رمانکده | دانلود رمان و کتاب
دانلود انواع رمان و دانلود انواع کتاب عاشقانه ، پلیسی ، تخیلی
داستان کوتاه پوست پیاز

داستان کوتاه پوست پیاز

این داستان را خانم لیلا غلامی برای من تعریف کرده است.

اصل قصه مربوط به سال ها پیش در یکی از طوایف لر اطراف خرم آباد است.

پوست پیاز

آن شب باران به سختی می بارید. تیام تنها در سیاه چادر خود کنار آتش نشسته بود. گاه گداری کتری را از روی هیزم ها برمی داشت و برای خود چای می ریخت. از بیرون سیاه چادر صدایی شنید.

_ ننه تیام، ننه تیام، بیا این مردها آمده اند دنبالت.

تیام بهترین مامای ایل بود. در کار خود بسیار ماهر بود و آوازه ی هنرش در میان تمام طوایف پیچیده بود. بلند شد و از چادر رفت بیرون. چند مرد که آب چلپ چلپ از روی رداهاشان به زمین می ریخت کنار براخاص پسر بچه ی کک مکی کرم علی ایستاده بودند. یکیشان که قد بلندتر از دیگران به نظر می رسید قدمی جلوتر آمد. گفت: ننه تیام، به دادم برسید. زنم در حال فارغ شدن است.

تیام سر به بالا برد و به آسمان نگاه کرد. قطره بارانی درست اُفتاد توی یکی از چشم هایش. مرد گفت: می دانم ننه تیام. موقع واقعاً بدی است. اما چه کنم که زنم حالا در حال فارغ شدن است. اگر باهامان بیای هر چقدر مزد بخواهی بهت می دهم.

تیام رو به براخاص کرد. گفت: برو ببین بابات همرامان می آید؟

براخاص به دو از آنجا دور شد و خیلی زود بازگشت. گفت: نتوانستم بابام را پیدا کنم. نَنَم کمرش درد می کرد، دعوام کرد.

تیام گفت: برو از داربَلی بپرس ببین او همرامان می آید؟

براخاص بار دیگر به دو دور شد و باز زود بازگشت. گفت: داربَلی را هم نتوانستم پیدا کنم. زنش می خواست مرا بزند.

تیام با خودش فکر کرد که احتمالاً مردهای ایل در آن باران وحشتناک دارند بهانه می آورند. مرد قد بلند بار دیگر قدمی جلو آمد. گفت: ننه تیام، می دانم در این باران سخت است. می دانم که ما را نمیشناسی و می ترسی. اما زنم واقعاً در وضعیت بدی است. بهمان اعتماد کن. هر کار بخواهی عوضش برات می کنم.

تیام از یکسو در آن باران واقعاً سختش بود و از سوی دیگر واقعاً آن مردها را نمی شناخت و نمی دانست که از کدام ایل و طایفه هستند اما در هر حال دلش برای زائو می سوخت که در چنان هوای وحشتناکی می بایست به تنهایی، بدون اینکه مامایی بالای سرش باشد بچه اش را به دنیا آورد. این بود که سرانجام تصمیمش را گرفت. وارد سیاه چادر شد، وسایل خود را برداشت، شال و کلاه کرد و همراه مردها شد.

 

 

مردها تیام را از کوره راهی به آن سمت کوه بردند. در هوای بارانی و بی نور چنان راه می رفتند که انگار تمام مسیر را کاملاً از بر هستند. برای تیام عجیب بود. با اینکه هوا بارانی بود اما آن سمت کوه به عکس سمت دیگر مثل شب هایی که ماه کامل است روشن بود! مدتی که گذشت تیام حس کرد که انگار گروه در حال دور خود چرخیدن است! تخته سنگ هایی را نشان می کرد و بعد از مدتی حس می کرد که دوباره از کنارشان رد می شود! از مرد قد بلند پرسید: هِی مرد، نامت چیست؟

مرد قد بلند که لحنش کاملاً تغییر کرده بود گفت: نامم ستیار است.

تیام گفت: کِی می رسیم؟ بیاد ندارم در این مسیر آبادی ای بوده باشد؟!

ستیار گفت: نگران نباش می رسیم.

در لحن ستیار اثری از التماس های گذشته نبود. تیام گفت: آبادیست یا چادر زده اید؟ اگر چادر زده اید چرا در یک چنین جای بدی!

