شعر فرض کن

4.5 (90%) 2 رای

شعر فرض کن

#فرض_کن
#مهدیه_سعدی

یک نگاه متتظر
یک خیابان شلوغ
یک دلی کز بی پناهی مانده در شهر دروغ

فرض کن باران بیاید
فرض کن
شانه ات سقف غم و اندوه باشد
فرض کن
شاخه ای از گل نرگس ببینی و خیالت برود
خاطرات در نظر آیند و حواست بپرد

فرض کن پرندهء دل
به هوای عشق پری باز کند
سفری بی خبر آغاز کند
فرض کن ….
تو پرنده !

درمیان رهگذر ها و جمعیت
در گذر از این حقیقت
در شلوغ ترین شلوغی های شهر
بی توجه به بوق ممتد ماشین ها
دست در دست خیال
یک سفر با گذر از حال به ماضی بکنی

فرض کن دور شدی …. فرض کن
دور و اطرافت به یکباره سیاه
کور شدی
فرض کن

نه صدایی نه کسی
موجی از دلواپسی
و هنوز منتظر عابر بی سایهء شهری
فرض کن

نا امید از هر امید
غرق در درماندگی
سایه ای از انتهای کوچه می آید پدید

یک تبسم می نشیند روی لبهای به خواب رفته از لبخندت
تو به عشق می خندی
در میان بارش این باران
دل به یک سایهء مجهول و غریب
می بندی

به خیالت که عزیز غایبت از سفرش
باز گشته
فرض کن باز گشته
پای می جنبانی
دل تو می رقصد
زیر باران دوان می آیی
منتظر رقص کنان می آیی

تا که مقروب نگاهش می شوی
سایه در پیچ زمان گم می شود
تو زمین می افتی
دلت از شدت غم می گیرد
شوق کودکانهء دل در خفا می میرد

تا به خود می آیی
کوچه آن شهر شلوغ است و تمام

در میان عابران
فرض کن دورادور
سایه ای تلخ به تو میخندد
و تمام لحظه های انتظارت را زمان
می بندد
فرض

#مهدیه_سعدی
#فرض_کن

  • توجه:

    این رمان اختصاصی سایت رمان های عاشقانه میباشد و کپی برداری از این اثر به هر دلیلی ممنوع میباشد و در صورت مشاهده برابر با قوانین کپی رایت برخورد خواهد شد.

  • منبع: www.Romankade.com

ارسال دیدگاه

[download_cart]

به عنوان فروشنده و یا بازاریاب ثبت نام کنید

توجه فرمایید که بعد از تایید مدیریت ثبت نام شما تکمیل خواهد شد.

[wppb-register]
[wppb-login]
[wppb-login]
...بیشتر

برای ارتباط بیشتر با رمانکده ما را در صفحه های اجتماعی دنبال نمایید.

  • telegram
  • google
  • facebook
  • instagram
خبرنامه

جهت دریافت آخرین مطالب منتشر شده ایمیل خود را وارد نمایید.