داستان کوتاه پول خوشبختی نمیاره

? داستان_کوتاه
✨ پول خوشبختی نمیاره
? ژانر عاشقانه
✍ بقلم زهرا فاطمی

“پول خوشبختی نمیاره؟ ”
اینوهمیشه عین پتک می کوبیدن فرق سرمون و ماهم آدم آهنی وار سرتکون می دادیم
در مورد قدیم خبر ندارم
ولی الان که اطرافم رو میبینم
قضیه فرق میکنه
“سر چهار راه
دختری که فال میفروشه؛اگه پدر و مادرش پولدار بودن الان اینجا نبود ،روی نیمکتش نشسته بود و به حرف های معلمش گوش می داد ”
یا نه “مش مهدی پیرمرد بیچاره ای که با وجود بازنشستگی باز میره کارگری تا خرج خونواده اش رو در بیاره ؛قراره دخترش فارغ بشه و هنوز نصف سیسمونیش مونده
از اون طرف هم خونواده داماداش شعور حسابی ندارن و آماده نشدن سیسمونی رو نقل محافلشون کردن و ریز ریز به بدبختی پدر عروسشون میخندن هر چی نباشه
بالاخره دلشون خنک شده که عروسی که پسرشون برخلاف نظرشون گرفته به روزی افتاده که پدر بیچاره اش برای درآوردن پول، دو شیفت سرکارمیره و دیسک کمرش رو به روی خودش نمیاره!
پیرمرد بیچاره خبر نداره یکی از همین روزا قراره همین دیسک، اونو به زمین گرم بزنه و روزگارش رو سیاه کنه!
اینو ماهرخ فالگیر محل گفته!پیشگویی هاش حرف نداره!
نه که خرافاتی باشم! نه!دیدن وضعیت مش مهدی گویای آینده ی تاریک دخترش هم هست
آینده ای که قرار طایفه ای که کم از
یزید و دارو دسته اش ندارندجهنمی به پا کنند که تهِ این جهنم؛ بشه افسردگی اون دختر بیچاره
البته این کمترین بلاییه که سرش میاد
شاید اگه شوهرش اون قدر ماست عمل نمی کرد و جلوی خونواده اش از زنش دفاع میکرد هیچ وقت اون ها هم به خودشون اجازه ی توهین به تک دختر بیچاره رو نمی دادند”
***
نفس عمیقی می کشم و پنجره اتاق رو می‌بندم
“صدای آقا اصغر صاحبخونه ی صدیقه خانم هنوز هم توی گوشم می پیچه
اینکه تهدیدش رو عملی میکنه و بخاطر عقب موندن چندین ماه کرایه ی خونش، تا شب اسباب و اثاثیه اشونو توی کوچه می ریزه و از اون طرف هم گریه های جگر سوز صدیقه خانم که التماس میکرد آبروش رو توی محل نبره
بیچاره دخترش مریضی کبد داره و تموم پولی که خودش و شوهرش نصیبش میشه صرف مریضی اون طفل معصوم میشه
از اون طرف هم زن اصغر ازش یه سرویس طلا خواسته که اگه برای عروسی پسرش نخره با اون همه سنی که داره بر میگرده خونه ی پدرش و اصغر با اون همه دبدبه و کبکبه باید بره منت کشی ”
روی تخت دراز می کشم و یادم به دوست صمیمی خودم می افته
“افسانه همت
درسش عالی بود همیشه نمره اول بود همه ی معلم ها بهش امید داشتن می گفتن نخبه اس
واقعا هم نخبه بود ولی روزگار با این نخبه یار نبود
پدرش ورشکست شد و این دختر بیچاره برای جبران قسمت از بدهی پدرش به همسری شریک پدرش در اومد مرد بداخلاق و سیبلویی که زندگی رو طوری برای افسانه سیاه کرد که به سال نکشیده دختر بیچاره خودکشی کرد
هیچ وقت گریه های مادرش رو سر قبرش یادم نمیره همون روز جلوی همه شوهرش رو تهدید که ولش میکنه ! واقعا هم ولش کرد
سال بعد با اون یکی شریک شوهرش ازدواج کرد و انگار نه انگار که اصلا اتفاقی افتاده ”

