رمان های ویژه سایت ما همه رمان ها
دانلود رمان گل شب بو

دانلود رمان گل شب بو

دانلود رمان گل شب بو داستان گل‌شب‌بو قصه‌ی دخترخاله و پسرخاله‌ایست که بی‌نهایت عاشق هم...

دانلود رمان جدال عشق و غیرت

دانلود رمان جدال عشق و…

دانلود رمان جدال عشق و غیرت روایت #واقعی از #استاددانشگاهی به نام #کمیل که #به...

دانلود رمان گناه سفید

دانلود رمان گناه سفید

دانلود رمان گناه سفید «تقدیم به امید و نور چشم شیعیان، آقا صاحب الزمان و...

دانلود رمان زیبادخت مظلوم

دانلود رمان زیبادخت مظلوم

دانلود رمان زیبادخت مظلوم رمان زیبادخت مظلوم... اثری فوق عاشقانه و عاطفی❤️❤️❤️ نویسنده: لیدا صبوری...

دانلود رمان اتهام واهی

دانلود رمان اتهام واهی

دانلود رمان اتهام واهی من دختر مذهبی که پدرم به خاطر آبرویش و نقشه‌ی برادروهمخونم،...

رمان تنفر دوار

دانلود رمان تنفر دوار

دانلود رمان تنفر دوار دختر #شیطونی که تو #جیب‌بری حرفه ای و اینبار برای خالی...

دانلود رمان در غم خود شادم

دانلود رمان در غم خود…

دانلود رمان در غم خود شادم مقدمه: هرگز این قصه ندانست کسی: آن شب آمد...

دانلود رمان اقتدا کن

دانلود رمان اقتدا کن

دانلود رمان اقتدا کن اقتدا کن به " دلت " هر وقت بین دو راهی...

شما در مسیر:

صفحه اصلی

داستان کوتاه

داستان کوتاه هلاک یک لبخند

هستید.

داستان کوتاه هلاک یک لبخند

داستان کوتاه هلاک یک لبخند

  • این داستان کوتاه اختصاصی انجمن رمان های عاشقانه می باشد و توسط امِگا نوشته، ویراستاری، طراحی و تهیه شده است.
  • هرگونه کپی برداری و تولید محتوای الکترونیک و غیرالکترونیک از این اثر بدون اطلاع نویسنده شرعا حرام و پیگرد قانونی دارد.

«هلاک یک لبخند»

امواج کوتاه دریا به آرامی دست نوازش به سر ساحل می کشیدند و ساحل با منحنی های ماسه ای اش لبخندهای دلفریب نثار وجود پرتلاطم دریا می کرد. هر چه آسمان دلگیرتر می شد دریا بیشتر سر ذوق می آمد و با اشتیاق بیشتر به آغوش ساحل می رفت.

گاهی ساحل شن های سرکشش را در دست دریا می گذاشت و گاهی دریا برایش صدف های ناب به ارمغان می آورد و معشوقه آن ها را میان چاله های کوچکش مخفی می کرد تا در تنهایی اش آن ها را نظاره کند و نجوای دریا را بشنود.

برگ های درختان نارنج با رهبربی نظیرشان، باد همراه شده بودند و با نواختن شاخه های گیتار معاشقه ی دریا و ساحل را کامل می کردند.

کوه های استوار به زمزمه های گوشنواز دریا حسادت می کردند و درخت های جوان در حسرت نسیم های شبانه و  گرم دریا در بالین ساحل بودند.

خورشید که به پشت کوه رسید پرتویش را به گلسنگ کوه، همچون ریسمانی زد تا او را متوجه ماشین جیپ گران قیمتی کند که درست بالای چاله ی صدف های زیبا پارک شده بود.

مردی با زنجیر سفیدی در گردنش و کفش های اسپرت از ماشین پیاده شد و به همراه او کسانی مثل ملخ روی ساحل ولو شدند و هنوز خورشید پرتوهایش را از گل سنگ ها دریغ نکرده بود که لباس چین دار ساحل پاره و پوره شد.

صخره های صیغلی اش با زغال ها پر از خط و در حقیقت زخم شد. جعبه ی صدف هایش زیر ضربه های پایکوبی پسران خرد شد و یادگارهای دریا در هم شکستند.

هنوز خورشید نرفته بود که آن ها تن رنجور ساحل را با لباس هایی پاره و زخم هایی سوزناک رها کردند و رفتند.

ابرهای سیاه روی چهره خورشید را پوشاندند، دریا اخم کرد و ابرهای تیره ی پیشانی اش را درهم کرد. باد ایستاد و درختان دیگر گیتار ننواختند. دریا یک قدم به عقب برداشت. بر معشوق زخم خورده اش خشم گرفت و به جای در آغوش کشیدنش بازوهایش را از او دریغ کرد. ماه کامل بود و ابرها طوفان زا!

کوه با همه ی سنگی اش چشم هایش را بست تا سیلی های دریا به ساحل را نبیند. تمام شب صدای نعره های دریا و سکوت ساحل به گوش می رسید. خورشید که بالا آمد دریا خسته شده بود و پا پس کشیده بود.

ساحل تغییر کرده بود، روی صخره های کوچکش براق شده بود و چشمک های دلنشین می زد.

دریا پا پیش گذاشت، ساحل به آسمان خیره شده بود، ممنون باران بود. همان بارانی که زشتی هایش را شسته بود.  دریا یک قدم دیگر برداشت و این بار ساحل صدف های شکسته را به دستش داد.

ساحل دیگر هرگز به دریا نگاه نکرد. دریا اندوهگین شد و با پیشکش صدف های رنگی می خواست ساحل را به خود برگرداند.

ساحل همان دیشب یک آغوش گرم میخواست. یک لبخندمهربان دریا همه زشتی ها را می شست…

یک انحنای نجات بخش، ساحل هلاک یک لبخند بود…

14+
  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.