داستان کوتاه پوچی مفرط

داستان کوتاه پوچی مفرط

#پوچی_مفرط

#برگرفته_ازواقعیت

#عاطفه_غفوریان

 

زهره نگاهش را به پسر ده ساله ے روبه رویش مے دوزد و با حرص زیر لب مے گوید:

-من نمے تونم بذارم این تو خونه من بزرگ بشه.

 

رضاکه از بهانه هاے هر روزه کلافه شده، مردمڪ چشم هایش را مے چرخاند و با اشاره به محمد زیر لب مے غرد:

-بسه دیگه زهره چندوقته همش دارے این حرف ها رو مے زنے خسته نشدی؟

 

زهره بلند مے شود و با صداے بلندترے در حالے که انگشت اشاره اش رو به محمد است مے گوید:

-چی بسه دارم میگم نمیشه این پسر اینجا باشه،دختر من داره بزرگ میشه و یڪ نامحرم نباید کنارش باشه.

 

رضا با خشم بلند مے شود،به سمتش هجوم مے آورد و دستش را در هوا تکان مے دهد…

-گفتم ساکت باش.تو خودت می دونستی من پسر دارم و قبول کردی پس باید فکر اینجاشو هم می کردی.

 

زهره پوزخندی می زند و حرفش نیشی می شود در قلب محمدِ خیره شده به هر دویشان…

-این پسرته؟ نه این پسر تو نیست. معلوم نیست پسر کیه و پدر و مادرش کجان.

 

همزمان با بالا رفتن دست رضا، دستی برای دفاع جلو می آید. رضا خیره ی محمد می گوید:

-برو کنار پسرم باهاش کاری ندارم.

 

محمد لجوجانه با جوشش اشک هایش نبردی سخت را پیروز می شود و می نالد:

-تورو خدا به خاطر من دعوا نکنین.

 

رضا نگاه پر از خشمی به سمت چشم های زهره پرتاب می کند و دست هایش نوازش وار روی موهای محمد فرود می آید…

-نترس پسر بابا نترس.

 

سیب گلوی محمد می لغزد. اوج درد در چشم هایش بیداد می کند اما دم نمی زند و خفه می کند بغض مهمان شده در گلویش را. حسی عجیب از حرف هایی که شنیده بود دلش را زیر و رو می کند اما سکوت می کند و به گوشه ای از اتاق پناه می برد. پاهایش را جمع می کند و تنها جمله ای به سمت گوش های کر شده اش هجوم می آورد “معلوم نیست پسر کیه و پدر و مادرش کجان”

 

با صداے محکم بسته شدن در کمے سرش تکان مے خورد اما باز هم خودش را تکان نمے دهد.پاهایش را بیشتر جمع مے کند.دیگر فکرش نمے تواند آزادانه پرواز کند و تنها به بی کسے اش مے اندیشد.نگاهے به زهره که بے توجه به اتفاق هاے افتاده در حال تماشاے تلویزیون است،مے اندازد.چشم هایش از اشڪ پر و خالے مے شود اما مقاومت مے کند در برابر سیلاب هاے خروشان چشم هایش.دستش را دور پاهایش گره مے زند و خیره ے چهره ے در خواب خواهر کوچکترش مے شود.لبخند مے زند و به سمتش مے رود که با خطوط بین ابروان زهره روبه رو مے شود…

-مگه نمے بینے خوابه! نیا کنارش بیدار میشه.

بغض تا خود دهانش بالا مے آید اما تلاش مے کند تا نابودش کند. بلند مے شود و سمت حیاط مے رود تا شاید کمے سینه ے پر شده از دردش را آرام کند که صدایے مانع مے شود.

-نروبیرون سرده.

 

تا مے خواهد لبخند بزند دوباره صدایے که روزها برایش جان مے داد سوهان روح کوچکش مے شود…

-مریض میشے این بچه هم مریض میشه.

 

جمله اے از ذهنش مے گذرد”فقط مریضے خواهرم مهم بود؟”

سرش را پایین مے اندازد و تنها کلمه اے از حنجره اش بیرون مے پرد.

-چشم.

 

گوشه اے مے نشیند و به افکارش اجازه ے رهایے مے دهد که یادش مے آید روز مادر است و براے این روز برنامه ها داشته است.بلند مے شود و رو به زهره مے گوید:

-میشه برم بیرون؟قول میدم لباس گرم بپوشم.

