رمان های ویژه سایت ما همه رمان ها
دانلود رمان تردیدی به رنگ دل

دانلود رمان تردیدی به رنگ…

دانلود رمان تردیدی به رنگ دل رمان تردیدی به رنگ دل دل آشوبم از زندگی...

رمان او خودش باران بود

دانلود رمان او خودش باران…

دانلود رمان او خودش باران بود حامد به اجبار ماه منیر را راضی کرد تا...

دانلود رمان دختران مثبت در همسایگی پسران منفی

دانلود رمان دختران مثبت در…

دانلود رمان دختران مثبت در همسایگی پسران منفی "این رمان اختصاصی انجمن رمان‌های عاشقانه‌ است...

دانلود رمان ساقه ترد تپش

دانلود رمان ساقه ترد تپش

دانلود رمان ساقه ترد تپش دینا به دنبال یافتن آرامشی که گم کرده به خانه...

دانلود رمان فریاد بی صدا

دانلود رمان فریاد بی صدا

دانلود رمان فریاد بی صدا فریاد بی‌صدا فریاد مردیست که با تمام احساس و روحیه‌ی...

دانلود رمان ماریتا

دانلود رمان ماریتا

دانلود رمان ماریتا دلنواز دختری محکم و مستقل است که در پی آسیب های روانی...

دانلود رمان چیره دل

دانلود رمان چیره دل

دانلود رمان چیره دل به قلم: کلثوم حسینی نوع قلم: ادبی با دیالوگ محاوره. شخصیت‌ها:...

دانلود رمان آوازه

دانلود رمان آوازه

دانلود رمان آواز برهان خسته از کشمکش های موجود در خانواده راهی تهران میشه تا...

شما در مسیر:

صفحه اصلی

داستان کوتاه

داستان کوتاه دیوانه ی عاقل

هستید.

داستان کوتاه دیوانه ی عاقل

داستان کوتاه دیوانه ی عاقل

🔸به نام کسی که سرگذشت تمام دلباختگان عاشق را جور دیگری رقم زند.

اشک در حلقه ی چشمانش موج می زند،
بی صدا برگونه های نازک و ترک برداشته اش می افتد. آن گاه غلت می خورد و سرازیر می شود. نفس هایش را در سینه حبس می کند و سراپا چشم می دوزد برای دل سپردن به معشوقی که اختیار ضربان های قلبش را از هستی او می داند.
درست مقابل او نشسته و با حرف های دلنشینش تسلای روح و روانش می شود.
گوش هایش تک به تک نت حرف هایش را به دل می سپارد.
نرمی صدایش پروانه ای ایست که روی قلب نازک او سنجاق شده است.
لبخند دلربایش نمایان می شود و تمام درد با غم او را به دست فراموشی می سپارد؛ تصویر دلنشین لبخندش قاب نگاه او می شود و هزاران هزار حس خوشحالی را به قلبش هدیه می دهد.
جان فدای نگاه معصومی می کند که لبخندش تسکین بخش غم هایش بود.
او که می رود دوباره مجنون می شود!
فریاد می زند: لعنتی من برای تو دیوانه شدم!
آن دو نفر مثل همیشه سراغش می آیند، دستانش را اسیر قفل و بند می کنند و تنهایش می گذارند.
جنون وار می خندد و اشک می ریزد.
او یک مرد بود که احساس داشت. بغض هایش نوای اشک و آه غلیظی می شد.
مثل همیشه باز هم تکرار تصنیفی که با وجودش سرشته بود.
زمزمه وار نغمه ی زیبای نامش را به کلام می آورد و آخرین آوایی می شود که برایش می خواند: دیوانه نبودم که دیوانه شدم.
عشقت مرا مجنون کرد.
از تو دورم من و دیوانه و مدهوش توام
آنچنان محو تو گشتم که در آغوش توام
یکدم از دل نبرم یاد دلاویز تو را
گرچه چون عشق ز دل رفته فراموش توام
نگه گرمم و در چشم سخنگوی توام
هوس بوسه ام و در لب خاموش توام
همچو اشکی که ز جان ریخته در دامن تو
چون صدایی که ز دل خاسته در گوش توام
پای تا سر همه طوفانم و آشفتگیم
بحر پر موجم و عمریست که در جوش توام
گر چه در حسرتم از دوری برق نگهت
زنده با یاد تو و گرمی آغوش توام
دیوانه نبودم و عشقت مجنون ترم کرد.
لبخند لبانش خاتمه ی دلدادگی اش بود.