دانلود رایگان  دانلود رمان باران اندروید،pdf،ایفون

در اتاق زده میشه
از سرجام بلند میشم
-بیا تو
در باز میشه و قامت مادرم توی چارچوب در ظاهر میشه
-هنوز آماده نشدی؟ اومدن نشستن توی حال منتظر تو هستن
بی حوصله چادرم رو سر میکنم
-خسته شدم از این رفت و اومدن ها
نزدیکم میاد و چادرم رو روی انگشت هام می کشه
-بپوشونشون
دیگه از بغض کردن گذشته نفس عمیقی می کشم
-تهش که چی؟ اینام رفتنی ان
ازم فاصله میگیره و میگه زود بیا بیرون
از اتاق خارج میشم همه منتظر عروس خانم هستن
سلام میکنم و جواب گرمی تحویل می گیرم
داماد واقعا عالی بود
بهترین گزینه ای که تاحالا داشتم
همه چیز خوب پیش رفت
حتی چند بار مادرش عروسم عروسم خطابم کرد
اما همین که با پسره تنها شدم تا حرف هامون رو بزنیم
از موضوع که باخبر شد ،طرز نگاهش! اخلاقش !حتی برخوردش هم عوض شد!
یه جوری بقیه بحث رو پیچوند و از اتاق خارج شدیم
چیزی به مادرش گفت که لبخند روی لبش ماسید و نگاه رقت باری بهم انداخت
بعد هم یه خداحافظی سرسری کردن و رفتن
رفتنی که بازگشتی نداشت
-رویا! چرا گفتی مگه نگفتم…
دست سه انگشتم رو بالا آوردم
-بسه مامان همه همینن تهش قرار بود اینجوری بشه که الان شد
مادرم خیره به دستم شد و بغض کرد و رفت
شاید اگه اون زمان که بچه بودم بعد از اون اتفاق توی تراشکاریِ صاحب کار پدرم ،به خاطر یه شیطنت ساده و اتفاق وحشتناک بعد از اون دستم ناقص نمی شد اینجوری خواستگار هام بعد از دیدن وضعیت من یکی یکی میدون رو خالی نمی‌کردن
یا شاید هم نه !اگه پدرم همون موقع سکته نمی‌کرد و می تونست از عهده ی خرج عمل من بر بیاد من الان دست ناقص نداشتم
شاید اگه پول بود
دختر سر چهار راه دیگه فال نمی فروخت
مش مهدی سیسمونی دخترش رو توی خونه ی دخترش چیده بود و مثل بقیه بازنشستگان توی پارک با هم سن های خودش خوش بود
وصدیقه پول داشت کرایه اصغر رو بده و دخترش رو توی یه بیمارستان خصوصی بستری کنه و اصغر می تونست سرویس طلایی که زنش خواسته بود رو
بخره و دوست صمیمی من به جای اینکه الان زیر خاک باشه اگه پدرش ورشکست نمی شد و مادرش به شوهرش پشت نمی کرد و الان توی شمال و و توی ویلای جدیدشون بساط کباب وجوجه داشتن !
“آره شاید پول خوشبختی نیاره ولی مطمئنا نداشتنش بدبختی میاره”

چند ستاره به این رمان میدی ؟؟
تعداد رای : امتیاز کل :
اگر نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • اشتراک گذاری
مطالب مرتبط
درباره ما
بزرگترین سایت دانلود رمان عاشقانه ، رمان پلیسی ، رمان طنز در خدمت شما عزیزان می باشد . امیدواریم بهترین لحظات رو در کنار هم تجربه کنیم
نماد اعتماد الکترونیکی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق بهرمانکده | دانلود رمان بروزترین مرجع رمان عاشقانهمیباشد.