داستان کوتاه گرچه تلخ بود اما حقیقت بود

4.8 (95%) 8 رای

داستان کوتاه گرچه تلخ بود اما حقیقت بود

 

-دیگه خسته شدم!
با نگاهی رنجور و شرمنده، به چشمان گستاخ دخترش خیره شد و سر به زیر انداخت.
-بابا شوهرم دیوونم کرده، یکم برو خونه اون دخترت، خونه ی اون پسرت، چرا از هفت روز هفته، هفت روزش و خونه مایی؟

باز هم سکوت، اما سکوت نشانه نشکستن دل نیست، دیگر اشتیاقش کور بود؛ با نا امیدی بقچه اش را از روی مبل خانه ی دخترش برداشت.
لبخندی پر محبت بر چهره اش نشاند و با صدایی خسته و دلی پر درد به دخترش گفت:
باشه بابا جان، دیگه مزاحمت نمی شم دخترم، مواظب نوه هام باش…

سر به زیر انداخت و از خانه بیرون زد، دستی داخل جیب کتش کرد، با دیدن خالی بودن جیبش، آهی پر حسرت کشید و با زانوان دردناک خود عازم خانه ی ابدی همسرش شد.

***

-معصومه خانم، معصومه جان، قربونت بشم، کجایی خانم؟
کجایی که آواره شدم، یک آواره که خونه داره، کاشونه داره، اما خونش دیگه خونه ی سابق نیست خانم.
معصومه یادته چه قدر واسه زهرا حرص و جوش خوردیم؟
یادته از شکم خودمون زدیم خانم؟

داستان کوتاه گرچه تلخ بود اما حقیقت بود

آهی کشید و دستی به سنگ قبر سرد کشید و ادامه داد:
زهرا بیرونم کرد، بچه های مریم تو خونه راهم نمی دن، دیگه کسی و ندارم باهاش درد و دل کنم خانم.
اومدم پیش تو خودم و خالی کنم.
خانم پنج سال گذشت ها؛ نیستی، قدرت رو ندونستم، اگه می دونستم بدون تو چه بلایی سرم میاد، قدر تورو می دونستم.
خدا داره تقاص کار هام و سرم می آره.
الان می خوام برم خونه ی فاطمه، اونم نشد خونه ی زینب.
می دونم باز ناراحتت کردم، اما مجبورم خانم، شب تو اون خونه وسط جنگل می ترسم.
می ترسم از بی کسی!
قدرم و نمی دونن خانم، اما من فهمیدم قدر دونستن یعنی چی، یه روز اون ها هم می فهمن.
الان سایه ی من سرشونه، گرچه خمیده، گرچه با غرور خورد شده.
کاش پسرام پیشم بودن خانم، کاش!

لبخندی زد و دستی بر روی اسم زیبای همسرش که با خط زیبای روی سنگ قبر حکاکی شده بود کشید و با یا علی بلند شد و با پاهای خسته عازم خانه شد.

از قبرستان خارج شد و به سمت منزل خود به راه افتاد، گرچه ده قدم بیشتر فاصله نداشت.
نگاهی به در آبی رنگ همسایه شان انداخت و لبخندی به دست انداز که به تازگی ایجاد شده بود.
در دل دیوانه ای نثار خود کرد و تند تر به راه خود ادامه داد.

داستان کوتاه گرچه تلخ بود اما حقیقت بود

نگاهی به ورودی باریک کوچه انداخت.
سه خانه بیشتر موجود نبود که یکی خانه خود و بود و پسرش، دیگری خانه نیمه تمام شده شخص دیگری بود.

در چوبی که ساخت دست خود بود را باز کرد و وارد حیاط خانه شد.
پی از طی کردن مسیر کلید را از جیب در آورد و با دستان لرزان در را گشود.
کلید را آویزان میخ دیوار کرد و وارد اتاق خود شد و با خستگی کتش را آویزان کرد و یک نخ سیگار در آورد و شروع کرد به نخ به نخ سیگار کشیدن، یکی پس از دیگری.
و با مرور خاطرات اشک هایش بر گونه ی چروکیده اش چکید.

تنهایی حس بدیست، ادم را از پای در می آورد.
با صدای در از جا پرید و دستی بر قفسه ی سینه اش نهاد و یا علی گویان بلند شد و به سمت در رفت.
با دیدن پسرش خوش حال در را گشود.
-سلام بابا جان.

داستان کوتاه گرچه تلخ بود اما حقیقت بود

پسر روی پلکان خانه نشست و گفت:
سلام بابا خوبی؟
-ممنون پسرم تو خوبی؟
خانومت و نوه هام کجان؟
پسر لبخندی زد و گفت:
خونه ی مادر زنمن.
آهی کشید و گفت:
نمیای داخل بابا جان؟
-نه راحتم.
لبخندی زد و نگاهی به خانه خود انداخت، با زانوان لرزان روی پلکان بنشست.
-بابا خسته نشدی؟
لبخندی زد وگفت:
چرا پسرم؟
-این همه بهت زخم زبون می زنن، بابا تو خودت خونه داری، خب تو خونه ی خودت بخواب روز ها که خونه ای شب ها هم می تونی!
-نمی تونم، نمی تونم درکم کن.
-بابا بسه دیگه، بهت پول می دیم می گی پسر هام بهم پول نمی دن.
مریض نیستی الکی می ری دکتر.
متعجب گفت:
من کی گفتم پسر هام بهم پول نمی دن؟
تو پیر نشدی جوون پیر شی تازه میفهمی مریض و…
-همسایه ها همش گله می کنن بابات از بی پولی می ناله.

