رمان های ویژه سایت ما همه رمان ها
دانلود رمان گل شب بو

دانلود رمان گل شب بو

دانلود رمان گل شب بو داستان گل‌شب‌بو قصه‌ی دخترخاله و پسرخاله‌ایست که بی‌نهایت عاشق هم...

دانلود رمان جدال عشق و غیرت

دانلود رمان جدال عشق و…

دانلود رمان جدال عشق و غیرت روایت #واقعی از #استاددانشگاهی به نام #کمیل که #به...

دانلود رمان گناه سفید

دانلود رمان گناه سفید

دانلود رمان گناه سفید «تقدیم به امید و نور چشم شیعیان، آقا صاحب الزمان و...

دانلود رمان زیبادخت مظلوم

دانلود رمان زیبادخت مظلوم

دانلود رمان زیبادخت مظلوم رمان زیبادخت مظلوم... اثری فوق عاشقانه و عاطفی❤️❤️❤️ نویسنده: لیدا صبوری...

دانلود رمان اتهام واهی

دانلود رمان اتهام واهی

دانلود رمان اتهام واهی من دختر مذهبی که پدرم به خاطر آبرویش و نقشه‌ی برادروهمخونم،...

رمان تنفر دوار

دانلود رمان تنفر دوار

دانلود رمان تنفر دوار دختر #شیطونی که تو #جیب‌بری حرفه ای و اینبار برای خالی...

دانلود رمان در غم خود شادم

دانلود رمان در غم خود…

دانلود رمان در غم خود شادم مقدمه: هرگز این قصه ندانست کسی: آن شب آمد...

دانلود رمان اقتدا کن

دانلود رمان اقتدا کن

دانلود رمان اقتدا کن اقتدا کن به " دلت " هر وقت بین دو راهی...

شما در مسیر:

صفحه اصلی

رمان عاشقانه

دانلود رمان ابر بی باران

هستید.

دانلود رمان ابر بی باران

دانلود رمان ابر بی باران

آتنه زن مطلقه ایست که با محمود رئیس شرکتش قرار ازدواج می گذارد ولی دیدن عشق سابقش تمام برنامه هایش را برهم می زند.

ابر_بی_باران

سیستمش را خاموش و روی میزش را مرتب نمود. گوشی را چک و پیام محمود را خواند.
«سر خیابون منتظرتم»
گوشی را در کیف بزرگ مشکی اش انداخت.دلش هم می خواست با محمود برود و هم نمی خواست. با خودش هنوز کنار نیامده بود. محمود مرد صبوری بود که این مدت از این شل کن سفت کن هایش عاصی نشده بود.
خوب می دانست مادرش هر روز به محض ورود به خانه منتظر این بود که خبر تمام شدن کار را دهد. اما او……در سر هزار سودا داشت…..سوداهای بی سامان…..
.

قسمتی از رمان

کاش او هم می توانست خاطراتش را از یاد ببرد.مقنعه اش را صاف و وسواس گونه خط و خطوطش را تنظیم نمود. شاید هم ناخودآگاه وقت تلف کرد.بهرحال چاره ای غیر از رفتن نداشت.
از همکارانی که در سالن مستقر بودند خداحافظی کرد و به طرف آسانسور رفت.وارد کابین آسانسور که شد، مجدد خودش را در آینه چک و دستی به مقنعه اش کشید.چند تاری که به هوا بلند شده بودند را با سر انگشتان صاف نمود و به درون مقنعه هدایت کرد.
بر خلاف این که به حجاب اعتقادی نداشت؛ در مورد محمود سخت گیری می کرد و مقنعه را به جلوترین حد ممکن می کشید. دست خودش نبود که هنوز نتوانسته این مرد را بپذیرد. نه این که اشکال از مرد باشد…نه! خودش می دانست اشکال از دل صاحب مرده اش است که هنوز در گذشته سیر می نمود

از این که محمود مقابل همکاران صمیمی نیست و اجازه نداده کسی از رابطه اشان با خبر شود؛ خوشحال بود.از شرکت تا سر خیابان اصلی را آهسته قدم بر می داشت. ماشین محمود را پارک شده در خیابان موازی جایی که بود، دید و به طرفش رفت.
در را باز و در حین نشستن «سلام» کرد و جواب گرفت:
-سلام خانم خانما! احوال شریف؟
لبخندی شیرین بر لبانش نشست:
-خوبم! فکر کنم از صبح این دهمین بار بود که سلام و علیک و احوالپرسی کردیم!
-نه دیگه! اونا سلام و احوالپرسی ِ همکارانه بودن و این یکی با قبلیا توفیر داره بانو!

 

12+
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: الف.صاد
  • تعداد صفحه: 190
  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمانکده میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

  • منبع: www.Romankade.com

نظرتون راجب این رمان چی بود؟

...بیشتر

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.