داستان کوتاه راهروی تاریک

داستان کوتاه راهروی تاریک

تموم تنم از خط نگاهت می‌شه مثل یه تیکه یخ که نمی‌تونه حرکت کنه.
ماتِ مات نگاهم می‌کنی و پلک نمی‌زنی.
تو مات شدی و من کیش.
لاستیک ها کشیده می‌شن و آسفالت خط خطی…

قسمتی از داستان

نگاه کن!

باز صدای بارون میاد، می‌شنوی؟ بوی نمِ خاک از تو باغچه‌ی کوچیک کنار پنجره‌ پیچیده تو اتاق. اون جایی که هستی خاکی هست که نم بگیره وقت بارون؟

یادِ یاسر بخیر!

ده_ دوازده سال پیش، سی و چهار نفر پشت نیمکت های کهنه‌ی چوبی و خط خطی کلاس، ردیف می‌شستیم. یکی یاسر بود، یکیم من. بارون که می‌زد رو صندلی هامون بند نمی‌شدیم تا زنگ بخوره. بعد دیگه نمی‌‌فهمیدیم با دو تا پا زیر بارون تا خونه می‌دوئیدیم یا چهار تا!

بیا از یاد یاسر و کوچه‌ی خاکیه محله‌ی قدیمی و این هوای بارونی بگذریم. تو اصلا می‌دونی دیشب کجا بودم؟

خب نه؛ نمی‌دونی. چون نبودی تا بدونی. یه شب بار و بندیلِت رو جمع کردی و رفتی….

 

نسخه کامل این داستان رو میتوانید از ایل pdf زیر دانلود و مطالعه بفرمایید

 

  • ژانر: اجتماعی
  • نویسنده: محدثه نجف‌یار
  • تعداد صفحه: 20
  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

۴ دیدگاه

  1. Mahsa گفت:

    خیلی قشنگ بود واقعا دوسش داشتم همچنان منتظر بقیشم

    3+
  2. Mahsa گفت:

    عااالیی بود واقعا خیلی کنجاوم بقیشم بخونم❤️

    3+
  3. Medusa گفت:

    قلم فوق العاده نویسنده کاملا آدمو با خودش همراه میکنه. زیبا و بى نظیر بود و منتظر کارهاى بیشترى ازشون هستیم^_^

    4+
  4. حسین گفت:

    عالی بود یکی از بهترین رمانایی که تاحالا خوندم!

    5+
...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.