داستان کوتاه گرچه تلخ بود اما حقیقت بود

نفسش گرفت، آهسته دستش را داخل جیبش فرو برد و اسپره اش را برداشت و چند با در دهانش فشورد.
-بابا آسم نداری، اسپره هم چند بار نمی زنن همش نقش نقش اه.
نفسی کشید و سرش را به زیر انداخت.
پسرش ناراحت به چهره اش خیره شد و دستش را روی شانه اش بگذاشت و گفت:
ببخش بابا ان قدر همسایه ها دروغ سر هم می کنن آدم اعصابش بهم می ریزه، اومدم سر تو خالی می کنم.
سر به زیر انداخت و گفت:
اشکال نداره پسرم!
پسرک دستش را بر جیبش فرو برد و دو تراول پنجاه هزار تومانی در آورد و گفت:
فردا عیده.
لبخندی زد و گفت:
اینم عیدیت.
با دیدن پول یاد گذشته خود افتاد، زمانی که خود به همین پسرش عیدی می داد.
لبخندی زد و گفت:
دستت دردنکنه پسرم، خودت کم نیاری؟
-نه خیالت راحت بگیرش.
دستان لرزانش را به سمت پول برد و به آرامی پول را از دستان پسرش گرفت هم چون جواهر داخل جیبیش فرو برد.
هیف فردا تمام می شود، باید برای دختر ناشکر و بیوه اش خوراک می خرید.
***
-عیدتون مبارک.
-عید شما هم مبارک.
نوه اش سمتش رفت و گفت:

 

داستان کوتاه گرچه تلخ بود اما حقیقت بود

آقا جون عیدت مبارک.
لبخندی زد و به نوه اش خیره شد که نوه ی دخترش گفت:
عسل ان قدر با اون پیر مرد دل و قلوه نگیر.
عسل خشمگین و با چشمانی تر گفت:
بابا بزرگمه، بابابزرگ تو هم هست پس بی احترامی نکن!
پسر فقط پوزخندی زد و با تمسخر به پیرمرد خیره شد، و پیرمرد با دلی شکسته به حرف های تکراری فرزندانش درباره ی خانه خودش ماندن گوش سپرد و گاهی بحث کرد.

***
– بابا نمی ترسی؟
لبخندی زد و گفت:
نه پسرم، تازه بعد رفتن معصومه یکم آرامش گرفتم.
دیگه سربار دخترهام نیستم.
-بابا اگه ترسیدی بهم زنگ بزن، من باز بهت زنگ می زنم خب؟
-باشه پسرم، نگران نباش الان دیگه آواره نیستم.
پسرش با ناراحتی گفت:
بابا خواهش می کنم این طور نگو، ما خیر و صلاحت و می خوایم.
من نمی خوام از خواهر هام حرف بشنوی.
-می دونم، زمینم می فروشم وضع تو و خواهرات بهتر شه.
-بابا هزار بار زمین و بفروش برای خودت، این طوری خودت تا اخر عمر آسوده ای!
-نه، بچه هام مهم ترن.

داستان کوتاه گرچه تلخ بود اما حقیقت بود

-هنوز با کار های خواهرام به فکرشونی؟
-مگه می شه به فکرتون نباشم، پسرم پول تلفن برات میاد.
-باشه بابا جان، کاری باری؟
-نه خدانگهدارت.
-خداحافظ
***
تلفن را قطع کرد و با لبخند گفت:
بابا می گه ارومه دیگه نمی ترسه.
همسرش لبخندی زد و گفت:
خداروشکر.
***
با بهت تلفن را قطع کرد و روی زمین بنشست.
یک دفعه داد زد:
بابام مرد!
بی توجه به حرف های دیگران به سمت ماشین خود رفت و به سمت منزل حرکت کرد.
***
پیرمرد با صانحه ی تصادف درگذشت، درست همان خانه و نزدیک همان دست اندازی که به آن خیره بود.
کار سرنوشت را ببین!
دخترانش چنان شیونی راه انداخته بودن که انگار عاشق پیشه ی پدرشان بودند، هیج کس از دلشان خبر ندارد، شاید گریه هایشان واقعی بود.
قدر داشته هایتان را بدانید.

داستان کوتاه گرچه تلخ بود اما حقیقت بود

یک پدر یا مادر می تواند ده فرزند بزرگ کند و پرورش دهد.
اما آن ده فرزند نمی تواند یک پدر یا مادر را بزرگ کنند.
اگر تا الان بدی در حقشان کرده اید از آن ها پوزش بطلبید، شاید ما، شاید آن ها فردا نباشند.
و ما می مانیم و افسوس و چرا.
گرچه تلخ بود اما حقیقت بود…
تمام این داستان واقعیت بود گرچه خلاصه وار.

#ملیکا_حمیدی_مقدم
#گرچه_تلخ_بود_اما_حقیقت_بود

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

ارسال دیدگاه

[download_cart]

به عنوان فروشنده و یا بازاریاب ثبت نام کنید

توجه فرمایید که بعد از تایید مدیریت ثبت نام شما تکمیل خواهد شد.

...بیشتر

برای ارتباط بیشتر با رمانکده ما را در صفحه های اجتماعی دنبال نمایید.

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.