داستان کوتاه گلفروش و چراغ قرمز

داستان کوتاه گلفروش و چراغ قرمز

سبا علی محمد

کلاس هفتم

مدرسه رحمانی

گلفروش و چراغ  قرمز

سلام من یه دختر یازده سالم، اسمم زهراس، بابام وقتی پشت چراغ قرمز داشت شیشه های ماشینا و تمیز می کرد یه ماشین بهش زد، بردیمش بیمارستان، باید عمل می شد، ولی دکترا گفتن: تا هزینه عمل و پرداخت نکنید، عمل نمی کنیم.

بابام همون جا رفت پیش خدا، به زور پول خاک کردنش و جور کردیم، پول بیمارستانم یکی از خیرای اونجا داد، از اون آدمی که زد به بابام شکایت کردیم، ولی به جایی نرسید.

مامانم تازه داداشم و به دنیا آورده و نمی تونه کاری کنه، خرجی خونه افتاده رو دوش من، مدرسه هم نمی تونم برم چون پول نداریم.

خونمون، البته خونه که نه یه اتاقی که فقط یه فرش توشه، پایین ترین قسمت تهران.

صبح ساعت شیش پا شدم، راه افتادم سمت بالا شهر، آخه گفته بودن اونجا شاید بیشتر ازت گل بخرن، تو محله خودمون که هیشکی یه قرونم کف دستت نمی ندازه.

رسیدم به اولین چهار راه، منتظر وایسادم تا چراغ قرمز شه، همه از چراغ قرمز متنفرن، ولی همون چراغ  برای ما بهترین فرصته تا شاید چندرغاز بتونیم جمع کنیم، تا باهاش یه چیزی برای خوردن جور کنیم.

بالاخره قرمز شد، با امید به شیشه ماشین ها می زدم، ولی اونا فقط با یه حرکت سر یا دست یا بالا کشیدن شیشه ها امیدم و نا امید می کردن، خدایا من گناه دارما.

شماها که همه ماشینای  زیر پاتون کلی پولشه، چی میشه یه شاخه گل از من بخرید، چیزی ازتون کم نمیشه که، چراغ سبز شد و مجبور شدم بدوام کنار چراغ وایسم تا دوباره قرمز شه.

خدایا! چرا باید ما و امثال ما توی بچگی کار کنیم و ارزوی یه روز مدرسه رفتن و داشته باشیم، بعد اینا انقدر پول داشته باشن که حتی ندونن چجوری خرجش کنن.

به چراغ  سبز زل زده بودم که یه دختر با مامانش از جلوم رد شدن، دختره اول با تعجب بهم نگاه کرد، بعد آروم جوری که نشنوم، ولی شنیدم به مامانش گفت: این دختره نمی ترسه تنها اینجا وایساده، مگه کسی و نداره، مامانش با نگاه ترحم آمیز به من، بعد با نگاه غم گرفته به دخترش بی جواب دست دخترشو گرفت و رفت.

هوا روبه تاریکی بود و از صبح فقط دوازده تا شاخه گل فروخته بودم، دیگه باید برمی گشتم خونه، چراغ  قرمز شد، اینم اخرین چراغ امروز، هوا سرد شده بود، کلاه سویشرت رنگ و رو رفته ام و انداختم سرم و رفتم بین ماشینا.

هیچکدوم حتی شیشه ام پایین نمی دادن نا امید شده بودم، یه آقایی صدام کرد، گفت: دخترخانم! بیا اینجا.

رفتم سمت ماشینش، آقاعه گفت: یه شاخه گلت چنده؟

گفتم: پنج تومن، یه پول صد هزارتومنی درآورد و بهم داد گفت: همه گل هات و بده من.

شاخ درآورده بودم، گلارو بهش دادم، ولی تا خواستم بگم زیاده، چراغ سبز شد و سریع رفت، من توی پیاده رو بهت زده به مسیر رفتنش نگاه می کردم.

