آرومی و با اشک نگاش کردم: مگه قرار نیست بدی به عروس مامانت که میشه زن تو؟ خب پس باید بدی به همون دیگه…

کیوان لبخندی زد و اولین قطره ی اشکمو با شصتش گرفت، خیلی سعی کردم که اشک نریزم اما دست خودم نبود…

کیوان: الهی من قربون اون اشکات برم خب منم دارم میدم به عروسش دیگه…

 

اشکامو با پشت دستم پاک کردم و مثل بچه ها گفتم:نخیر داری میدیش به م….

مکث کردم…منظورش اینه که من…

کیوان شیطون نگام کرد و چشمکی زد: زنم میشی؟

چشمام گرد شد و سرمو پایین انداختم و لب گزیدم…ته دلم انقد ذوق زده بودم که نمیدونستم باید چی بگم…

از اتاق بیرون رفتم و راه آشپزخونه رو پیش گرفتم…

یه لیوان آب خوردم…با یادآوری چند لحظه پیش لبخند گشادی زدم…

کی فکرشو میکرد؟ منی که ادعای مسر بودن میکردم و نمیتونستم اونی باشم که هستم الان یکی ازش خواستگاری کرده…

خدایا کرمتو شکر…اینبارم دستمو گرفتی…

کیوان با خنده وارد آشپزخونه شد و پشت میز نشست…

منم با خجالت نشستم و مشغول شدیم…

سرم انقد پایین بود که گردن درد گرفتم…

وجدان: خاک تو سرت نه به اون بی نمکی نه به این شوری شوری…قدیما یکی میگفت ف تو تا فرحزاد میرفتی یه فر میخوردی با فراری فریدون طلا برمیگشتی…حالا واس ما خانوم شدی…خجالتی شدی…ایشش..

اول اینکه ضرب المثلو چپکی گفتی…دوم اینکه خب یکی از تو خواستگاری کنه خجالت نمیکشی…سوم،خب من تاحالا مث صدتا دختر دیگه توی این موقعیت نبودم…

کیوان:تیام…

سرمو آوردم بالا…آخ خدا خیرت بده گردنم درد گرفت…

وجدان:خب مگه مجبور بودی؟

باز حرف زد…

من:جانم؟

کیوان: چرا انقدر سرت پایینه؟…

من:خب چیزه…هیچی دیگه داشتم میخوردم…

ابرویی بالا انداخت: تا اونجایی که من دیدم فقط دوتا لقمه خوردی بقیش تو فکر بودی…

تو فکر عمم بودم…وا خب تو فکر تو بودم دیگه…

لبخندی تصنعی زدم و چیزی نگفت…

بعد از خوردن صبحانه رفتم چپیدم تو اتاق و درم بستم…

هی از اینور میرفتم اونور و با وجدان یکه به دو میکردم…

وجدان: تو که از خداته زنش بشی…پس چرا انقد لوس بازی در میاری؟ زیر لفظی میخوای؟؟؟

چی میگی تو…لابد انتظار داری برم بپرن بغلش بگم وای من آرزو دارم زنت شم کی میریم محضر؟

وجدان:نه دیگه تا این حد ولی بی جنبه بازی ام در نیار…

تق تق تق…

وای خدا کیوانه…

وجدان:خب کیوانه دیگه…خونشه…این چیز عجیبی نیست…

من:بله؟

کیوان از پشت در:میتونم بیام تو..؟

تو آیینه نگاهی به خودم کردم: آره آره بیا تو..

اومد تو دیدم که یه جانماز دستشه…

کیوان: داره اذان میگه…بیا وضو بگیر…چرا دوساعته چپیدی اینتو دلم‌ گرفت اون بیرون تنهایی…

لبخندی زدم:ببخشید…

یه لحظه یه لحظه…اما من که نمیتونم نماز بخونم…

حالا چجوری اینو بگم بهش؟

من:کیوان…چیزه…

کیوان: چیزه؟؟؟

من: من از شنبه شروع میکنم…

کیوان:خب امروز شنبه اس…

لبمو گزیدم…حالا چی بگم؟…

وجدان:وای واقعیتو بگو…خب یه امر طبیعیه دیگه…

من:خب من نمیتونم نماز بخونم…

کیوان متعجب گفت: وا چرا؟

با چشمایی گرد شدا نگاش کردم: کیوان وقتی یه

دختر میگه من نمیتونم نماز بخونم یعنی چی؟

کیوان یکم فکر کرد: آهااااووووووو….

صورتم داغ کرده بود و سرم پایین بود…

چونمو گرفت و آورد بالا و با یه لبخند خاص نگام میکرد: هیچوقت از من خجالت نکش….حالا کی تموم میشه؟

با خجالت بیشتر گفتم: فردا دیگه تمومه…

باشه ای گفت و بعد از وضو رفت که نماز بخونه…

منم تمام مدت نگاش میکردم…

وجدتن:نه به سر سفره که انقد سرت پایین بود آرتروز گردن گرفتی نه به اون تو اتاق چپیدنت نه به این خیره خیره نگاه کردنت بش…

لال شو دارم نماز یاد میگیرم…

سرشو به طرفین تکون داد و دستهاشو بالا گرفت و با صدایی گرفته ۱۰ بار گفت(یا جَمیل)

مهر رو بوسید و جانماز رو جمع کرد…

لبخندی زد و چشمکی حواله ام کرد…

 

انقدر کنار کیوان خوب و خوش بودم که اصلا حساب تایم‌و زمان از دستم بیرون رفته بود…

امروزم کیوان خونه نیست منم بیکار نشستم دارم کانالای تلویزیونو بالا مایین میکنم…

با شنیدن صدای اذان وضو گرفتم و نمازمو خوندم و دوباره نشستم جلو تلویزیون…

صدای آیفون اومد…حتما کیوانه…

من:بله؟

آقاعه:ببخشید خانوم پویانی؟

من:بله!

آقاعه: یه دسته گل براتون آوردم میایید بگیرید با بیارم بالا؟

دسته گل برای من؟ وا کی برای من دسته گل میاره اونم تو خونه ی کیوان؟

من:بی زحمت بیارینش بالا…

درو رو زدم و جلو در منتظر ایستادم…

گل رو بهم داد و رفت‌…

یه دسته کل با رزای سفید و کبود و که لاسون با مروارید تزئین شده بود..ساده و شیک بود…

یه کارت بهش آویزون بود…روی کاناپه نشستم و کارت رو باز کردم…

نوشته:تولدت مبارک یکی دونه ی من…

لبخندی زدم و گلا رو با عشق نگاه کردم…ای کیوان…پس بخاطر این رفتی بیرون…

گوشیمو برداشتم که بهش زنگ بزنم دیدم از طرفش یه اس ام اس دارم:این تازه اولین سورپرایز بود عشق من…ساعت ۴ یه آژانس میاد دنبالت…اون لباس خوشگله رو که باهم خریده بودیم و با یه مانتو و شال مناسب و کیف و کفشی ام که خریدیم بردار و باهاش برو…

نگاهی به ساعت انداختم، دو و نیم بود‌..یه چیزی سر سری خوردم و تا چشم بهم زدم دیدم ساعت ۴ شد…زنگ درو زدن…

من:بله؟

آقاعه:خانوم پویانی؟

من:بله…چند لحظه منتظر باشید الان میام…

لبخندی زدم و مانتو و شالمو پوشیدم و وسایلمو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

کلی ذوق داشتم میخواستم ببینم کیوان میخواد چیکار کنه!!!

