داستان کوتاه فرشته بی بال

داستان کوتاه فرشته بی بال به قلم ریحانه مرادقلی

 

رو به معبودش کرد و گفت: پس کی می رسد زمانی که پا به دنیا بگذارم و زندگی کنم؟
قطره اشکی از چشم های فرشته پایین چکید و گفت: دنیا دار مکافات است، روزی می رسد که از این همه تعجیل پشیمان خواهی شد.
ناگهان همه جا تاریک شد.
چشم هایش را رو به دنیای جدید رو به رویش گشود. خوشحال بود که پس از نه ماه انتظار حالا توانسته از مکانی تاریک به روشنایی و دنیای رنگ ها پا بگذارد. گرچه همه چیز را تار می دید اما باز هم تمام توانش را به کار می بست تا از حداکثر توانایی چشم هایش استفاده کند و همه چیز را رصد کند.

چند روزی گذشت و او منتظر بود تا آغوش مادرش را تجربه کند، دیگر خسته شده بود از این دستگاه بیضی شکلی که از ابتدای تولدش در حصار آن گرفتار شده بود.
مادرش آمد، از همان ابتدا اشک می ریخت. پدرش را ندید هر چه منتظر ماند خبری از پدر نبود. مادر او را در آغوش گرفت و با خود به خانه برد.
سال ها گذشت و پارسا هر سال که می گذشت بهتر درک می کرد که با کودکان دیگر تفاوت دارد. دست های کودکان دیگر ساعد، مچ و انگشت داشت ولی دست های پارسا هیچ کدام از این ها را نداشت. پدرش از وقتی فهمیده بود که پسرش معلول است او را رها کرده بود. ولی مادر مهربانش ماند و به حرف های دیگران توجهی نکرد.
پارسا روز به روز بزرگ تر می شد و مادر هم با چنگ و دندان و از راه کار کردن در خانه های مردم سعی می کرد تا تمام امکانات را برای جگر گوشه اش فراهم کند تا احساس کمبودی نکند.

هر که از کنار پارسا می گذشت با خنده او را مسخره می کرد و پارسا هم خوب می دانست که علت این که فامیلی در اطرافش نمی بیند همین مسخره کردن ها و گوشه و کنایه هایی بود که به مادرش می زدند.
حتی به یاد می آورد که زمانی که فقط پنج سال داشت و در یکی از مراسم های عزاداری اربعین همراه مادرش شرکت کرده بود، مردی قوی هیکل با آن شکم گنده که پارسا را یاد توپ پلاستیکی اش می انداخت، به سمت آن ها آمد و رو به مادرش گفت: می بینم که هنوز هم درگیر این بچه ی معلول و به درد نخورت هستی.
و مادر هم بدون آن که جواب آن شخص فضول و از خود راضی را بدهد، دست پارسا را گرفت و دیگر به مراسم های فامیلی پا نگذاشت. اما پارسا شاهد بود که مادر آن شب را تا به سحر با گریه سپری کرد و چشم روی هم نگذاشت.
این اواخر پارسا متوجه شده بود که مادر همانند قدیم نیست و گهگاهی از درد قفسه ی سینه شکایت می کند. هر چه پارسا اصرار می کرد تا نزد پزشکی برود، مادر او را خاطر جمع می ساخت که این درد عادی است و جای نگرانی نیست.

در یک روز سرد زمستانی هنگامی که پارسا از خواب برخواست، مادر را دید که هنوز در بستر خواب قرار دارد و همین باعث شد تا ترس در جان پارسا رخنه کند، زیرا مادر تا به این هنگام در خانه نمی ماند. هر چه مادر را صدا می زد و تکان می داد، فایده ای نداشت. قلب مادر مهربانش که دیگر تاب ناملایمات روزگار را نداشت، برای همیشه از تپیدن ایستاده بود و پارسا تنها تکیه گاه و مونس تنهایی هایش را از دست داده بود.

یک بچه ی هشت ساله از بی مادر شدن چه می دانست؟
حالا باید چه می کرد؟
همسایه ها با همکاری یک دیگر فامیل پارسا را پیدا کردند و از آن ها خواستند تا سرپرستی پارسا را قبول کنند. اما آن مردمی که جز خوشی چیزی در زندگی عایدشان نشده بود، یک دردسر به اسم پارسا را که از چشم آن ها مایه ی ننگ بود را می خواستند چکار؟
همسایه ها که دیدند این کودک بی کس تر از آن است که کسی سرپرستی اش را قبول کند، به بهزیستی اطلاع دادند، اما درست در شب قبل از این که مددکاران بهزیستی به خانه ی پارسا بیایند، از آن جا رفته بود.

در خیابان ها آواره بود، ولی این آوارگی بر حال بدش که به خاطر از دست دادن مادرش بود، تاثیری نداشت و در مقابل آن اندوه کمی بود. چند روزی گذشت و پارسا شاهد دست فروشی کودکانی بود که از این راه امرار معاش می کردند و به گونه ای برای زنده ماندن می جنگیدند. تصمیم گرفت که به آن ها بپیوندد اما غافل از این بود که کریم آقا، سر دسته ی دست فروش ها، پارسا را برای کار دیگری در نظر خواهد گرفت. آن مردک پول پرست در ابتدا که پارسا را دید با تمسخر آن را از خودش راند و به صراحت به او فهماند که با این شرایط جسمی اش به درد هیچ کاری نمی خورد. اما همین که پارسا خواست از آن جا دور شود فکر خبیثانه ای در فکرش جرقه زد و با چرب زبانی سعی کرد دل پارسا را به دست آورد تا به مقاصد شوم اش برسد.

یکشنبه صبح بود که وقتی پارسا خواست از خواب برخیزد، متوجه شد که به دست راستش سرم متصل است و وقتی علتش را جویا شد، تنها با یک آمپول بیهوشی پاسخش را دادند. کریم آقا پارسا را به قاچاقچیان اهدای عضو فروخته بود و طفل معصوم را به دست قصاب های جان سپرده بود. نه فامیل، نه کریم آقا و نه جامعه هیچ کدام دلشان به حال طفل صغیری که از همه جا درمانده بود نسوخت. از همه بدتر آن قاچاقچیانی بودند که رحم نداشتند و دو کلیه و قلب پارسا را به غارت بردند و این چنین بی رحمانه به زندگی کودکی که از ابتدا رنگ خوشی را ندیده بود، پایان دادند.
#ریحانه_مرادقلی

4.3/5 ( 4 نظر )
  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

ارسال دیدگاه

...بیشتر
logo-samandehi

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.