داستان کوتاه سال مرگ

داستان کوتاه سال مرگ به قلم ریحانه مرادقلی

به نام خدا

نویسنده: ریحانه مرداقلی

نام اثر: سال مرگ

 

#سال_مرگ

بر روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و جرعه جرعه از قهوه اش می نوشید. همیشه عادت داشت قهوه اش را تلخ بنوشد، زیرا عقیده داشت تلخی اش از تلخی سرنوشت اش بیشتر نیست که بتواند خاطرش را مکدر کند.

به دور دست ها می اندیشید، غرق در افکارش بود و گویی در عالم دیگری سیر می کرد. همه از او دلیل دلخوری اش را جویا می شدند و او تنها با زدن لبخندی از پاسخ دادن طفره می رفت. اما هر بار که خاطرات در ذهنش رنگ می گرفتند، او می ماند و یک دنیا سوال بدون جواب.

این بار اسب سرکش خاطرات ذهن او را به ایام خوش جوانی برده بودند، همان زمانی که خنده هایش این چنین تلخ نبود، گریه هایش از اعماق وجود نبود و تا این حد احساس پوچی نمی کرد. همان زمان هایی که دخترک لوس پدر و عزیز دل مادر بود.

کم کم رنگ شادی خاطرات جای خود را با رنگ تاریکی و شومی عوض کردند و دوباره نصیب فاطمه ضجه های پر دردی بود که شنیدنش بند بند دل هر آدمی را که از کنارش می گذشت را پاره می کرد.

پرستار ها با سرعت خود را به اتاقش رساندند و بعد از این که روی تخت قرارش دادند، با زدن مسکن به این جوان سی ساله کمک کردند تا ساعاتی را بدون فکر و خیال بگذراند.

راضیه که یکی از پرستاران جوان و تازه کار تیمارستان بود، طبق عادت همیشگی اش و از روی حس کنجکاوی اش تقویم قهوه ای رنگی که مخصوص خاطرات فاطمه بود و هر از چند گاهی در آن قلم می زد و از درد ها و فکر های آزار دهنده ای که مغزش را احاطه کرده بودند، می نوشت را از درون کشوی میز کنار تخت اش برداشت و درون محوطه رفت.

بر روی چمن ها قدم می گذاشت و با اشتیاق به دنبال آخرین صفحه ای بود که چند روز قبل خوانده بود. سرنوشت عجیب این زن به طرز غیر قابل باوری بر دل راضیه نشسته بود و آن چنان با اشتیاق تک به تک صفحات را می خواند که گویی در حال خواندن رمانی با ژانر غمگین است. صفحه ی مورد نظرش را پیدا کرده بود. عنوان بالای صفحه که با خط درشت نوشته بود« سال مرگ» نظرش را جلب کرد و شروع به خواندن کرد.

«سال مرگ»

بعد از چند سال برف مهمان زمین خشک و تشنه ی شهرمان شده بود. من به همراه دو تا از صمیمی ترین دوستانم که تازه از کلاس خصوصی درس شیمی رهایی یافته بودیم، پا در حیاط آموزشکده گذاشتیم و از همان اول شروع به پرتاب گوله های برف به روی یک دیگر کردیم. که با صدای محدثه که می گفت: بسه دیگه بچه ها. بیاید بریم که داداشم دنبالم اومده.

با هم دیگر از آموزشکده خارج شدیم و سوار پراید سفید رنگ برادر محدثه شدیم. در تمام طول راه کارمان شده بود خندیدن و مسخره بازی. کسی چه می دانست که آن شب آخرین شبی است که رنگ خوشی را دیدم و بعد از آن سایه ی نحسی بر زندگی ام افتاد و من دیگر آن دختر شاد که بدون غم دنیا از اعماق وجود می خندید، نبودم.

آن شب گذشت. با محدثه و فریبا قرار گذاشته بودیم که یک شب دیگر را با هم به بیرون برویم و خوش بگذرانیم. به مادرم اطلاع دادم که می خواهم با دوستانم به بازار بروم اما با مخالفت شدید و اخم های وحشتناک مادر مواجه شدم.

محدثه و فریبا با هم به بازار رفتند و بماند که چقدر به آن دو خوش گذشته بود که این چنین با آب و تاب از آن سخن می گفتند. تصمیم ام را گرفته بودم که این بار بدون اطلاع دادن به خانواده، با دوستانم بیرون بروم. نقشه ام را عملی کردم و به بهانه ی کلاس خصوصی از خانه بیرون آمدم، اما به جای رفتن به آموزشکده، سر از خانه ی محدثه در آوردم. آن شب ساعت ها به قدری زود می گذشت که ندانستم کی عقربه ها روی ساعت هفت قرار گرفت و به من هشدار می داد که خیلی دیر شده است.

به خانه بازگشتم اما آن شب شب مرگ من بود شبی بود که پدرم بی رحمانه بر تن نحیفم شلاق هایش را فرو می آورد زیرا ترس از بی آبرو شدن داشت. خیال می کرد که من با معشوقه ام بیرون رفته و کار های خلاف عرف و شرع دین را انجام داده ام.

بالاخره متقاعدش کردم که بی گناه هستم و کاری نکرده ام. اما این از چشم پدر افتادن و دروغ گویی ام را باید کجای دلم قرار می دادم؟

در آن سال و سال بعدش دیگر آن آدم گذشته نبودم، بعد از این که از طرف پدر طرد شده بودم گویی خدا هم از من روی برگردانده بود چون که خیلی سریع درون مدرسه تهمت هایی پشت سرم زده شد که دل پدر را بیشتر نسبت به من چرکی می کرد.

آن ها گفته بودند که دیده اند من سوار ماشین غریبه شده ام و حرف هایی که زبانم از گفتن آن ها می سوزد. پدر دیگر نگذاشت که به مدرسه بروم و من را در خانه زندانی می کرد. دیوانه شده بودم و فکر به تنهایی عذابم می داد تا جایی که فکر برداشتن پول از گاو صندوق و فرار از خانه در سرم افتاد و وقتی دستم رو شد، صبر پدر و مادر هم تمام شده بود و من را به تیمارستان آوردند. هنوز هم آن حرف پدر درون گوش هایم در حال پخش است که گفت« من دختری به اسم فاطمه ندارم و به همه میگم که مرده»

راضیه اشک روی گونه اش را پاک کرد و دست نوازشی بر سر فاطمه که در خواب بی شباهت به فرشته ها نبود کشید و با خودش فکر کرد که زن ها چه بیچاره اند که با تهمت هایی نا روا زندگی و آمال و آرزو هایشان یک شبه به خاکستر تبدیل می شود. اگر پدر و مادر فاطمه ذره ای عقاید پوسیده ی خود را کنار می گذاشتند یا حتی به فرزندشان اعتماد می داشتند، این چنین نگون بختی را به دخترشان ارزانی نمی کردند.

#ریحانه_مرادقلی

5/5 ( 1 نظر )
  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

ارسال دیدگاه

...بیشتر
logo-samandehi

رمانکده را در رسانه ها دنبال کنید...

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.