صندلی عقب نشستم و بعد از نیم ساعت جلوی یه ساختمون بلند نگه داشت…

آقاعه:خانوم این ساختمونه طبقه ی دوم…

سری تکون دادم و میخواستم پیاده بشم که

آقاعه:من تا زمانی که برگردین منتظرتونم…

لبخندی زدم:ممنون…

به زنگ طبقه ی دوم نگاه کردم نوشته بود: سالن زیبایی مدیا…

لبخندی زدم و زنگ رو فشار دادم…در باز شد و وارد شدم…

از مله بالا رفتم و زنگ در رو فشار دادم…

خانومه:سلام خوش اومدین…

وارد شدم و رفتم طرف خانومی که پشت میز نشسته بود: سلام…

خانومه: سلام خوش اومدین…جونم؟

دستی به شالم کشیدم…

من:پویانی هستم…

کمی فکر کردم: آها بله همسرتون تلفتی کقت گرفته بودن…

نگاهی به ساعت انداخت:چه به موقعم اومدین…روبه سالن گفت: پریسا جون…مشتریت اومد…

دختره نگاهی بهم کرد و لبخندی زد و با دست اشاره کرد که برم اونجا بشینم…

شال و مانتومو در آوردم و رفتم جلوی آیینه رو صندلی نشستم…

خانومه: خب چجور آرایشی دوست داری عزیزم؟

کمی فکر کردم: خب نمیخوام خیلی شلوغ باشه…ساده دوست دارم…

لبخندی زد و شروع کرد…مثلا گفتم ساده اما حدود یه ساعت زیر دستش بودم…

اما خدایی خوشگل شدم…تا اومدم یکم قربون صدقه ی خودم برم دستمو کشوندن و نشوندنم روی یه صندلی دیگه…

میخواست برام مو بزاره که نزاشتم و گفتم همینو برام درست کنه…

موهامو فرق باز کرد و فر درشت کردش…یه حلقه گل ریز سفیدم روی سرم گذاشت…

به سمت میز ناخن کار رفتم…یکمی خشن بود…

ناخن کاره:میخوای لاک بزنی یا مانیکور؟

نمیدونم با مانیکور نماز درسته یا نه..همون لاکو میزنم که حداقل میتونم پاکش کنم…

من:میخوام لاک بزنم…

دختره:لباست چه رنگیه؟؟؟

من: نقره ای لمه…

دختره:بشین..

کار ناخنمم یک ربع طول کشید و لباسامو پوشیدم و رفتم که حساب کنم که زنه گفت: حساب کردن آقاتون…

لبخندی زدم و از آرایشگاه خارج شدم…نگاهی به ساعت کردم…هفت و نیمه…

قدم هامو تند تر کردم دیدم بیچاره رانندهه خوابش برده…تقه ای به شیشه زدم که از خواب پرید و در رو باز کرد…

سوار شدم: شرمنده آقا معطل شدین..

آقاعه:نه این چه حرفیه…

حرکت کرد…صدای اس ام اس گوشیم اومد…بازش کردم: الهی من قربون خانوم خوشگلم برم…زودی بیا که دلم بدجور برات بی قراره…

لبخندی زدم و براش قلب فرستادم…

جاوی خونه پیاده شدم و زنگو فشار دادم…

در با صدای تیکی باز شد…

سلانه سلانه از پله ها بالا رفتم‌.‌‌‌

به پله های نزدیک واحد که رسیدم…پله ها با گلبرگ رز سفید و قرمز ترئین شده بود…

یه قلب بزرگ روی در آویزون بود که روش نوشته شده بود:T&K

لبخندی زدم‌ و در و هل دادم وارد شدم…

خونه فقط با نور شمع روشن بود…

کنار میز دوتا سبد گل رز سفی و قرمز بود و بادکنکای هلیومی ‌سفی و قرمز روی سقف چسبیده بودن و بندشون آویزون بود.‌.

یه کیک کوچیک روی میز بود و روش نوشته بود: تا دل هست دلبرم تو هستی…

پایین این جمله ام نوشته بود: تولدت مبارک عشق زندگیم…♡♡♡

دور تا دور کیکم شمع ریز بود بغل کیکم یه جعبه ی خیلی بزرگ هدیه بود…صداشو شنیدم: تولدت مبارک عزیزدلم♡

برگشتم…همون کت و شلواری رو که باهم خریده بودیم پوشیده بود…

نزدیکش شدم: کیوان…

کیوان: جونه کیوان؟

من: خیلی دوستت دارم…

لبخندی زد: من بیشتر♡

مانتو و شالم رو توی اتاق گذاشتم…

اومدم بیرون و کنار کیوان نشستم…

آهنگ ملایمی در حال پخش بود…

کیوان دستمو گرفت و بوسه ای روش زد: چقدر خوبه که دارمت…چقدر خوبه که هستی…چقدر خوبه که اون طناب لعنتی پوسیده بود…

لبخندی زدم و دستمو روی صورتش کشیدم که صورتشو برگردوند و بوسه ای حواله ی کف دستم کرد…

کیوان:خب خانوووم چطوری براتون آهنگ تولد بخونم؟ انگلیسی یا ایرانی؟ تا شما شمعارو فوت کنی؟

لبخندی زدم: هیچکدوم..بیا باهم فوتشون کنیم…

بعد از فوت کردن شمعا و خوردن کیک خوشمزه ی شکلاتی تولدم،کیوان گفت: خب دیگه موقع باز کردن کادوته..

قدردانانه نگاهش کردم: همون تولد کافی بود…چرا انقد خودتو به زحمت انداختی؟؟؟

کیوان اخمی تصنعی همراه با لبخند تحویلم داد و جعبه ی بزرگ کادو رو سمتم گرفت…

بازش کردم…وای…جعبه به هفت قسمت تقسیم شده بود که کناره ی چپ و راستش هر کدوم سه قسمت و وسطش یه قسمت بود…

یه قسمت پر از لاکای رنگ و وارنگ…ی قسمت پر از رژ لب…یه قسمت پک کامل لوازم آرایش…

یه قسمت پر از زیور آلات استیل…یه قسمت پر از بند انگشتی…یه قسمت پر از عروسکای ریز ریز و فانتزی…

اما قسمت وسط که آخرین قسمت بود…یه حعبه ی مخملی مشکی…

تا اومدم برش دارم کیوان زودتر برش داشت و بلند شد و مقابلم ایستاد…سرفه ی تصنعی کرد و زانو زد‌‌‌..‌

کیوان: سرکار خانوم تیام پویانی آیا این بنده ی حقیر رو به غلامی میپذیری؟؟؟

در جعبه رو باز کرد…

یه انگشتر تک نگین طلا سفید..‌بدون هیچ جینگیل بینگیلی دیگه ای و کاملا ساده‌..

دستمو جلوی دهنم گذاشتم و چشمام از اشک شوق پر شد…

قطره اشکی شوق از چشمم چکید و کیوان هول زده ایستاد:تیام چیشد یهو؟

لبخندی زدم و اشکمو پاک کردم و خندون نگاش کردم: بلللللههههههه……

به خودش اومد و قهقهه ای زد و انگشتر رو دستم کرد…

بعدم آغوشش رو برام باز کرد و توی بغلش حل شدم…

…..

