داستان کوتاه رنگ خدا

داستان_کوتاه
✨  رنگ خدا
? ژانر اجتماعی
✍️ بقلم مرضیه.الف

داستان کوتاه رنگ خدا

نگاهم به ویترین های شیشه ای معازه ها بود و مسیرم

را طی میکردم؛ هیچ عکس العملی را نسبت به مردمی

که تنه هایشان را به پیکر نحیفم میکوبیدن نداشتم.
شاید با خود فکر کنی، انقدر خرید برایم مهم است که به

هیچ چیز توجه نشان ندهم؟
نه، اینطور نیست، نگاه من به لباس هایی که گاهی برقشان

چشمانم را میگرفت نبود، نگاهم به دنبال تکه کاغذی بود که

شاید بر روی ویترین مغازه ای چسبیده باشد و حامل

جمله ی”به یک فروشنده نیازمندیم “باشد.
ماه هاست به دنبال کار میگردم، انقدر روزنامه ها را زیرو رو

کرده ام که بدانم برای دختر جوانی که فقط مدرک دیپلم

دارد و نه تایپ بلد است و نه کامپیوتر و از دار دنیا یک مادر

مریض دارد شغلی نیست.
در اخر به ذهنم رسید که شهر را وجب کنم و به دنبال همان

تکه کاغذ چسبیده بر شیشه باشم.
با دیدن همان کاغذ معروف لبانم را که از خشکی ترک برداشته بود انحنا یافت.
بر سرعت قدم های بی جانم افزودم و با گام های بلند وارد بوتیک شدم.
پسر جوانی که پشت پیشخوان بود پرسید:میتوانم کمکتان کنم؟
در جوابش گفتم:برای اعلامیه ی پشت شیشه امده ام.

داستان کوتاه رنگ خدا

نیم نگاهی به مسیری که با دستم نشان میدادم انداخت و بعد

از نگاهی به خودم گفت:متاسفم، شما مناسب این کار نیستید.
جویای دلیلش شدم و چه احمقانه انتظار داشتم جوابی متفاوت

تر از مغازه های قبل دریافت کنم؛ ولی باز همان اواهای تکراری گوشم را پر کرد.
“شما مناشب اینکار نیستید چرا که ما به کسی نیاز داریم که

مشتری را جلب کند و شما این توانایی را ندارید…”
راهکار تکراری را هم باز شنیدم”اگر تغییراتی را که ما میخواهیم

را پیدا کنید می توانید مشغول به کار شوید”
از مغازه بیرون زدم دیگر توان شنیدن این جملات تکراری را نداشتم،

شاید راست میگفت منی که صورتم حتی به یک کرم اغشته

 

نشده بود ومانتوی مشکی رنگ بلند و گشادی بر تن داشتم نمیتوانستم مشتری جلب کنم.
با وارد شدنم به خانه مادرم را سر سجاده نماز یافتم.
خسته بودم، حرف های صاحب مغازه ها در گوشم زنگ میزد

دانلود رایگان  داستان کوتاه عفریت‌ عشق از فاطمه‌ اسماعیلی

“شما مناسب اینکار نیستید… تغییرکن… تغییر کن… تغییر. ”
با عصبانیت از جایم برخاستم؛ قیچی قدیمی را در مانتوام قرار

دادم و تا یک وجب بالای زانو کوتاهش کردم و با چرخ دستی قدیمی تا جای ممکن تنگ.
صبح زود مانتویی را که حالا کم از یک پیراهن نداشت پوشیدم

و با رژلب قدیمی ام هم لبانم و هم گونه هایم را زنگ زدم؛ مقنعه ام

را تا جای ممکن عقب کشیدم.
از جلوی اینه گذشتم ولی با مکث بازگشتم و خودم را دوباره در اینه دیدم.
لبانم لرزید، اشک چشمانم را پر کرد، از خودم متنفر شدم.
خدایا کارم به کجا رسیده است؟! ببخش خدای من… ببخش مرا…

داستان کوتاه رنگ خدا

من اخرتم را با دنیایم معاوض نمیکنم.
با نفرت لباس هایم را از تنم کنم و دیگر مانتوی کهنه ای را که داشتم

پوشیدم و رنگ ها را از چهره ام زدودم، و این بار با توکلی مضاعف

خیابان هارا به دنبال کار وجب کردم.
تازه از در خانه خارج شده بودم که با صدای زن همسایه صورتم را

به سمتش برگرداندم، با خوش رویی جویای حالم شد و چون میدانستم

به دنبال کار میگردم پرسید که ایا کاری را یافته ام یانه!
زمانیکه با جواب منفی ام رو به رو شد گفت:دخترم زهرا، چند مدت

دیگر عروسیش است و می خواهد از موسسه ی خیریه ای که در

ان مشغول به کار است استعفا بدهد.
گفت تا بگویم اگر هنوز کاری پیدا نکرده ای تا ظهر خودت را به

موسسه برسانی تا جایگزینش شوی.
با لبخند از او تشکر کردم و با گرفتن ادرس موسسه راهی انجا شدم.
با پذیرفته شدم در موسسه سرم را به سمت اسمان گرفتم و با تمام وجود خدا را شکر کردم

چند ستاره به این رمان میدی ؟؟
تعداد رای : امتیاز کل :
اگر نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • اشتراک گذاری
مطالب مرتبط
درباره ما
بزرگترین سایت دانلود رمان عاشقانه ، رمان پلیسی ، رمان طنز در خدمت شما عزیزان می باشد . امیدواریم بهترین لحظات رو در کنار هم تجربه کنیم
نماد اعتماد الکترونیکی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق بهرمانکده | دانلود رمان بروزترین مرجع رمان عاشقانهمیباشد.