خدایا شکرت! نزاشتی دست خالی برم خونه، تقریبا با پای پیاده از بالا شهر تا خونه خودمون دو ساعت و نیم تو راه بودم، از بقالی سرکوچمون برای شام پنج تا تخم مرغ و نون گرفتم، رفتم خونه.

داداشم علی بیتابی می کرد و مامانم به خاطر درد پاش نمی تونست بلندش کنه، از مامان گرفتمش، توی خونه چهل متریمون می چرخوندمش، دیگه پاهام داشت می شکست، علی خوابش برد و خوابوندمش.

ساعت نه شب بود، مامانم گفت: چقدر گل فروختی؟ همرو بهش گفتم، کلی برای اون آقا مهربونه دعا کرد.

پیکنیک و روشن کردم، درست فهمیدی! گاز نداریم، آب خونمونم با همین برای حموم و… گرم می کنیم، تخم مراغا و درست کردم، خودم یکی بیشتر نخوردم تا مامانم بخوره، اخه بچه شیر می داد.

ازم پرسید چرا کم خوردم و با گفتن سیرم کنار کشیدم، وقتی خوردنش تموم شد سفره و جمع کردم.

خودم سریع گرفتم خوابیدم چون میترسیدم بفهمه دارم از گشنگی هلاک میشم، ولی از شدت گرسنگی خوابم نمی برد، توی دلم میسوخت توجه نکردم وبرای اینکه خوابم ببره، توی ذهنم رویا پردازی می کردم.

بزرگ شده بودم، یه خونه خیلی بزرگ داشتم، همه بچه های کار تهران و خوانواده هاشون و اونجا جمع کرده بودم، ان قدر پول داشتم که همه اون بچه ها و به آرزو هاشون برسونم.

ان قدر خیال پردازی کردم که خوابم برد، صبح مامانم بیدارم کرد، گل هارو برداشتم و راه افتادم سمت چهار راه، تا ظهر وقتی چراغ قرمز میشد میدوییدم بین ماشینا و شاید یک یا دوتاشون ازم گل میخرید، هوا تاریک بود خیره بودم به اون تلویزیون گنده هایی که توی خیابوناس، چراغ قرمز شد بعد این میرم خونه.

دوباره همون اقاعه و دیدم صدام کرد، اسمم و پرسید گفتم بهش گفت: زهرا خانم دوتا شاخه گل بده.

بهش دادم و دوباره سریع رفت، امروز ۲۰ تا شاخه گل فروختم و به شدت گرسنمه، راه افتادم سمت خونه برای شام تن ماهی گرفتم یه کیک کوچولوعم گرفتم تو راه خوردم، خونه که رسیدم علی و خوابوندم و تن ماهی و گذاشتم تو آب جوش تا درست شه.

دوباره مثل دیشب کم خوردم و سریع خوابیدم توی رخت خوابم البته یه پتو بالش و نمیشه گفت رخت خواب  بعد خیال پردازی هام خوابم برد.

کار هرروزم شده بود صبح پاشدن رفتن به چهار راه همیشگی  و شبم بعد دادن گل به اون اقا مهربونه اومدن به خونه و همین و انگار تکرار میکردن هر شب تا اون اقاعه نمیومد از چهار راه تکون نمیخوردم تنها امیدم به همون بود

امشب خیلی دیر کرده بود و هوا تاریک تاریک بود مامانم الان نگران شده حتما، یه ذره دیگه وایسادم نیومد داشتم میرفتم که یه ماشین که سقف نداشت اومد جلوم پیچید خیلی ترسیده بودم، سه تا اقا توی ماشین بودن که همش میخندیدن از شدت ترس داشتم می لرزیدم.

از ماشین اومدن پایین گلای تو دستمو گرفتن، جیغ می زدم ولی هیشکی نبود با  جیغ گفتم گلا و پس بدید یکیشون قهقه زد و گفت اخی کوچولو  گلات خراب شد.