 

نگاه بے تفاوت زهره تا مغز استخوانش را هم به درد مے آورد.

-برو.

به سمت کمد مے رود و کاپشن مشکے رنگش را در مے آورد.کلاه را روے سرش مے کشد و شال گردن را دور گردنش مے چرخاند.باعجله پا تند مے کند و کفش هایش را مے پوشد.ازحیاط خارج مے شود و در را نمے بندد تا صداے در زدنش خواهرش را بیدار نکند.پاهایش جانے دوباره مے گیرد و مے دود تا به مغازه اے پر از گل مے رسد.بادیدن گل هاے سرخ رنگ لبخندے مے زند و دو شاخه را بر مے دارد.دستش را داخل جیبش فرو مے برد.پول را از داخل جیبش بیرون مے آورد و به سمت فروشنده مے گیرد.فروشنده نگاه گرمش را به چشمان محمد مے دوزد و مے گوید:

-چه پسر گلی!

 

لبخندش رنگ مے گیرد و تشکر مے کند.نفس سنگین شده اش را بیرون مے فرستد و به سمت درے سیاه رنگ مے رود.مقابل در مے ایستد.لحظه اے تردید مے کند اما مقابل صدایے که در گوشش زنگ مے زند مے ایستد و با دست به در مے کوبد.صداے آشنایے را مے شنود و گل را پشتش قایم مے کند.

-کیه؟

 

سکوت می کند و لبخندے مرموز مے زند.در که باز مے شود با دیدن صورت پر از خط مادربزرگ گل را مقابلش مے گیرد و مے گوید:

-روزت مبارڪ عزیز جون.

 

گونه هایش مهمان بوسه هاے مادربزرگ مے شود و دلش کمے آرام مے گیرد.

-مرسی پسر گلم.بیا تو عزیزم.

نگاهی به دست اشاره شده به داخل مے کند و نگاه دیگرے به گل در دستش.سرے تکان مے دهد و مے گوید:

دانلود رایگان
داستان کوتاه دستان خالی

-باید برم مامانم منتظره میخوام بهش تبریڪ بگم.

 

درونش گویے حسے عجیب جولان مے دهد. خودش هم به منتظر بودن مادرش اطمینانی ندارد. بے حرف دیگرے دور مے شود تا دوباره راه براے افکار گره خورده اش باز نشود.در را که مے بیند حسے غریب گونه وجودش را پر مے کند.چیزے در درونش فریاد مے کشد اما سرش را تکان مے دهد تا وجودش را خالے از صداهاے که به جان مغزش افتاده اند، کند. داخل مے شود و آرام در را مے بندد.کفش هایش را گوشه اے مے گذارد و داخل خانه مے شود.زهره هیچ تغییرے در صورتش رخ نمے دهد.گویے بود و نبود این پسر برایش هیچ اهمیتے ندارد.محمد به سمت زهره مے رود و شاخه گل را مقابلش مے گیرد.سعے مے کند تا حرف هاے زهره را به فراموشے بسپارد.

-روزتون مبارک…مامان.

 

چقدربا حنجره اش جنگید تا توانست این کلمه را بر زبان آورد.چقدر با این کلمه احساس غریبے مے کرد،گویے فرسنگ ها از حس این کلمه دور شده بود.نگاه بے حس زهرا کمے روے گل ماند و دوباره روے صورت محمد فرود آمد.

-این کارا رو مے کنے که دلم بسوزه برات؟

 

دل پر از خاکستر محمد هر لحظه به دنبال بهانه اے براے سوختن بود که جرقه اش زده شد.

-تاچند وقت دیگه اینجایے بعدش برمے گردے پرورشگاه جایے که حقته.

 

چیزے در درون محمد مے شکند…خردمے شود…سنگین می شود که اینطور تنش بے حال مے شود و گل از دستش رها مے شود.بغضش را یکے پس از دیگرے فرو میخورد اما مگر چقدر جا براے این همه بغض مے ماند.

