داستان کوتاه آسمانی باید به آسمان برود

امتیاز به این مطلب

داستان کوتاه آسمانی باید به آسمان برود

بسم رب الشهدا والصدیقین

آسمانی باید به آسمان برود

نویسنده: فاطمه نقدی

« سر در گم سر سحرم مادر گل ها / دل مرده ی اسرار درم مادر گل ها /ای محور درد همه ی عالم و آدم

/ ای هاله ی احساس و کرم مادر گل ها / هم اسوه ی مهر و مدد و گوهر علمی / هم سوره ی طاهای

حرم مادر گل ها / علامه دهری و سراسر همه عدلی /ای حامی و امداد گرم مادر گل ها / در معرکه

گل کرده همی اه کلامی / گاهی سر و گاهی کمرم مادر گل ها / ای ماه دل آرای علی در دم مرگم /  دل گرم طلوعی دگرم مادر گل ها »

( شعری از شاعر معروف)

صدای کوبیده شدن در قدیمی باعث افتادن کتاب شعر از دستان چروکیده و فرتوت مادری

چشم انتظار شد. دختری با چادر و لباس های مشکی به سرعت در خانه را گشود و هم زمان گفت:

« مامان امشب فاطمیه شروع میشه ، سریع کار ها رو باید شروع کنیم.»

فاطمیه، این کلمه شاید از دیدگاه خیلی انسان ها ساده و تکراری است، اما برای او واژه ای

پر از خاطره، پر از احساس و شاید واژه ای سراسر درد و شادی باشد.خاص بودن این واژه به

سال های جوانی اش باز می گردد.

داستان کوتاه آسمانی باید به آسمان برود

گذشته گاه شیرین و گاه تلخش او را از دنیای کنون، از کنار فرزند خود در دریای افکار غرق کرد.

با این که حافظه اش به دلیل کهنسالی ضعیف شده بود، اما لحظه به لحظه جوانی اش را به

خوبی یاد داشت. دختری به نام نرگس و همسری که نامش امیرحسین بود، به تازگی ازدواج

کرده بودند و ثمره ی عشقشان دختری شش ماهه با چشم های عسلی، پوست گندمی و

لبانی مانند گل رز سرخ بود که همه ی این ها را از پدرش به یادگار گرفته بود.

نرگس جوان عاشق همسرش امیر حسین بود و سر چشمه ی عشق و محبتشان به مهربانی های

بی انتهای امیرحسین و صفات اخلاقی عالی اش بر می گشت. حسینی و زهرایی بودنشان ورد

زبان همگان بود، به قدری که همه به آن ها غبطه می خوردند و آرزو داشتند چنین همسر و زندگی نصیبشان شود.

همه چیز به خوبی پیش می رفت. نرگس و امیر حسین بهترین سال های عمرشان را کنارهم

می گذراندند و برای رضایت خدا تلاش می کردند. تا این که در شبی دلگیر،

داستان کوتاه آسمانی باید به آسمان برود

با حرف علی، کابوس های

شبانه نرگس شروع شد. همسرش، پاره ی تنش تنها همدم او در دنیا می خواست تنهایش بگذارد،

قلبش بشکند و برود تا آسمانی شود، تا فرشته ها مدافع حرم حضرت زینب (س) صدایش کنند.

شب ها تنها صدای التماس های امیر حسین برای رضایت قلبی همسرش و گریه های نرگس به

دلیل مخالفت با خواسته اش شنیده می شد .نرگس زنی درمانده که به تازگی طعم شیرین مادر

شدن را چشیده بود، حال می بایست از تنها پناه خود و فرزندش دل می کند و این کار ازعهده ی او خارج بود.

شب ها با چشمانی به خون نشسته مانند باران بهاری، اشک می ریخت و شعری که دیگر ورد زبانش شده بود را در خلوت خود زمزمه می کرد:

« از اولش هم گفته بودم که سری از من/ دیدی که من حق داشتم؟ عاشق تری از من/

دل بسته ات بودم من و دلبسته ام بودی/ اما رهایت کرد عشق دیگری از من/ آتش شدی

،رفتی و گفتی: عشق سوزان است،

داستان کوتاه آسمانی باید به آسمان برود

باقی بماند کاش جز خاکستری از من/

رفتی و جامانده فقط مشت پری از تو/ رفتی و باقی مانده چشم تری از من/ فالله خیر

حافظا خواندم که برگردی/ برگشتی با حال و روز بهتری از من/ من عاشق لبخند هایت

بودم و حالا/  با خنده های زخمی ات دل می بری از من/ عاشق ترینم من کجا و حضرت زینب کجا؟/ حق داشتی این قدر راحت بگذری از من.»

( شعر از سیده تکتم حسینی)

بار آخر که امیر حسین نزدش آمد با عصبانیت گفت:

« تو هیچ جا نمیری. اگه فقط یک بار دیگه حرف سوریه رو بزنی شکایتت رو به همون حضرت زینب و فاطمه زهرا می کنم.»