ستیار بار دیگر خیلی خشک گفت: نگران نباش، می رسیم.

تیام ساکت شد. مردها جوری رفتار می کردند انگار که منتظر ساعت بخصوصی از شب هستند! انگار که دارند وقت تلف می کنند و در مسیری دایره وار دور خود می چرخند تا زمان بخصوصی فرا برسد! کم کم تیام واقعاً داشت می ترسید. واقعاً آن مردها که بودند و چه قصدی داشتند؟! رو به ستیار گفت: ببین مرد، من نه کس و کار پولداری دارم، نه خودم از مال دنیا چیز زیادی دارم. جوان هم که دیگر نیستم. دارید مرا کجا می برید؟

ستیار ایستاد. همه ی گروه همراهش ایستادند. مستقیم توی چشم های تیام نگاه کرد. تیام در جا خشکش زده بود. نمی دانست که در عمق نگاه مرد تعجب است یا خشم و یا شاید…

در هر حال بار دیگر ستیار گفت: نگران نباش، می رسیم.

و بار دیگر راه اُفتاد. دیگران هم همراهش راه اُفتادند و تیام هم جرأت مخالفت نداشت. مدتی نگذشته بود که تیام صدایی شنید. صدای زن زائویی که جیغ می کشید. مردها ایستادند و تیام هم همراشان ایستاد. همه به سمت چپشان که صداها از آنجا می آمد نگاه کردند. کلبه ای تنها در میان دامنه ی کوه بود! تیام کاملاً مطمئن بود که تا حالا چند بار از آنجا عبور کرده اند و آنجا کلبه ای نبود! در هر حال همراه مردها حرکت کرد سمت در کلبه و وارد شد. با اینکه از بیرون کلبه کاملاً تاریک به نظر می رسید اما درونش همه جا چراغ های فانوسی آویزان و کاملاً روشن بود! عجیب تر اینکه درون کلبه واقعاً بزرگ تر از آنچه بود که از بیرون به نظر می رسید! تنها یک در روبروشان قرار داشت و از پشت آن صداهای زائو شنیده می شد. تیام آمد که حرکت بکند سمت در که یکی از مردها با دست جلویش را گرفت. تیام متعجب و ترسان به مرد چشم دوخت. همه ی مردها سر جاشان ایستاده بودند. بعد حس کرد که انگار کلبه در حال پایین رفتن است! حس کرد که انگار خودش و کلبه و مردها همه با هم دارند در عمق زمین فرو می روند! قلبش چنان می تپید که انگار نه در جای سابق خود که درست در زیر گلویش قرار دارد. مدتی بعد حس کرد که انگار کلبه متوقف شد! بعد یکی از مردها جلو رفت و در را گشود و وارد شد. باقی افراد هم پشت سرش وارد شدند. صداهای زن زائو همچنان شنیده می شد. راهرویی بود که به دیوارهایش مشعل های سوزان چسبیده بود و بعد از راهرو دری دیگر و در پشت در این بار قالی های بسیار گرانبها پهن کرده بودند. مردها این بار همگی کمی خم شدند و کفش هاشان را درآورند. چشم های تیام داشت از جا درمی آمد. انگار که مردها چیزی در جلوی کفش هاشان گذاشته بودند که حالت طبیعی پاشان را پنهان کند! بله، کف پای همه ی آن ها مثل پای چهارپایان بود! مردها همگی…   سم داشتند! تیام دانست که این ها نه انسان بلکه از نژاد جن هستند.

دانلود رایگان
داستان کوتاه او رفت

دو مرد جن وارد شدند. ستیار و دیگر مردها پشت سر تیام ایستاده بودند. تیام چاره ای نداشت و وارد شد. سالنی بود مفروش به فرش های گرانبها که به دیوارهایش مشعل های سوزان چسبیده بود. با اینکه مشعل ها در فضای بسته می سوخت اما دودی از آن ها بلند نمی شد! با اینکه فضا بسته بود اما دم کرده و گرم نبود! تیام جرأت سؤال پرسیدن نداشت. نگاهش به گوشه ی سالن اُفتاد. هفت دختر جن کنار سالن نشسته بودند. گوش هاشان برخلاف مردها مثل گوش خفاش نوک تیز بود. جیغ های زن زائو همچنان شنیده می شد. تیام ترسان با نگاهش مسیر صداها را دنبال کرد. صداها از پشت پرده ای در گوشه ی سالن می آمد. زنِ رو بنده داری آرام و متواضع کنار درِ پرده دار ایستاده بود. ستیار به تیام نزدیک شد جوری که نفس هایش به نفس های بلند و خَش دار تیام می گرفت. در حالی که دستش را رو به هفت دخترِ نشسته دراز می کرد گفت: آن ها را می بینی؟ هفت فرزند من هستند. همگی دختر. و من وارثی می خواهم.