تو آیینه نگاهی به خودم کردم و لبخندی زدم…

حلقه گل رو از دور سرم درآوردم و آرایشمم پاک کردم…

موهام تافت داشت و خیلی بهم چسبیده بود…اگه حموم نرم قطعا خوابم نمیبره…

چشمم به انگشتر توی دستم افتاد…دوباره توی خلسه ی شیرین و رویاییم فرو رفتم…

کی فکرشو میکرد…من…تیام پویانی…کسی که هیچوقت فکرشو نمیکرد بتونه ازدواج کنه و همیشه فکر میکرد یه پسر باقی میمونه،حالا ازش خواستگاری شده…عاشق شده…داره یه حس جدید رو تجربه میکنه…داره سعی میکنه یه خانوم کامل بشه…

یاد مامان افتادم…باید برم به دیدنش…شاید یکم ته دلش خوشحال بشه و توی عقدم شرکت کنه و برام آرزوی خوشبختی کنه…

قرار شد فردا که من رفتم به دیدن مامان،ازش رضایت بگیرم برای عقد و دعوتش کنم…اما دلم شور اینو میزد که نکنه ردم کنه جلوی کیوان…

سعی کردم افکارمو آزاد کنم…حوله امو برداشتم و به سمت حموم رفتم که تو اتاق کیوان بود رفتم…

در زدم و در رو باز کردم بیدار بود….

من:سلام

کیوان لبخندی زد: سلام خانوم…

با خجالت گفتم: میشه بری تو اتاقی که من توش هستم؟؟؟

موشکافانه نگام کرد:چرا؟

من:میخوام برم حموم…

لبخندی زد:آها باشه عزیزم…ولی من جام خوب بودا تو میتونستی بری حموم کنی و با خیال راحت بیای بیرون…

حوله امو به سمتش پرت کردم: چقد بی حیا شدی تو…

با خنده بیرون رفت و منم رفتم حموم…بعد از حموم لباسامو پوشیدمو رفتم اتاق خودم…اخی گوگولی چه ناز خوابیده بچم…

وجدان: بچم؟ سه متر بیشتر از تو قد داره…بعد بچم؟

چپ چپی به وجدانم نگاه کردم که لال شد…

جلوی آیینه نشستمو لاکامو پاک کردم…

دلم نیومد بیدارش کنم…بخاطر همینم راه اتاقشو پیش گرفتم و رفتم که اونجا بخوابم…

عمیق بو کشیدم…بوی کیوانو میداد…

وجدان: وا خب بالش خودشه دیگه…انتظار داری بو عمتو بده به جا کیوان…

صبر کن ببینم تو وجدان خوبه ای یا بده که چند وقته دست از سر کچل ما برنمیداری؟؟

وجدتن:من ترکیبشونم…

مردم دوتا وجدان بیشتر ندارن من سومیشم بیخ ریشمه…کلا داخل آدم بدنیا نیومدم من…هووووف.

خلاصه با کلی رویا و دلشوره برای دیدن مامان و بوی خاص بالش کیوان خوابم برد…

 

(داستان از زبون کیوان)

 

کت چرم مشکیمو تنم کردم و سرمو متمایل کردم و به تیام نگاه کردم…چقد من این توله رو میخوامش آخه…

وجدان: هو!توله عمته ها…

مگه به نامزد تو گفتم توله؟؟؟

وجدان: به هرحال نامزد منم تو درون اونه…

لبخندی زدم و بوسه ای رو سرش زدم از خاتاق خارج شدم…

بعد از سر کشیدن یه لیوان شیر سرد،از خونه زدم بیرون…

….

سرهنگ: بَه آقای معظمی ستاره ی سهیل شدی…پارسال دوست امسال آشنا…خوش اومدی بشین…

لبخندی زدم: نه قربان این چه حرفیه والا ما همیشه به فکر شما هستیم…منتهی جدیدا گرفتار شدم…

سرهنگ اخمی کرد: دشمنت گرفتار باشه…چیشده پسر؟…

با لبخند سرمو پایین انداختم: راستش…خواستم که به عنوان پدرم توی عقدم شرکت کنید…

سرهنگ خنده ی بلندی کرد:آها پس گرفتاریت اینه…عاشق شدی…بَه بَه مبارک باشه آقای داماد…حتما میام چرا که نه…حالا این عروس خانوم خوشبت کی هستن؟ من میشناسمشون؟

سری تکون دادم: خانوم پویانی…تیام پویانی…

چشمای سرهنگ گرد شد و منو با ناباوری نگاه کرد: پویانی؟؟؟باورم نمیشه…انقد از دختر تو حال و هوای خودش بود که حتی من جای سروانا به ماموریت های سخت و مردونه میفرستادمش…چطور…

نزاشتم ادانه بده و وسط حرفش گفتم: کاملا عوض شده…شده یه خانوم کامل…مثل بقیه ی خانوما…

سرهنگ لبخندی زد:مبارکه…این عروسی مبارکه…

سرمو پایین انداختمو لبخندی زدم…صدای گوشیم اومد..به صفحه اش نگاه کردم که نوشته شده بود”عمرم” با لبخند جوابشو دادم:جانم؟

من: باشه…باشه زود میام…

لبخندی زدم:چشم…آروم باش چیزی نمیخواد بشه که…

خدافظی کردم و دیدم که سرهنگ داره با لبخند نگام میکنه…

من: ببخشید…

سری تکون داد و بعد از کمی گپ زدن، از سرهنگ هم خدافظی کردم و راه خونه رو پیش گرفتم…

 

(داستان از زبون تیام)

 

بادکناکا رو توی اتاق خودم رها کردم و بعد از جمع کردن شمع و گلا هرکدومش رو یجا گذاشتم و افتادم به جون خونه…

شروع کردم به تمیز کردن خونه اول جارو برفی کشیدم و چون اولین بارم بود نفسام به شمار افتادا بود…شروع کردم به گردگیری…میز…اپن…میز نهارخوری و….

از اینترنت دستور پخت لازانیا رو گرفتم و شروع کردم به درست کردنش…

لازانیا هارو توی فر گذاشتم که زنگ در به صدا دراومد…

در ورودی رو باز کردم…با اینکه کلید داشت اما بازم زنگ زد…

وجدان: در پارکینگ رو با کاید باز کرده ولی در اینجارو خواسته تو باز کنی براش…من دیگه چقد باید اینارو به تو یاد بدم…

بی تفاوت به وجدان جون با روی باز رو به کیوان گفتم: سلام عزیزم…خوش اوموی خسته نباشی…کجا رفتی صبح اول صبح بی خبر نگران شدم…

اومد داخل و گونمو بوسید: سلام عشقم…یکی یکی…زفته بودم پیش سرهنگ که برای عقد دعوتش کنم…

لبخندی زدم و سرمو پایین انداختم و یهو یاد مامانم افاادم و سرمو با شدت بلند کردم…

کیوان مضطرب گفت: چیشده؟؟؟

من: مامانم..

کیوان: خب؟

من:استرس دارم…

کیوان نفس عمیقی کشید و لبخندی زد و دستشو دور شونه هام حلقه کرد و وادار به راه رفتنم کرد: عشقممم…عزیزممم…عمرمممم…فنچ من…

متعجب نگاش کردم:فنچ؟

کیوان به سمت آشپزخونه رفت:آره دیگه تو فنچ منی…

من:کیوان بحثو عوض نکن من استرس دارم…

کیوان:ای وای تیام…مامانته،نمیخواد بخورتت که…

نگاهی با غم بهش انداختم‌و سرمو به زیر کردم: از عکس العملش میترسم…

مقابلم ایستاد و سرمو بالا آورد: تیام من باید همیشه قوی باشه…

بغلم گرد و سرمو روی سینه اش گذاشتم و روی موهامو بوسید…

صدای دینگ فر اومد که از بغلش بیرون اومدم و به سراغ فر رفتم…

صداش به اعتراض دراومد: بر خرمگس معرکه لعنت…

تک خنده ای کردم‌ و لازانیا هارو از فر درآوردم…

بعد از خوردن نهار حاضر شدم که برم به سمت خونه…یعنی خونه ای که مامانم توشه….

