رمان های ویژه سایت ما همه رمان ها
دانلود رمان تردیدی به رنگ دل

دانلود رمان تردیدی به رنگ…

دانلود رمان تردیدی به رنگ دل رمان تردیدی به رنگ دل دل آشوبم از زندگی...

رمان او خودش باران بود

دانلود رمان او خودش باران…

دانلود رمان او خودش باران بود حامد به اجبار ماه منیر را راضی کرد تا...

دانلود رمان دختران مثبت در همسایگی پسران منفی

دانلود رمان دختران مثبت در…

دانلود رمان دختران مثبت در همسایگی پسران منفی "این رمان اختصاصی انجمن رمان‌های عاشقانه‌ است...

دانلود رمان ساقه ترد تپش

دانلود رمان ساقه ترد تپش

دانلود رمان ساقه ترد تپش دینا به دنبال یافتن آرامشی که گم کرده به خانه...

دانلود رمان فریاد بی صدا

دانلود رمان فریاد بی صدا

دانلود رمان فریاد بی صدا فریاد بی‌صدا فریاد مردیست که با تمام احساس و روحیه‌ی...

دانلود رمان ماریتا

دانلود رمان ماریتا

دانلود رمان ماریتا دلنواز دختری محکم و مستقل است که در پی آسیب های روانی...

دانلود رمان چیره دل

دانلود رمان چیره دل

دانلود رمان چیره دل به قلم: کلثوم حسینی نوع قلم: ادبی با دیالوگ محاوره. شخصیت‌ها:...

دانلود رمان آوازه

دانلود رمان آوازه

دانلود رمان آواز برهان خسته از کشمکش های موجود در خانواده راهی تهران میشه تا...

شما در مسیر:

صفحه اصلی

داستان کوتاه

داستان کوتاه مردی که به مردی می خندید ، می خندید

هستید.

داستان کوتاه مردی که به مردی می خندید ، می خندید

داستان کوتاه مردی که به مردی می خندید ، می خندید

بسم الله الرحمن الرحیم

 

  • این داستان کوتاه اختصاصی انجمن رمان های عاشقانه می باشد و توسط امِگا نوشته، ویراستاری، طراحی و تهیه شده است.
  • هرگونه کپی برداری و تولید محتوای الکترونیک و غیرالکترونیک از این اثر بدون اطلاع نویسنده شرعا حرام و پیگرد قانونی دارد.

مردی که به مردی که می خندید، می خندید!

پنج قدم… گچ روی تخته سیاه می لغزید مثل صدای پایش! پاهای لاغر و استخوانی اش را روی زمین کشید. قوس پشتش و شانه های افتاده اش را صاف کرد. دستی روی ریشش کشید و خون خشکیده همچون شن کنده شدند و از روی ریشش ریختند.

یک قدم… سعی کرد تکه‌ی شیشه را در دستش بچلاند ولی تنها از کف دستش خون چکید. حس کرد که صدای بریدن دیواره‌ی رگ ها و مویرگ های کف دستش را شنید، مثل بریدن گوشت از ران یک گوسفند!

نفسش داغ بود و مملو از تعفن! بوی طوبت کف جوی و جلبک و کمی هم دود.

یک قدم… از لای دندان های قفل شده اش هوا را به درون ریه هایش کشید. صدای نفس های آرام را می شنید، می رفتند و می آمدند بی دغدغه! حواسشان به مالیاتی که باید بابت تنفس در هوا پرداخت شود نبود! حواسشان به نباید هایی که داشتند تبدیل به باید می شدند نبود! کاش بدن می فهمید! کاش مغز هم مغز داشت و کاش دست ها پیش از حرکت خودشان فکر می کردند!

بوی خاک نمور از باران نبود، از سطل آبی بود که روی صورت مرد فربه و اسیر خالی شده بود. زبانش را روی لب بالایی اش حرکت داد. موجودی که به رنگ و لعاب خوراکش فکر می کرد. به راستی مزه‌ی انسان تلخ بود؟! اهل خواندن کتاب نبود، اهل هیچ چیز نبود… یک نااهل از دنیا به در شده! در سیاه چاله‌ی مغزش می دانست که مرد فربه‌ی رو به رویش طعم انسان را چشیده است. ذهن مثلا زیرکش و کلاهبرداری که زرنگی نامیده می شد چون دندان نیش بر قامت موجود دو پا فرو رفته بود. پوزخندهای مثلا جذابش جام شراب که نه، وجود انسان را نوشیده بود.