 

لبش را مے گزد تا غرورش بیشتر از این زیر پاهاے این زن له نشود.به سمت حیاط هجوم مے برد اما گویے هواے حیاط براے ریه هایش کم است.با دهانے باز که به دنبال هوایے براے نفس کشیدن است بیرون مے رود.تمام هواے اطراف را با یڪ نفس داخل ریه هایش فرو مے برد و نفس نفس مے زند.به دیوار تکیه مے دهد.فڪردورے از خانواده اشڪ را به گونه هایش دعوت می کند. نگاهش را به خنده هاے دو پسر رو به رویش مے دوزد و حال مے دانست دلیل اجازه ندادن هاے مادرش چه بوده.حال می دانست چرا هیچ حسے در چشمان مادرش پیدا نمے شد، چون او مادرش نبود!

دستانش را داخل جیب هایش فرو می برد و قدم بر می داشت.سخت بود دورے از عزیزانے که روزے مادر و پدر مے نامیدشان.سخت بود گذشتن از همه چیز اما باید مے رفت.

روی صندلےسبز رنگ پارڪ نشست و خیره ے آسمانے که هر لحظه تاریڪ تر مے شد ماند. از سوزے که آمد تن نحیفش لرزید. کلاهش را کمے پایین تر کشید و دستان گره زده اش را مقابل دهانش گرفت تا از حرارت نفس هایش کمے گرم شوند.نگاهش دوباره روے تاریکے هوا لغزید.ترسےدر جانش افتاده بود اما قصد بازگشت نداشت.احساس پوچے مے کرد. پاهایش را روے صندلے گذاشت و در خود پیچید.صداےغریبه اے را شنید و سرش را کمے بالا آورد.

-آقاپسراینجا چکار مے کنے تنها؟

 

ازبین دندان هایی که سرما لرزه ای به جانشان انداخته بود گفت:

-من جایی رو ندارم…من تنهام پدر و مادرم منو نمیخوان کسے منو دوست نداره…توروخدا منو ببرین پرورشگاه اونجا خیلے بهتره.

 

دست مردکه به سمتش دراز شد مشتاقانه دستش را فشرد و همراهش رفت…

 

یڪ سال بعد…

زهره صداے تلفن را مے شنود اما بلند نمے شود.با بغض مے گوید:

-عزیز تلفن.

 

عزیز از آشپزخانه بیرون می آید و سمت تلفن می رود. روی تخت می نشیند و گوشی را کنار گوشش می گذارد. صدایی که در گوشش می پیچد لبخند را به لبش می آورد.

-سلام عزیز جونم خوبی؟

 

-سلام پسر گلم خوبم وقتی صدای تو رو می شنوم. تو خوبی؟ چه کارا می کنی کم تر یاد عزیز جونت میفتی؟

 

-ببخشید که زنگ نزدم چند وقته، آخه اینجا دارم درسمو میخونم و کلی دوست پیدا کردم.

 

-قربونت بشم من. انشالله که همیشه موفق باشی.

 

-ممنون کاری نداری عزیزجون باید برم ناهار بخورم فقط دلم برات تنگ شده بود.

عزیز اشک کنار چشمش را پاک می کند و می گوید:

-منم دلم تنگ شده بود عزیزدلم مراقب خودت باش.

 

-چشم شما هم مراقب خودت باش خداحافظ.

 

گوشی را می گذارد و خیره ی نگاه غم زده ی زهره می شود و می گوید:

-محمد بود چقدر این پسر با محبته. چطوری تونستین این کارو باهاش بکنین؟

 

زهره سرش را پایین می اندازد و می گوید:

-به دخترم نامحرمه خوب نیست کنار هم باشن.

 

نفس در سینه ی عزیز گره می خورد…

-حالا چیشده مگه دنیا به آخر رسیده اینجوری ناراحتی؟

 

گویی دوباره داغ دل زهره تازه می شود.

-عزیز هر چقدر دکتر رفتیم فایده نداشت بچم بازم دختره.

 

عزیز مقابل کج شدن لب هایش به یک سمت می شود و می گوید:

-انقدر ناشکری نکن دختر به این سالمی و گُلی خدا بهت داده. قدر اون پسر طفلک رو ندونستی حداقل قدر دختر خودت رو بدون.

 

بلند می شود و همانطور که به سمت آشپزخانه می رود ادامه می دهد:

-هم تو هم رضا بی لیاقت بودین که محمد رو از دست دادین.

 

زهره متحیر به رفتن عزیز خیره می شود و اشک راهش را تا گلویش پیدا می کند…

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

یک دیدگاه

  1. یگانه گفت:

    حس آمیزیش فوق العاده بود
    و البته داستان پرمحتوایی داشت

...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.