تا اونجا از استرس مردم و زنده شدم…

جلوی در خونمون یه پارچه مشکی زده شده بود…

وا ما که کسی رو نداریم بمیره…پس چرا پارچه مشکی جلو دره؟؟؟

متعجب به کیوان نگاه کردم که شونه ای بالا انداخت و چیزی نگفت…

زنگ در روفشار دادم…یه بار…دوبار…سه بار…هشت بار…ده بار….

کسی در رو باز نکرد…ترسیده از فکری که توی سرم بود به آرمین نگاه کردم که سمتم اومد و دستمو گرفت: آروم باش..

رفتم جلکی در خونه ی اعظم خانوم دوست صمیمی مادرم…

زنگ در رو فشار دادم…

اعظم خانوم: اومدم اومدم…

در رو باز کرد: بله بفرمایید؟

من:سلام خاله اعظم…تیامم..

لبخندی زد: سلام گلم حالت چطوره چقدر عوض شدی!!!(نگاهی به کیوان انداخت)این آقا کیه همراهت؟؟؟

کیوان جلو اومد: سلام…

اعظم خانوم: سلام پسرم(روبه من کرد)آقارو معرفی نکردی…

لبخندی بی حوصله زدم:همسرم هستن

اعظم خانوم شوکه و خوشحال گفت: وای عزیزم مبارک باشه…

نگران گفتم:ممنون…مامانم کجاست؟؟؟

اعظم خانوم با غم گفت: مگه خبر نداری؟،

سوالی نگاش کردم که گفت: عمرشو داد به تو و رفت…

دنیا دور سرم چرخید…شوکه شدم…دست گلی که برای مامان گرفته بودم از دستم افتاد…

شوکه به کیوان نگاه کردم…

کیوان: تیام چیشد عزیزم…حرف بزن تیام…

چشمام ساهی رفت و آخرین صدا صدای کیوان بود که اسممو داد میزد…

با حس سردی روی صورتم بیدار شدم…

کیوان:تیانم جان الهی من قربونت برم…تو که منو نصفه جون کردی…

یهو کل ماجرا یادم اومد و چشمه ی اشکم جوشید و فرو ریخت…پردمو که خودم کشتم…الان دیگه مادرم ندارم؟…

وجدان: یادت رفته که تورو نمیخواستن؟ فکر کنم تغییرت زیادی باعث فراموشی و مهربونیت شده…

من: کیوان مامانم…

کیوان سرشو پایین انداخت و اعظم خانومم پا به پای من گریه میکرد…

…..

سرمو به شیشه تکیه داده بودم و اشک میریختم…

فکر میکردم با مردن اونا راحت میشم…اما حالا دل تنگشونم…دل تنگ تر از چیزی که حتی خودمم به ذهنم خطور نمیکرد…

کیوان پنجشو فیکس پنجَم کرد و فشار کوچیکی بهش وارد کرد…

زمانی که بچه بودم ایچی حالیم نبود…وقتی بزرگ تر شدم هرچی بابام گفت گفتم چشم…بازم بزرگتر شدم یاقی تر شدم دیگه نمیتونستم تن به خواسته هاش بدم…دلم نمیخواست که همو منو به چشم خراب ببینن…چون اگر اجازه ی اون کار رو بهش میدادم قطعا جاوی چشم همه خودشو خدا و منو شیطان میکرد…من میشدم دختر بده ی داستان و بابام میشد پسر پیغمبر…اما بازم دوستش داشتم…بابام بود‌‌‌از خونش بودم‌…از خونم بود…مامانم با اینکه با بابام بود و به من اهمیت نمیداد اما من بازم علاقه ی خاصی نسبت بهش داشتم…

وجدان:  چون احمق بودی و هستی…بدیاشونو یادت رفته و فقط لقبشون که پدر و مادر بود رو یادته…اسم پدر مادر رو یدک میکشیدن وگرنه مهر پدر و مددری سرشون نمیشد…

دستمو از دست کیوان بیرون کشیدم و سرمو به  احاطه ی دستام درآوردم…سرم از این همه سنگینی بیزار شده بود و حس میکردم مغزم کوچیک شده و داره محکم به دیواره های مغزم میخوره…

از اینکه هم دوستشون داشتم و هم ازشون متنفر بودم کلافه بودم…

اما بیشتر متنفر بودم…میدونم عجیبه که یکی اونم یه دختر از پدر و مادرش بیزار باشه…اما نمیتونم نسبت به بدی هاشون بی تفاوت باشم…بیشتر از همه اون کار  آخرین بابا که باعث شد من قاتل بشم…

هرچند عادلانه اما بازم من یه قاتلم…

نگاهی به کیوان کردم که با اخم و جدیت رانندگی میکرد…

من:کیوان ناراحت نیستی که داری با یه قاتل ازدواج میکنی…

چنان دادی زد که بدنمو به رعشه انداخت: تیاااامممم…هیچوقت بهت اجازه نمیدم همچین انگنی به خودت بزنی…تو دیگه تیام اون پدر و مادر نیستی…تو تیام منی…تیام من…فهمیدی؟…دیگه نمیخوام در مورد این موضوع حتی یه کلمه ام بشنوم…

اولبن بار بود کیوانو بیش از حد عصبی میدیدم…کیوان نوچی کرد و کنار جاده نگه داشت و پیاده شد…

به کاپوت تکیه کرده بود…با دودی که از مقابل صورتش رد شد‌ متوجه شدم که داره سیگار میکشه..‌.

فکر نمیکردم این حرفم انقد بخواد بهمش بریزه…

از ماشین پیاده شدم و رفتم کنارش…

سیگار رو از بین لب هاش کشیدم و انداختم زمین و زیر پام له کردم…

سرمو زیر انداختم: معذرت میخوام…فکر نمیکردم تا این حد بهمت میریزم که بخوای سیگار بکشی…

یاد اونشبی افتادم که رو کاناپه خوابش برده بود و توی زیر سیگاری بغلش پر از ته سیگار بود…

دستی روی گونم کشید: دیگه اون حرفو نزن باشه؟

سری تکون دادم: راستی …تو هر وقت که خیلی بهم میریزی سیگار میکشی…اون شب که رو کاناپه خوابت برده بود توی زیر سیگاریت پر از ته سیگار بود…چرا؟؟؟

لبخندی زد و دستشو توی جیبش فرو کرد و با یه فیگور خاص گفت: اون شبی بود که فهنیده بودم عاشقت شدم و از اینکه تو پس بزنی میترسیدم…

لبخندی زدم و دستشو گرفتم…

….