یک قدم… چشم های ترسیده‌ی مرد به صورت سیاه سوخته‌ی مرد دوخته شد پس از یک کابوس ترسناک و ناله ای از درد! بریده و با چشم هایی به خون نشسته نالید:

  • چی از جونم می خوای زنجیری؟! اون دهن لامصبت رو باز کن! میمری دو کلوم زر بزنی به کدوم گناه نکرده افتادی به جونم؟!

مرد هیچ عکس العملی از خود نشان نداد، مثل عمق یک چاه بی انتها. کم کم لبش به خنده باز شد، ابتدا خنده اش تا گونه هایش کشیده شد و سپس صدای خنده اش از لا به لای پره های هواکش تا آن سر کوچه‌ی خلوت رفت انگار که چند نفر با نظم بی نظمی شروع به خنده کرده بودند درست از میان دیوارها!

گلوی خشکیده اش را با سرفه ای صاف کرد و خون دستش را به موهای گندمی کنار سرش کشید گفت: سه ماه… نود روز… هزار و پونصد ساعت توی یک لباس دلقک بی سر و پا که دو نفر بیشتر بشینن پشت میز ناهار! هزار و پونصد ساعت توی مغز گرمای مرداد لعنتی که فقط بتونم اون چیزی که دخترم با هزار گریه ازم خواسته براش بخرم… می دونی تو چندمی؟

مرد اسیر به موهایی که خون از آن ها می چکید خیره شده بود گفت: چندم توی چی؟!

  • گوش کن… صاب خونه هفته‌ی پیش پسرم رو خفت کرد بش گف تو ناصرخسرو اونقدر کلیه می خرن که بتونیم اجاره رو بدیم…

اسیر سرفه ای کرد و آب دهانش را تف کرد و لب زد: برو گردن اونو بگیر من چیکارم؟!

  • سمیرا… زن اصغر خمار، به دختر هش ساله ام گفته ننه ات تو رو نمی زایید بهتر بود!… می شنفی که؟… دهمی، تو هم می شی مرده‌ی قبر دهم!

رنگ از رخ اسیر پرید پاهای بسته اش را روی گل کف اتاق کشید. گویی که می خواست خود را به عقب بکشاند.

قدم آخر… پشت دست زمختش را روی صورت اسیر کشاند. دستی که بریده بود را روی یقه اش گذاشت و خاک روی کراوات را تکاند و گفت: نترس… من نمی گم این ها همه واس تویه! این که نون نداشتیم بخوریم، این که اول دخترم، دوم پسرم و سوم زن از کار افتاده ام افتادن تو اون قبرها! این که بعد اون هزار و پونصد ساعت رفتم براش اونی که می خواست رو بخرم ولی سیصد هزارتومن روش اومده بود… ینی فک کنم… میدونی من همون اولم ریاضی ام خوب نبود… همیشه تو حساب ده می گرفتم کم تر بیش تر!… همین بدون که باس سی ساعت دیگه می رفتم توی اون جهنمی که اسمش لباس دلقک تبلیغاتی بود! تقصیر تو نیس… من منصفم تقصیر منه… باید ساخت… با همه چی! حتی با… خالی کردن چاه هم محله ایا با یه سطل! مختص کلوم… تو می شینی تو قبر دهم خلاص می شی… راست می گم…

دست خون آلودش را روی گردن مرد کشید و صدای نعره ای گوش فلک را کر کرد. شیشه را انداخت و به آبشار قرمز خیره شد. نیمی از لبش کج شد، دندان های سیاهش را به نمایش گذاشت و گفت: تقصیر تو اینه که قبر دهم خالی مونده بود…

قهقه ای سر داد و به چاله‌ی کوچکی که زیرپای مرد مرده ایجاد شده بود خیره شد…

  • پس یه آدم وقتی داره می میره با پاهاش چاله چوله های بهتری کنده می شه.

رود قرمز درون چاله ریخت… همه چیز درون چاله بود… مثل ذره ای توجه به این که «تو تنها انسان روی زمین نیستی، مردی که می خندید می توانست نخندد اگر فقط یک نفر به اون نمی خندید!»

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.