و این بود آخرین سخن نرگس که با بی رحمی تمام قلب امیرحسین را به آتش کشید

. همان روز نرگس با عصبانیت از خانه بیرون رفت.آن قدر در خیابان های شهر قدم زد وبه

حال خود گریست که تاریکی شب دامن پر ستاره اش را در آسمان پهن کرد.

داستان کوتاه آسمانی باید به آسمان برود

همه جا تاریک بود و هیچ چیزی جز خیابانی خلوت با ستاره های چشمک زن رقصان

در آسمان مشکی مشاهده نمی شد.ترس در وجودش رخنه کرده بود و به دلیل

حواس پرتی اش مدام خود را مورد ملامت قرار می داد. صدایی ترسناک از دور به گوش می رسید، نرگس آب دهانش را با صدا قورت داد و ملتمسانه به خدا گفت:

«خدایا خودت کمکم کن.»

هنوز جمله اش به پایان نرسیده بود که زنی با چادری مشکی در خانه اش را باز کرد. بعد از چند دقیقه که با چشمانی گرد شده از فرط تعجب به نرگس می نگریست گفت:

« شما کی هستی؟ چرا این وقت شب تنهایی؟»

نرگس لب های خشک شده خود را با زبانش خیس کرد، دستان یخ زده اش را در هم قفل کرد و گفت:

«راهم روگم کردم.»

زن با شنیدن این حرف با لبخند شیرینش قلب نرگس را آرام کرد و گفت:

« بیا داخل، خوشبحالت معلومه برای بانوی دو عالم خاص هستی که امشب بدون خبربه مجلسش دعوتت کرده.»

با تعجب گفتم:

« من؟ کی من و دعوت کرده؟ متوجه منظورتون نمیشم.»

زن باری دیگر با همان لبخند دلبرانه اش گفت:

داستان کوتاه آسمانی باید به آسمان برود

« امشب دهه فاطمیه شروع میشه و ما برای فاطمه زهرا (س) مجلس گرفتیم، وقتی این جا دقیقا رو به روی این خونه راهت و گم یعنی فاطمه زهرا به مجلسش دعوتت کرده.»

زن مهربان که سکوت و تردید نرگس را دید به او اطمینان قلبی بخشید و او را راضی به آمدن در مجلس کرد.

آری همان دعوت، همان روضه و همان اشک ها به خاطره دعوت بانوی پهلو شکسته بود، که باعث شد، حضرت زینب (س) به همراه حضرت فاطمه (س) به خواب نرگس بیایند و از او اجازه ی آسمانی شدن همسرش را بگیرند.سه روز بعد امیرحسین به سمت سوریه حرکت کرد و در دهه دوم فاطمیه طعم شیرین شهادت را چشید و به جمع آسمانی ها پیوست.

هنوز هم نرگس آن صحنه های پر از رنج شیرین بیست سال گذشته اش را به خوبی خاطر دارد. زمانی که پیکر پاره ی تنش را آوردند، با دیدن سر بریده شده امیرش  تنها بغض کرد. آری اشک برای کسانی است که دلشان پر است و ضربه کمتری خورده اند، اما امیرحسین جان نرگس بود و جانش را گرفتند. شاید هم این زخم زبان های مردم بود که بی رحمانه تیری به روح و قلب ظریفش می زدند.

سکوت نرگس از صد ها ضجه و گریه درد آور تر بود و قلب خیلی هارا شکست. چه کسی می داند به نرگس در زمانی که با انگشتان کشیده خود، همسرش را نوازش می کرد چه می گذشت؟ شاید امیرش کنار گوشش زمزمه های عاشقانه می سرود،شاید می گفت این همه دوری ارزشش را دارد، شاید می گفت عشقش به نرگس ابدی است و منتظر آمدنش می ماند.

داستان کوتاه آسمانی باید به آسمان برود

 

چند کلمه از طرف نویسنده:

با عرض سلام، از کسانی که این داستان را خواندن کمال تشکر دارم. این نکته را بهتره بگم داستان زاده ذهن نویسنده است و واقعیت ندارد اما، اگر در زندگی شهدا و وصیت نامه های آنها جستجو کنیم نمونه هایی مثل داستان کوتاه ما هستند. این داستان را هدیه میکنم به شهدای مدافع حرم و حضرت زهرا (س)

اگر داستان را پسندیدید صلواتی برای شادی روح مدافعان حرم و تعجیل فرج آقا امام زمان بفرستید.

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

ارسال دیدگاه

[download_cart]

به عنوان فروشنده و یا بازاریاب ثبت نام کنید

توجه فرمایید که بعد از تایید مدیریت ثبت نام شما تکمیل خواهد شد.

...بیشتر

برای ارتباط بیشتر با رمانکده ما را در صفحه های اجتماعی دنبال نمایید.

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.