دوبار روی قبر زدم و گل گلایل رو روی قبر گذاشتم و جلوی ریزش اشکام رو گرفتم…بعد از خوندن فاتحه سریع بلند شدم و به کیوان گفتم که بریم…

کیوان: نمیخوای بیشتر بمونیم؟؟؟

سری به نشانه ی نه تکون دادم و از اونجا دور شدیم…

کیوان: میخوای تاریخ عقد رو عقب بندازم؟

سریع گفتم: نه به هیچ عنوان…برای کسایی که برام ارزش قائل نبودن ارزش قائل نمیشم…حتی برای مردشون…

……..

نگاهی به خودم توی آیینه قدی انداختم…شلوار کتان صورتی و ماتوی سفیود که با شکوفه های ریز و سفید پر شده بود…شال صورتی روشن با آرایش ملایم و به قول آرایشگره لایت و اروپایی…

لبخندی زدم…امروز من دیگه من نیستم و ما میشم…با کیوان…بالاخره دارم روی خوش زندگی رو میبینم…

زنگ رو زدن که شاگرد آرایشگره گفت:خانومی که میکآپ عقد داشتن بیان..آقاشون اومد…

نگاه آخر رو به خودم توآیینه انداختم و کیف و گوشیمو برداشتم و از آرایشگاه خارج شدم و از پله ها پایین رفتم…کیوان با یه دست گل از رز های سفید جلوی در ایستاده بود…پشتش به در آرایشگاه بود و منتظر پاش رو تکون میداد…

ازپشت دستمو روی چشماش گذاشتم که دستمو از روی چشماش به سمت لبهاش هدایت کرد و بوسه بارونش کرد…

برگشت به سمتم و توی آغوشش گرفتم و دسته گل رو به سمتم گرفت…

در ماشین رو که با گلای رز کبود تزئین شده بود برام باز کرد و نشستم…

خودشم پشت فرمون نشست و گوشیشو در آورد…

کیوان:  یه سلفی با خانوم خوشگلم بگیرم، هر وقت ازش دور بودم دلم براش تنگ شد نگاش کنم…

بوسه ای رو صورتم کاشت و گوشی رو بالا گرفت و با ژست خاص خودش که دستم توی دستش بود و لبخند میزد و از چشمای سبزش شادی میبارید عکس گرفت…

استارت زد و آهنگ شادی گذاشت…

کیوان: امروز بهترین روز توی تاریخ زندگیم میشه…تیام یجوری عاشقتم که دوست دارم هرچی که دارم و ندارم و به پات بریزم…حتی حاضرم بخاطرتت جونمم بدم…

اخمی تصنعی همراه با لبخند رو مهمون صورتم کردم: عه نزن این حرفو…من بدون تو هیچم…

……

قرآن رو مقابلم گرفته بودم و بهش خیره شده بودم…

سرهنگ روی صندلی های مهمان نشسته بود و به منو آرمین نگاه میکرد…

عاقد انکاه و سنتی رو خوند و گفت: دوشیزه ی محترمه سرکار خانم تیام پویانی آیا به بنده وکالت میدهید که  با مهریه ی معلومه یک جلد کلام الله مجید یک جام آیینه و شمعدان ۲۰۰ شاخه گل رز سفید و ۱ سکه تمام بهار آزادی شما را به عقد دائم جناب آقای کیوان معظمی در بیاورم؟ آیا بنده وکیلم؟

کسی بالا سرم پارچه نگرفته بود قند نمیسابید…میخواستم همون بار اول بله رو بگم، چون کسی نبود که بگه(عروس رفته گل بچینه) که کیوان اجازه نداد و رو به عاقد گفت: خانومم رفته گل بچینه آقای عاقد…

متعجب به کیوان نگاه کردم که به قرآن اشاره کرد و خندید…سرهنگ هم ریز ریز میخندید…

دوباره عاقد گفت: برای بار دوم عرض میکنم آیا به بنده وکالت میدهید که با مهریه ی معلومه شما را به عقد دائم آقای معظمی در بیاورم آیا وکیلم…

بازم میخواستم بله رو بگم که کیوان امون نداد: نه آقای عاقد عروسم رفته گلاب بیاره…

عاقد و سرهنگ دیگه بلند خندیدند و منم آب شدم…

عاقد با خنده: برای بار سوم عرض میکنم عروس خانم،آیا بنده وکیلم؟؟؟

دیگه میخواستم بله رو بگم کیوان باز پرید وسطو عین زنا گفت:وااای آقای عاقد مگه میشه عروس خانم بدون زیر لفظی بله بگن..نوچ نمیشه…عروس خانومم زیر لفظی میخواد که الان بهش میدم…

خنده ی ریزی کردم و جعبه ی مستطیل شکل و درازی از جیبش بیرون آورد….

در جعبه رو باز کرد یه دستبند بود که روش به لاتین نوشته شده بود کیوان…دستم کرد و روی دستمو بوسید…

عاقد با لبخند گفت: خب برای بار چهارم میپرسم،بنده وکیلم عروس خانوم؟؟

من: با اجازه ی اون بالا سری بله…

عاقد و سرهنگ دست زدن و کیوان هم بله رو گفت و رینگ های ساده ی طلا سفیدمونو که برای خودش پلاتین بود در آورد…

اول حلقه امو دستم کرد و بعدش من برای اونو دستش کردم…که باز صدای دست زدن عاقد و سرهنگ اومد…

سرهنگ از ما خداحافظی کرد و رفت…ماهم قرار بود با کیوان بریم رستوران…

عروسی خلوت و غریبانه ای داشتم…اما انقدر ناب دلخوش خوشبختی بودم که اصلا برام مهم نبود…

فقط کیوان و بودن به کنارش برام مهم بود…دلم نمیخواست که به این فکر باشم مثل دخترای دیگه لباس عروس نپوشیدم و تاج نداشتم چون کیوانم به تخت پادشاهی با ساقدوشاش ننشست…ما به غیر از هم دیگه کسی رو نداریم….

حسرت اینو نمیخورم که مادر پدرم توی عقدم نبودن…چون هیچوقت نداشتمشون…

ماشین متوقف شد…

کیوان: خب رسیدیم عروس خانوم…

لبخندی زدم و خواستم پیاده بشم که اجازه نداد:شما چرا بانو…خودم الان میام در رو براتون باز میکنم…

ابرویی بالا انداختم: امممم شما که تاج سری…

در رو برام باز کرد و خواستم دسته گلمو برندارم ولی کیوان اسرار داشت که برش دارم منم برش داشتم و پیاده شدم..

پنجه هاشو فیکس پنجه هام کرد و باهم به سمت رستوران را افتادیم…رستوران کاملا تاریک بود…

منو کیوان متعجب بهم نگاه کردیم…

من: چرا انقد تاریکه؟ بسته اس؟

کیوان با یه لحن مسخره گفت: اره فقط یادشون رفته در رو ببندن و قفلش کنن…

یهو یه چیزی بوم صدا داد و زر ورق های،طلایی و نقره ای شروع به ریختن کردن و آهنگ کی بهتر از تو از عارف پخش شد…

صدای یه مرده اومد: به افتخار عروس خانوم و آقای داماد یه کف مرتب…

همه شروع کردن به دست زدن….

کیوان اومد کنارم و آرنجشو گرفتم و گفتم: بدجنس…

چشمکی تحویلم داد و مهمونا رو یکی یکی بهم معرفی کرد…

روی یکی از تخت های سنتی نشستیم…رستورانو تا شب کرایه کرده بود و مهموناام دوستا و همسرانشون بودن…

بعد از خوردن غذا آقاعه که میگروفن دستش بود گفت: خب خب خب نوبت سورپراز آقا داماده…

کنجکاو به کیوان نگاه کردم که لبخندی زد….

