رمان های ویژه سایت ما همه رمان ها
دانلود رمان ماهی بی حوض

دانلود رمان ماهی بی حوض

دانلود رمان ماهی بی حوض تو زندگی گاهی با آدم‌هایی رو به رو میشی که...

دانلود رمان استخاره عشق

دانلود رمان استخاره عشق

دانلود رمان استخاره عشق پریزاد دختری که درگیر یه عشق واقعی ودوطرفه میشه همه چی...

دانلود رمان مردها عاشق نمی‌شوند 2

دانلود رمان مردها عاشق نمی‌شوند…

دانلود رمان مردها عاشق نمی‌شوند ۲ این رمان ادامه جلد اول مردها عاشق نمیشوند است...

رمان تنفر دوار

دانلود رمان تنفر دوار

دانلود رمان تنفر دوار دختر #شیطونی که تو #جیب‌بری حرفه ای و اینبار برای خالی...

رمان عشق آمازونی جلد دوم

دانلود رمان عشق آمازونی جلد…

دانلود رمان عشق آمازونی جلد دوم نام رمان: جلد دوم عشق آمازونی نویسنده: آمنه آبدار...

دانلود رمان تردیدی به رنگ دل

دانلود رمان تردیدی به رنگ…

دانلود رمان تردیدی به رنگ دل رمان تردیدی به رنگ دل دل آشوبم از زندگی...

رمان او خودش باران بود

دانلود رمان او خودش باران…

دانلود رمان او خودش باران بود حامد به اجبار ماه منیر را راضی کرد تا...

دانلود رمان دختران مثبت در همسایگی پسران منفی

دانلود رمان دختران مثبت در…

دانلود رمان دختران مثبت در همسایگی پسران منفی "این رمان اختصاصی انجمن رمان‌های عاشقانه‌ است...

شما در مسیر:

صفحه اصلی

رمان عاشقانه

دانلود رمان برای طُ

هستید.

دانلود رمان برای طُ

دانلود رمان برای طُ

و من اینجا هستم… بَراے طُ… بِخاطِر طُ…
مثل نَسیمے آرام از کنارت مےگذرم…
طُ نمے دانے… طُ نمے بینے…
اما من همیشه هستم…
در میان تاریکے ها… میان پلیدے ها…
میان زشتے ها و بے کسے ها…
میان سختے ها دستانت را مے گیرم…
اشک هایت را پاک مے کنم و به جایت گریه مے کنم…
من همیشه هستم… اینجا… در کنارت…
آرام آرام در کنارت قدم بر مے دارم…
آرام آرام در کنارت نفس مے کشم…
طُ نمے دانے… طُ نمے بینے…
اما…
من هَستم… هَوایت را دارم… آسُوده باش و لَبخند بِزن… مَن اینجا هَستم… بَراے طُ… بِخاطِر طُ…

#حمیرا_خالدے

قسمتی از رمان

دزدکی از بالای پله ها داشتیم به پدربزرگ که با استرس توی سالن بزرگ در حال قدم زدن بود، نگاه می کردیم. این اولین بار بود که پدربزرگ رو این قدر نگران می دیدیم؛ اون همیشه خشک و سرد بود. هلیا سلقمه ای به بازوم زد.
– به نظرت کی قراره بیاد که بابابزرگ این قدر نگرانه؟
همون طور که بازوم رو نوازش می کردم گفتم: چه می دونم بابا.
آیفون به صدا در اومد و نگاه من، هلیا و پدربزرگ رو به سمت در کشوند. نعیمه خانم تندی در رو باز کرد. کنجکاو و با ذوق به در سالن خیره شده بودیم تا ببینیم کی قراره بیاد. بعد از ده دقیقه انتظار بالاخره شخصی که پدربزرگ منتظرش بود وارد سالن شد. فک من و هلیا کف زمین افتاد.
-نه!
هلیا گفت: اره!
من دوباره گفتم: نه!
هلیا دستش رو دور نرده های چوبی حلقه کرد.
– وای خدای من آره!
پسر قد بلند و فوق العاده جذابی وارد سالن شده بود و مشغول حرف زدن با پدربزرگ بود. سرم رو نزدیک تر بردم و از میون نرده ها رد کردم.
– وای خدا چقدر خوشگله!
موهای مشکی رنگش توی صورتش ریخته بود و از چهره اش خستگی می بارید. چشم های کشیده و گیرایی داشت؛ بینیش کشیده بود و خیلی به صورتش می اومد‌.
هلیا سرش رو روی شونه ام گذاشت و آروم و با ذوق گفت: خدا بالاخره جواب دعاهام رو داد و شاهزاده سوار بر اسب سفیدم رو فرستاد.

21+
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: حمیرا خالدی
  • تعداد صفحه: 135
  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

یک دیدگاه

  1. Farnoosh گفت:

    خیلی خوب بود

    2+
...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.