ستیار دستش را تکان داد و این بار به سمت پرده دراز نمود. گفت: آن زن، زن من است. اگر فرزندم پسر باشد و زنم هم سالم بماند تو را از مال دنیا بی نیاز می گردانم.

ستیار در حالی که انگشت اشاره اش را به حالت تهدید جلوی تیام تکان می داد ادامه داد: اما بدان که اگر دختر باشد، یا اگر زن و فرزندم طوری شان بشود، زنده از اینجا بیرون نخواهی رفت.

ستیار بار دیگر دستش را به طرف پرده دراز نمود. گفت: حالا برو.

همانطور که تیام با گام های لرزان به سمت پرده حرکت می کرد زنِ روبنده دار پرده را بالا برد.

 

تیام خوش شانس بود. بچه پسر بود. این بار کمی پُررو رو به ستیار کرد. گفت: بسیار خوب، الوعده وفا. عهد کردید که مرا از مال دنیا بی نیاز می کنید.

ستیار به یکی از مردها اشاره کرد. مرد کیسه ای را آورد و آن را به تیام داد. تیام در کیسه را گشود. با تعجب چند بار نگاهش میان کیسه و ستیار بالا و پایین رفت. ستیار پوزخند زد. گفت: حالا برو. بدان که اگر تا قبل از سپیده ی صبح به آن سمت کوه نرسی، تا ابد در دنیای ما گرفتار خواهی شد.

ستیار به دو تا از مردها اشاره کرد. دو مرد زیر بازوهای تیام را گرفتند و او را از همان مسیر برگرداندند. وقتی به بالا رسیدند با بی احترامی تیام را از در انداختند بیرون. یکی شان گفت: بهتره عجله کنی. چون ماها اصلاً از آدمی زاده ها خوشمان نمیاد. و ستیار فقط تا سپیده ی صبح به تو امان داده. حالا برو.

دانلود رایگان
داستان کوتاه کلبه‌ای میان آسمان و زمین

مردها در را به روی تیام بستند. تیام بار دیگر به درون کیسه نگاه کرد. کیسه پر از پوست پیاز بود! وقتی به پشت سرش نگاه کرد، خبری از کلبه نبود! انگار که آن کلبه از اول هم آنجا نبود!

 

 

تیام واقعاً خسته بود. دیگر تاب و توانی برایش نمانده بود. باران بند آمده بود اما مقداری زیادی از مسیر بازگشت هنوز باقی بود و سپیده ی صبح نزدیک. کیسه را بار دیگر باز نمود. به پوست پیازها نگاه کرد. با خود گفت: لعنت خدا بر این جن ها. همه کار براشان کردم، بعد ببین چه به من مزد داده اَند؟!

تیام کیسه را در مقابل وزش باد گرفت. پوست پیازها در باد رها شدند و هر کدام به سویی رفتند. تیام آهی کشید و مسیر خود را ادامه داد. مدام به افق نگاه می کرد. جایی که خورشید از آنجا طلوع می کرد. قدم پشت قدم. و عاقبت موفق شد. اولین شعاع های خورشید داشت از ستیغ کوه بیرون می آمد که تیام به آن سمت رسید. خیالش راحت شده بود اما در هر حال هنوز به سیاه چادرهای ایل نرسیده بود. خورشید که کمی بالاتر آمد، ناگاه متوجه شد که گویی روی پیراهنش چیزی دارد برق می زند. دست کرد و آن را برداشت. یکی از پوست پیازها بود که به پیراهنش چسبیده بود. تیام آن را در مقابل نور گرفت. انگار که با تابش خورشید رنگ پوست پیاز هم در حال تغییر بود! انگار که رنگ پوست پیاز داشت زرین می شد! انگار که آن نه پوست پیاز، بلکه…   طلا بود.