آقاعه: اینم از سورپرایز دومادمون…

نگاهمو به طرف سورپراز برگردوندم…

یه تخته شاسی بزرگ…

همون عکسی که تو ماشین قبل رفتن به محضر سلفی گرفته بودیم…

بلند شد و ایستاد و دستشو به سمتم گرفت…

دستشو گرفتم و بلند شدم…

یهو دستمو کشید و دستشو دور کمرم قفل کرد و سرشو جلو آورد…

تا سرشو آورد جلو یهو یچیزی تیک صدا داد…

کیوان به حالت عادی برگشت و رفت سمت یه آقایی به دوربینش نگاه کرد…

کیوان:عشقم بیا…

رفتم و کنارش ایستادم…عکسی رو بهم نشون داد که چند لحظه پیش تو ژستش بودم…

کیوان: قشنگه؟

قدردانانه و با لبخندی نگاش کردم و سری تکون دادم…

کیوان فکر همه جارو کرده بود…

کیوان: همینو ظاهر کن داداش…

بعد از کلی خوشگذرونی و عکسای دست جمعی و بریدن کیک که بازم سرش سورپراز شدم جشن جمع و جورمون تموم شد….

وااای، قالب کیکمون قلب بود و به رنگ سفید و دو طبقه…روشم مثل لباسم با شکوفه های ریز ترئین شده بود و نوشته شده بود(به زندگیم خوش اومدی عشقم)

سرم روی شونه ی کیوان بود و کیوانم با آرامش رانندگی میکرد و هر چند دقیقه یکبار دستمو میبوسید…

بعد از چند دقیقه به خودم اومدم دیدم که راه خونه رو نمیریم…

نگاهی متعجب به کیوان انداختم که لبخندی زد و گفت:اینم سورپرایزه…

خنده ای کردم و دوباره سرمو روی شونه اش گذاشتم…

نزدیکای ۱۲ شب بود که رسیدیم به یه جنگل…فکر کنم طرفای چالوس بودیم…

کیوان از جاده ای که وسط جنگل بود عبور کرد و رسید به یه کلبه…

کلبه ی چوبی اما بزرگ….

پیاده شدیم و متعجب به کلبه نگاه کردم…

من:کیوان؟

کیوان: جون دلم؟؟؟

من:اینجا واس خودته؟؟؟

دستی دور شونم حلقه کرد:مال ماست…

یهو دستشو زیر زانوم انداخت و بلندم کرد روی دستاش…

کیوان:دیگه مال خودم شدی…

اولش خجالت کشیدم اما به خودم تشر زدم که اون دیگه شوهرمه…

به سمت کلبه حرکت کرد و درش رو باز کرد…

داخل رو نگاهی انداختم…

با نور کم ریسه های ریز زرد روشن بود و وسط کلبه یک تخت دو نفره ی بزرگ به رنگ چوب قرار داشت…

امشب تازه معنی <ما> شدن رو حس کردم…

……

با نور خورشید که از پنجره ی کلبه به داخلش میتابید و به چشم من اثابت میکرد بیدار شدم‌…

کیوان کنارم نبود…

نگاهی به میز جلوم انداختم…اوه چه سفره ای..

کره،عسل،مربا،پنیر،زیتون،گوجه،خیار،شیر،آب پرتقال…

در باز شد و کیوان داخل شد…

لبخندی زد: عه سلا بیدار شدی؟ صبحت بخیر خانومم

لبخندی زدم: صبح توام بخیر…

ماهیتابه ای رو که دستش بود رو روی میز گذاشت و برگشت سمت من…

تره ای از موهام رو به پشت گوشم ها داد و گفت: خوبی؟

سرمو با خجالت پایین انداختم: خوبم…فقط یه کوچولو ضعف دارم…

دستمو گرفت و بوسه ای حواله اش کرد:پاشو بیا صبحونه بخور خوب میشی…

آخی گفتم که کیوان گفت: چیه چیشد؟ خوبی؟ الهی بمیرم…بیا…بیا…بشین بخور بعدش میریم ویلا میری دوش میگیری سرحال میای..

لبخندی زدم: چیز خاصی نیست یه بیحالی ساده ست چرا انقدر مضطربی؟

پشت میز نشستم..

از انواع و اقسام وسایل و خوراکی هایی که رو میز بود لقمه میکرد و بهم میداد…

من:وای عزیزم بسه دیگه ترکیدم…

اخمی تصنعی کرد:حالا ببینا با هر یه لقمه ای که میخوره هی میگه بسه…باشه اینو بخور دیگه نخور…

لقمه ای که به سمتم گرفته بود رو خوردم که گفت:خب پاشو بریم…

من:خب بزار اینجا رو جمع و جور کنم میریم…

کیوان:نوچ پاشو…به عمو مسلم میگم بیاد اینجاهارو راس و ریس کنه…

لباسامو تنم کردم و با کیوان با همون ماشین گل زده به طرف ویلاشون حرکت کردیم…

از جنگل و کلبه در حد بیست دقیقه فاصله داشت…

وارد حیاط بزرگشون شد و به طرف مر مسنی که در رو باز کرده بود رفت…

کیوان:سلام عمو…خوبی خوشی؟؟خانواده خوبن؟

آقاعه: سلام پسرم…شکر ما خوبیم…(اشاره ای به من کرد)عروسته؟

کیوان سر به زیر شد و گفت: بله..

انگار که داشت بله ی سر عقد میگفت…

آقاعه رو به من کرد: سلام عمو جان خیلی خوش آمدی صفا آوردی…

من: سلام خیلی ممنون…

کیوان:خب عمو بی زحمت این سوئیچو بگیر تا کارواش این ماشینو ببر یه سرم به کلبه بزن یکم بهم ریخته اس..

عموعه خندید و سوئیچ رو گرفت و رفت…

…..

با دوش آب گرمی که گرفتم…یکمی بهتر شدم…

ار تو لباسای توی کشوی کیوان یه پیرهن و شلوار برداشتمو پوشیدم…

به خودم نگاهی توی آیینه انداختم…خندم گرفته بود…چقد برام بزرگ بود…

از پله ها پایین رفتم و کیوانو دیدم که روی کانامه خوابش برده…

کنارش نشستم و دستی رو موهاش کشیدم و با عشق نگاش کردم…

چقدر چهره اش خواستنیه…چقدر دوسش دارم…چقدر عاشقشم…

مچ دستمو گرفت و به سمت لب هاش برد و چشم بسته بوسید..‌.

چشم هاشو باز کرد: عافیت باشه فنچ من…

لبخندی زدم و بوسه ای روی گونش کاشتم که گفت:راسی تیام من فردا مرخصیم تموم میشه،متاسفانه باید بعد از نهار برگردیم…اما قول میدم که حتما بعدا باهم بریم هرجا که تو دلت خواست…

من: باشه عشقم…

نمیدونم چرا دل شوره داشتم…همش فکر میکردم که مبخواد یه اتفاقی بیوفته…

….

به جوجه ای که توی پشقابم بود خیره بودم و تو فکر…

کیوان:تیام…

به خودم اومدم:جانم؟

کیوان: چرا نمیخوری عشقم؟؟؟

قاشق رو توی بشقاب رها کردم: کیوان دل شوره دارم…

لبخند مهربونی زد: دلشوره چرا عشقم؟

خودمم لبخندی زدم: نمیدونم چرا ولش کن اصلا…

تازه میخواستم شروع به خوردن کنم که گوشی کیوان زنگ خورد: الو…سلام سرهنگ‌…جانم؟….گرفتنش؟….عالیه…..کی؟…..فردا؟….همون فلشی که روش نوشته شده بودzero?….باشه….حتما….سلامت باشین….خدافظ

کیوان: اینترپُل صدرا رو گرفت.‌.