اون یکیشون پولایی که تو دستم بود و گرفت، از شدت گریه همه جارو تار می دیدم و التماسشون می کردم ولی همش می خندیدن، سوار ماشین شدن رفتن کل راهو با گریه می دوییدم، رسیدم خونه درو باز کردم ولی باز کردن در مساوی شد با داد مامانم با داد می گفت چرا انقدر دیر اومدی و کجا بودی؟

با گریه همه چیو گفتم و با ناراحتی بغلم کرد علی هم گریه می کرد پاشدم تا مامان علی و اروم کنه امشب شام نداشتیم و نون خالی خوردیم زندگی ماها کلا مثل بقیه نمیشه، شب طبق معمول  با شکم گرسنه به رخت خواب رفتم، به خودم قول دادم تا یه روزی انقدر موفق بشم که بتونم به همه بچه های مثل خودم کمک کنم.

صبح رفتم چهار راه شب دوباره اقاعه اومد ولی به جای پول برام کتاب گرفته بود و گفت از فردا بعد از ظهرا میاد بهم درس یاد میده از ذوق نمی دونستم چیکار کنم مثل دیشب تا خونه دوییدم ولی با لب خندون، به مامان گفتم اونم کلی خوشحال شد و صبح با ذوق پاشدم منتظر بودم تا بعد از ظهر شه.

اقاعه اومد و برام خوراکی گرفته بود، فامیلیش و گفت و شروع کرد درس دادن وقتی چراغ قرمز می شد می رفتم و دوباره می اومدم و شبم هرچقدر گل مونده بود و اون ازم می خرید.

روزام همینطوری می گذشت چندبار چندتا خانم و اقا اومدن ازم فیلم گرفتن و سوال پرسیدن چند هفته بعدشم تو همون تلویزیون بزرگه فیلمم و می ذاشتن.

تقریبا تو یه ماه یاد گرفته بودم چجوری بنویسم.

یه روز معلم مهربونم گفت دیگه من نمیام چون خودت یاد گرفتی بخونی و بقیشو خودت باید تلاش کنی و یاد بگیری و مطمئن باش به خواسته هات می رسی.

اون شب تا صبحش گریه می کردم، از فرداش فقط مثل روزای اول هر شب ازم گل می گرفت و می رفت.

وقتی یه کتابی و تموم می کردم، ازم میپرسید و مشکلام و بر طرف می کرد و فرداش برام کتاب جدید می آورد ولی خب مثل بچه هایی که میرن مدرسه یاد نمی گرفتم  اما از هیچی بهتر بود.

کتاب های کلاس اول و کامل تموم کردم و فرداش بر خلاف همیشه که شب می اومد صبح اومد و گفت بیا بریم پیش مامانت تا ازش اجازه بگیرم باید بری امتحان بدی.

استرس گرفتم سوار ماشینش شدم و بهش می گفتم کجا بره وقنی رسیدیم قشنگ معلوم بود تعجب کرده حق داره هرکی ببینه تعجب می کنه، از مامانم اجازه گرفت منو برد به جایی که نمی دونم کجا بود و بهم گفت: حالا درسایی که خوندی و باید امتحان بدی، تا بتونی کلاس دوم و شروع کنی.

دستام خیس بود از عرق بهم امید میداد ولی باز استرس داشتم، من و برد تو ی اتاق و یه خانم اومد و برگه بهم داد، خودش برام سولا و می خوند و من جواب می دادم همرو بلد بودم تموم که شد رفتم پیش اقای کاظمی ازم پرسید: امتحان و چطور دادی؟

تا خواستم جواب بدم خانومه اومد و گفت بیست شد و ازم تعریف کرد و من کلی ذوق می کردم  فرداش برام کتابای کلاس دوم و آورد.

یکی از کتابام تموم شد شب منتظرش بودم، ولی نیومد یه هفته ازش خبری نبود و من خیلی نگران بودم، یه شب یه خانومه اومد اسمم و بلد بود وصدام کرد گفت: زهرا خانم.

رفتم پیشش، ازم پرسید: معلمت اقای کاظمیه؟

سریع گفتم: اره ولی یه هفتس نیومده.

گفت من خواهرشم، ولی تا می خواست ادامه حرفش و بگه  زد زیر گریه.