 

 

تیام طلا را به قیمت گزافی فروخت و باقی عمر را غصه خورد که چرا باقی پوست پیازها را به باد داده است.

پایان

نوشته: علی پاینده

 

همانطور که در ابتدا هم عرض کردم ماده ی خام این داستان را خانمی بنام لیلا غلامی در اختیار من قرار داده است. من یک عادتی دارم که با هر کس مواجه می شوم از او راجع به قصه ها و افسانه های قدیمیِ مادربزرگ ها می پرسم. می دانید، یک زمانی با کتابی مواجه شدم بنام افسانه های ایرانی. این کتاب را یک نفر غربی که به ایران آمده بوده از روی قصه های یک مادر بزرگ ایرانی نگاشته و بعد به غرب برده و در آنجا منتشر کرده بوده. کتاب در غرب با اقبال بسیار روبرو می شود و سال ها بعد مترجمی آن را دوباره به فارسی برمی گرداند.

به شدت معتقدم که با وجود این همه جماعت مثلاً نویسنده در ایران واقعاً زشت است که افسانه ها و قصه های قدیمیِ مملکت تاریخی و کهن ما را غربی ها برایمان حفظ کنند!

بعد نویسندگان ما همه بچسبند به عقاید سال ها پیش غربی ها در مورد فرم و زبان و مدرنیته و همه به دنبال به اصطلاح داستان مدرن باشند! در حالی که در امروز غرب، بهترین نویسندگان و پرفروش ترین داستان ها مربوط به به روز رسانی همین افسانه ها و قصه های قدیمی در قالب داستان مدرن است.

کمی به دنیای خارج نگاه کنیم. پرفروش ترین کتاب ها، پر بیننده ترین فیلم ها و سریال های روز جهان کدامند؟! هنور که هنوز است غربی ها هزار و یک شب ما شرقی ها را بازآفرینی می کنند. به قول استاد سیروس شمیسا، چرخه ی ادبیات در گذر تاریخ خطی نیست بلکه دایره ایست. و زشت است که ما به اسم مدرن و پسامدرن بچسبیم به گذشته ی غرب و با وجود این همه نویسنده ی ایرانی، غربی ها گذشته ی ما را برایمان حفظ کنند.

ملتی که گذشته ی خود را فراموش کند، ملتی بی هویت است.

روزی اُستاد داستان نویسی ای می گفت که همه ی روس ها از زیر شنل گوگول درآمده اند. و همه ی ما نویسندگان ایرانی از زیر سایه ی هدایت. صادق هدایت همه ی کارهایش سورئال های بوف کوری نبود؛ یک کاری که این جد داستانی ما نویسندگان ایرانی بسیار به آن علاقه مند بود، همین جمع آوری و نوشتن قصه های قدیمی عامیانه بود که اگر این ها نوشته نشوند، به مرور از ذهن جمعی ما ایرانی ها پاک، و هویتمان از دست می رود.

نوشته: علی پاینده    ایمیل: alipayandehjahromi@gmail.com

  • اشتراک گذاری
  • 575 روز پيش
  • علی غلامی
  • 893 بازدید
  • 2 نظر
https://www.romankade.com/?p=25763
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • ناشناس
    شنبه 21 فروردین 1400 | 16:56

    خیلی قشنگ بود

  • ناشناس
    پنجشنبه 18 دی 1399 | 01:49

    باورنکردنیه ولی دقیقا همین اتفاق برای یه ماما سال هاقبل توروستای مادربزرگم افتاد

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
رمانکده | دانلود رمان و کتاب
بزرگترین سایت دانلود رمان عاشقانه ، رمان پلیسی ، رمان طنز در خدمت شما عزیزان می باشد . امیدواریم بهترین لحظات رو در کنار هم تجربه کنیم
آخرین نظرات
  • جلد دومش کی میاد ؟...
  • ننکخنرگس آبادانی...
  • sسلام . وقت بخیر .من الان خرید اینترنتی انجام دادم ، پیام هم فرستادم ,واسه شماره...
  • مرضیهچرا سیاهی لشکر...
  • zaynabخیلیییی عالی بود. رمانی به این خوبی نخونده بودم هرچقدرم بخونم تکراری نمیشه ممنون...
  • zaynabخیلیییی عالی بود. رمانی به این خوبی نخونده بودم هرچقدرم بخونم تکراری نمیشه ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمانکده | دانلود رمان و کتاب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.