خوشحال شدم اما با حرف بعدیش دوباره دلم شور افتاد…

کیوان: فردا ام عملیات دومه…

…….

دلم بدجور آشوب بود…دست دراز کردم ضبط رو روشن که بلکه یکم حالم جا بیاد…اما بازم نشد…دلم بدجور شور میزد…همش فکر میکردم میخواد یه اتفاقی بیوفته…

با پیچی که دلم خورد هرچی که خورده بودم اومد بالا…

فقط تونستم بگم: نگه دار‌..

تا زد بغل در رو باز کردم و هر خورده و نخورده بودم و گلاب به روتون بالا آوردم…

کیوانم پیاده شده بود و اومده بود و شونه هامو ماساژ میداد…

با آب صورتمو شست و کمی هم داد خوردم…

کیوان:چیشدی تو یهو؟ ماشین گرفتت؟؟بمیرم برات…

من:وای خدانکنه این چه حرفیه…یکم دلم آشوبه…

کیوان پوفی کرد: خب چرا دورت بگردم؟؟؟بخاطر فردا؟

سری تکون دادم که بغلم کرد و بوسه ای روی سرم زد: چرا دلت آشوبه…من که از این عملیاتا زیاد رفتم حتی بعضیاشم خودت باهام بودی…پس چرا انقدر نگرانی؟

شونه ای بالا انداختم و با صدای لززونی گفتم:نمیدونم کیوان…

بوسه ی آخر رو به سرم زد و اومد پشت فرمون و راه افتاد….

ساعتای ۸ و نیم ۹ بود که رسیدیم…

بعد از تعویض لباس رفتم تو آشپزخونه تا یچیزی درست کنم…

کیوان از پشت بغلم کرد: چیکار میکنی فنچ من؟

لبخند خسته ای زدم:ویچیزی برای شام درست کنم…

کیوان: نمیخواد از بیرون میگیرنم…

من:لازم نکرده ظهرم غذای بیرون خوردیم…مریض میشیما…

لبخندی زد و با یه بوسه روی گونم ازم جدا شد…

منم طبق معمول دستور پخت از اینترنت گرفتم و کباب تابه ای درست کردم….

……….

سرم رو سینه ی کیوان بود…فردا قراره بره عملیات و دل منم دوباره عین سیر و سرکه داره میجوشه…

کیوانم سعی میکرد که فکر منو منحرف کنه…

کیوان: آخ تیام وقتی لاتی حرف میزدی دوست داشتم کلمو بکوبم به دیوار…

تک خنده ای کردم:توام وقتی اون کت بزرگ و مسخره رو میپوشیدی و اون انگشترای گنده رو دستت میکردی دوست داشتم چنگت بگیرم…

کیوان قهقهه ای زد:دست شما درد نکنه…

نگاهی به صورتش کردم و مضطرب گفتم:کیوان

کیوان دستی روی صورتم کشیدم

کیوان:جون کیوان؟؟؟

من: من دلم شور میزنه میشه فردا تو عملیات نباشی؟؟؟

کیوان پوفی کرد و سرمو بیشتر به سینه اش چسبوند: فعلا بخواب عشقم به هیچی ام فکر نکن..قرار نیست اتفاقی بیفته که یه عملیات ساده اس…

…..

قرآن رو توی سینی گذاشتم و کاسه ی آبم کنارش…

زیر لبم هی صلوات میفرستادم که صحیح و سالم بره و برگرده…

بازم از اون دل شوره خفنا اومده بود سراغمو حالت تهوع داشتم…

از زیر قرآن ردش کردم و بغلش کردم و بوسیدمش…

من:کیوان توروخدا مراقب باش من دیگه طاقت داغ دار شدن ندارم…میمیرم بخدا…

کیوان محکم بغلم کرد:خدانکنه دیوونه نمیخوام برم بمیرم که…

لبمو گاز گرفتم که سوار ماشینش شد و استارت زد…

حرکت که کرد آب رو پشت سرش ریختم‌‌..

از شدت استرس گریم گرفته بود و اشکام همینطوری پشت سرهم میومدن…

 

(داستان از زبون کیوان)

 

لباسامو پوشیدم و بیسیم رو وصل کردم و اصلحه و جلیقه ی ضد گلوله ام برداشتم و راه افتادم….

افراد به صف ایستاده بودن…نقشه رو توضیح دادم و به طرف صحنه ی جرم حرکت کردیم…

البته قبلش به اتاق سرهنگ رفتمو و نقشه ی مکان رو چک کردم…

ون ها و ماشین ها رو بیرون در کارخونه ی متروکه پارک کردیم و طبق نقشه جلو رفتیم…

من: علی به گوشی؟

علی: بگوشم عملیات…

من: وضعیت‌..؟

علی:  دوتا نگهبان برای دروپشت کارخونه،دو نگهبان در جلویی،سه تا سمت چپ و سه تا راست..تمام…

با احتیاط راه افتادم….

من:همه ارگان ها به گوش باشن…سه تا چپ سه تا راست دوتا پشت دوتا جلو…

بعد از حدود نیم ساعت دوتا زخمی و هشت تا بازداشت…

اما جنسا هنوز به دستم نرسیده بود….

من:علی وضعیت…

علی:  جنسا هنوز به همراه دو نفر داخله…

با احتیاط به سمت داخل کارخونه حرکت کردم…

نفر اول که دم در بود و زدمش…

اما نفر دوم پیش جنسا بود…آروم آروم قدم برمیداشتم….

این نباید کشته میشد…اطلاعات خوبی میتونست بهمون بده…چون مسئول جنسا بود…

برگشت و اسلحه اشو به سمتم گرفت و پوزخندی زد…

شلیک کردم و شلیک کرد…

گلوله ام به دستش اثابت کرد…

اما گلوله ی اون فقط خراش رو دستم انداخت…تعادلمو از دست دادم و به زمین خوردم و سرم به تیزی میزی که اون افتاده بود خورد وچشمام سیاهی رفت…

بدنم سنگین شده بود و نمیتونستم تکون بخورم…

پسره اومد بالا سرمو و اسلحه رو به سمتم گرفت…

صدای شلیک شنیدم و خاموشی مطلق‌….

 

(داستان از زبون تیام)

 

ساعت هفت شب بود و من عین مرغ سر کنده تو خونه بال بال میزدم…خبری از کیوان نبود و گوشیش خاموش بود…

گوشی سرهنگ هم خاموش بود…

یاد سروان خالقی (علی) افتادم و سریع شمارشو از بین مخاطبینم پیدا کردم گرفتمش…

یه بوق دو بوق سه بوق بالاخره جواب داد…

علی: الو

من:سلام سروان کیوان کجاست…

سکوت کرد…بدحور رفت رو اعصابم که نتونستم خودمو کنترل کنم…

من:علی میگم کیوان کجاست؟

نفس عمیقی کشید: پاشو بیا بیمارستان(…)

یا حضرت عباس بیمارستان؟….