گفتم: خاله چرا گریه میکنی؟

با تک تک حرفاش اشکام مثل بارون می اومد، یعنی معلمم رفت؟ دیگه نیست؟ اون اقای مهربون رفت! خدایا بردیش؟

خدایا به نظرت حقش بود اون همه خوبی کرد، نباید می رفت حالا من تنهایی چیکار کنم تنها امیدم شبا این بود الان میاد ازم گل می خره، چرا امیدم و گرفتی؟ حالا شبا منتظر کی باشم تا بهش بگم کتابم و تموم کردم؟ کی منو ببره امتحان بدم؟

خواهرش گفت و رفت با اینکه هنوز هوا تاریک نشده بود ولی رفتم خونه تو راه فقط گریه می کردم، خدایا عدالتت و شکر ماها کلا نمی تونیم یه روز خوش تو زندگیمون داشته باشیم چون سرنوشتمون از همون اول بد نوشته شده بود.

ولی این انصاف نیستا! این حق امثال ما نیست ما چه گناهی کردیم که باید اینطوری زندگی کنیم؟ چرا باید بی گناه مجازات شیم؟ چرا باید نگاه های مردم که بوی ترحم و میده و تحمل کنیم؟ چرا نباید یه روز با ارامش زندگی کنیم؟ چرا یه سریا میان حق مردم و می خورن و هیشکی هیچی نمیگه بعد ما وضع زندگیمون این باشه؟ چون ما پول نداریم!

خدایا، یعنی فقط مرگ حقه! نمیشه زندگی حق باشه؟ نمیشه خوشبختی حق باشه؟ نمیشه خوشحالی حق باشه؟ به خدا ماهم حق خوشبختی داریم! من الان باید کلاس پنجم بودم، صبح ها باید می رفتم مدرسه نه چهار راه، بعد از ظهرا باید مشقام و می نوشتم نه اینکه پولامو بشمارم تا ببینم چندتان.

همه اونایی که میرن مدرسه دوست دارن شده یه روز صبحا پا نشن و نرن، ولی ارزوی کسایی مثل ما رفتن حتی یه روز به مدرسس، ای کاش این همه اختلاف نبود همه مثل هم بودن و فقیر و پولدار نبود، همه یه جور بودن و انقدر تفاوت بین ماها وجود نداشت.

فاصله بین فقیر و پولدار چند ساعت راه از پایین شهر تا بالا شهره، درسته کمه ولی خیلی زیاده! توی دوساعت قشنگ یه اختلاف بزرگ و میشه دید و وضع های زندگی هارو میشه دید و مقایسه کرد.

ای کاش این اختلافا نبود! ای کاش همه چی پول نبود و جون ادما و به پول نمی فروختن، ادم ها هم دیگر و به خاطر پول خورد نمی کردن! ای کاش تموم میشد این کاغذ پرستی! ولی امید داریم بازم یه روزی همه اینا از بین میره و اون روز شاید خیلی دور باشه ولی می رسه…

ده سال بعد…

گلاب و روی سنگ قبر معلم مهربونم ریختم و شروع کردم باهاش صحبت کردن: سلام عمو، خوبی؟ چرا تنهایی؟ یه ماهی میشه که هروقت میام پیشت خواهرت پیشت نیست، از چند نفر پرسیدم گفتن رفته خارج، اصلا غصه نخور من هستم دیگه، ما که به جز هم کسی و نداریم، خب بزار برات از این یه هفته بگم، بالاخره وارد دانشگاه شدم، ولی میترسم انقدر سرگرم درس بشم که بچه ها رو یادم بره.

راستی دیروز رفته بودم محله بچه گیام، سه تا بچه بودن مثل خودم، به موسسه زنگ زدم تا بیان و با خانواده هاشون ببرنشون، آها این و یادم رفت بگم شعبه دوم موسسه و دارم تو فرشته راه اندازی می کنم.

خدایا شکرت رویاهام و تبدیل به واقعیت کردی، بالاخره اون روز خوبم رسید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

5+
  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.