دانلود رمان شب های بدون مهتاب

4.5 (89.68%) 31 رای

دانلود رمان شب های بدون مهتاب

خلاصه :

شب های بدون مهتاب به قلم بهاره اعلمی

رمان از زبون دختری به اسم نازگله که قراره با فرزاد ازدواج کنه ولی با یه اتفاق سرنوشت نازگل عوض میشه و زندگیش تغییر می کنه…

 

قسمتی از رمان :

 

” به نام خداوند تمام عاشق های دل خسته ”
نام رمان: شب های بدون مهتاب
ژانر: عاشقانه

روپوش سفیدم رو درآوردم و مانتوم رو به جاش پوشیدم. امروز تولد فرزاد و فرشته بود و باید زودتر می رفتم خونه

تا حاضر بشم. ساعت رو نگاه کردم، سه بود. از مرجان خداحافظی کردم و از بخش بیرون زدم. سوار ماشینم شدم

و راه افتادم. فکرم درگیر بود، درگیر فرزاد که دو روز بود ازش بی خبر بودم و هر چقدر بهش زنگ می زدم جواب نمی داد.

دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. سابقه نداشت که فرزاد من رو بی خبر بذاره. ما هر روز با هم تصویری صحبت

می کردیم، ولی دو روز بود که از فرزاد خبری نداشتم. وقتی از فرشته هم می پرسیدم می گفت که برای فرزاد

کاری پیش اومده و رفته جایی که تلفنش آنتن نمی ده. حرفای فرشته برام منطقی نبود، چون فرزاد قبل از اینکه

 

کاری انجام بده به من خبر می داد. می ترسیدم که براش اتفاقی افتاده باشه. فکرم به قدری درگیر فرزاد بود که

نفهمیدم کی رسیدم خونه.

ماشین رو جلو در پارک کردم و دیگه تو حیاط نبردمش، چون دو ساعت بعد می خواستم برم تولد. در رو با کلید باز

کردم و وارد حیاط شدم. به سمت خونه رفتم و به محض رسیدن به اتاقم، مانتوم رو در آوردم و در کمد رو باز کردم.
-خب حالا چی بپوشم؟!
همیشه این مشکل رو داشتم و دارم که وقتی می خوام برم جایی چه لباسی بپوشم. از تو کمد یه پیراهن کرم

بیرون آوردم و یه نگاه بهش انداختم.
-نه این به درد نمیخوره.

بعد از اون یه تاپ بندی آبی.
-خب نه اینم خوب نیس.

 

دانلود داستان های کوتاه :

 

www.romankade.com/category/داستان_کوتاه/

 

  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: بهاره اعلمی
  • تعداد صفحه: 109
  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

یک دیدگاه

  1. Fateme گفت:

    سلام‌ خوبین دنبال این تیکه از متن رمان میگردم اسم رمان نمیدونم میشه بمن کمک کنین خیلی این رمانو دوست دارم بخونم…..

    لبمو محکم گاز گرفتم تا نزنم زیر خنده .
    بردیا چپ چپ نگاهم کرد و با حرص زیرلب گفت
    _خونه آتیشت میزنم فقط صبر کن .
    بلند زدم زیرخنده که همه دانشجوها به من نگاه کردند .
    بردیا زهرمار آرومی گفتو بلند داد زد
    _خانوم نسیم احمدیان چخبرتونه ؟
    بلندتر از قبل زدم زیرخنده و با شیطنت گفتم
    _استاد وااخ دارم به خشتک پاره ی شلوارتون نگاه میکنم خب خنده داره
    مممنون میشم واقعا مرسی

ارسال دیدگاه

[download_cart]

به عنوان فروشنده و یا بازاریاب ثبت نام کنید

توجه فرمایید که بعد از تایید مدیریت ثبت نام شما تکمیل خواهد شد.

[wppb-register]
[wppb-login]
[wppb-login]
...بیشتر

برای ارتباط بیشتر با رمانکده ما را در صفحه های اجتماعی دنبال نمایید.

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.