سریع گوشی رو قطع کردم و با بغض لباس پوشیدم و گوشیمو برداشتم و راه افتادم…

توی تاکسی هی با خودم تکرار مبکردم چیزی نیست چیزی نیست آروم باش…هیچیش نشده…کیوان قویه…

من:آقا یکم گاز بده…

از تو آیینه نگاهی بهم کرد و یکم سرعتشو زیاد کرد…

از پله ها بالا رفتم و جلوی پذیرش ایستادم…

من:خ….خانوم کیوان معظی…اتاق کیوان معظمی کجاست؟؟

خانومه لبخندی زد: آروم باش عزیزم الان نگاه میکنم….

کمی به سیستم روبه روش نگاه کرد وگفت:  همون سرگردی که تو کماعه؟ انتهای راهرو سمت چپ

کلمه کما تو سرم اکو میشد و مغزمو تکون میداد…

سلانه سلانه به سمت ته راهرو حرکت کردم…

فقط خداخدامیکردم که دروغ باشه…

علی رو روی صندلی های انتظار دیدم و به سمتش رفتم…

پشتمو به شیشه کردم و روبه علی گفتم: بگو که دروغه و اون تو کیوان نخوابیده بگووووو….

اشکام سرازیر شد که علی سرشو پایین انداخت و نگام نکرد…

با مشت به سینه اش کوبیدم: بگو بگو بگو بگو که دروغه بگووووو…

دستامو گرفت و اشک ریخت…اشک ریختم…مثل ابر بهار….طاقت نداشتم…

من:علی کیوان که نمیخواد داغم کنه نه؟ نمیخواد!پس بگو که دروغه…

هق هق کردم و زانوهام شل شد و روی زمین نشستم…

من: بگو لعنتی بگو…

بازوهامو گرفت و روی صندلی نشوندم…

اشکامو پاک کردم و بلند شدم به سمت شیشه رفتم…

دستمو جلوی دهنم گرفتم و هق هق کردم…

این کیوان منه بین اینهمه دم و دستگاه…

چشمامو باز کردم و رومو برگردوندم…

علی داشت با یه مرد سفید پوش که معلوم بود دکتره حرف میزد…

علی اشاره ای به من کرد و دکتر به سمتم اومد…

دکتر: سلام…

من:سلام؟

دکتر: اگه میشه به اتاقم بیایید باید یسری توضیحات درباره ی وضعیت همسرتون بدم…

سری تکون دادم و خمیده پشت سرش راه افتادم…

دکتر: تیری که به سمت همسرتون شلیک شده فقط خراش کوچیکی روی دستش ایجاد کرده اما باعث از دست دادن تعادلش شده و محکم به زمین خورده و سرش به یه جا اثابت کرده که از قضا جای تیزی هم بوده و ضربه ی شدیدی به بغل گیجگاه وارد شده…ما عمل کردیم و از اینجا به بعدشو باید متوکل بشید به خدا…

سری تکون دادم و بلند شدم…به سمت در رفتم اما دستم توانایی باز کردن در رو نداشت…انگار لمس شده بودم…چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم…

…..

چشمامو باز کردم که نور اذیتش کرد…دوباره چشمامو بستمو بعدش باز کردم…

توی دستم سرم بود…تازه همه چیز یادم اومد…هول زده سرجام نشستم…کسی تو اتاق نبود…سرمو کشیدم و با دو از اتاق خارج شدم…

نگاهی به ته سالن انداختم…علی روی صندلی نشسته بود و سرشو بین دستان گرفت بود…

به سمت شیشه رفتم…هنوز خوابیده بود…بی حرکت…با کلی لوله و دم و دستگاه…

اشکی از گوشه ی چشمم چکید و برگشتم که برم نماز خونه…طاقت دیدنشو توی اون وضعیت نداشتم…

علی متوجهم شد و به سمتم اومد: چرا بلند شدی؟؟

اهمیتی ندادم‌ و دوباره پرسید: کجا میری تیام؟؟؟

من:نمازخونه…

…..

سرمو از روی سجده بلند کردم و تشهد و سلام رو گفتم…

اشکام امون ندادن و سرازیر شدن…

دوباره اون دلشوره ی عجیب اومده بود سراغم مهر رو چادر رو سرجاش گذاشتم بلند شدم….

به طبقه ی دوم که رسیدم دیدم دکتر و پرستارا دارن میدون سمت اتاق..

منم با دو به سمتشون رفتم و پشت شیشه وایستادم…

خط ها صاف شده بودن و صدای بوقوتوی اتاق پیچیده بود…

با مشت به شیشه زدم و داد زدم: نه…نه کیوان….نه طاقت بیار…کیوان بخاطر من‌…کیوان توروخدا‌..

پرستار نفهم اومد پرده و کشید و نتونستم داخل رو ببینم…

علی دستامو گرفته بود و سعی داشت آرومم کنه…

ولی من نمیتونستم آروم باشم…آروم جونم داشت جون میداد من چجوری میتونستم آروم باشم…

بعد چند لحظه دکتر خارج شد و به سمتم اومد:به خیر گذشت…

نفس عمیقی کشید و هق زدم…

من:خدایا شکرت…شکرت…

روی صندلی نشستمو و اشک ریختم….

 

دوماه بعد….

 

دو ماهی هست که داره میگذره و کیوان هنوز چشماشو باز نکرده…

دلم برای چشماش تنگ شده…

لباس مخصوص رو پوشیدم و راهی اتاق کیوان شدم….

رسیدم به کنار تختش و لبخندی زدم: سلام آقا…حال شما؟ امروز چطوری…آخ نمیدونی کیوان چقدر دلم برای چشمات تنگ شده…چرا چشماتو باز نمیکنی آخه قربونت برم؟

نشستم و سرمو روی دستش گذاشتم و اشک ریختم….

بعد از دو دقیقه گریه کردم یهو دیدم دستشو تکون داد…دلم هری ریخت…

سرمو بلند کردم…ناله کرد: تیام…تیام…

هق زدم: جان تیام؟ جون دلم؟ اینجام عشقم…اینجام…

از اناق بیرون رفتمو به سمت اتاق دکتر دویدم…

درو رو بدون در زدن باز کردم: بهوش اومد…دکتر بهوش اومد…

دکتر لبخندی زد و از جاش بلند‌ شد و با دو به سمت اتاق رفت…

منم دنبالش…

کیوان هنوز داشت ناله میکرد: تیام…

دکتر خنده ای کرد:تو که نصف جون کردی تیامتو..

کیوانو به بخش منتقل کردن و امروزم روز ملاقته و اینجاام پر از همکارا دوستاش…

اتاقم که خصوصی و…

پرستار وارد شد:اینجا چخبره…بابا مریض خفه شد…

همه زدن زیر خنده و یکی از بامزه ترین دوستای کیوان گفت:نه بابا این صدتا جون داره…

دوباره همه خندیدن…

خلاصه…دوستا و همکارا رفتن و منو کیوان تنها شدیم….

به اندازه ی دوماه که دویست سال گذشته بود برام دل تنگش بودم…

بهم خیره بودیم و حرفی نمیزدیم…

کیوان: میدونی چرا برگشتم؟

سری تکون دادم و گفت: چون تو منتظرم بودی‌..مطمئن باش اگه تورو نداشتم خدا منو برنمیگردوند…

گونشو بوسیدم و گفتم: کیوان…

کیوان:جونم؟

من:عاشقتم…

چشمکی زد: من بیشتر‌…♡♡♡

 

پایان…♡

۲۸ خرداد ۹۹

ساعت:۲۲:۵۳

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.