داستان کوتاه خاطرات یک دیوانه

? دانلود داستان : خاطرات یک دیوانه
? نوشته: درسا_ح(مرغ آمین)
? ژانر: #اجتماعی،عاشقانه

خندیدم،چیزی نگفت!گریه کردم اما باز ساکت ماند!
سرم را کج کردم و گفتمش:«چرا ساکتی؟حرفی بزن.»ولی جوابی نداد.
با غم پرسیدم:«تو نیز ترکم می کنی؟چرا؟»
اما باز سکوت کرد؛شاید مثل بقیه می خواست برود و مرا ترک کند…شاید می خواست مثل دیگران بی وفایی کند!…
پس با دلی سرشار از غصه،پشت به او کردم و آرام آرام به سمت مخالف او قدم برداشتم؛اگر می خواست بی وفایی کند،پس چرا من نکنم؟اصلا چرا کسی مرا دوست نداشت؟چرا همه می خواستند ترکم کنند؟چرا؟…
هنوز زیاد دور نشده بودم،ولیکن دلم برایش همچون یک دانه کوچک گندم شد؛زیرا او تنها دوست و بازمانده خانواده ام بود؛چطور ترکش می کردم؟
پس یک‌باره سرم را برگرداندم،دیدم که پشت سرم ایستاده؛مثل همیشه،ساکت و آرام!…
با شادی وصف ناپذیری زبانم را چرخاندم:«می دانستم،می دانستم مثل دیگران ترکم نمی کنی!من می دانستم!»
نمی دانم صدای من بلند بود،یا زیرکی آن قاتل های دیوانه زیاد!…
همان هایی که عزیزانم را کشتند!…مردمان کشورم را کشتند!…بی گناهان را کشتند!…
همان نظامی های سبزپوش قاتل…
خودشان بودند؛تنها تفاوتشان با گذشته،رنگ آن لباس های زشت و ترسناکشان بود،که از سبز،به سفید تغییرش داده بودند.
ولیکن من آنها را می‌شناختم،این سفیدپوش های ترسناک،همان بعثی های سبز پوش دیروز بودند که خانواده‌ام را جلوی چشمانم کشتند!…خودشان بودند،آری خودشان!…

ناگهان،یکی از آن نظامی ها،که شاید فرمانده بقیه بود،خطاب به بقیه،به من اشاره ای کرد و آن دهان زشت و ترسناکش را که بارها با آن دستور قتل مردمان کشورم را داده بود،باز کرد:«آن دیوانه که آنجاست!او را به داخل اتاقش ببرید،هرچه سریع تر»
با ترس دویدم و دویدم،نباید می گذاشتم مرا بگیرند!نباید!…
«او»نیز همراهم شروع به دویدن کرد!
ولی آن افراد قاتل،سرعتشان از من بیشتر بود و در زمانی که من از دویدن،بی جان شدم،به ناگاه مرا گرفتند!تقلا کردم اما فایده ای به حالم نداشت!آن ها قوی تر از من بودند؛شاید می خواستند مرا هم همچون مادرم،با چاقویی تکه تکه کنند!…
یکی از آن دو نظامی،در سمت چپم و دیگری،در سمت راستم ایستاد؛مرا محکم گرفته بودند،شاید می‌ترسیدند فرار کنم.
در حالی که مرا به آن اتاق ترسناک می بردند یکی از آن دو نظامی سفیدپوش به دیگری گفت:«طفلک بیچاره!قتل خانواده اش را توسط آن بعثی ها دیده و دیوانه شده است!»
سفیدپوش دیگری از آن سمت جواب داد:«آری،بیچاره فشار زیادی را تحمل کرد،معلوم نیست چه دیده که این قدر شب ها بی تاب است،دلم برایش می سوزد!»
و باز همان اولی گفت:«آری،با این که سال ها از زمان جنگ گذشته است،ولیکن آرام نشده است،واقعا دل سوزاندن دارد!»
آن ها چه می گفتند؟آن قاتل ها به من گفتند دیوانه؟
ولی من دیوانه نبودم،آن ها دیوانه بودند!قاتل بودند!آنها همان نظامی های بعثی بی‌رحم بودند!پس دادی از سوز دل زدم که عرش خدا از صدایم لرزید:«شما دیوانه اید!شما آن ها را کشتید!شما خواهرم را همچون گوسفندی سر بریدید،قاتل ها!مرا رها کنید!رهایم کنید دیوانه ها!»
ولیکن آنها مرا محکم تر گرفتند و به سمت آن اتاق وحشتناک با آن دستگاه ها و وسایل عجیب و ترسناک بردند؛لحظه ای دلم برای خودم گرفت،شاید آنها می خواستند مرا همچون برادرم با آن دستگاه های عجیب بکشند یا همچون پدرم مرا به موش آزمایشگاهی تبدیل کنند!شاید هم همچون دخترعمویم،با آن تفنگ ترسناکشان،مرا سلاخی کنند!…شاید هم…
مرا بر روی تخت بستند و با آن سوزن های کوچک اما دردناکشان چیزی را به من تزریق کردند و آرام عقب رفتند و محو شدند اما
زمزمه هایشان،به گوشم می‌رسید:
«او ما را همچون نظامیان بعثی می‌بیند،نباید جوری با او رفتار کنیم که که فکر کند ما همان بعثی هایی هستیم که…»
صدایشان هم آرام آرام،مثل خودشان،محو شد و آرامشی را مهمان روح زخم‌ دیده‌ام کرد.
من هنوز نمی دانم چرا رهایم نمی کنند؟من می خواهم به خانه خودم بروم و زندگی کنم.اینجا جای عجیب و ترسناکی ست؛همچو نام ناآشنایش!…
می گویند اینجا دیوانگان را بستری می کنند،اما من دیوانه نبودم!…آن قاتل ها دیوانه بودند،همان هایی که خانواده ام را کشتند!همان ها…
جای آنها اینجا بود،نه من…
خواستم از جایم بلند شوم و بروم،اما حس کردم میان زمین و آسمان معلقم؛نمی‌دانم با من چه کرده بودند که این‌چنین گیج و خمار شده بودم.
به سختی چشمان خسته و خمارم را نیمه باز نگاه داشتم؛تنها بازمانده خانواده ام،دوست ساکت و آرامم را دیدم که کنارم ایستاده بود!…
او هنوز هم با وفا بود و ترکم نکرده بود…
شاید نمی توانست ترکم کند…
آری نمی توانست!…
تنها دوست و بازمانده خانواده ام؛
راز دار و هم دلم؛
«سایه ام»نمی توانست!…آری نمیتوانست…

دانلود رایگان  دانلود داستان کوتاه در آستانه ویرانگی اندروید،pdf،ایفون

 

#درسا_ح(مرغ آمین)

چند ستاره به این رمان میدی ؟؟
تعداد رای : امتیاز کل :
اگر نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • اشتراک گذاری
مطالب مرتبط
۱ نظر
نظرات
  • Zahra
    ۲۷ بهمن ۱۳۹۸ | ۱۶:۵۹

    باحال بود

درباره ما
بزرگترین سایت دانلود رمان عاشقانه ، رمان پلیسی ، رمان طنز در خدمت شما عزیزان می باشد . امیدواریم بهترین لحظات رو در کنار هم تجربه کنیم
نماد اعتماد الکترونیکی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق بهرمانکده | دانلود رمان بروزترین مرجع رمان عاشقانهمیباشد.