تپش های آخر قلبش به نام محبوبش سند خورد و از تپش ایستاد.
صبح روز بعد خانم دکتر جوان قصد ملاقات آن دلباخته ی مجنونی را کرد که برایش مقدس بود. هیچ گاه مردی را این چنین عاشق و دیوانه ی یار ندیده بود.
جای خالی اتاقش چشمان مشتاقش را کم سو می کند.
جلو می رود دفتر چه ای قطور روی تخت افتاده…
صفحه ی اول عکسی که خط می کشد بر سیطره ی وجودش.
آری خودش بود، دست هایش پیش قدم می شوند و ورق می زنند دفتر روزگار را…

به نام تویی که صیاد دلِ خسته و عاشق منی.
درست نمی دانم از چه زمانی تمام دنیایم در تو خلاصه شد، اما می دانم که فهمیدم می خواهم آخرین نفس های عمرم را در کنار تو سپری کنم، تویی که دلبرانه روزی آمدی تا شکار دوربین عکاسی ام شوی و اما من شکار چشمان اغواگرت شدم.
یک نگاه، یک دل، یک ثانیه، در دلم اتفاقاتی رقم خورد به نام عشق.
ماه ها و سال ها تو را زیر نظر داشتم.
همه چیز خوب بود و عالی، چشم انتظاری ام رو به پایان بود.
دل به مرادش می رسید، لحظهِ لحظه ی ناب اعتراف عشق بود که آن اتفاق تمام رویاهای با تو بودن را برآیم کابوس کرد.
سرطان همان قاتل خاموشی بود که سد عاشقی ام شد.
سقوط کردم. واهمه ها یک به یک آوار شدند بر سرم.
نداشتن تو…
ندیدن تو…
جانم را می گرفت حتی سریع تر از سرطان.
اما تصمیم گرفتم تا معجزه ی عشق را باور کنم.
شدم دیوانه ای که تو درمانش می کنی.
لحظات آخر عمرم را با تو بودم. من در نقش یک دیوانه ی ناشناخته و تو در نقش روانپزشکی که یار و دلداده ی من بود و خودش خبر نداشت.
من نداشتن و ندیدنت را شکست دادم فقط با حضور عشق…
و چه خوش بختم که دینم را در قبال عشق با ارزشم ادا کردم تا به آرامش رسیدم.
تو را به دست عشقی می سپارم که به خاطرش دیوانه شدم.

زانو هایش خم می شوند. روی زمین سقوط می کند. دیگر تاب نمی آورد و اشک هایش فریادی می شود برای حقیقتی که یک راز سنگین و غم گدازی بود.
دفترچه را به سینه می فشارد و با تک تک واژگان درونش دریای اشک می شود.
گاهی سرنوشت چنان بی رحمانه رقم می خورد و تو را با تمام توانش زمین می زد که زمین گیر می شوی و راهی به جز تسلیم شدن نداری؛ اما عشق جادوی بی همتا، تنها احساس عمیق قلبی که هیچ کس و هیچ چیز جلو دارش نیست و تنها عنصر ناشناخته ایست که می تواند تو را جاودانه کند کافیست باورش کنی و با تمام وجود او را لمس کنی.
و این چنین بود وصال و پایان عشقی دیگر…

تقدیم به تمام دلباختگان عاشق

#مریم_صدرممتاز

0
  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

دانلود اپلیکیشن رمانکده
...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.